تعطیلات در بندر دیلم

روزهای ابتدایی سال نو را در دیلم سپری کردیم.بندردیلم تغییرات محسوسی کرده بود.خیابان ها متعدد تر و تمیزتر شده بودند و به کنار دریا رسیدگی زیادی شده بود.یکی از نکات قابل توجه دیگر این بود که ورود موتور سیکلت و انواع خودروهای ریز و درشت به ساحل شنی دریا ممنوع بود و گردشگران و مسافران با آرامش می توانستند از زیبایی های دریا لذت ببرند.هر چند در این میان میتوان به تعداد اندک سرویس های بهداشتی که تناسبی با میزان مهمان های نوروزی  نداشت و نبود سطل های زباله  در کنار دریا هم اشاره کرد.

اما به هر حال شهر تغییراتی کرده بود که به چشم می آمد.در میان ساکنان شهر هم تحولاتی دیده می شد. به طور مثال برای نخستین بار بود که می دیدم کسانی مانند ساکنین دیگر شهرها ،منازل خود را اجاره می دهند و این برای گردشگران شهری که مهمانخانه یا هتل مناسبی ندارد خیلی خوب بود

همچنین از دوستان و آشنایان می شنیدم که خانم ها به سلامتی خود بیشتر از قبل اهمیت می دهند.بسیاری از آن ها به پیاده روی در پارک ها می رفتند.چیزی که  در سال های گذشته کمتر مورد توجه قرار می گرفت.

اما در این چند باری که به دیلم آمده ام سوالی ذهنم را به خود مشغول داشته ؛که این تعداد سالن غذاخوری و مغازه های تهیه ی غذای بیرون بر ،بعد از سرآمدن این ایام چه می کنند؟

افرادی که به این کار مشغول هستند چه راهکارهایی برای جذب مشتری و ایجاد تفاوت در محصول خود با دیگر محصولاتی که در این بازار عرضه می شود ،مورد نظر قرار داده اند؟

آیا این همه فروشگاه غذای بیرون بر لازم است ؟در حالی که کسانی در خانه هایشان نیز مشغول تهیه ی غذای بیرون بر بودند!چه نهادی به چنین شغل هایی مجوز می دهد و آیا نظارتی برکیفیت و کمیت غذایی که به مردم عرضه می شود وجود دارد؟

 

به هر حال تعطیلات در شهر زیبای بندردیلم و در کنار آشنایان و دوستان مهربان خیلی خوش گذشت.امیدوارم شما نیز سال خوب و شادی را آغاز کرده باشید.

 

 

گردکان بر گنبد

نمی دانم برای شما نیز پیش امده که در هنگام تربیت فرزندان به مواردی بر بخورید که هر چه تذکر می دهید و سعی در دور کردن فرزندان از رفتار و عملکردی دارید می بینید که هر بار به در بسته خورده اید و تربیت شما چون گردکان بر گنبد بی فایده و بی ثمر می شود .سپس می نشینید و به بررسی موضوع می پردازید وبا خود فکر می کنید که اشکال کار از کجاست ؟وشاید پس از اندکی تامل دریابید که : ای دل غافل اشکال دقیقا از خود شماست.یعنی این شما هستید که به عنوان الگوی فرزندانتان هنوز از آن رفتار نادرست درست برنداشته اید .پس کوتاه ترین راه در تربیت فرزند این است که اول کاستی ها را در خود بر طرف کنید.

گاهی در اجتماع نیز همین اتفاق می افتد.شاید در روزها و هفته ها،بارها و بارها مطالب انتقادی درباره ی وضعیت جامعه و طرز رفتار مردمان بخوانید و با خود بگویید تا کی باید این انتقادها ادامه داشته باشد.چرا فایده ها و تاثیرهای این انتقادها اندک است و چرا هردم رفتارهایی عجیب و شایسته ی شماتت از دیگران و خود می بینیم.

به طور مثال شاید این روزها همان طور که در یکی دو سال گذشته هم مواردی پیش آمده بود،از دیدن رفتار مردمی که برای گرفتن سبد کالا به سر و روی هم می پریدند و در صف های طولانی به مجادله می پرداختند ،با خود بگویید چرا شاهد چنین رفتارهایی هستیم.و یا هنگامی که تلاش مردم در بی قانونی و قاچاق و اختلاس و حرام خوری و اندک فروشی را می بینید بگویید پس این همه موعظه و گفتار بزرگان چه تاثیری در پرورش افراد جامعه داشته است؟

حقیقت این است که اشکال را باید در رفتار وشیوه زندگی خود ما باید دید.متاسفانه سال هاست که در پرورش فرهنگ و ادب مردم کوتاهی می شود.نادانسته تمام بار سنگن تربیت و پرورش مردمان را بر شانه های دین قرار داده ایم و هر بار شاهد بیشتر فرو رفتن مردم در منجلاب کج رفتاری ها شده ایم.غافل از این که دین به مثابه حریری لطیف است که اگر بر قامتی ناراست فرود اید نه بر زیبایی قامت می افزاید و نه چیزی از لطافت حریر باقی می ماند.حریر دین و یا همان استبرق سبز خوش رنگ بهشتی زمانی جلوه ی واقعی خود را نشان می دهد که مردمان با صیقل دهنده ی علم و ادب و فرهنگ،به وجودی موزون و زیبا دست یافته باشند.وجود و حضورپرورش یافته ای که زیبابی ها و ارزشمندی دین را به  بهترین صورت نشان می دهد.

شاید توجه به همین نکته بوده است که فردوسی را بر آن داشته تا قبل از دین ،از دانش سخن بگوید:

تو را دانش و دین رهاند درست   در رستگاری ببایدت جست

بنابراین فعالان اجتماعی و کسانی که دل به حال مردم و جامعه ی خویش می سوزانند باید بدانند که پیش از هر انتقادی و یا خرده گیری بر رفتار گاه ناشایست مردمان،لازم است که در ترویج فرهنگ و هنر بکوشند.چون اگر مردمان از علم فرهنگ و ادب دور بمانند نه از دست دین کاری بر می اید و نه از دست انتقادهای گاه و بی گاه نقادان.

دین و بایدها و نبایدها

«بشر همیشه در حال افراط و تفریط است همیشه یا در حال هجوم است یا در حال عکس العملی نسبت به یک فکر یا عمل. بشر همیشه یا به طرف راست یا چپ می افتد.،به طرف افراط در مادیت می افتد،یک مرتبه عکس العملی در او ایجاد می شود و به طرف معنویت افراط می کند،باز در طرف معنویت به قدری اغراق و افراط می کند که از زندگی مادیش می افتد و باز در او عکس العمل مادی ایجاد می شود و علیه آن معنویت به طرف مادیت رو می کند.»ص*28

حال این روزهای ما نیز همین گونه است.متاسفانه گاهی افراط و اصرار بر آموزه های دینی،مردم را به سوی بی توجهی به دین و معنویات سوق می دهد.به تازگی گفته شده که مدارس زیر نظر حوزه ی علمیه می روند و یک روحانی به طور مرتب آموزه های دینی را به دانش آموزان گوشزد می کند.نمی دانم این طرح چه قدر کارشناسی شده و متقن است و تا چه میزان می تواند موفق باشد.

دخترم می گوید تمام صبح ها در برنامه ی صبحگاهی ،دعایی پخش می کنند که بچه ها مجبور به سکوت و گوش دادن هستند.خیلی ها اصلا حوصله ندارند و گاهی یواشکی قایق کاغذی درست می کنند.

من همیشه احساس می کنم اجرای مراسم دعا و نیایش آن هم با سوز و حال و گریه ،در اول صبح می تواند اثر منفی داشته باشد و انرژی و شادابی بچه ها را کاهش دهد و این که این مراسم معنوی شرایط و آدابی دارد که اگر رعایت نشود بیشتر به مراسمی تکراری و اجباری بدل می شود.مراسمی که نه تنها موجب ایجاد انگیزه در دین ورزی نمی گردد بلکه به احتمال فراوان نتیجه ی عکس دارد.انسان باید به اختیار و انتخاب خود به طرف دین و مراسم های دینی برود و گرنه اصرار بر دین ورزی و اجرای مراسمات اجباری،تبدیل به کارخانه ی منافق پروری می شود.همین می شود که روز به روز بیشتر شاهد دزدی ها ،دروغ ها،اختلاس ها،رشوه خواری ها ،و...هستیم.

آقای رییس جمهور زحمت کشیده اند و منشوری را به نام منشور حقوق شهرورندی ارائه نموده اند.یکی از حقوق مشخص و بی تردید هر فرد،حق آزادی بیان و حق انتخاب است.من از این حق استفاده می کنم و می گویم به هیچ وجه با این طرح موافق نیستم و امیدوارم ترتیبی اتخاذ شود که این طرح هرگز صورت اجرایی به خود نپذیرد و گرنه شاهد دوری هر چه بیشتر فرزندان این مرز و بوم از دین و معنویت می شویم،معنویت یک چیز پیش پا افتاده می شود و فرصت انتخاب و تفکر از افراد گرفته می شود.

 

*روشنفکر و مسئولیت های او در جامعه،دکتر علی شریعتی

فراخوان داستان

دیروز که داشتم ماهنامه ی داستان را ورق می زدم،چشمم به فراخوانی افتاد که ستاد بزرگداشت روز بوشهر و سازمان فرهنگی ورزش شهرداری بندر بوشهر داده بودند.فراخوان داستان نویسی بود،شامل:تک داستان کوتاه منتشر نشده،رمان منتشر شده و نشده،مجموعه داستان چاپ شده،طرح جلد.

موض.ع . مضمون اثر نیز آزاد بود،البته به آثاری که در ارتباط با شهر بوشهر باشددر صورت صلاحدید هیات داوران و دبیرخانه جایزه ادبی بوشهر جوایز ویژه ای تعلق خواهد گرفت.

مهلت آثار:2بهمن ماه1392

زمان برگزاری و اعلام نفرات برتر:18 اسفندماه 1392،مصادف با روز بوشهر

دبیرخانه:بندر بوشهر،خیابان معلم،روبه روی هلال احمر،سازمان فرهنگی ورزش شهرداری بندر بوشهر.تلفن:0771-2527226و7

0771-2540573

در ضمن کسانی که از طرفداران داستان های خانم فهیمه رحیمی هستند،می توانند در این شماره ی داستان ،مطالبی را درباره ی او،که از زبان نزدیکانش نقل شده است، را بخوانند.Azar 92

تکمله ای بر یک مطلب

در رابطه با مطلب پیشین یعنی سیب یا بهشت لازم دانستم توضیحات تکمیلی را ارائه نمایم و آن این است که:

1-هیچ کس خدای ناکرده مخالف حجاب و یا منکر خوب بودن آن نیست.بلکه حجاب نیز مانند همه ی چیزهای خوب دنیا،مثل صداقت،دوستی،انسانیت،کمک به هم نوع و...می تواند محبوب و پذیرفتنی باشد به شرط آن که در این میان حق انتخاب فراموش نشود.

2-این که بعضی از دوستان می فرمایند؛بدحجابی یا بی حجابی موجب ناهنجاری می شود به این دلیل که ممکن است در دل مردان ایجاد مرض کند نیز جای بحث دارد.من در عجبم که چرا بعضی از آقایان خود این مطلب را می پذیرند و قبول دارند.

شک نیست که خدا در وجود زن جذابیت هایی قرار داده است ،جذابیت هایی که زنان عفیف خود می دانند چگونه آن را از تعرض دیگران در امان نگاه دارند.اما اگر فقط به خاطر افرادی که ضعیف النفس هستند نصف جمعیت یک کشور را مجبور به کاری کنیم که چون حق انتخابی در این میان برای آن ها در نظر گرفته نشده است،معترض هستند،باید گفت که اگر برای مثال از شمال تا جنوب را دیواری بتنی به پهنای ده متر بکشیم و مردان را در یک طرف و زنان را در طرف دیگرقرار دهیم،تردیدی نیست که مردی که ضعیف النفس است ،صرف این که می داند آن طرف دیوار زنان قرار دارند،باز هم مرضش عود می کند و با دیدن دیواره های بتنی به یاد زنان می افتد.همان طور زنی که می خواهد عشوه بفروشد و طنازی کند حتی اگر به جای مانتو و روسری،«تربال»بر تن کند باز هم کاری را که نبایست،انجام می دهد.

ضمن این که تکرار یک مطلب و حساسیت بر سر آن،از جانبی می تواند تشویق به انجام آن عمل باشد.در حکایت ها آمده که:روزی مردی به نزد کیمیاگری رفت تا از او کیمیا بیاموزد.استاد که خود بهتر از هر کس دیگری می دانست که این علم عاقبتی ندارد،به شاگرد گفت:من این کار را به تو می اموزم و تو حتما به کیمیا دست خواهی یافت به شرط ان که در آخرین مرحله ای که مواد را را با هم مخلوط می کنی به یاد ریش بز نیفتی!و بیچاره شاگرد قصه ی ما همیشه تا آخرین مرحله می رفت و قدم آخر ناخواسته به یاد ریش بز می افتاد.

3-این استدلال که باید زنان را پوشیده داشت تا مردان دچار را لغزش نشوند همان قدر پذیرفتنی است که یک روز اعلام کنند تمام مغازه های طلا فروشی می بایست تعطیل شوند چون ممکن است کسی مرض دزدی داشته باشد و با دیدن ویترین ها به فکر دزدی بیفتد.یا اعلام کنند که شیرینی فروشی ها به این دلیل که ممکن است فردی که بیماری دیابت دچاراست ،برای خریدن و خوردن شیرینی وسوسه شود ،می بایست بسته شوند .

4-لازم است بپذیریم که دنیای اکنون به دلیل پیشرفت تکنولوژِی دنیای ارتباطات گسترده است.انسان ها در همه ی موارد زندگی به اطلاعات گسترده ای دسترسی دارند و گزینه های ممکن برای برگزیدن نیز به همان میزان فراوانی دارد.همان طور که بچه های امروز هرگز مانند بچه های گذشته چشم و گوش بسته غذایی و لباس ورفتاری که از جانب پدر و مادر توصیه می شود را نمی پذیرند افراد نیز برای پذیرش مطلبی به تحقیق و تفکر می پردازند و اگر آن را مناسب دیدگاه خود و شیوه ی زندگی اشان بود می پذیرند.

متاسفانه سخت گیری هایی که گاهی چندان با دیدگاه همه ی افراد جامعه مطابقت ندارد،موجب نشان دادن چهره ای خشن از جامعه ی اسلامی شده است.در نظر بیاورید دعوت کننده به اسلامی به کشوری برود و افراد مورد نظر صحنه های برخورد با بی حجابی و کتک و خونریزی و تعهد و بازداشت را دیده باشند،فکر می کنید آن عزیز دعوت کننده تا چه میزان می تواند در هدفش موفق باشد؟

می گویند روزی مردی نامسلمان توسط همسایه ی مسلمانش به دین اسلام مشرف شد.همسایه، او را از قبل از اذان صبح به مسجد می برد و تا شب مشغول نماز و نیایش بودند و در بین نمازهای واجب او را مجبور به خواندن نمازهای مستحب و ادعیه می کرد.مرد تازه مسلمان از کار و زندگی افتد و تنها چاره اش را در ترک دین تازه دید.

5-در این جا لازم می بینیم که از دوستانی که در این بحث شرکت کردند و این امکان را به وجود آوردند که در فضایی آرام به تبادل نظر بپردازیم،سپاسگزاری کنم.امید است که گفتگوها به جای آن که در پستوی خانه ها جریان یابد ،اشکارا گفته شوند تا صحت و سقم آنها با نظرات فراوان تری مورد بررسی قرار گیرد

سیب یا بهشت؟!


شماره ی شش کنترل تلویزیون را فشار می دهم.شبکه  ی خبر است.خانمی محجبه و مرتب با آقای مشاور هنری وزارت ارشاد صحبت می کند.خانم مجری است و بحث بر سر اجرای احکام عفاف و حجاب در جامعه است.می نشینم و گوش می سپارم.حرف ها مثل همیشه است و صحبت از احکامی که به کنترل کیفیت لباس پوشیدن و رفتار مردم در جامعه می پردازد.

به یاد روزهایی می افتم که در مدرسه اجازه پوشیدن جوراب رنگی حتی سفید را هم نمی دادند.مانتوها بلند و مقنعه ها چانه دار بود و حسابی سخت گیری می شد.با خودم می گویم به راستی سخت گیری های گذشته به چه میزان در یکسان شدن پوششش در جامعه نقش داشته است؟ و چه قدر این کار درست و اصولی بوده؟

نباید فراموش کرد که انسان ها در عین این که در کنار هم زندگی می کنند اما هر کدام شیوه ی اندیشیدن و زندگی کردن متفاوتی با دیگران دارند.و این پدیده ی جدیدی نیست شاید اولین گام برای نشان دادن متفاوت اندیشیدن را پدر ما حضرت آدم نشان داد.او با آن که برگزیده ی خدا بود اما نمی خواست و نمی توانست که در محدوده ی چهارچوب هایی زندگی کند که او را از آزاد زیستن محروم می کرد پس با آن که می دانست که نتیجه ی سیبی که می خورد دوری از آن است که عاشقانه دوستش دارد و می پرستدش،بازهم وسوسه ی آزادانه بر سیب گاز زدن او را رها نکرد.

طرح اجباری عفاف و حجاب،هر چند به باور اجرا کنندگان آن برای سعادت آدمی و جلوگیری از تهاجم فرهنگی است اما به نظر می رسد که این طرح می تواند سراشیبی تسلیم در برابر تهاجم فرهنگی را تندتر سازد.فردی را در نظر بیاورید که حق انتخاب در نحوه ی رفتار و پوشش خود ندارد و کم کم می پذیرد و یا مجبور می شود که چنین بیاندیشد که در این کار او حق هیچ انتخاب و یا اجازه ی هیچ مخالفتی ندارد.اندک اندک او و دیگر افراد جامعه بر این باور می شوند که بهتر است با احکام و اوامر صادره حتی اگر موافق با اندیشه آن ها نباشد کنار بیایند،کم کم ترجیح می دهند که اندیشیدن در این مورد را کنار بگذارند و هیچ عکس العملی در این باره نشان ندهند. آن ها عادت می کنند که نخواهند و نیاندیشند و کورکورانه بپذیرند و این چنین است که بی هیچ تردید و به آسانی تسلیم هر تفکر دیگری نیز خواهند شد.و این تفکر بسیار ممکن است تفکرات باد آورده از طرف غرب باشد.پس اگر می خواهید شاهد جامعه ای پویا و مقاوم در برابر هجوم اندیشه ها باشید باید به آن ها بباورانید که باید در قبول و رد هر چیزی تفکر کنند،اجازه موافقت یا مخالفت داشته باشند.

کودکی را در نظر بیاورید که در خانه  حق هیچ گونه اظهار نظر و یا مخالفت نداشته و همیشه مجبور بوده بله قربان گو باشد،ممکن است پدر و مادر این کودک چند صباحی خندان از این خصیصه ی فرزند باشند،اما بدیهی است که این کودک به محضی که پا به خیابان می گذارد در برابر انواع افراد و پیشنهادها هم نمی تواند قدرت نه گفتن داشته باشد و بسیاری مصیبت ها همین گونه آغاز می شود.

بیایید باور کنیم که باروری و نشاط جامعه نه در سخت گیری ها و داشتن زیردستانی بله قربان گو است بلکه این آزادی اندیشه و آزادی بیان آن است که انسان هایی راسخ و متکی به نفس می آفریند.

رویدادی تلخ


التهاب در پردیس دانشگاه تهران با مرگ دردناک دانشجوی ارشد

به گزارش «تابناک»، ساعات پایانی چهارشنبه گذشته، هنگامی که بارش باران پاییزی تمرکز را از همه عابران ربوده بود، «کوروش صوفیه» دانشجوی کارشناسی ارشد پردیس کشاورزی و منابع طبیعی دانشگاه تهران (واقع در کرج) در حال رفتن به خوابگاه، بر اثر برق گرفتگی ناشی از نقص در سیستم روشنایی محوطه، جان به جان آفرین تسلیم کرد؛ رویدادی تلخ که به گفته دانشجویان ساکن خوابگاه، ناشی از فرسودگی تاسیسات این خوابگاه و بی توجهی مسئولان به این مشکل بوده و موجی از اعتراض را در روزهای به همراه داشته است

خبر را که می خوانم ،شوکه می شوم.فقط باید یک مادر باشی تا بتوانی عمق دردناکی این خبر را بفهمی.مادری که تمام لحظه های بالیدن فرزندش را شمرده است، تا روزی او را رشید و به بار نشسته ببیند.نه این که خدای ناکرده پدران در بند مهر فرزندان خود نیستند بلکه تنها یک مادر است که حتی وقتی فرزندانش در خانه نیستند با تمام وجود در تمام لحظه ها به آن ها می اندیشد.اتاقهایشان را مرتب می کند،لباس هایش را با معجونی از محبت می شوید و برجای خود می گذارد.به این می اندیشد که امروز چه غذایی را آماده کنم که آن ها دوست داشته باشند.لحظه های بازگشتن از مدرسه  که فرا می رسد مادر در این که تمام آن لحظه ها راچشم انتظار ورود فرزندانش باشد،تردیدی ندارد و با دیدنشان و شادیشان شادی می کند و با غم هایشان اشک می ریزد.خدا نکند که شبی صدای سرفه ای به گوش مادری برسد و خدا نیاورد روزی که سنگی هر چند کوچک به پای کودکش برخورد کند....

وآن وقت با همه ی این ها،روزی خبری بیاورند که ..

من از طرف خودم و دیگر نویسندگان این وبلاگ ،این ضایعه را به خانواده ی این دانشجو ی فقید و همه ی دانشجویانی که در شرایطی نه چندان آسان، به تحصیل مشغولند تسلیت می گویم و آرزو می کنم روزی برسد که فرزندانمان را در شرایط بهتری راهی فرا گرفتن علم و دانش کنیم.

احمق ها نمی بینند!!!



اگر روزی از من سوال شود که بهترین کتابی که تا کنون خوانده ای چه نام دارد،بی هیچ مکث و تردیدی خواهم گفت:لباس جدید پادشاه.این کتاب کوچک و کودکانه و دوست داشتنی از جمله کتاب هایی است که با همه ی کم حجمی ،دنیایی از حرف در خود نهفته دارد.کتاب،داستان پادشاهی را روایت می کند که عاشق پوشیدن لباس های جدید است و هیچ لباسی را دو بار نمی پوشد و هیچ کس نیز نمی تواند در این باره  به او تذکری بدهد. وطبق معمول، همیشه شیادهایی هم وجود دارند که از این اب گل آلود ماهی بگیرند.یک روز که پادشاه از این که هیچ کس نتوانسته لباسی که طراحی جدیدی داشته باشد ،برای او تهیه کند،عصبانی و خشمگین بود،دو مرد شیاد به قصر او می ایند و می گویند ما می توانیم لباسی بدوزیم که زیبا و نو و مبتکرانه باشد فقط تنها اشکالی که دارد این است که افراد احمق نمی توانند آن را ببینند.پادشاه با خوشحالی می پذیرد و دستور می دهد که هزینه های لازم را در اختیارشان بگذارند و در این مورد کوتاهی نکنند.ان دو شیاد هم به ظاهر مشغول کار می شوند و تا می توانند پول و طلاست که برای این کار درخواست می کنند.مدتی بعد پادشاه یکی از اطرافیانش را برای دیدن لباس می فرستد و معلوم است که او هیچ لباسی نمی بیند اما از ترس این که بگویند احمق است و موقعیت خود را از دست بدهد، به دروغ از لباس، با آب و تاب تعریف می کند و این داستان ادامه دارد یعنی دیگر اطرافیان نیز با آن که لباس را نمی بینند، اما فکر می کنند چون احمق هستند قادر به دیدنش نیستند و چون نمی خواهند کسی به احمق بودنشان پی ببرد همین کار را می کنند؛تعریف و تمجید.

سرانجام پادشاه بی تاب دیدن لباس به کارگاه ان دو مرد می رود و معلوم است که لباسی نمی بیند و چون می خواهد کسی به احمق بودنش پی نبرد .....

بالاخره روزی آن دو مرد اعلام می کنند که لباس آماده شده است و پادشاه تصمیم می گیرد این لباسی را که همه ی اطرافیانش چنین با اب و تاب از ان تعریف کرده اند و خودش به دلیل حماقت آن را ندیده است را برای اولین بار بپوشد و میان مردم برود.دردسرتان ندهم پادشاه لخت لخت به میان مردم می رود و همه ی مردم آن شهر برای آن که کسی متوجه حماقتشان نشود به به و چه چه راه می اندازند و پادشاه همچنان لخت به راهش ادامه می دهد تا این که ناگهان کودکی از میان جمعیت فریاد می زند:ببینید پادشاه لخت است،پادشاه لخت است.و همه متوجه لختی پادشاه و حماقت خود می شوند.

راستی یادم رفت بگویم که ان دو مرد شیاد نیز پول ها و سکه ها را برداشته و فرار را بر قرار ترجیح می دهند.

برای توضیح و تفسیر این داستان ساعت ها و صفحات بی شمار لازم است اما همین قدر بگویم که گاهی مردم دنیای واقعی نیزشبیه مردم این داستان می شوند.مردمی  که برای آن که دچار دردسری نشوند،احمق می شوند و نادان،کسانی که گویی هیچ درکی از اوضاع اطراف ندارند.دستگاه های تبلیغاتی در بوق و کرنا می دمند و مطالبی را القا می کنند و مردم با ان که می دانند که چنین نیست،بزدلانه یا زبان به تایید می گشایند و یا در سکوتی مرگبار فرو می روند ودر این میان تنها آزادگانند که چون کودکان وارسته و معصوم سخن حق را بر زبان می آورند. ....

حتما این داستان زیبا از هانس کریستین اندرسن را بخوانید و از خوانش و تعمق و تامل در ان لذت ببرید.

گاهی بعضی ها راست می گویند که....

گاهی بعضی ها راست می گویند که خودمان،نوشته هایمان،افکارمان،زندگیمان و حتی دنیایی که در اطراف ماست ،شبیه مرداب می شود.وقتی بیشتر اوقات مجبور باشی دغدغه های بزرگ ذهنت را نادیده بگیری و از حداقل ها سخن بگویی مرداب می شوی .درست می گویند خیلی از ما خیلی از وقت ها شبیه مردابیم و فرقی هم نمی کند چه کسی باشیم و کجا به سر بریم.کافیست جوانی باشی که با اشتیاق بلیط کنسرتی را تهیه کرده ای و وقتی به محل مورد نظر می رسی می بینی که به راحتی آب خوردن چند نفر که به ظاهر هیچ سمتی ندارند همه چیز را لغو و صدها نفر را مضحکه کرده اند و به خانه هایشان فرستاده اند و تو سردرگم به دنبال مرجعی برای رسیدگی می گردی و نمی یابی،احساس مرداب بودن می کنی.وقتی نمی توانی بپرسی که چرا عده ای مانع و مخالف مذاکره اند مذاکره ای که می تواند اقتصاد را رونق ببخشد و هزاران زن و جوان و کودکی را که در تنگنای اقتصادی به سر می برند سرو سامانی بدهد و مرد پیر همسایه را از دل نگرانی های مدام نان شب و تهیه مسکن و داروهایش، رهایی بخشد و آسایش یک راز و نیاز بی دغدغه با خدا را به او ارزانی دارد، احساس مرداب بودن می کنی.و گاهی که نمی توانی مصادیق حقارت ژاپنی ها را که بعد از بمب هایی که بر سرشان بارید و با این حال حاضر به مذاکره شدند و به جای شعار« مرگ بر»،به پیشرفت کشور و آسایش خود اندیشدند،را دریابی احساس مرداب بودن می کنی.گاهی که پیچ تلویزیون را باز می کنی و مردی خارجی در شبکه ی سه را می بینی که با اعتماد به نفس و آرامش از انتخاب دین اسلام می گوید دینی که بهترین بوده و بهترین انتخاب بعد از تحقیق بسیار،و از این که خودت نتوانسته ای چنین اعتماد به نفسی را داشته باشی احساس مرداب بودن می کنی.گاهی که می بینی کودکانت در مدرسه هایی درس می خوانند با حداقل امکاناتی که در دنیای امروز ،در یک کشور متمدن متصور است و مدام مربیانش از نبود امکانات  وبودجه می گویند و نمی توانی کاری بکنی احساس مرداب بودن می کنی..........

این احساس مرداب بودن بیشتر وقت ها با ماست پس گاهی بعضی ها راست می گویند که کم کم داریم شبیه مرداب می شویم

اعتراض

 

روز اول مهر،وقتی تلویزیون را روشن کردم تقریبا اواخر سخنرانی آقای رییس جمهور بود.آقای روحانی که در جمع دختران دانش آموز صحبت می کردند،گفتند من از دانش آموزان خواهش می کنم اعتراض کردن را بیاموزند و از معلمان هم می خواهم که حق اعتراض را برای دانش آموزان محفوظ بدارند و به آن ها یاد بدهند(نقل به مضمون)

در همان حال به یاد دو سال پیش افتادم.تقریبا اواخر سال تحصیلی بود که مشکلی برای مدرسه ی دخترم پیش آمد و مدیر مدرسه از خانواده ها خواست که برای پیگیری و رفع مشکل اقدام کنند می گفت از دست ما کاری بر نمی آید و بهتر است خانواده ها  خودشان در این باره اقدام کنند.من و دو تا دیگر از مادرها به نمایندگی از خانواده ها به اداره ی آموزش و پرورش ناحیه رفتیم و چون جواب قانع کننده ای دریافت نکردیم به اداره ی کل رفتیم.قرار شد که بازرسی را برای بررسی مسئله به مدرسه بفرستند.روز موعود فرا رسید اما با کمال تعجب دیدیم که رفتار مدیر زمین تا آسمان فرق کرده و حتی جواب سلام ما را هم نمی دهد.او به طرز ناباورانه ای سعی می کرد بازرس را از مرحله پرت کند و مرتب آمار اشتباه می داد.بحث و گفتگو بالا گرفت و بازرس سخن مدیر را معیار قرار داد و مشکل لاینحل ماند وقتی بازرس ها رفتند به طرف خانم مدیر رفتم و گفتم:شما چرا این حرف ها را زدید و ....

خانم مدیر در حالی که اخم هایش در هم بود گفت:ببین خانم راستی روزی که شما برای اعتراض به آموزش پرورش ناحیه رفتید به من زنگ زدند و گفتند «اگر مادرها بیشتر از این پیگیر قضیه شوند نام شما (مدیر) را در لیست شورشی ها می نویسیم!!!!»

خانم مدیر در حالی که رنگش پریده بود ادامه داد:من یک عمر زحمت کشیده ام و فقط دو سال دیگر به بازنشستگی ام مانده و نمی خواهم با این کار سابقه ام خراب شود.

حالا سوالی که پیش می آید اینست:معلمی که خود نمی تواند اعتراض کند چگونه می تواند اعتراض کردن را بیاموزاند؟

و معلمی که نمی تواند اعتراض کند حتی اگر اعتراض کردن را هم به دانش آموزانش بیاموزد ،سخنانش  چون هیچ پشتوانه ی عملی ندارد، نچسب و نادلنشین و بی تاثیراست .

معرفی کتاب:ناتور دشت

دنیای نوجوانی دنیای عجیبی است و یا حداقل برای همه ی کسانی که سال هاست از  این دنیا فاصله گرفته اند.کسانی که نوجوان در خانه دارند به خوبی می دانند که چه قدر درک و دریافت احساس و دنیای آنان، گاه مشکل و دست نیافتنی می شود.تعجب می کنیم که چرا نوجوانان به راه هایی که ما بزرگترها برای موفقیت به آنان پیشنهاد می کنیم بی توجهند.مسیرهایی که با تجربه های تلخ و گران به دست آمده اند و خود بر این عقیده ایم که اگر کسی در آن هنگام ما را چنین راهبری می کرد شاید مسیرهای بهتری برای زندگی کردن برمی گزیدیم.

داستان ناتور دشت نیز داستان نوجوانی سرکش و دلزده از اجتماع است.او که نوجوانی حساس و خانواده دوست است بر اثر مرگ برادر کوچکتر دچار احساس پوچی و بی هدفی می شود که وی را از دنیای مدرسه و خانواده گریزان می سازد.ناتور دشت به خوبی احساسات یک نوجوان ، که با حساب دو دو تا چهارتای بزرگترها فاصله دارد، را نشان می دهد.داستان پر است از جملات بامزه و زیبایی که او بر زبان می آورد و بی تردید نقش مترجم خوب این اثر نیز غیر قابل انکار است.بسیاری موارد پیش آمده که یک کتاب ترجمه شده را می خوانم و با آن که واژه ها به فارسی است اما از مجموع جمله ها چیزی دریافت نمی کنم در حالی که بعضی از ترجمه ها چنان دقیق و زیبا و مناسب با حال و هوای داستان و متن اصلی هستند که انسان فراموش می کند که یک ترجمه در دست دارد و نه متنی به زبان مبدا!آقای محمد نجفی مترجم کتاب در این باره می گوید:«یکی از مشکلات اصلی ترجمه،به خصوص ترجمه ی آثار ادبی،خلق درست اثر در زبان مقصد است مترجم ناتور دشت ادعا نمی کند که در خلق لحن اثر کاملا موفق بوده،اما چه در حین ترجمه و چه در زمان بازبینی های بعد از ترجمه،مسئله ی لحن را از ذهن دور نداشته...»

قسمتی از متن:

«بعدش فیبی یه چیزی گفت ولی گوشه ی دهنش رو بالش بود و نشنیدم چی گفت.

گفتم:چی؟دهنت رو از رو بالش ببر کنار.اون طوری نمی شنوم چی می گی.

-تو از هیچی خوشت نمیاد.

این حتی افسرده ترم کرد

-چرا چیزهایی هست که خوشم میاد.چرا ،چرا می گی از هیچ چی خوشم نمیاد؟

-برای این که خوشت نمیاد.از هیچ مدرسه ای خوشت نمیاد،یه ملیون چیز هست که ازشون خوشت نمیاد.خوشت نمیاد دیگه.

-برعکس اشتباه می کنی،همین جا رو اشتباه می کنی!این طوری فکر نمی کنی؟ ؛پسر داشت حسابی افسرده م می کرد.

گفت:چون از هیچ چی خوشت نمیاد.راست می گی یکی رو اسم ببر....

به فیبی گفتم چی؟ یه چیزی گفته بود ولی من نشنیده بودم

-حتی یک چیز هم به ذهنت نمی رسه.

گفتم:چرا چرا می رسه.الی رو دوس دارم.کاری رو هم که الان دارم می کنم دوس دارم.همین نشستن و حرف زدن با تو رو وفکر کردن و...

-الی که مرده.تو همش همین رو می گی!اگه یکی مرده باشه و الان تو بهشت باشه که دیگه حساب...

-می دونم مرده!فکر می کنی نمی دونم؟ولی باز هم می تونم دوستش داشته باشم .نمی تونم؟فقط به خاطر این که یکی مرده که از دوست داشتنش دست نمی کشیم که.مخصوصا وقتی از همه ی اونهایی که زنده ن هزار بار بهتره.» ص209-210


نام کتاب:ناتور دشت    نویسنده:جی.دی.سلینجر

مترجم:محمد نجفی     انتشارات:نیلا.بهار 1378

در جستجوی یک خبر

صبح بعد از رفتن بچه ها به مدرسه،داشتم در خبرها، به دنبال خبری درباره ی سخنرانی آقای روحانی می گشتم.این روزها همه چشم انتظار این سخنرانی بودند.سخنرانیی که قرار بود دیگر از بد و بی راه گفتن و تهدید تمام جهان در آن خبری نباشد و روزهای بهتری را برای مردم ایران رقم زند.متاسفانه شب گذشته با همه ی اشتیاقم موفق به دیدن آن نشده بودم؛ در همین حین خبری درباره ی اجرای کنسرت مشترک آقایان سالار عقیلی و رضا صادقی از یک رادیوی برون مرزی شنیدم و قطعه ای از اجرای زیبای آقای عقیلی به نام وطنم.من دیوانه وار این ترانه را دوست دارم و بدون استثنا با شنیدن آن اشکم روان می شود. تمام احساس ناب وطن دوستی را می توان در واژه واژه ی این ترانه یافت.اما در همان حال با خود اندیشیدم :چرا ما در صدا و سیما کمتر از این دست خبرها می شنویم.چرا برنامه های صدا و سیما از خوانندگان و ترانه سرایان سخنی نمی گوید.چرا خبرهای صدا و سیما همه پاستوریزه و دست چین شده است به فاصله ای به اندازه ی سال های نوری از زندگی مردم عادی جامعه .ما از زندگی سیاستمدارانمان،هنرمندان،فیلم های در معرض اکران،اجراهای جدید خوانندگان وطنی،ورزشکاران و خیلی چیزهای دیگر در برنامه های صدا و سیما اثری نمی بینیم.گویی دست اندرکاران صدا و سیما از سیاره ای دیگر برای برنامه سازی آمده اند.شاید کمی سعه ی صدر و نزدیک شده به زندگی مردم عادی بتواند برنامه های پرجاذبه تری را به قاب های تلویزیون بینندگان ایرانی تقدیم کند.شاید گاهی بهتر این باشد که به جای این که به حقیقت ها بیاندیشیم واقعیت ها را ببینیم. حقیقت این است که پاره ای از جامعه ،مردم را دور از بعضی از شیوه های زندگی می خواهد.به طور مثال می خواهند که مردم به شیوه ی خاصی بیاندیشند،لباس بپوشند و با دنیای اطراف خود ارتباط داشته باشند.اما واقعیت این است که مردم دوست دارند خود شیوه ی پوشیدن و دیدن و شنیدن و زندگی کردن خود را برگزینند.واقعیت این است که مردم خطر استفاده از فیس بوک یا ماهواره را پذیرفته اند و ممانعت ها و سخت گیری ها در این زمینه چندان کارساز نبوده است.راستش این طور وقت ها با خودم فکر می کنم:چرا خدا سخت گیری بیشتری نکرد؟چرا با قدرتی که داشت مردم را در تنگنای اطاعت از اوامر خود قرار نداد؟چرا همان گونه که برای هر قوم پوستی برگزید به اجبار پوششی نیز بر تن آن ها قرار نداد؟ به راستی هدف خدا از دادن اختیار به انسان چه بوده؟داشتن اختیار چه میزان در پرورش روح آدمی موثر بوده و چه جنبه هایی از آن با اختیار بهتر پرورش می یافته است؟اختیار در ایجاد تمدن ها چه تاثیری داشته؟ و این که چرا خدا، انسان مختار و عاشق را بر انسان مجبور و عبد ترجیح داده است؟

آزادی


بعد از جنگ،یکی از روزهای مرداد ماه بود که آزادگان به وطن بازگشتند.به یاد دارم که چه شور و شوقی کشور را فرا گرفته بود.بعد از آن همه غم و غصه و جنگ وچشم انتظاری، ناگهان در رحمت الهی به روی مردم ایران باز شده بود و خانواده ها می توانستند عزیزانشان را پس از سال ها دوری در آغوش بکشند. یاد آن روزها بخیر.

ما برای تعطیلات تابستان به بهبهان رفته بودیم.یکی از آزادگان همسایه ی یکی از اقوام بود.به زور از میان جمعیت راهی باز کردیم تا آن آزاده را ببینیم.چه قدر لاغر و تکیده بود .او به آرامی و بدون هیچ هیجانی روی دوش جمعیت تاب می خورد واین طرف و آن طرف می رفت ولی هنوز بهت روزهای اسارت در چشمانش دیده می شد.چه روزهای سختی را گذرانده بود.

یادم می آید یک روز مادرش گریان برای آشنای ما تعریف می کرد که پسرم همواره در یک گوشه ی اتاق کز می کند و وقتی از او می خواهیم که راحت باشد و پاهایش را دراز کند از این کار خودداری می کند.می گفت: برایمان تعریف کرده که در زندان دشمن فضای بسیار اندکی به هر اسیر اختصاص داده بودند و گاهی این فضا محدود به یک موزاییک می شد.و حالا او با آن که آزاده است ،اسیر عادت روزهای تلخ اسارت است.

ما به شهر خودمان آمدیم و غرق در روزمره گی خود، فراموش کردم از آشنایمان بپرسم که آیا آن آزاده ی رنجدیده توانست پاهای خود را کمی از گلیم موزاییک درازتر کند یا نه؟

اما هنوز که هنوز است وقتی برایم محدوده ای مشخص می کنند که نمی توانم پایم را از آن فراتر ببرم و یا از محدوده ای رها می شوم ،اما گیج و سرگشته از لحظه های طولانی محدویت، توان بهره بردن از آن رهایی را ندارم،به یاد او می افتم. هنوز هم وقتی که از تمام دنیای اختیارات آدمی، سهم من و تمام آن هایی که دوستشان دارم اندکی است از بسیار، به یاد او می افتم.

آرزو می کنم آن آزاده ی عزیز هر جا که هست تا به حال توانسته باشد پاهایش را کمی از مرز موزاییکی که دشمن برایش معین کرده بود فراتر ببرد و آرزو می کنم که هیچ انسانی، اسیر محدودیت های دست ساخته ی انسان های دیگر نگردد.

ماه رمضان و محیط زیست

 اوایل ماه رمضان بود که تحت عنوان خبرهایی درباره ی افطاری در ماه رمضان ،خبر افطاری دادن یکی از مراکز فرهنگی را دیدم.کنجکاو شدم که ببینم سفره ی افطاریشان از چه  ویژگی هایی برخوردار است.سفره ی افطاری را بر روی میزهای گرد جداگانه ای که میهمانان چند تا چندتا اطراف آن نشسته بودند،چیده بودند،اما متاسفانه این سفره های افطاری پر بود از ظرف های یک بار مصرف.میهمانان بیشتر از شخصیت های برجسته و یا فرهنگی کشور بودند و من با خودم گفتم وای به حال ما،وقتی روشنفکران و فرهنگیان ما چنین نسبت به آلوده ساختن محیط زیست بی مبالات و بی توجه باشند وای به روز قشرهای پایین تر جامعه.اما تصویری که امروز از سیمای استان مرکزی دیدم متوجه شدم که قضاوت عجولانه ای داشتم.این شبکه سفره افطاری روستایی به نام «سقرجوق» را نشان می داد، که در مسجد آن روستا مهیا شده بود.روستاییان با نظم و آرامش در کنار سفره ها چهار زانو نشسته بودند و از ظرف های یک بار مصرف هم خبری نبود.تمام ظرف های پذیرایی استیل بود.از لیوان و بشقاب گرفته تا دیس ها و پارچ ها و قاشق ها.

به راستی روزه ی کدامین روزه داران پذیرفته است؟روزه دارانی که بی توجه به محیط زیست و طبیعتی که خداوند آن را پاک آفریده _تا دیدن آن موجب اگاهی انسان و یادآوری نعمت های خدا گردد_ظرف های یک بار مصرف بی سرانجام را وارد محیط زیست می کنند یا روستاییانی که با کمال صفا و سادگی ،برای پذیرایی از ظرف هایی با قابلیت استفاده ی مکرر بهره برده اند؟

متاسفانه امروزه گاهی شاهد آن هستیم که استفاده از ظرف های یک بار مصرف نوعی عادت همگانی و وسیله ای برای بیان برتری در بهداشت معرفی می شود.کار به جایی رسیده که در بعضی خانواده ها برای استفاده روزمره ی خود نیز از سفره ها و ظرف های یک بار مصرف استفاده می کنند.بارها شده که وقتی کسی به خانه ی ما آمده، با تعجبی که شایسته دیدن یک دایناسور است  به سفره های پلاستیکی و چندین بار مصرف من نگاه کرده، و من همیشه با غرور توضیح داده ام که هرگز پاکیزگی محیط زیست را فدای آسایش دروغین خود نمی کنم.برای من نیز بسی راحت تر است که به جای آن  که سفره را تمیز کنم و بشویم در یک چشم به هم زدن آن را روانه سطل آشغال نمایم و روز دیگر و سفره ی دیگر.اما راستش هر بار که می خواهم این کاررا انجام دهم در برابر وجدان و خدای خودم شرمنده می شوم.من بر این باورم که ایمان به خدا تنها زمزمه کردن دعا و نیایش نیست هر چند این موارد هم به جای خود مهم است.ایمان می تواند پاس داری از محیط زیست باشد،تلاش برای پاکیزگی دنیایی که خدا آفریده،استفاده ی درست از منابع طبیعی و مواظبت از جان داران بی زبانی که گاه به گلوله های سرخوشانه گروهی گردشگر از پای در می آیند.

سخنم طولانی شد اما حیفم می آید که نگویم، با گفتن همه ی این ها یاد روزهای کودکی ام افتادم.روزهایی که در دیلم نیز مانند بسیاری شهرهای دیگر از کیسه پلاستیک و ظرف یک بار مصرف خبری نبود.زولبیا را از آقای قصابکار خدابیامرز در پاکت هایی کاغذی خریداری می کردیم.زولبیاهایی داغ ،که به خانه نرسیده رد شیرینی اشان بر پاکت ها پیدا بود.هر خانواده زنبیلی برای خرید داشت.سبزی و میوه و سیب زمینی و پیاز و...،بی نیاز از کیسه های پلاستیکی،در «سله هایی» که مخصوص خرید بود جای می گرفت و هیچ مشکلی هم پیش نمی آمد!!

یادش بخیر آن زمان ها زمین و شهرمان بسی پاک تر از دنیای پیشرفته ی امروزی بود.

قرآن کتاب خدا

امروز قبل از اذان صبح داشتم آیه ای چند، از قرآن را می خواندم. در بیشتر ماه رمضان تنها روزی دوصفحه از قرآن کوچکی را که دوست عزیزم خانم الف، زمانی که در دانشگاه شیراز با هم بودیم،به من داد، را می خوانم.من اصلا دوست ندارم قرآن را تند تند بخوانم صرفا به این خاطر که در ماه رمضان آن را ختم کنم،معنای آیه های آن و آرامش نهفته در آن ها مرا از عجله کردن باز می دارد.

قرآن کتاب زندگی است و از بسیاری مسائل در آن سخن رفته است؛این کتاب بزرگ، برای من از زنان می گوید زنانی که امانات خدا در دست مردان هستند و مردانی که قدرت یافتند تا به نیکی از آن بهره مند شوند.از سرگذشت ساکنان گذشته ی زمین،ساکنانی که به خوبی با خود و با زمین رفتار نکردند و نابود شدند و این می تواند تنبیهی برای ما باشد که نه با خود درست رفتار می کنیم و نه با زمین،جنگ ها و آدمکشی ها و آلوده کردن زمین و از بین بردن جنگل ها و جانوران و دریاها و...تنها گوشه ای از جنایات ما آدمیان است،از حاکمان ستمگر، حاکمانی که بدان ها مهلت داده شده اما نه برای همیشه ،از پیامبران و دلیل آمدنشان و تقدیر انسان که پیش از آمدنش به جهان رقم خورده و تاکید بر این که خدا بر هیچ کس ستم روا نداشته است،از این که خدا خوبی ها را با مهربانی بی انتهای خود بسیار بسیار بیش از آن که بوده پاداش می دهد و گناهان را فقط در حد همان گناه محاسبه می کند، از این که خدا اگر می خواست می توانست تمام زمین را با فرشی از طلا بپوشاند؛ پس داشتن ها و نداشتن ها همه در دست خداست و همه با رزقی معلوم به زمین آمده اند،رزقی که در عین این که برای به دست آوردنش می بایست تلاش نمود اما هرگز به خاطر کم و زیاد بودن آن نباید غصه خورد و ناشکری کرد....

خلاصه این که با این همه معنای نهفته در قرآن حتی اگر بارها هم ان را خوانده باشی نمی توانی بدون خواندن معنای آن و لذت بردن از کلام خدا از آن رد شوی.هرچند گاهی در بین خواندن معنی آیه ها از دست مترجم قرآنی که در دست دارم عصبانی می شوم.او گاه و بی گاه تفسیر آیه ها را به کسی یا گروهی نسبت می دهد و که من فکر می کنم وسط کلام خدا تفسیر خود را آوردن،کار درستی نیست.تفاسیر معتبری موجود است که هر کس در صورت تمایل می تواند به آن ها مراجعه کند.

و در پایان این که امیدورام قرآن بخوانید و از خواندنش لذت ببرید و در آن تدبر کنید .باشد که آیه های نورانی خدا در روح و جانمان اثر کند مارا به خود بیاورد تا با خود و دنیایمان مهربان تر باشیم از دزدی و رشوه خواری و ظلم بپرهیزیم و از این پس بیشتر به فکر زمین باشیم زمینی که امانتی است در دست ما و بهترین بندگان خدا آن را به ارث خواهند برد.

زنان و جامعه

نگاهی به لیست نام های نامزدهای شورای شهر می اندازم فقط دو یا سه خانم در میان تعداد به نسبت زیاد آقایان هستند. و پس از چند روز با مشخص شدن آرا،می بینم که هیچ بانویی در میان انتخاب شدگان نیست.

با خود می گویم:به راستی دلیل موفق نشدن خانم ها در این انتخابات چه می باشد؟چه کارهایی لازم بود انجام می دادند تا موفق می شدند؟آیا تبلیغات اندک دلیلی بر این نتیجه بوده است یا جامعه ی کوچک و کما بیش مردسالار شهری چون دیلم؟و شاید ناتوانی زنان در ارائه ی توانایی های خویش در اجرای امور مدیریتی شهر؟ می گویم شاید اگر زنان هماهنگ و منسجم به تشکیل گروه یا همان ائتلافی می پرداختند در جذب آرا موفق تر بودند!!این مسئله روزهاست که فکر من را به خود مشغول داشته است.

زنان بخش بزرگی از جمعیت هر جامعه ای را تشکیل می دهند.با نگاهی هر چند بی درنگ،می توان تاثیر زنان کارآمد و اجتماعی را در میزان پیشرفت هر شهر و یا کشور مشاهده نمود.به طور مثال می بینیم که در کشوری مانند افغانستان با مشکلات بی شمار، زنان حضور فعال در مسائل جامعه ندارند. آن ها به سختی از حق تحصیل و به طور کلی حق انتخاب برخوردارند.شاید دولت این کشور در طی این سال ها تلاش بر آن داشته است که گامی در این مسیر بردارد اما متاسفانه، وجود اندیشه ی غالب جامعه ی مردسالار و زنانی با افق دید اندک، چشم انداز خوشایندی را نشان نمی دهد.

هرچند گفتن از زنان این کشور صرفا برای مثال بود، در حالی که بی تردید می توان کشورهایی به مراتب بدتر از افغانستان را بر پهنه ی نقشه ی جهان پیدا نمود.

به راستی تاثیرگذاری زنانی که به حقوق انسانی خویش واقفند و برای رسیدن به  آن تلاش می کنند و سعی در بهتر ساختن جهان اطراف خویش دارند ،در موفقیت و توسعه یک کشور به چه اندازه است؟

حال دوباره به شهر کوچک خویش برگردیم؛ اگر بسیاری از زنان و مادران ما در تلاش برای ارتباط با دنیای اطراف خویش،هم صدا و هم قدم یکدیگر را برای پیمودن مسیر موفقیت یاری می نمودند،آیا میزان موفقیت در کل شهر نیز بالاتر نمی رفت؟ نمی بایست فراموش کنیم که نسل های آینده در دامان زنان امروز پرورش می یابند و جامعه ای که در بالاتر بردن میزان حضور موفق زنان تلاشی نداشته باشد ،به دشواری می توان آینده ای بهتر از آن چه اکنون در آن به سر می برد ،برای آن متصور شد.آرزو می کنم زنان شهر دیلم،برای آزمون های آینده در کنار هم وهم صدا،راه را برای حضور پررنگ تر خویش فراهم سازند.

کتاب:امپراتوری خورشید

«وقتی جیم و آقای ماکستد با جیره های غذایی به بلوک جی برگشتند،زندانیان را دیدند که با بشقاب ها و یغلاوی هایشان منتظر ایستاده اند.زندانیان روی پله ها ایستاده بودند،مردهای نیمه لختی که شانه هایشان مثل دستگیره ی در قابلمه بیرون زده بودو دنده هایشان مثل قفس پرنده بود،و زن های رنگ و رو رفته شان که پیراهن شندره به تن داشتند،همه بی آن که چیزی از چهره شان خوانده شود نگاه می کردند،انگار قرار بود جنازه جلوشان بگذارند.

توی سطل های فلزی بلغور گندم و سیب زمینی شیرین بود و در بخاری که از آن بر می خاست صدها مگس پر می زدند.جیم مالبنده ای چوبی را که کشید چهره اش از درد توی هم رفت...

خانواده ی آقای وینسنت که با بشقاب هایشان برگشتند،جیم دامن پرده را کنار زد تا بشقاب های آن ها را برانداز کند.جیم خوشش می آمد غذا خوردن خانم وینسنت را تماشا کند.جیم در همان حال که مواظب زن بود،بلغور گندم را بررسی می کرد.دانه های نشاسته دار بلغور سفید بودند  و باد کرده بودند،و از شپشک هایی که ته مانده ی انبارها را آلوده بودند قابل تشخیص نبودند.سال های اول همه ی زندانیان شپشک ها را کنار می زدند، یا آن ها را از نزدیک ترین دریچه ای که دم دستشان بود به بیرون پرت می کردند،اما اکنون دیگر جیم مواظب بود شپشک ها را هدر ندهد.جیم همیشه شپشک ها را دور بشقاب خود ردیف می کرد.اغلب بیش از صد حشره در سه ردیف دور بشقاب جیم صف می بستند و اخیرا حتی از تعداد شپشک ها هم کاسته شده بود.دیگران شپشک ها را دور می ریختند اما دکتر رانسوم به جیم گفته بود،«این شپشک ها را باید بخوری» و جیم نیز به حرف او عمل می کرد.شپشک سرشار ازپروتئین است،هر چند وقتی این نکته ی مهم را به اطلاع اقای ماکستد رساند،مردم دلش گرفت...» صص 234-236

کتاب امپراتوری خورشید از نویسنده ای به نام جی .جی بالارد است که به شرح داستان پسرکی که در زمان جنگ جهانی دوم می زیسته است، می پردازد.حوادث داستان برگرفته از خاطرات و تجربیات نویسنده ی کتاب است.

« براساس همین تجربه هاست که بالارد به سال 1984 امپراتوری خورشید را نوشت و استیون اسپیلبرگ به سال 1987 از روی آن فیلم ساخت.بالارد سال های اسارت در اردوگاه را به چشم آموزش دردناکی درباره ی توانایی ها و ظرفیت های وحشاینه ی بشریت نگاه می کند.بالارد از ان سال ها چنین یاد می کند:گمان نمی کنم کسی بتواند سختی های جنگ  را تجربه کند و برداشت او از جهان برای همیشه دگرگون نشود...جنگ آمد،سه سال در اردوگاه بودم و بزرگسالان را زیر فشار عصبی می دیدم،بعضی ها به فشارهای عصبی تسلیم می شدند،بعضی ها بهبودی می یافتند و شجاعت تزلزل ناپذیری از خود نشان می دادند.آموزش بزرگی بود؛دیدن حقیقت وجود آدمی بسیار سودمند و آموزنده است،اما بسیار هم چالش برانگیز است،و آن درس ها همه ی عمر با من مانده اند.»ص430 ضمیمه ی کتاب

هر چند خواندن کتاب خوب و پر کششی چون این کتاب همیشه جالب و جذاب می باشد اما شاید خواندن آن در ماه مبارک رمضان که گرسنگی روزهای آن،انسان را با تیره روزی و گرسنگی انسان های جنگ نزدیک تر می سازد، تاثیرگذارتر باشد.شاید با خواندن چنین کتاب های بیشتر شکرگزار نعمت های خداوند باشیم .نعمت هایی که هر چند این روزها با سختی بیشتری تهیه می شوند اما هنوز هم شیرینی آرامش در کنار خانواده بودن را با خود دارند.آرامشی که قهرمان داستان و بسیاری از انسان های این روزهای زمین، از آن بی بهره اند.

امپراتوری خورشید    نویسنده:جی.جی.بالارد

مترجم:علی اصغر بهرامی     انتشارات:چشمه،نوبت اول،1382

به همین سادگی


«خانم راستی

بجای نوشتن این داستانها برید یه فکری بحال درد مردم این شهر کنید شما که خارج ازدیلم نشستید و خودتون رو دیلمی میدانید از درد مردم از فرهنگ به گل نشسته مردم از فقر و بدبختی از بیکرای و کساد بازار و از اعتیاد جوانان و از قاچاق سوخت و از تخریب محیط زیست بنویسید ای مرفهین بی درد ای خارج نشینان بی درد ای اصفهان نشینیان راحت طلب »
 

یک دیلمی دردمند در پست قبلی نظری را قرار داده اند که در تمام مدتی که در این وبلاگ مشغول نگارش مطلب می باشم،بارها با گونه های متفاوتی از آن بر خورد کرده ام و بی شک دوستان دیگر نویسنده نیز چنین نظراتی را در ذیل مطلب خود مشاهده کرده اند.شاید در نگاه اول ،بهتر این باشد که این گونه نظرات را ،پاسخی به فراخور داده و چندان جدی به آن نیاندیشیم. تنها به این دلیل ساده ؛که از بین بردن مفاسد اجتماعی و رونق کسب و کار مردم از دستان یک قلم به دست حاصل نمی شود. اما از منظر دیگر این گونه نظرات  از آن جا که نمایانگر شیوه ی تفکر و انتظارات بخشی از جامعه  است قابل توجه می باشد.مردمی که مسئولیت خویش در ایجاد وضع موجود را فراموش کرده اند و در انتظار قهرمان و یا شعبده بازی هستند که زمین و زمان را به جریان درآورد و زندگی سرخوشانه و بی دردسری را برای آنان فراهم آورد. تا آنان نیز به قول شاعر بر لب جویی بنشینند و گذر عمر ببینند.

به یاد دارم که؛روزی با چند خانم مشغول گفت و گو بودم.درباره ی هزینه هایی که مدارس دولتی دریافت می کنند حرف می زدیم.یکی از خانم ها که وضعیت معیشتی بدی هم نداشت در حالی که لبخندی بر لب داشت گفت:من سال پیش زرنگی کردم و وقتی مدیر مدرسه از من هزینه ی مشخص شده را خواست به دروغ گفتم:به خدا شوهر من کارگر است و آه در بساط نداریم.و این طور شد که هیچ پولی ندادم.امسال می خواهم همین حیله را به کار ببرم.

ایشان اصلا هیچ نگرانی درباره ی هزینه های مدرسه نداشتند.به نظر او دولت باید این پول را پرداخت کند و حتی اگر دولت پولی نپردازد و وضعیت مدارس از این هم که هست بدتر شود هیچ نگرانی به خاطر عزیز ایشان خطور نمی کند.حالا در نظر بیاورید اگر این مادر با علم به این که دولت هزینه های اندکی به مدارس اختصاص می دهد،پول را با خوش رویی به مدیر مدرسه می داد و در حین آن تاکید می کرد که:بله من این هزینه را می دهم چون برای فرزندم بهترین امکانات را می خواهم و ده ها مادر دیگر نیز همین کار را می کردند چه اتفاقی می افتاد؟آیا مدیر بیشتر به هوش و گوش نمی شد که مدیریت مدرسه را جدی تر بگیرد و امکانات بیشتری را فراهم سازد.

یا مردمی را در نظر بیاورید که در دوره ی اول ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد برای دیدنش صف می کشیدند. اگر آنان به جای آن که حقیرانه در انتظار  بیست یا پنجاه هزار تومانی باشند که در کف دستشان گذاشته می شد،جدی و با احترام از او می خواستند که اشتغال آفرینی کند و به جای ماهی، وسایل ماهیگیری را در اختیارشان بگذارد، وضعیت جامعه به این جا کشیده نمی شد که از من وبلاگ نویس بخواهند که فقر و بدبختی را برایشان بر طرف کنم.به نظر شما در اینجا چه کسی مقصر است؟

وااسفا،تا زمانی که خود مسئولیت پذیر نباشیم هیچ گاه کشتی به گل نشسته امان در جزیره ی نجات  و سربلندی لنگر نمی اندازد.مردم ما باید بدانند که هر فرد باید به تنهایی مسئولیتی را که به عنوان شهروند به عهده دارد ،به خوبی انجام دهد.خداوند بلند مرتبه فرموده اند:هیچ قومی را تغییر نمی دهم مگر ان که خود خواهان تغییر باشد.بی خیالی و بی اهمیتی نسبت به دنیای اطراف،محیط زیست،وضعیت آموزش،وضعیت اشتغال و بسیاری موارد دیگر،ابتدا از مردم آغاز شده و بعد به دولت مردان رسیده است.دولت مردان،مردانی برخاسته از جامعه ای هستند که بر آن حکومت می کنند.و هر حکومت نشان دهنده ی اندیشه ای است که بر مردم غالب است.حکومت های فعال و پرنشاط ،از دل مردمی دانا و با انگیزه برخاسته اند.از قدیم گفته اند یک سوزن به خود بزن و یک جوال دوز به دیگران.اگر می خواهیم از این وضعیت خود و فرزندانمان را نجات دهیم باید دست در دست هم و با تمام وجود به آبادانی و سرافرازی کشورمان بیاندیشیم.

به یاد داشته باشیم که کودکی که در این زمان ،زرنگی مادرش در نپرداختن شهریه را می بیند و یا شاهد بی توجهی والدین به محیط زیست می باشد،و...

می تواند رییس جمهور آینده ی کشور باشد.به همین سادگی.

مهربانی

«پاتریک اورورکی،عکسی از برندان بیهان(شاعر و نویسنده ی ایرلندی) روی دیوار خانه اش داشت با این نقل قول که حفظش کردم:«اول از همه ،به مهربانی در نوع بشر احترام می گذارم و مهربانی به حیوانات.برای قانون،احترامی قائل نیستم؛هر چه که به جامعه مربوط است مطلقا برایم جایگاهی ندارد به جز آن چه که جاده ها را امن تر،نوشیدنی ها را گواراتر،غذا را ارزان تر و پیرمردها و پیرزن ها را در زمستان گرم تر و در تابستان،شادتر کند.» خیلی خوب ماجرا را جمع بندی کرده است.«مهربانی»،همه ی عقاید سیاسی مرا پوشش می دهد.نیازی به گفتن شان نیست.اعتقاد دارم که اگر در پایان بر اساس توانایی هایمان کاری کرده باشیم که دیگران را خوش حال تر کرده باشد،کفایت می کند.کاستن از شادمانی و خوش بختی دیگران،جرم است و ناشاد کردن خودمان،نقطه ی شروع همه ی جرم ها.باید سعی کنیم سهمی در شادمانی جهان داشته باشیم و این ربطی به مشکلات و سلامتی و شرایط مان ندارد.باید سعی کنیم.من همیشه این را نمی دانستم و خوش حالم آن قدر زندگی کردم که متوجه اش شدم.» ص74 برشی از نوشته ی :مسافر قطار آسمان،از :راجر ایبرت،درج شده در ماهنامه داستان همشهری

مرد سبد خالی از خوراکی  را به دست می گیرد، کودکانش نیزدر حالی که آزمندانه، آخرین خوردنی ها را به نیش می کشند در پی اش روانه می شوند.آن ها بعد از سپری کردن یک روز خوب در کنار دریا ،خستگی خوشایندی دارند و در فکر آنند که روزی دیگر باز به این کناره ی آرام و آبی بازگردند.  زن نیز در شتاب پیوستن به آن ها،سفره یک بار مصرف را با تمام بازمانده ی خوردنی های یک صبح تا عصر،در گوشه ای از ساحل رها می کند.

باد و مرغان دریایی نظاره گر این حادثه اند.

باد شرمنده ،اما بنا بر طبیعت خویش،زباله های بازمانده را به هوا می برد.آسمان دریا، به یک باره پر از زباله های زمینی می شود و اندکی بعد درختان حرای کنار ساحل نیز پوشیده در انبوه زباله های یک بار مصرف آدمیان،به سرنوشت تلخ خویش می اندیشند.

 ومردی  دیگر،در جایی نه آن چنان  دوردست تر،خسته از کار روزانه،پیشانی ی بر خاک ساییده ی خود را از زمین بر می دارد دست بر زانو می گذارد و از خدا یاری می خواهد. بعد از تسبیح خدا و گرفتن آرامش از حضور همیشگی پروردگار مهربان،این بار نوبت اوست که، به زمین اندوهناک ازحضور آدمیان ناآگاه و اندک اندیش، مهربانی کند.به آرامی و بزرگواری،دستکش هایش را می پوشد و در هر گام زباله ای بازمانده از حضوری نامیمون را، از گیسوان درختان حرا و دامن آبی دریا،بر می دارد.حضور او برای دریاو درختان ساحل موجب دلگرمی است. او به جهان شادمانی می بخشد.

 

معرفی یک مجله

غروب یکی از روزهای بهمن ماه بود که داشتم از میدان نقش جهان بر می گشتم.برای کاری رفته بودم و حالا که نزدیک غروب بود برای رسیدن به خانه عجله داشتم،اصلا هنوز هم بعد از نزدیک به چهل سال زندگی،دم غروب به یاد حرف مادر می افتم که می گفت:دختر باید موقع اذان مغرب خونه باشه.قدم هایم را تندتر برمیدارم اما نزدیک کیوسک روزنامه فروشی پاهایم کم کاری می کنند،شتابشان را از دست می دهند و چشمهایم را با خود همراه می کنند،تا نظاره گر مجلات رنگارنگی باشند که، جلوه گرانه ، تو را تشویق به خریدن و خواندن خود می کنند.میان آن همه مجله ی رنگارنگ،چشمم مجله ی همشهری را می بیند و دستهایم برای برداشتنش شتاب می کند.مجله را که به خانه می آورم،می خوانمش و می بینیم  کشف باارزشی کرده ام،آن قدر باارزش که می شود آن را به دیگر دوستان نیز پیشنهاد داد.

مجله ی داستان همشهری یکی از مجلات خوب حوزه ی ادبیات است.قطع و صفحه بندی جالب،و داستان هایی که با وسواس انتخاب شده اند.داستان هایی که هر کدام می توانند لحظه هایی را که به خواندنشان می پردازی خوب و خوش و معنادارکنند،گویی از این دنیای دود گرفته ی پر تزویر،به دنیایی راز آلود و خواستنی پا می گذاری ،دنیایی که دوست داری بارها و بارها بدان جا قدم گذاری.

خوبی شماره ی پیشین این مجله ،یعنی شماره ی اسفند 91 این بود که فایلی صوتی ضمیمه داشت ،داستان هایی با صدای نویسندگانشان. اگر توانستید حتما این شماره را تهیه کنید.

داشت یادم میرفت که بگویم قیمت مجله،3500 تومان است به قولی قیمت دو پفک یا چیپس یا کرانچی،بستگی به ذائقه ی شما دارد.کاغذ که گران شده کمی از قطر مجله کاسته شده اما سردبیر قول داده است که در انتخاب داستان ها دقت بیشتری شود. در زیر قسمتی از نوشته ی سردبیر مجله را می آورم:

«...در شماره های نوروزی که اهل شتاب و آدم های دورتر از فضای داستان هم اهل خواندن می شوند،مجبور می شویم کمی مردم داری کنیم،داستان های همه پسند بگذاریم،بشقاب های گل سرخی را در بیاوریم،در اتاق ها را ببندیم و هال را مرتب کنیم، خلاصه اش این که فرش قرمز پهن کنیم در آفتاب(اشاره به طرح جلد شماره ی پیشین مجله) اما شماره های اردیبهشت حال خوب خودشان را دارند.یک خلوتی دل چسب و شخصی.مهمان ها رفته اند.خودمان هستیم،به همان حوصله و آرامش که بودیم.تخمه ها را جمع می کنیم و وقت داریم داستان هایی بخوانیم که کمی بیشتر فکر می خواهند،داستان هایی که باید در آن ها فرو رفت و کمی بیشتر آدم را تکان می دهند...»

انتخابات2

ثبت نام از کاندیداهای ریاست جمهوری شروع شده است.بعضی از آن ها، از پیش مشخص بوده اند و گروهی هم، هنوز معلوم نیست که چه کسانی و با چه برنامه ای برای آینده ی کشورهستند.این موقع ها که می شود گزارش های تلویزیون بیشتر به این موضوع اختصاص  می یابد.گزارشگرها میکروفن هایشان را بر می دارند و از هر کسی که کنارشان رد می شود نظرخواهی می کنند.این که اینگونه نظر خواهی چه میزان موثرو نشان دهنده ی نظر واقعی مردم است،بماند، اما به راستی ویژگی های یک رییس جمهور خوب و لایق چیست؟ وآیا در این مدت بیست روزه مردم می توانند به درستی فرد شایسته را تشخیص و انتخاب نمایند؟

همواره چنین بوده که ؛افرادی با کارکردهای متفاوت می آیند و می روند و پس از آن ،مردم برای انتخابات بعد باز هم دچار سردرگمی در انتخاب اصلح می شوند.و این جاست که جای خالی حزب ها پدیدار می شود.زیرا«یکی از مهم ترین مکانیسم های ایجاد هنجار سیاسی،نظام حزبی است.تکثر ساحه ی قدرت و نظارت متقابل احزاب بر عملکرد رقبا،قواعدی را برای رفتار سیاسی به وجود می آورد که تا حدود زیادی از سیاست ها و ناپیگیر یها جلوگیری می کند»

حزب ها وظیفه ی تجمیع اندیشه ها و انسجام دیدگاه ها و کارکردها را به عهده دارند. برنامه های تعریف شده ی حزب ها در امر توسعه ی و بازسازی کشورو مواضع مدون و روشن سیاسی آن ها که در طول سال ها نقد و بررسی، و به چالش کشیده شده است، می تواند از سردرگمی مردم در انتخاب درست بکاهد.

یکی دیگر از کارکردها ی مهم حزب،مسئولیت پاسخ گویی به افکار و انتظارات مردم است.رییس جمهوری که جدا از بدنه ی یک حزب خاص انتخاب شده است پس از کنار رفتن از قدرت،چندان ترسی از مورد سوال و جواب قرار گرفتن ندارد.او دوره اش را گذرانده است و به چالش کشیدن عملکردش بیشتر جنبه ی نمادین دارد و بسیار کم پیش می آید در سرنوشت مردم موثر باشد اما وقتی فعالیت حزبی باشد، فرد انتخاب شده از یک حزب خاص،هراس آن را دارد که عملکرد ناموفقش،در آینده ی حزبی که بدان وابسته است موثر باشد.بنابراین سعی می کند بهترین عملکرد را داشته و بهترین تیم را برای مدیریت کشور برگزیند، تلاش فراوان دارد از ندانم کاری ها بپرهیزد و بهترین مسیرها را برای پیش برد اهداف ملی انتخاب نمایدو علاوه بر آن بعد از بازنشستگی،یک رییس جمهور موفق می تواند تجربیات گرانبهای خود را که به قیمت ایجاد لحظه های تلخ و شیرین  بسیار ،در سرنوشت مردم به دست آورده ،در اختیار دیگر مدیران عضو حزب قرار دهد.این کار از آزمودن راه های رفته جلوگیری می کند و مردم نیز مجبور به تحمل رییس جمهورانی تازه کار و بی تجربه نخواهند بود.امر ریاست جمهوری یکی از مسائل مهم و  از موارد تامل برانگیز سیاست هر کشور است و سهل انگاری در این مسئله ی مهم آینده ی یک کشور را به باد می دهد.

ورزش و مردم

آنچه آتش به دلم می زند،اینک،هر دم

سرنوشت بشرست،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم!

بار این درد و دریغ است که ما

تیرهامان به هدف نیک رسیده است ،ولی

دست هامان،نرسیده است به هم !*

یکشنبه بعد از ظهر بازی سپاهان و پرسپولیس بود. ما تا وقتی که دیلم زندگی می کردیم، طرفدار پرسپولیس بودیم و حالا که اصفهانیم طرفدار سپاهان.البته بیشتر این ابراز احساسات از جانب پدر بچه هاست و گرنه اگر به ما باشد ترجیح می دهیم به جای فوتبال ،همان سریال های غبار گرفته ی تلویزیون را ببینیم!

داشتم می گفتم،دیروز فوتبال بود و همه نتیجه اش را می دانند ، من هم نمی خواهم به تجزیه و تحلیل بازی بپردازم چون چیزی درباره فراز و فرودهای بازی فوتبال نمی دانم. اما آنچه که برایم قابل توجه بود لحظه ای بود که پیروزی سپاهان مسجل شد و نوبت دادن جام قهرمانی به بازیکنان این تیم رسید .استادیوم تا پیش از پایان بازی سرشار از تماشاگر بود اما یکدفعه خالی خالی شد طرفداران پرسپولیس ناراحت و غمگین استادیوم را ترک گفته بودند در حالی که به راحتی می توانستند بمانند و در لحظات شادی هموطنان خود سهیم باشند. از دیدن این صحنه خیلی تعجب کردم و با خود گفتم:چه اشکالی دارد تا زمانی که بازی جریان دارد تعصب به خرج بدهیم و زمانی که برنده مشخص شد به احترام یک ورزشکار از جای خود بلند شویم و برای بزرگداشت پیروزی اش شادی کنیم.

صحنه ی پایانی مسابقه ی دیروز گرچه شادمانی اهل خانه را در پی داشت اما بار معنایی جالبی نداشت.دیدن هموطنانی بود که نماندند تا در شادی دیگرهموطنان خویش شریک باشند.

خیلی خوب می شد اگرورزش می توانست  بیدار کننده ی روح جوانمردی و بلند نظری، در انسان ها باشد.

*فریدون مشیری،از دیار آشتی

 

روز دریا و دریا

«مرگان دیگر جوان نبود.بسیار بر سنگ و سفال خورده بود.عمرش،کم کم داشت به چهل می رسید.گرچه چهره ی کشیده اش سخت خسته و درهم شکسته بود، و این او را پر عمرتر از آنچه بود ،می نمود.اما تازه موهای سیاهش،جا به جا،تار سفیدی به خود راه داده بودند.پایین مقراض وار زلف ها،روی پوست سخت و چغر پیشانیش،دو سه شیار تند جا باز کرده بودند.دور چشمهایش،چین های نازک و ظریفی به چشم می زدند.زیرگونه هایش فرو رفتگی نمایانی داشت.و زیر گلو،آن جا که بال های چارقدش را با سنجاق قفلی می بست،گود و تو رفته بود.آرواره هایش به در جسته بودند و دندان که بر هم می فشرد،برآمدگی دندان ها زیر پوست نمایان تر می شد.در واقع،در صورت مرگان گوشت سوخته بود و پنداری زیر این پوست،آب نبود.پوستی چغر،کشیده بر استخوانی سخت و سمج،با پستی ،بلندی های نمایان .چشمها ،با این همه زیبا بودند.غم انگیز و زیبا.خانه ی چشم ها گر چه گود رفته بود،اما نگاه از روشنایی تهی نبود.و قامت زن گرچه پیوسته استخوان هایی ریخته در پوست بود،اما خمیده نبود.راست وایستاده بود.درون این تن کشیده،روحی زخم خورده در خود می پیچید.این روح اما لهیده نبود...»ص120 *

فرقی نمی کند در چه سن و سالی باشی روز مادر که می رسد به یاد مادر می افتی و همه ی خوبی هایش.مادرانی که حتی اگر نباشند ، خاطره ی مهربانی آن ها با توست.

دیروز، روز دریای خلیج فارس بود و امروز روز دریای مهر مادر،این روزها بر شما مبارک باشد.

*نام کتاب:جای خالی سلوچ   نویسنده:محمود دولت آبادی

انتشارات:نشر نو،چاپ دوم،1361

انتخابات

«دلیل واقعی انحطاط عالم سیاست در دوران ما این است که پر از افراد ناوارد و تازه کاری است که خیلی هم از خودشان خوششان می آید .هرکس در هر حرفه ای شکست می خورد به سیاست رو می آورد و فکر می کند در این رشته موفق خواهد شد در هر بحث و گفتگویی،همان افرادی که جرات نمی کنند بدون آشنایی کافی با جبر و شیمی درباره ی این علوم حرف بزنند،به راحتی درباره ی سیاست،که با آن هم آشنایی ندارند، داد سخن می دهند.در حالی که در زمان های گذشته،فراگیری هنر سیاست کار بسیار مشکلی بود و خیلی طول می کشید و از میان کسانی که جرات می کردند وارد آن بشوند به طور طبیعی نخبگانی بیرون می آمدند.» مکتب دیکتاتورها.ص19

شاید شما نیز این روزها با خواندن اخبار مربوط به کاندیداهای شوراهای شهر و روستا دچار تعجب و سردرگمی شده باشید. و شاید شما نیز از خود پرسیده باشید یک مجری برنامه ی کودک و یا هنرپیشه و فوتبالیست و طنزپرداز و بقال  و....چه چیز از دنیای سیاست و اداره ی یک شهر می داند که برای این کار کاندید شده است؟چه می شود که این افراد بدین وادی گام می گذارند؟ آیا رای آوردن این افراد دلیل نبود افراد متخصص است و یا دلیل ناآگاهی افراد رای دهنده؟آیا بهتر نیست که افرادی که تخصص شهرسازی و یا دفاع از حقوق شهروندی دارند به این مکان ها راه یابند؟ آیا شورای یک شهرکه تصمیماتش می تواند برای سالیان دراز در زندگی مردم تاثیرگذار باشد آن قدر اهمیت ندارد که کمی جدی تر گرفته شود و تفاوتی با انتخابات انجمن اولیا و مربیان مدارس داشته باشد؟آیا کشمکش های سیاسی موجب سرخوردگی نخبگان نگردیده است؟به نظر شما اگر افراد ناوارد وارد چنین سیستم هایی شوند چه کسانی بیشتر بهره می برند؟و آیا می تواند در برگزاری این گونه انتخابات، عمدی، باشد؟

یادمان نرود که کشور ما امانتی از جانب خدا، و تمام کسانی است که در این خاک زیسته اند،بدان عشق ورزیده اند و برای آزادی آن جان داده اند.یادمان باشد که بدیها و بی قانونی ها به یک باره بر سر مردمی آوار نمی شوند بلکه بی اعتنایی به رویدادها و فرو رفتن در خلسه ها و خواب هاست که کشوری را به تباهی می کشاند.

من با کتاب مکتب دیکتاتورها اتفاقی آشنا شدم.کافی بود کتاب از اینیاتسیو سیلونه باشد و با ترجمه ی مهدی سحابی. کتاب به صورت داستانی گفتگو وار از چگونگی تشکیل دیکتاتوری در کشورها می گوید .یکی از شخصیت ها دوست دارد دیکتاتور شود و شهر به شهر و کشور به کشور به دنبال فنون دیکتاتوری می گردد.در ابتدای کتاب یکی از آن ها می گوید:«به همدیگر گفتیم:برویم و با چشم خود ببینیم که این دیکتاتوری ها ی معروفی که این قدر از ان ها حرف می زنند چه طور به وجود آمده،این دیکتاتورها چگونه آدم هایی هستند،چطور به قدرت رسیده اند،و از همه مهم تر از تجربیات ان ها چه چیزهایی می شود یاد گرفت؟»ص8

انتشارات:نشر نور   چاپ اول 1363

وانهاده

یازدهم اردی بهشت ماه ،تولد حضرت فاطمه است و روز زن.شاید شما نیز از کسانی باشید که دوست دارید در این روز هدیه ای به عزیزانتان تقدیم کنید و این هدیه می تواند یک کتاب باشد.به نظر من کتاب وانهاده از سیمون دوبوار یکی از بهترین کتاب هایی است که می توان به یک زن هدیه نمود.داستان این کتاب حکایت زندگی بسیاری از زنان کره ی زمین است.حکایت زنی است که تمام لحظات زندگی اش را برای آرامش دادن به خانواده صرف می کند ،او شغل خود را ترک می کند و با تمام وجود و بی آن که گاهی به خواسته های خویش بیاندیشد به امور خانه و خانواده می پردازد .او سعی می کند حضورش باعث خوشبختی و آرامش دیگران شود اما گویی مهربانی های بی دریغش بیش از ان که وجب امتنان شود ،دل زدگی اطرافیانش را به همراه داشته است و سرانجام یک روز به خود می آید و می بیند که جز یک شخصیت پوسیده و ناامید و ترک شده،هیچ چیز در زندگی برایش باقی نمانده است.او در جایی از داستان با خود می گوید:

«حالا از خودم می پرسم:به چه عنوان زندگی درونی را به زندگی دنیوی،تعمق را به خوشگذرانی ها،فداکاری را به بلندپروازی ترجیح داده ام؟کاری نداشتم جز این که بر گرد خود خوشبختی بیافرینم.موریس را خوشبخت نکردم.دخترانم احساس خوشبختی نمی کنند.خوب؟دیگر چیزی نمی دانم.سیاه و سفید در هم رفته اند جهان معجونی است و من پیرامونی ندارم،چطور می شود بدون ایمان به چیزی یا به خودم زندگی کنم؟»ص147

نویسنده ی داستان می گوید:«من هرگز چیزی اندوهناکتر از این سرگذشت ننوشته بودم:سراسر قسمت دوم جز فریادی اضطراب الود نیست و انحطاط نهایی قهرمان داستان شوم تر از مرگ است.»

این داستان به زنان هشدار می دهد که برای داشتن یک زندگی ایده آل، مهم ترین نکته، داشتن خودباوری و عزت نفس است.

کتاب:وانهاده   نویسنده:سیمون دوبووار       مترجم:ناهید فروغان

انتشارات:نشر مرکز      چاپ:پنجم 1381