کتاب:امپراتوری خورشید
«وقتی جیم و آقای ماکستد با جیره های غذایی به بلوک جی برگشتند،زندانیان را دیدند که با بشقاب ها و یغلاوی هایشان منتظر ایستاده اند.زندانیان روی پله ها ایستاده بودند،مردهای نیمه لختی که شانه هایشان مثل دستگیره ی در قابلمه بیرون زده بودو دنده هایشان مثل قفس پرنده بود،و زن های رنگ و رو رفته شان که پیراهن شندره به تن داشتند،همه بی آن که چیزی از چهره شان خوانده شود نگاه می کردند،انگار قرار بود جنازه جلوشان بگذارند.
توی سطل های فلزی بلغور گندم و سیب زمینی شیرین بود و در بخاری که از آن بر می خاست صدها مگس پر می زدند.جیم مالبنده ای چوبی را که کشید چهره اش از درد توی هم رفت...
خانواده ی آقای وینسنت که با بشقاب هایشان برگشتند،جیم دامن پرده را کنار زد تا بشقاب های آن ها را برانداز کند.جیم خوشش می آمد غذا خوردن خانم وینسنت را تماشا کند.جیم در همان حال که مواظب زن بود،بلغور گندم را بررسی می کرد.دانه های نشاسته دار بلغور سفید بودند و باد کرده بودند،و از شپشک هایی که ته مانده ی انبارها را آلوده بودند قابل تشخیص نبودند.سال های اول همه ی زندانیان شپشک ها را کنار می زدند، یا آن ها را از نزدیک ترین دریچه ای که دم دستشان بود به بیرون پرت می کردند،اما اکنون دیگر جیم مواظب بود شپشک ها را هدر ندهد.جیم همیشه شپشک ها را دور بشقاب خود ردیف می کرد.اغلب بیش از صد حشره در سه ردیف دور بشقاب جیم صف می بستند و اخیرا حتی از تعداد شپشک ها هم کاسته شده بود.دیگران شپشک ها را دور می ریختند اما دکتر رانسوم به جیم گفته بود،«این شپشک ها را باید بخوری» و جیم نیز به حرف او عمل می کرد.شپشک سرشار ازپروتئین است،هر چند وقتی این نکته ی مهم را به اطلاع اقای ماکستد رساند،مردم دلش گرفت...» صص 234-236
کتاب امپراتوری خورشید از نویسنده ای به نام جی .جی بالارد است که به شرح داستان پسرکی که در زمان جنگ جهانی دوم می زیسته است، می پردازد.حوادث داستان برگرفته از خاطرات و تجربیات نویسنده ی کتاب است.
« براساس همین تجربه هاست که بالارد به سال 1984 امپراتوری خورشید را نوشت و استیون اسپیلبرگ به سال 1987 از روی آن فیلم ساخت.بالارد سال های اسارت در اردوگاه را به چشم آموزش دردناکی درباره ی توانایی ها و ظرفیت های وحشاینه ی بشریت نگاه می کند.بالارد از ان سال ها چنین یاد می کند:گمان نمی کنم کسی بتواند سختی های جنگ را تجربه کند و برداشت او از جهان برای همیشه دگرگون نشود...جنگ آمد،سه سال در اردوگاه بودم و بزرگسالان را زیر فشار عصبی می دیدم،بعضی ها به فشارهای عصبی تسلیم می شدند،بعضی ها بهبودی می یافتند و شجاعت تزلزل ناپذیری از خود نشان می دادند.آموزش بزرگی بود؛دیدن حقیقت وجود آدمی بسیار سودمند و آموزنده است،اما بسیار هم چالش برانگیز است،و آن درس ها همه ی عمر با من مانده اند.»ص430 ضمیمه ی کتاب
هر چند خواندن کتاب خوب و پر کششی چون این کتاب همیشه جالب و جذاب می باشد اما شاید خواندن آن در ماه مبارک رمضان که گرسنگی روزهای آن،انسان را با تیره روزی و گرسنگی انسان های جنگ نزدیک تر می سازد، تاثیرگذارتر باشد.شاید با خواندن چنین کتاب های بیشتر شکرگزار نعمت های خداوند باشیم .نعمت هایی که هر چند این روزها با سختی بیشتری تهیه می شوند اما هنوز هم شیرینی آرامش در کنار خانواده بودن را با خود دارند.آرامشی که قهرمان داستان و بسیاری از انسان های این روزهای زمین، از آن بی بهره اند.
امپراتوری خورشید نویسنده:جی.جی.بالارد
مترجم:علی اصغر بهرامی انتشارات:چشمه،نوبت اول،1382
جويباری هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم.