هپرو

دارم این قسمت از کتاب گور به گور ویلیام فاکنر را می خوانم که:

دارل اومد بالا نگاه کنه من هم داد زدم بگیرش دارل ولی او نیومد بیرون چون که سنگین بود،دارل هی گرفتش من هی داد می زدم بگیرش دارل بگیرش دارل،چون که او تو آب از مردها تندتر میره،دارل باید هپرو می کرد می گرفتش،من هم دیگه فهمیدم می گیرتش چون دارل از همه بهتر هپرو می کنه....ص177

به کلمه ی هپرو که می رسم ناخودآگاه لبخند می زنم،به یاد وقت هایی می افتم که من و پدر بچه ها با هم دیلمی حرف می زنیم و بچه ها _به خصوص وقتی توی ماشینیم و تمرکز بیشتری روی ما دارند_روی تک تک کلماتی که به کار می بریم دقت می کنند؛مامان یه تپ خین یعنی چه؟مامان دنگ انجیرو به چی میگن؟ تنگلکو دیگه چیه؟انجه انجه، یه کل نون،و خیلی کلمات دیگه. جالب اینجاست که وقتی کلمه را یاد گرفتند می بینی که گاهی در گفتگو هایشان هم به کار می برند.

داستان گور به گور از ویلیام فاکنر جدا از آن که  از برترین داستان های جهان می باشد، با ترجمه ی بسیار بسیار زیبا و روان آقای نجف دریابندری_ که به حق استادی بزرگ در ترجمه می باشند_ ،بسیار خواندنی تر شده است.از نکات جالب داستان،چند راوی بودن آن است گویی دوربین های متعدد از وقایع یک زندگی، تصویرهای گوناگون برداشته و با خواننده در میان می گذارند.جناب آقای دریابندری درباره ی ترجمه ی این کتاب در مقدمه اینگونه نگاشته است که:

«آدم های این رمان روستاییان ساده _و گاه ساده لوح_ایالت میسی سیپی،در جنوب آمریکای شمالی ،هستند_در زمان نامعینی که شاید بعد از جنگ جهانی اول باشد،و داستان از زبان خود این آدم ها نقل می شود.در ترجمه ی این زبان من خود را ناگزیر دیده ام که،اولا،دامنه ی آزادی مترجم را اندکی وسیع تر از حد معمول بگیرم و ثانیا،گفتار را نه به «لفظ قلم» بلکه به همان صورتی که از دهان جاری می شود_به زبان گفتار_ضبط کنم...»

اولین بار که این کتاب را می خوانید،کمی سردرگم می شوید،طول می کشد تا با شخصیت های داستان آشنا شوید و سر رشته ی داستان را به دست بگیرید اما بعد که متوجه شدید ،دوست دارید چندین بار دیگر این کتاب را بخوانید.من این کتاب را سه بار خوانده ام و فرصتی پیش بیاید ده بار دیگر می خوانم.

لذت خواندن این کتاب را هرگز از دست ندهید

کتاب :گور به گور            نویسنده:ویلیام فاکنر                 

ترجمه:نجف دریابندری                        نشر چشمه

                     

انسانیت به چیست؟

 

بعضي وقت‌ها چيزهايي را مي‌بيني و مي‌شنوي كه به انسانيت خودت شك مي‌كني. خجالت مي‌كشي از آن همه ادايي كه درباب انسانيت در‌مي‌آوري. شرم مي‌كني از زماني كه بر منبر وعظ و نصيحت مي‌نشيني و درباب انسان‌دوستي داد سخن مي‌دهي و ديگراني را كه در بلاد كفر! به‌سر مي‌برند سرزنش مي‌كني و از سعادت محرومشان مي‌پنداري! حال آنكه انسان‌بودن ربطي به اين پيرايه يا آن پيرايه ندارد و حد و مرز جغرافيايي نمي‌شناسد.

داشتم يكي از روزنامه‌هاي چاپ آمريكا را مي‌خواندم. روزنامه‌اي به‌نام The Decatur Daily.  روزنامه‌ي شهر آتنز از ايالت آلاباما. شماره امروز ( 13 ژانويه ۲۰۱۳).

در روزنامه اين گزارش آمده است:

آقاي نوا انسكت و همسرش خانم ميشل انسكت صاحب سه فرزند بوده‌اند. فرزند سوم مبتلا به عارضه‌ي سندرم داون (مونگول) به‌دنيا مي‌آيد از همين روي بنا به تشخيص پزشك ديگر بچه‌دار نمي‌شوند. ولي در سال 2009 از سازماني بين‌المللي كه عهده‌دار اعطاي حق حضانت كودكان عقب‌مانده (مونگول) است مي‌خواهند كه كودكي با اين عارضه را به آنها معرفي كند تا او را به فرزند‌خواندگي بپذيرند. ولي اندكي بعد با خود فكر مي‌كنند چرا به‌جاي يك كودك بيمار سه كودك بيمار را به فرزند‌خواندگي نپذيرند تا طعم داشتن خانواده را به آنها بدهند. كودكاني كه ممكن بود هرگز و هرگز طعم داشتن خانواده را نچشند. سازمان بين‌المللي مسئول، نشاني پرورشگاهي در كشور اوكراين را به آنها مي‌دهد! زن و شوهر بار سفر مي‌بندند و به اوكراين و آن پرورشگاه رفته و بعد از طي مراحل قانوني، كودكان را تحويل گرفته با خود به آمريكا مي‌آورند. سه كودك جديد نينا، واروارا و تيموفي نام دارند. تا اينجا آقا و خانم انسكت 6 فرزند دارند كه از اين شش تا، چهارتاي آنها مبتلا به عارضه‌ي سندرم داون است.

داستان به اينجا ختم نمي‌شود. انسكتها تا سال 2012 دو كودك بيمار ديگر اوكرايني را نيز به فرزند‌خواندگي مي‌پذيرند: يوري، مبتلا به فلج مغزي و داشا، مبتلا به فيبروز كيستي.

با اين حساب شمار فرزندان در خانواده‌ي انسكت به 8 تن رسيده است.

نوا، پدر خانواده مي‌گويد: «اصلا يادم نمي‌آيد قبل از آمدن بچه‌ها وضعمان چطوري بود، احتمالاً  فرق کرده است ولي من خیلی متوجه این تغییرات نشده ام. كمي شلوغ‌تر شده، كمي بيشتر بايد پوشك عوض كني، ولي اينها بچه‌هاي ما هستند... الان خيلي خوشحال‌تر و شادترم. ممكن است عجيب به‌نظر برسد، ولي ياد مي‌گيري شادي و رضايت از زندگي را در چيزهايي به‌دست آوري كه ديگران فكرش را هم نمي‌كنند. اولین باری که آنها را به فضای آزاد آوردیم صورتشان مثل صورت کودکی شد که برای اولین بار چشمش به شهرک سرگرمی و تفریحی دیزنی می افتد. تا آن موقع اصلا درختان را از نزدیک ندیده بودند و پایشان هرگز به چمن نخورده بود. این اولین برخورد آنها با دنیایی بود که برای دیگران عادی است».

میشل، مادر خانواده، می گوید:«درون این کودکان دیواری از ترس و وحشت وجود دارد که میان تو و آنها قرار دارد. وقتی این دیوار را آجر به آجر از میان برداری می بینی که کودکی زیبا پشت آن منتظر توست که دوستش بداری و مثل فرزندان واقعی ات با او رفتار کنی».

نوا و میشل صاحب رستوران هادل هوس هستند.

هزینه های حضانت که بالغ بر ۳۴۰۰۰ هزار دلار می شد عمدتا از سوی مشتریهای رستوران، اعضای کلیسای محلی و جمعی از همشهریان پرداخت شد.

در عكس صفحه‌ي اول روزنامه، واروارا هنگام بازي با پدر، او را مي‌بوسد. صفحه اول روزنامه

قرآن كريم


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ


أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَمَا لَكُم مِّن دُونِ اللّهِ مِن وَلِيٍّ وَلاَ نَصِيرٍ ﴿۱۰۷﴾

مگر ندانستى كه فرمانروايى آسمانها و زمين از آن خداست و شما جز خدا سرور و ياورى نداريد (۱۰۷)

وَلِلّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَيْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ إِنَّ اللّهَ وَاسِعٌ عَلِيمٌ ﴿۱۱۵﴾

و مشرق و مغرب از آن خداست پس به هر سو رو كنيد آنجا روى [به] خداست آرى خدا گشايشگر داناست(۱۱۵)

وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُواْ لِي وَلْيُؤْمِنُواْ بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ﴿۱۸۶﴾

و هرگاه بندگان من از تو در باره من بپرسند [بگو] من نزديكم و دعاى دعاكننده را به هنگامى كه مرا بخواند اجابت مى‏كنم پس [آنان] بايد فرمان مرا گردن نهند و به من ايمان آورند باشد كه راه يابند(۱۸۶)

وَلاَ تَجْعَلُواْ اللّهَ عُرْضَةً لِّأَيْمَانِكُمْ أَن تَبَرُّواْ وَتَتَّقُواْ وَتُصْلِحُواْ بَيْنَ النَّاسِ وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ﴿۲۲۴﴾

و خدا را دستاويز سوگندهاى خود قرار مدهيد تا [بدين بهانه] از نيكوكارى و پرهيزگارى و سازش‏دادن ميان مردم [باز ايستيد] و خدا شنواى داناست(۲۲۴)


توفيقي دست داد تا كلام خدا را بخوانم و يادداشت هايي بردارم. در اين بخش آياتي از سوره مبارك بقره را قرار

داده ام كه بنظرم در اين روزها كمتر به آن توجه مي شود. اميدوارم كه با سرلوحه قرار دادن دستورات و

فرمان هاي الهي زندگي آرام و بي دغدغه اي داشته باشيم . انشاأالله


آگاهی یا ناآگاهی،مسئله اینست

چند روز پیش داشتم فیلمی از مایکل مور، کارگردان آمریکایی می دیدم ،به اسم   sickoدقیقا نمی دانم به چه معناست فکر می کنم از sickبه معنای بیماری باشد.این فیلم را از یکی از دست فروشی های چهارراه ولیعصر تهران خریده بودم.فیلم درباره ی وضعیت بهداشت و درمان در آمریکا و هزینه های گزاف آن است.کارگردان در این فیلم نشان می دهد که چگونه مردم از پرداخت هزینه های گزاف درمان خود ناتوانند و چگونه بیمه ها با هزار دوز و کلک، به هنگام پرداخت هزینه های کمکی درمان،از انجام وظیفه ی خود طفره می روند.در این بین وضعیت بهداشت و درمان کشورهایی چون کانادا و فرانسه و حتی کوبا نشان داده می شود و می بینیم که این کشورها چگونه امکانات لازم را برای شهروندان خود تدارک دیده اند آن چنان  که فرد، به هنگام بیماری تنها دغدغه ی بهبود یافتن دارد نه آن که همزمان عزادار تهیه ی هزینه ها باشد. پیشنهاد می کنم این فیلم را ببینید

این که وضعیت بهداشت و درمان در کشور ما چگونه است مسئله ی مهمی است اما آن چه با دیدن این فیلم به ذهن من خطور کرد این بود که به راستی ما چه قدر از حقوقی که داریم و باید انتظار رعایت آن را داشته باشیم آگاهیم به طور مثال من تا زمانی که این فیلم را ندیده بودم نمی دانستم که وضعیت یک شهروند از لحاظ بهداشت و درمان در یک کشور قانونمند چگونه است .بسیاری اوقات نادانی و ناآگاهی موجب از دست رفتن حقوق ما می شود. ما نمی دانیم پس به دست نمی آوریم.

یک مثال دیگر می آورم؛ در حدود دو یا سه سال پیش بود که برای تدریس به یک دانشگاه غیرانتفاعی مراجعه کردم  چند روز پس از پذیرش رییس دانشگاه من را به دفترش فراخواند و پس از کمی مقدمه چینی ،درباره ی حقوق درخواستی من پرسید.راستش اصلا در این باره به صورت جدی نیاندیشیده بودم نه این که روشنفکر بودم و حقوق نمی خواستم بلکه به صورت درست و اصولی در این باره فکر نکرده بودم.گفتم هر چه شما بفرمایید ایشان هم حقوقی تعیین کردند که کمی بعد متوجه شدم که حتی از حقوق یک منشی ساده و بی تخصص نیز کمتر است حالا سوال اینجاست که در این میان چه کسی مقصر است؟رییس آن موسسه که از ناآگاهی من استفاده کرد یا من که از حق خویش آگاهی نداشتم؟

در تمام طول زندگی به خصوص زندگی اجتماعی این مسائل به چشم می خورد.وقتی فرزندمان را به یک مدرسه می فرستیم؟وقتی به پزشک مراجعه می کنیم؟وقتی می خواهیم تشکیل زندگی بدهیم و حتی وقتی در یک غذاخوری ،غذا می خوریم چه مقدار به حقوق خود می اندیشیم؟ آگاهی ناآگاهی ما چه میزان در خدمات دریافتی موثر است؟

حال اگر به مسئله ی بزرگتری چون حق رای برسیم چه اتفاقی می افتد؟ آیا هیچ کدام از ما برای یک بار که شده از حقوقی که در قانون اساسی برای ما تعیین شده،آگاهی یافته ایم آیا وقتی شناسنامه به دست می گیریم که رای بدهیم به این اصل قانون اساسی که می گوید:«حاکمیت مطلق بر جهان و انسان از ان خداست و هم او انسان را به سرنوشت اجتماعی خویش حاکم ساخته است.هیچ کس نمی تواند این حق الهی را از انسان سلب کند یا در خدمت منافع فرد یا گروهی خاص قرار دهد».باور داریم آیا انتظارات خود را از کسی که به او رای می دهیم مشخص کرده ایم و پس از آن با جدیت پیگیر مطالبات خویشیم یا رای می دهیم که مشت بر دهان این و ان بکوبیم!

خلاصه این که من با دیدن این فیلم فهمیدم که برای داشتن یک کشور آباد و آزاد یا داشتن یک زندگی خوب ،ابتدا لازم است که همه ی افراد، از حقوق خویش آگاه باشند و گرنه همان بلایی بر سرشان می آید که در مقیاسی بسیار ریز و اندک بر سر من آمد..

 

تبدون و سبک زندگی

بوی تبدونی که میزبان، دارد روی اجاق گرم می کند، تمام فضا را گرفته است .با اولین لقمه ای که در دهان می گذارم به سرعت تندبادهای جنوب،می روم به گذشته ها،به خاطرات خوش روزهایی که گذشتند و هرگز باز نمی گردند،به زمانی که دنبال داداش بزرگه گریه می کردیم تا ما را هم با خود به کنار دریا ببرد-روبروی منزل خدایاریان- دریایی که چند قدمی خانه بود ، با هم می رفتیم تا برای بشوش هایمان با یک آبکش و کمی نان یا آرد ماهی بگیریم ، به یاد شالویی افتادم که در خانه داشتیم، مرغ دریایی که هر وقت کسی در می زد، با سر و صدا ما را متوجه می کرد، انگار که زنگ خانه بود،یاد لنگر در چوبی خانه،که گاهی همسایه ی پیرمان به راحتی کنار می زد و بی خبر وارد می شد تا قلیان بکشد ،یاد غروب هایی که مامان از ما می خواست رختخواب ها را روی پشت بام پهن کنیم تا خنک شوند و شب که می شد نم نشسته بر روی آن ها و بوی دریا و سکوت شب ،صدها بار سریعتر از بسته ای قرص دیازپام، خوابی عمیق و راحت را به چشم ها هدیه می دادند

یاد روزهایی که مادر تنور را آتش می کرد و ما با خواهش و التماس از او می خواستیم که به ما هم خمیر بدهد،خمیرها را با دست های کوچک و گاه نه شسته امان پهن می کردیم و با هسته ی خرما روی آن نقش های کج و کوله می کشیدیم و همین علامتی می شد که هر کس بفهمد نانش کدام است،نان هایی که چرب می کردیم و شکر می پاشیدیم و چقدر خوشمزه بودند.

با خودم می گویم کاش این نان های خوشمزه و خاطره انگیز همیشه در دسترس بود،اصلا مردم آن را به جای سوغات به شهرهای خود می بردند ،درست مثل شیرینی های خرمایی کرمان و یا کاک های تبریزو یا حاجی بادام های کاشان و....،این ها هم حتما یک روز نان ها و شیرینی های خانگی آن شهرها بوده اند.چه اشکالی دارد که وقتی کسی به دیلم می آمد، به جای شکلات ها و خرده و ریزه های بی کیفیت خارجی،ک کال و کلیچه و تبدون با خود می برد.گفتم کاش یک نفر در دیلم این کار را می کرد،یعنی یک کارگاه می زد مخصوص تهیه ی این نان ها و آن ها را به صورت انبوه تولید می کرد

کاش یک نفر در دیلم سبک زندگی اش را عوض می کرد.

  

...

کسانی که مایلند نوشته ها و یادداشت های مرا بخوانند می توانند به روزنامه شرق مراجعه کنند. روزنامه ای که امیدوارم بعد از توقف چند ماهه در هفته جاری مجددا راه اندازی شود.

دو تا از نوشته های سابق مرا عجالتا می توانید اینجا و اینجا بخوانید.

سرزمین گوجه های سبز

نظر رحمت خدایی که همواره با من است، گاهی برایم اوقات فراغتی هدیه می دهد و می توانم میان هیاهوی روزهای زندگی،کتابی ورق بزنم، هر چند که نوشته های کتاب ها هم مانند بسیاری از لحظه لحظه های زندگی ،در پیچ و خم روزها و ثانیه ها ،گم کرده ی ذهن ناآرام می شوند و سوار بر اسب بادپای فراموشی به کوچه های ناآشنای اندیشه گام می گذارند و برای مدت ها از خاطرم دور می شوند.

اما ،یکی از کتاب هایی که خوانده ام و دوست داشته ام کتاب سرزمین گوجه های سبز بوده است.در پشت جلد کتاب،درباره ی داستان چنین آمده است که:

«این کتاب،سرگذشت گروهی دانشجوست که هریک در اوج رژیم خفقان اور نیکلای چائوشسکو،ولایت فلاکت زده ی خویش را به امید زندگی و آینده ای بهتر ترک می گویند و به شهر می آیند،اما آمال و آرزوهای حال و آینده شان در شهری بر باد می رود که مصیبت بارتر از ولایتشان ،تحت سیطره ی دیکتاتوری خون آشام به خود می پیچد».

کتاب به شیوه ی پست مدرنیستی به نگارش درآمده.کتاب های پست مدرنیستی هرچند کمی پیچیده تر از دیگر سبک های روایتی هستند و گاه برای خود من پیش آمده که بارها کتابی از این دست را خوانده ام اما دریغ از این که معنایی از صفحه ای را دریافته باشم، اما حسنی که دارند اینست که انسان را برای دریافت معنای نهفته در واژه ها، به تفکر وا می دارند.انسان کنجکاو می شود که ببیند در پشت سطور چه رازی نهفته است و گاه در رازها،گنج هایی نهفته اند.

کتاب نوشته ی هرتا مولر است. او در سال 1953 در رومانی چشم به جهان گشود.مخالفتش با پیوستن به دستگاه امنیتی چائوشسکو،باعث شد تا او را از ادامه ی کار معلمی بازدارند.او به آلمان مهاجرت کرد و بارها از طرف دستگاه امنیتی رومانی تهدید به مرگ شد.

اینک پاره هایی از کتاب:

دختر بچه ای کنار کرت باغچه ایستاده است و با خود فکر می کند:

« پدر یک چیزی از زندگی می داند،چون دارد وجدان گناهکار خود را لابه لای گیاهان کاملا بی شعور،پنهان می سازد تا بعدا آن را هرس کند».ص22

ما درهم شکستگانی بودیم،مریض شایعه سازی درباره ی مرگ قریب الوقوع دیکتاتور،و ملول از کشته شدن کسانی که قصد فرار داشتند.ما بیش از پیش دلمشغول فرار بودیم،بدون آن که به آن بیندیشیم.ص232

آتش سوزی در مدرسه شین آباد از نگاهی دیگر

آنچه در زير مي‌خوانيد بخشي از مقاله‌ي دكتر صادق زيباكلام است درباره‌ي حادثه‌ي آتش‌سوزي مدرسه‌ي شين‌آباد از توابع پيرانشهر. آنچه در اين مقاله جالب است رتبه‌ي پایین و مضحك و البته دردناك ايران است در سرانه‌ آموزش و پرورش در سطح جهان:

... واقعیت این است که ما در مدارس‌مان در سطح کشور؛ چیزی حدود 150 هزار کلاس مثل همان که در شین‌آباد آتش گرفت داریم به همراه 50 هزار اتاق که دفتر و غیره هستند. بسیاری از این 200 هزار کلاس و دفتر با بخاری نفتی گرم می‌شوند. بنابراین وقوع آتش‌سوزی به هیچ روی امری تصادفی و غیرمترقبه نیست. فرقی هم نمی‌کند که وزیر چقدر مدیر، مدبر، انقلابی، اصولگرا، اصلاح‌طلب، متدین یا لائیک باشد. در هر حال آن 150 هزار کلاس با بخاری نفتی در زمستان گرم می‌شوند. طبیعی است که راه چاره در این است که نظام بخاری نفتی که در حقیقت مثل یک بمب ساعتی آتش‌زا می‌باشد از سطح مدارس جمع شود. اما این کار مستلزم هزینه است. برآورد شده که تبدیل سیستم گرمایش این 200 هزار کلاس و دفتر از بمب ساعتی به نام بخاری نفتی به وسیله مطمئنی به نام شوفاژ نزدیک به هزار میلیارد تومان هزینه می‌برد و این هزار میلیارد تومان  33 سال است که در انتظار تحقق یافتن است. مادام که این هزینه تامین نشود 200 هزار بخاری نفتی جان میلیون‌ها دانش‌آموز را تهدید می‌کند.

روستای شین‌آباد به مدت 10 سال است که گازکشی شده اما مدرسه «انقلاب اسلامی» آن به دلیل فقدان اعتبار همچنان با بخاری نفتی گرم می‌شود. بقول «زهیر توکلی»، تا کسی عملا در آموزش و پرورش ایران کار نکرده باشد، نمی‌تواند ابعاد فقر و کمبود بودجه و اعتبار در آن را تصور نماید. انسان نمی‌تواند باور کند که آموزش و پرورش مملکتی که روی دریایی از نفت و گاز خوابیده اینقدر بدبخت و فقیر باشد. در حالی که همه بانگ برآورده‌اند که چرا وزیر استعفا نمی‌دهد، حتی یک نفر نپرسید که ظرف هفت سالی که اصولگرایان قدرت را در دست داشته‌اند ما بیش از 500 میلیارد دلار درآمد نفتی داشته‌ایم.اگر هر دلار را حداقل هزار تومان در نظر بگیریم، ما ظرف این هفت سال 500 هزار میلیارد تومان درآمد داشته‌ایم.آیا انتظار هزار میلیارد تومان از آن 500 هزار میلیارد تومان برای هزینه شدن در آموزش و پرورش خیلی انتظار نابجا و غیرمنصفانه‌ای است؟ مشابه آتش‌سوزی مدرسه شین‌آباد ظرف 20،10 سال گذشته برای چندمین بار است که دارد تکرار می شود؟ آیا بارها و بارها ظرف این 33 سال حادثه آتش سوزی در مدارس ما تکرار نشده؟ باب دیلون خواننده و ترانه‌سرای معروف امریکا در مخالفت با جنگ ویتنام ترانه‌ای ساخته بود که در اعتراض به جنگ می‌خواند: «چقدر پدر و مادر باید کشته شوند تا بگوییم کودکان زیادی یتیم شده‌اند؟ چقدر انسان باید کشته شوند تا بگوییم خیلی‌ها کشته شده‌اند؟ چقدر خانه باید بمباران شود تا بگوییم خانه‌های زیادی بمباران شده‌اند؟» حالا ما هم می‌توانیم بپرسیم چند بار باید در مدارس ما آتش‌سوزی اتفاق بیفتد تا بگوییم در مدارس ما خیلی آتش‌سوزی اتفاق می‌افتد؟

متاسفانه پاسخ خیلی امیدوارکننده نیست. آماری وجود دارد به نام «سرانه آموزش و پرورش». یعنی کل بودجه سالیانه یک کشور را که خرج آموزش و پرورش می‌شود بر جمعیت آن کشور تقسیم می‌کنند و عدد به دست‌آمده می‌شود میزان پولی که در آن کشور برای تحصیل هر نفر هزینه می‌شود. از این بابت ما یکی از پایین‌ترین کشورها در جهان هستیم. آمار برخی از کشورها؛ یعنی مبلغی که به ازای هر نفر در آن کشور صرف آموزش و پرورش می‌شود به قرار ذیل است:

لوکزامبورگ: 16 هزار دلار در سال

نروژ: 15 هزار دلار در سال

دانمارک: 12 هزار و 500 دلار در سال

اتریش: 10 هزار و 200 دلار در سال

سوئد: 10 هزار دلار در سال

امریکا: 10 هزار دلار در سال

ژاپن: 7هزار و 500 دلار در سال

چین: 2 هزار دلار در سال

ترکیه: 2 هزار دلار در سال

ایران: 200 دلار در سال!

محاسبه سرانه 200 دلار ایران به این صورت است که کل بودجه آموزش و پرورش برای سال 1391 نزدیک به 14 هزار میلیارد تومان بوده که اگر آن را بر 75 میلیون ایرانی تقسیم کنیم چیزی حدود 200 هزار تومان می‌شود. اگر ارزش دلار را صرفا هزار تومان در نظر بگیریم، سرانه آموزش و پرورش ایران 200 دلار می‌شود. به عبارت دیگر نروژ و دانمارک نزدیک به 70 برابر ما برای آموزش و پرورش‌شان هزینه می‌کنند، امریکا 50 برابر و چین 10 برابر ما. جالب است ترکیه که نه یک بشکه نفت دارد و نه یک کپسول گاز، 10 برابر ما برای آموزش و پرورش‌اش هزینه می‌کند. اینها تازه بر اساس نرخ دلار هزار تومان می‌باشد. اگر دلار را به نرخ جناب «جمشید بسم‌الله» محاسبه کنیم، سرانه ما کمتر از 70 دلار می‌شود و سرانه آموزش و پرورش ترکیه نه 10 برابر ما که در حقیقت 30 برابر ما می‌شود.

من هیچ تردیدی ندارم که یک جای ضرب و تقسیم من غلط است. زیرا چگونه می‌شود که امریکایی‌ها 150 برابر ما برای آموزش و پرورش‌شان هزینه کنند؟ به نظر شما وقتی ترکیه 30 برابر و امریکا 150 برابر ما برای آموزش و پرورش‌شان هزینه می‌کنند، خیلی اهمیت دارد که حاجی‌بابایی استعفا بدهد یا ندهد؟

منبع

یادگیری زبان به روش پیمزلر یا نصرت

 

از میان دوره‌های آموزش زبان انگلیسی که به‌صورت خودآموز و بی‌نیاز از معلم و کلاس به شما انگلیسی می‌آموزد بی‌شک دوره‌ی زبان انگلیسی مهندس نصرت شناخته‌تر و در دسترس‌تر و البته نسبتاً ارزان‌تر است. دوره‌ی آموزش زبان نصرت دقیقاً چیست؟ و چه ویژگی‌هایی دارد؟

     برای پاسخ به پرسش‌های فوق کمی در تاریخ عقب می‌رویم. حوالی دهه ۶۰ میلادی دکتر پل پیمزلر روشی را در آموزش زبان ابداع کرد تماما بر اساس شنیدن و حرف زدن. دوره‌های آموزش زبان‌های مختلفی که براساس این روش تهیه شدند به دوره‌های آموزش زبان پیمزلر مشهور و شناخته شدند و می‌شوند و اساس دوره‌ی نصرت را نیز تشکیل می‌دهند. دکتر پیمزلر مخاطب علاقه‌مند به یادگیری زبانی را در نظر گرفت که به هردلیلی نمی‌خواهد یا قادر نیست به مهارت‌های نوشتن و خواندن بپردازد. از این رو بارزترین ویژگی دوره‌های وی نداشتن کتاب و کتابچه‌ی تمرین و نبود تمرینات خواندن و نوشتن است. دکتر پیمزلر، اصل را بر زبان طبیعی و فارغ از پیرایه‌های بعدی‌ای دانست که تمدن به زبان اضافه کرده است: خواندن و نوشتن.

     نه این که خواندن و نوشتن را به‌عنوان دو مهارت از مهارت‌های چهارگانه‌ی زبان‌آموزی نمی‌پذیرفت. نه. استدلالش این بود که برای شروع و برای بسیاری از افراد، این دو مهارت – در آغاز کار – هم دشواری‌آفرین‌اند، هم زمان‌بر و هم کاهنده‌ی لذت اصلی و اولیه‌ی دو مهارت اصلی و ریشه‌ای زبان: سخن‌گفتن و گوش‌دادن. نوشتن و خواندن را، از این رو، بنا به سلیقه‌ی فرد بعدها می‌توان بر مبنای دو مهارت اولیه و طبیعی زبان بنا و تقویت کرد.

     بنابراین، دوره‌های پیمزلر صرفاً متکی بر گوش و گوش‌دادن هستند. اما این همه‌ی ماجرا نیست. حتماً قبلاً بسیاری از نوارهای آموزشی و امروزه سی‌دی‌های آموزشی را دیده‌اید که هدفشان آموزش لغات و جملات انگلیسی است. اساس این دوره‌ها چنین است: کلمه‌ای فارسی گفته می‌شود و بعد معادل انگلیسی آن پخش می‌شود. یا جمله‌ای فارسی خوانده می‌شود و بعد معادل آن جمله به انگلیسی گفته می‌شود. در این دوره‌ها فرض بر این است که زبان‌‌آموز اگر حواسش را جمع کند و توجه‌اش را به درس‌ها معطوف سازد و درست تکرار کند مطالب را خواهد آموخت. یعنی جمع‌شدن حواس و عطف توجه بر عهده‌ی زبان‌آموز است. اگر انجام داد می‌آموزد و اگر نه، نه! اما پیمزلر و یا نصرت خودمان این‌گونه نیست. در روش پیمزلر، گوینده‌ی دوره، با مخاطب سخن می‌گوید. درست مانند زمانی که معلمی خصوصی در کنار زبان‌آموز نشسته است و به‌تدریج کلمات و جملات را به او می‌آموزد. در این حالت، معلم با خلق موقعیت و ایجاد فضای نیاز اجازه نمی‌دهد حواس زبان‌آموز پرت شود و به چیزهای دیگری غیر از زبان فکر کند و بنابراین توجه زبان‌آموز را تماماً به خود و البته به مطلبی که قرار است آموخته شود جلب می‌کند. و بجای حفظ طوطی وار و منفعلانه، زبان را به صورت آگاهانه، نیازمندانه و فاعلانه می آموزد. بجای این که بگوید درخت، انگلیسی‌اش می‌شود tree، مثلاً می‌گوید "حالا می‌خوایم ببینیم انگلیسی‌ها به درخت چه می‌گویند"با این کار حواس زبان‌آموز را تماماً به خود جلب کرده و موقعیتی معمایی را برای او تصویر می‌کند و ذهن او را کاملاً تیز و آماده کرده و نیاز به دانستن پاسخ این معما را در زبان‌آموز ایجاد می‌کند. یا اینکه : داریم توی پیاده‌رو راه می‌ریم که ناغافل به کسی تنه می‌زنیم، چطوری ازش عذرخواهی می‌کنیم؟

به همین دلیل است که –مثلاً- در دوره‌های نصرت بیشتر از آن که انگلیسی بشنویم، فارسی می‌شنویم. دلیل آن، همانگونه که گفتم، تلاش گوینده در خلق موقعیت و به‌کار‌گرفتن تمام توجه زبان‌آموز به مطلب و درگیر‌کردن او با مبحث جدید است.

همچنین مدام درسهای پیشین مورد آزمون و پرسش قرار می گیرند. اگر کلمه ی tree را آموزش داد، بعد از مثلا ۵ ثانیه، ۲۵ ثانیه، ۲ دقیقه، ۱۰ دقیقه و ... دوباره پرسیده و یادآوری میشود.

          تکنیک دیگر، تکنیکی زبانی است. معمولاً چنین است که جمله‌ای به انگلیسی گفته می‌شود و از زبان‌آموز خواسته می‌شود که عیناً آن را یک‌ضرب از ابتدا تا انتها تکرار کند! ولی پیمزلر چنین نمی‌کند. بلکه بعد از گفتن تمام جمله، جمله را به قطعات بزرگ‌شونده‌ای تقسیم می‌کند و از آخر به اول، قطعات جمله گفته می‌شوند و زبان آموز تکرار می‌کند. این قطعات هربار رو به آغاز جمله بزرگ‌تر می‌شوند. قطعات جمله که گفته و تکرار شدند اکنون نوبت تکرار کل جمله است. برای مثال:

I meet him once a week.

week

a week

once a week

him once a week

meet him once a week

I meet him once a week.

این تکنیک ابداع پیمزلر نیست ولی پیمزلر از آن نهایت استفاده را می‌برد.

     تکنیک دیگر، تکنیک درختی یا مفاهیم هم‌موضوع هستند. به این صورت که کلمات، عبارات و اصطلاحات و جملات یک موضوع خاص، صرفاً در آن سطح خاص، بصورت گروهی و زنجیروار آموزش داده می‌شوند. مثلاً مفاهیم مورد نیاز برای زمانی که به رستوران می‌رویم.

     تکنیک دیگر نقش‌پذیری است. فرض کنید مکالمه‌ای است بین یک افسر پلیس و راننده‌ای که تخلفی را مرتکب شده است. بعد از این که مکالمه با تکنیک‌های قبلی آموخته شد، حالا نوبت نقش‌پذیری است. مکالمه آغاز می‌شود. افسر پلیس شروع می‌کند. ولی جمله‌ی راننده گفته نمی‌شود. نوبت شماست که بجای راننده همان جمله را بگویید. درواقع شما دارید با افسر صحبت می‌کنید. به همین صورت تا انتهای مکالمه. دوباره نقش عوض می‌شود و اکنون بجای افسر با راننده صحبت می‌کنید.

     دوره‌های پیمزلر برای اکثر زبان‌های زنده‌ی دنیا و در سطوح مختلف تهیه و تولید شده است. زبان گوینده، انگلیسی است. یعنی یا باید انگلیسی‌زبان باشید که از آنها استفاده کنید و یا اینکه انگلیسی بدانید و از طریق انگلیسی، زبان‌های دیگر را بیاموزید. آموزش فارسی آن نیز – البته از طریق انگلیسی - موجود است.

     دوره‌ی نصرت درواقع ایرانی‌شده‌ی دوره‌های پیمزلر است با چاشنی‌های خاص مهندس نصرت. و هدفش آموزش زبان انگلیسی از طریق فارسی.

دوره‌ی نصرت برای کسانی مناسب است که از مهارت‌های زبانی، یا کلاً و یا فعلاً، فقط سخن‌گفتن و گوش‌دادن را نیاز دارند و وقت و یا حوصله‌ی کتاب و دفتر و مشق و نوشتن را ندارند.

     به‌رغم مزایای خوبی که دوره‌های پیمزلر به‌طور اعم و دوره‌ی نصرت به‌طور اخص دارند یک عیب بزرگ نیز دارند. عیب آنها این است که زبان واسط - انگلیسی برای دوره‌های بین‌المللی پیمزلر و فارسی برای دوره‌ی نصرت - تا بالاترین سطوح آن حضور و نمود دارد. و این عیب بزرگی است چون وجود زبان واسط موجب می‌شود زبان هدف، صرفا از طریق زبان واسط آموخته شود و از این رو، بسیاری از ریزه‌کاری‌های زبان هدف، که از طریق زبان واسط قابل‌انتقال نیست به ذهن زبان‌آموز وارد نمی‌شود و زبان‌آموز از طرز‌ فکر سخنگویان آن زبان اطلاع چندانی نمی‌یابد. مضافاً این که چون مفاهیم زبان بیگانه را از طریق زبان واسط آموخته‌ایم هنگامی که مطلبی به آن زبان می‌شنویم ابتدا در ذهنمان آن را به زبان آشنا ترجمه! کرده و آنگاه از ترجمه‌ی خود آن قطعه را می‌فهمیم! راه درست آن است که زبان‌آموز – اگر هدفمان یادگیری زبان انگلیسی است – مستقیماً از طریق زبان انگلیسی، زبان انگلیسی را بفهمد نه از طریق فارسی. برای مثال، apple را باید به apple بفهمیم نه به سیب. cage را باید به cage بفهمیم نه به قفس. و درست همانگونه که زبان فارسی، حوزه‌ای زبانی را در ذهن ما به خود اختصاص داده است و از طریق آن به فارسی سخن می‌گوییم و سخن می‌فهمیم و جهان بیرون را طبقه‌بندی زبانی می‌کنیم و ... زبان انگلیسی نیز بتدریج باید چنین حوزه‌ای را در ذهنمان به خود اختصاص دهد تاحد زیادی مستقل از زبان فارسی. هنگام فارسی گفتن و فارسی شنیدن بايد به حوزه‌ی فارسی و هنگام انگلیسی گفتن و انگلیسی شنیدن به حوزه‌ی انگلیسی رجوع ‌کنیم. دوره‌های پیمزلر و به تبع آن دوره‌ی نصرت، چنین حوزه‌ی مستقلی را برای زبان هدف ایجاد نمی‌کنند بلکه آن را ذیل زبان واسط (انگليسي يا فارسي) و در دل آن! تعریف می‌کنند و این کار به‌لحاظ آموزشی کار نادرستی است.

     با این همه و در مجموع، برای کسانی که فقط سخن‌گفتن و گوش‌دادن را نیاز دارند و وقت و حوصله‌ی شرکت در کلاس را ندارند و مهارت‌های خواندن و نوشتن را هم نمی‌خواهند، عجالتاً همین دوره‌‌های پیمزلر و یا نصرت خودمان پیشنهاد می‌شود.

 وبسایت رسمی پیمزلر

یادت بخیر آزادگی!!!

تمام روزهایی که بچه ها به مدرسه می روند وظهر به خانه برمی گردند ،می دانم که باید وقت مشخصی را برای شنیدن صحبت هایشان اختصاص بدهم و این مسئله معمول بسیاری از مادران است.بچه ها دوست دارند حرف ها و هیجاناتشان را با کسی در میان بگذراند،مشکلات و شادی هایشان هرچند کوچک است اما مانند بسیاری از ما بزرگترها دلخواه شان اینست که در هنگام نیاز گوش شنوایی را در کنارشان داشته باشند

دیروز، دخترم که از مدرسه آمد کمی ناراحت بود .می گفت : چند تا از معلم های مدرسه برگه ها را به تعدادی از دانش آموزان می دهند تا تصحیح کنند بدون آن که خود برآن ها بازنگری داشته باشند آن ها هم از این فرصت استفاده نموده و نمرات خود و دوستانشان را بیشتر از آن چه باید ،درج می کنند یازمانی که برگه ها را برای تصحیح کردن به خانه می برند اشتباهات خودشان را لاک گرفته و درست ان را می نویسند

گفت که سر کلاس از معلم خواستم که اگر می شود خودش برگه ها را تصحیح کند اما می ترسم که بچه ها با من لج بیفتند گفتم:نگران نباش تو فقط خواسته ی خود را بیان کرده ای حالا اگر می خواهی من فردا به خانم مدیرت تلفن می کنم و از او می خواهم که این موضوع را بررسی کند با هراس گفت نه مامان خواهش می کنم زنگ نزن ، می ترسم این اول امتحانات، خانم معلم لج کند و نمره ام را کم بدهد.

صبح داشتم برنامه ی ویتامین سه را از شبکه ی سه می دیدم برنامه ای برای بزرگداشت سالروز زلزله ی بم بود.خبرنگار به شهر بم رفته بود و از مردم درباره ی روند ساخت و آبادسازی بم می پرسید یکی از مکان هایی که به آن جا رفته بود بیمارستان بود.بیمارستانی که بی امکاناتی  آن اظهر من الشمس بود و هیچ جوری نمیشد تخت های بیمارانی را که در راهرو صف کشیده بودند را توجیه  کرد او از چند نفر درباره ی  وضعیت و نارسایی های بیمارستان پرسید ،همه ، از مراجعه کننده تا پرسنل بیمارستان قبل از پاسخ دادن به سوال من و من می کردند گویی از پاسخ دادن هراس داشتند. اول پاسخشان هم می گفتند یعنی اشکال ندارد که بگوییم بعد هم که با تردید و خیلی گذرا از نارسایی ها می گفتند ،سعی می کردند یکی دو تا خوبی مختصر هم بگویند تا روزی و فردایی ریششان با قیچی توبیخ و تنبیه برباد نرود یا تقریبا به قول دخترم ،با آن ها لج نیفتند

اما چیزی که در این زمان ذهن مرا به خود مشغول ساخت اینست که چرا ما همه می ترسیم، چرا هر حرفی که می خواهیم بر زبان بیاوریم تنمان می لرزد که کسی با ما لج نیفتد،اشکال از کجاست ایا من مادر باید فرزندم را به گونه ای بزرگ کنم که شجاع باشد و از حقوق خویش دفاع کند یا باید او را محافظه کاری آب زیرکاه بار بیاورم که کمی هم متخصص تله گذاشتن برای دیگران باشد؟آیا فرزندان ما در آینده انسان هایی آزاده اند یا محافظه کارانی توسر خور و بدکار و مکار؟ به راستی اشکال از کجاست؟

موفقیت یک جوان دیلمی

به نقل از خبر گزاری مهر، امین ترک زاده دانشجوی دیلمی، با ارائه طرحی با عنوان «طراحی بال هواپیمای فوق سبک با مکانیزم ایرفویل متغیر»، برنده چهاردهمین جشنواره جوان خوارزمی در بخش دانشجویی گردید. اینجانب به نوبه خود این موفقیت را به ایشان، خانواده بزرگوارشان و همچنین همشهری های عزیزم تبریک گفته و برای ایشان در همه زمینه های زندگی آرزوی پیروزی دارم.

امیدوارم مسئولین شهر، ضمن پشتیبانی همگانی از این طراح جوان همشهری، زمینه پیشرفت بیش از پیش ایشان و دیگر جوانان خلاق شهر را فراهم آورند.

  اصل خبر در خبرگزاری مهر

هياهوي بسيار بر سر هيچ!

جمعه 21 دسامبر نيز از راه رسيد نه‌تنها جهان به پايان نرسيد! كه آب هم از آب تكان نخورد. يعني از اول هم قرار نبود اتفاقي بيفتد. آن هم در آن حد و اندازه. چه پول‌ها كه صرف تبليغات! و خبرساني اين موضوع شد، چه انرژي‌هايي كه صرف رد و يا اثبات اين پيش‌بيني! شد، چه ترس‌هايي كه در تن ميليون‌ها ميليون انسان در گوشه‌گوشه‌ي دنيا وارد شد، چه ... . و البته در اين ميانه بودند كساني كه با قيافه‌اي موجه ظاهرا اين پيش‌بيني را به ريشخند مي‌گرفتند و يا علي‌الظاهر نسبت به آن بي‌تفاوت بودند ولي در دلشان غوغايي بود از ترس و نگراني!

     تقويم ماياها پايان پذيرفت، مثل خيلي از چيزهاي ديگري كه روي زمين در درازناي تاريخ طبيعي (و نه الزاماً انساني آن) پايان يافته است و هيچ‌چيز زير و رو نشده است. صرفاً چهره‌ي زمين در گوشه‌اي از آن تغيير كرده است و رنگي ديگر به‌خود گرفته است. همين.

من انكار نمي‌كنم كه اجداد ما انسان‌ها در سپيده‌دم تمدن كنوني و بعدها كه نامش را دنياي باستان مي‌نهيم به كشفيات و اختراعات مهمي دست يافتند. دست‌كم در حد و اندازه‌ي دنياي خودشان آن دستاوردها مهم بوده است. ساخت اهرام مصر، بناي رمزگونه‌ي استون‌هنج در انگلستان، حدائق معّلقه‌ي بابل و موارد ديگر. ولي اين موارد در ميان انبوهي از خرافات و اوهام و اسطورها و باورهاي بچه‌گانه، حكم جزايري پراكنده در دريايي پهناور را دارند. ادعاي پايان‌يافتن جهان آن هم با علم به اين كه در آن روزگاران هيچ تصور درستي از كائنات وجود نداشت چگونه با عقل جور مي‌آيد؟ زميني تخت كه درياها از لبه‌هاي آن به عدم و ظلمات مي‌ريختند! و در مركز كائناتي قرار داشت كه سيارات و خورشيد هريك در سپهري به‌گرد آن مي‌چرخيدند و ستارگان همچون پولك‌هاي درخشاني بر سطح زيرين خيمه‌ي عالم چسبيده‌ بودند و چشمك مي‌زدند! اين خيالات چگونه مي‌تواند مبنايي باشد براي برآورد سازوكارهاي جهان و يافتن ربط و نسبت‌هاي آن و پيش‌بيني رفتار اجرام آن و پیشگویی پایان آن؟

     اينها تصورات و يافته‌هاي كودكي بشر است. انسان امروز، انساني رشد‌يافته است و رو به بلوغ فكري به‌پيش مي‌تازد. او كه نبايد خود را سرگرم و البته دلواپس پيش‌گويي‌هاي جادو‌شكل ِ انسان‌هاي چند هزار‌سال قبلي كند كه زندگي‌شان در طوماري از اوهام و اسطورها و خرافات پيچيده شده بوده است. مرد گنده كه با اسباب‌بازي‌هاي كودكي‌اش سرگرم بازي نمي‌شود. مي‌شود؟!

     بله ممكن است سرگرم شود آن هم درصورتي كه به لحاظ مغزي و قواي عقلي در همان حد و حدود كودكي‌اش مانده باشد! هرچند صورت و ساني بزرگسالانه به خود گرفته باشد. بر چنين انساني حرجي نيست.     

 امروزه، آدمي صرفاً به يمن سلاح علم (در معناي اعم آن و مشروط به حصول تعاريف آن) است كه مي‌تواند به آينده‌اي خوشبين باشد يا بدبين. بله، اگر سازمان‌هاي بين‌المللي فضايي و يا اخترشناساني سرشناس بر اساس محاسبات دقيق و روشن اظهار كنند در فلان سال و فلان ماه و فلان روز و فلان ساعت و فلان دقيقه، بهمان سيارك و يا دنباله‌دار به زمين اصابت خواهد كرد آن هم مشروط بر اين اينكه چيزي يا جرياني، آن را از مسير فعلي‌اش منحرف نكند، آن‌گاه بايد دلواپس شد و ترسيد.

     نكته‌ي آخر اينكه باور‌يافتن به چنين پيش‌گويي‌هاي باستاني و بچه‌گانه‌اي‌ آن هم در قرن بيست‌و يكم و عصر علم و تكنولوژي دلايلي دارد كه روان‌شناسان، روان‌شناسان اجتماعي و جامعه‌شناسان بايد تبيين‌شان كنند و روشنشان سازند.

زنگ انشاء

جمعه خواستم زرنگی کنم، رفتم و یه عالمه سبزی خریدم که با مشارکت اهالی خانه پاک کنم اما دریغ و درد که هیچ دستی به یاری  نیامد .همین طور که سرم پایین بود و به انبوه سبزیها نگاه می کردم و پاک می نمودم ،دیدم دختر کوچیکه دفترش را زده زیر بغل و آمد کنارم نشست و فرمود :مامان برایم انشا بنویس.گفتم موضوع انشایت چیست؟گفت:تاثیر اکتشافات در زندگی انسان.گفتم خب بنشین بنویس. او وقتی دید از این که من برایش بنویسم خبری نیست زد زیر گریه.با آن که حال و حوصله نداشتم و بهتر بود که دفتر را بگیرم و سر یکی دو دقیقه خودم بنویسم و خلاص شوم اما سرسختی نشان دادم و وظیفه ای را که مربوط به خودش بود به خودش واگذار نمودم.گفت نمی دانم چه بنویسم.راهنمایی اش کردم که از کتاب هایی که دارد استفاده کند.ان ها را ورق بزند و کمی یادداشت بردارد و در ضمن یاداوری کردم که از این به بعد کتاب هایش را با دقت بیشتری بخواند و به ذهن بسپرد.ابتدا کمی اه و ناله راه انداخت اما بعد مشغول شدو در پایان توانست انشایش را بنویسد بعد از این که دیدم ارام و خوشحال است،گفتم ببین دختر جان،انشا یکی از درس های مهم تو است. درس انشا تنها وراجی و آسمان و ریسمان بافتن نیست این درس به تو یاد می دهد که چگونه به دنیای اطرافت بهتر نگاه کنی و بیاندیشی.اطلاعات بیشتری را به دست اوری و بهتر بتوانی با مخاطبت ارتباط برقرار کنی

متاسفانه، هم ما پدر و مادرها و هم مربیان مدارس،چندان به این درس مهم توجه نمی کنیم.با استفاده از این درس می توان بچه ها را به خواندن کتاب تشویق کرد.برای این کار باید کمی وقت بگذاریم.در کنار کودک بنشینیم و یک داستان را با تامل بخوانیم.از کودک بپرسیم که درباره ی شخصیت های داستان چه می اندیشد.ایا به نظر او داستان پایان بندی خوبی دارد ؟اگر او نویسنده بود چگونه داستان را تمام می کرد؟ باید کلمات مختلفی را که در متن امده، حتی اگر به نظر ساده بیاید، تفسیر و معنی کرد.البته لازم است دقت شود که در هنگام خرید کتاب، کتاب های مناسب انتخاب کنیم .بعضی کتاب ها بی محتوا هستند، نویسنده ای چند جمله را پشت سر هم قرار داده و سعی کرده که با نقاشی های پراب و رنگ مخاطب را جذب کند.نقاشی و مطالب یک کتاب خوب، هماهنگ اند و هرگز با ظاهر سازی سعی در فریفتن مخاطب ندارند.خیلی خوب است در هنگام خواندن کتاب، برای کودک،توجه او را به نام نویسنده و تصویرگر و حتی انتشارات جلب نمود.کم کم، کودک یاد می گیرد که هر کتابی را نخواهد و نخواند.

یادمان باشد که درس انشا می تواند دروازه ی ورود فرزندمان به دنیای آموختن و مطالعه باشد،فراموش نکنیم که؛ می توانیم با استفاده ا ز این درس، از کودکانمان سخنورانی برجسته و دانا بسازیم.