بلاگفا و داستان پیچیده خرابی آن

حدود دو ماه بود که کاربران سایت بلاگفا با پیغامی مواجه می شدند که می­ گفت به دلیل جابجایی سرورها، دسترسی به اطلاعات سایت برای چند روز امکان­پذیر نیست و باید تا فلان روز صبر کنیم و مرتب هم این تاریخ به عقب می ­رفت تا به حدود 50 روز رسید و اکنون هم که مجدا" راه اندازی شده اطلاعات 14 ماهه آخر را ندارد.

داستان این سایت از زبان مهندس شیرازی مدیر این سایت چنین بیان شده:

تصمیم گرفته شده بود که دیتا سنتر (محل ذخیره اطلاعات سایت) از مکان فعلی به مکان جدید نقل مکان کند اما در این بین هارد اصلی که حاوی اطلاعات بوده سوخته و از قضا هارد پشتیبان (Backup) هم خراب و غیر قابل استفاده گردیده به طوری که امکان بازیابی این اطلاعات وجود نداشته و در نتیجه شرکت طرف قرارداد مجبور گردید، هاردها را از کانادا به آمریکا فرستاده تا توسط شرکت سازنده هارد، عملیات بازیابی انجام گیرد و این پروسه هم سریع انجام نشده و با کندی بسیاری در حال انجام است و به نظر می ­رسد مسئولین دیتاسنتر هیچ عجله­ ای برای حل این مشکل ندارند و الی آخر. این داستان به شکل کاملا" واضحی غیر واقعی به نظر می رسد چرا که:

1-     هر دیتا سنتر معمولی هم از مکانیزم RAID استفاده می­ کند که در صورت سوختن یک یا حتی دو هارد، نه تنها اطلاعاتش از دست نمی رود بلکه این اطلاعات بدون وقفه در اختیار کاربر قرار گرفته و کاربر اصلا" متوجه خرابی هارد نمی شود و در بدتریت حالت، چند ساعتی از دسترس خارج می گردد.

2-     چنانچه مشتری به هر دلیلی بخواهد اطلاعات خود را از یک مکان به مکان دیگری انتقال دهد با استفاده از مکانیزم­ های پیشرفته Migration (مهاجرت) این کار بدون وقفه در دسترسی اطلاعات، انجام می­ گیرد بنابراین ادعای قطعی حتی دو یا سه روز هم که مهندس شیرازی فرموده، منطقی نیست.

3-     اگر هاردی در دیتاسنتر بسوزد و امکان بازیابی اطلاعات آن وجود نداشته باشد، با توجه به اینکه همه مشتریان (سایت ها) بخشی از اطلاعات خود را بر روی این هارد قرار داده اند، فشاری که بر روی شرکت صاحب دیتا سنتر می­­ آید چندین برابر فشاری است که به مهندس شیرازی در این مدت آمده اما از لحن کلام مهندس مشخص است که آنها هیچ عجله­ ای برای حل مشکل ندارند. توضیح اینکه مکانیزم­ های ذخیره داده در دیتا سنتر چنین نیست که یک هارد را برای یک یا چند مشتری تخصیص بدهند بلکه حتی یک صفحه ساده نیز که از چند بلاک تشکیل شده طوری در دیتا سنتر ذخیره می­شود که هر بلاک در یک هارد قرار می­ گیرد. با این توضیح در صورت خرابی یک هارد و عدم بازیابی اطلاعات آن، کلیه مشتریان این دیتا سنتر با مشکل مواجه شده و فاجعه­ ای عظیم برای صاحب دیتا سنتر به وجود می­ آید.

4-     هر سایت معمولی هم طبق یک برنامه ­زمانبندی شده، پشتیبان های گوناگونی از اطلاعات خود گرفته تا در صورت بروز مشکل فقط بخش کوچکی از اطلاعات (مثلا" اطلاعات یک روز یا حداکثر دو یا سه روز و یا یک هفته که آن هم بعید است) را از دست بدهد حال برای سایت بلاگفا که رتبه سوم پربیینده ترین سایت ایران را به خود اختصاص داده چگونه عملیات پشتیبان گیری انجام نشده در نوع خود بی نظیر است.

5-     در پیام جدیدی که از طرف سایت بلاگفا آمده، گفته­ شده، دیتاسنتر آخرین پشتیبان خود را به طور موقت فعال کرده و به همین دلیل ما اطلاعات تا پایان سال میلادی را بر روی سایت قرار داده ایم در حالی که این پشتیبان تا پایان سال شمسی است و نه میلادی و از طرفی کاملا" بی معنی است که یک دیتا سنتر فقط و فقط پشتیبان سالانه بگیرد که اگر هم چنین بود باید تا دی ماه 93 (پایان سال میلادی) را داشته باشد ولی می­ بینیم که فقط اطلاعات تا پایان سال 92 شمسی در دسترس بوده و اطلاعات 14 ماه وجود ندارد. به طور خلاصه در دنیای واقعی، دیتاسنتری وجود ندارد که اطلاعات 14 ماه مشتری خود را در پشتیبان خود نداشته باشد.

6-      امروزه با توجه به این موضوع که مهمترین دارایی هر سازمان اطلاعات آنها است، استفاده از مکانیزم ­های متعددی جهت به حداقل رساندن Lost (خرابی دیتا) در دستور کار همه شرکت­ ها و سازمان­ ها قرار دارد بنابراین مکانیزم­ های گوناگونی جهت هر چه کمتر شدن احتمال خرابی دیتا در سطوح مختلف مورد استفاده قرار گرفته به طوری که هر دیتاسنتر مطابق با SLA (قرارداد فی مابین) احتمال عدم دسترسی به اطلاعات را در حد چند دقیقه در سال برساند( مثلا" 5 دقیقه در سال) در غیر این صورت دیتاسنتر ضرر و زیان غیر قابل جبرانی را متحمل شده و عملا" ورشکست خواهد شد بنابراین هم اکنون شرکت طرف قرارداد بلاگفا باید به خاک سیاه نشسته باشد.

فرهنگ بکر

حدود 20 سال است که در دیلم زندگی نمی کنم. در آن روزها حتی شهری مثل شیراز با وجود داشتن آموزشگاه های مختلف زبان و کامپیوتر، خود مردم میل چندانی به فرستادن بچه هایشان به این مکان ها نداشتند و یا حداقل این میل به صورت فراگیر نبود بنابراین این آموزشگاه ها از رونق کمتری برخوردار بودند. یادم می آید دوران سربازی (سال 77) برای یک نشریه استانی آگهی تبلیغاتی جمع می کردم. وقتی به مراکز آموزشی جهت گرفتن سفارش تبلیغات می رفتم هیچ کدام قدرت سفارش یک تبلیغ کوچک رسانه ای را هم نداشتند.

زمان به سرعت سپری شد. همه چیز تغییر کرد. حتی آداب و معاشرت مردم هم تغییر کرد. خواسته های بچه ها از یک اسباب بازی پلاستیکی به تبلت و آی پد و ایکس باکس و چه و چه رسید. زبانسرای بوشهر که تا 10 سال پیش خلوت خلوت و به قول ما دیلمی ها (منش شوک ایزت) حالا دارای بیش از 30 استاد و نزدیک به 20 کارمند تمام وقت است و بیا و ببین در زمان های تعطیلی کلاس ها چه ترافیکی ایجاد می شود. هر چند همه تغییرات مثبت نبوده و یا حداقل از دید من مثبت نبوده اما نمی توان منکر اصل تغییر شد حالا چه خوب و چه بد.

همه اینها را گفتم که بگویم پس از 20 سال که از شهر پدری خود دور هستم گاهی از همشهریانم مسائلی را می شنوم و یا می بینم که در این 20 سال همان طور بکر و دست نخورده باقی مانده و حال آنکه از همان زمان هم دغدغه اهل فرهنگ بوده و به راستی هم سعی بسیار شده تا بلکه تغییراتی در آن ایجاد شود. نمی خواهم زحمت این عزیزان خصوصا" قشر فرهنگی  را کم اهمیت جلوه بدهم اما از دید کسی که از بیرون به شهر نگاه می کند به نظر می رسد که شهر کماکان با همان مشکلات 20 سال پیش در بعد فرهنگی مواجه است. برخی از این مسائل نه فقط مخصوص دیلم ما بلکه برای همه شهرهای کوچک و بسته است اما باور کنید بعضی چیزها در روستاها هم در حال حل شدن است ولی ما هنوز در حال کشتی گرفتن با آنها هستیم. نه می توانیم آن را حل کنیم و نه می توانیم با آن کنار بیاییم. دوستی به نام جاشو در پست اخیر جناب عباس امید بزرگوار نوشته که آقای امید می خواسته نقش خودش را در یک تئاتر برجسته کند و به همین دلیل هم به سراغ دریا و جاشو و ناخداها رفته (اصل مشکل). این دوست عزیز یک لحظه هم با خود فکر نکرده که اگر چنین است پس هدف این نویسنده از معرفی مثلا" آقای عبدشاه مطری چه بوده؟ می خواسته نقش خودش را در کدام تئاتر برجسته کند؟ یا مثلا" از معرفی آن زوج خارجی در پی چه چیزی بوده؟ از طرف دیگر تئاتر نوف و همه دست اندرکاران آن که نه تنها افتخاری برای دیلم که برای استان بوشهر بود که نیازی به این کارها ندارد. هر کسی که ذره ای تئاتری باشه حداقل یک بار این تئاتر زیبا را دیده و هر کس هم ندیده حتما" نخواسته که ببیند بنابراین اطلاع دادن به این آدم ها منفعتی نه برای این تئاتر و نه برای دست اندرکاران آن ندارد. در ضمن عباس امید را چه نیازی به این کارها که از وقتی که دانش آموز راهنمایی بوده تا کنون در بطن تئاتر بوده و افتخارات زیادی را برای ما به ارمغان آورده. بعد دیگر قضیه بر می گردد به عکس العمل کارگردان جوان و بسیار موفق شهرمان آقای روح الله خدامی که از حرف این خواننده ناراحت شده اند (کنار نیامدن با این شرایط) و هدف این نوشته نیز بیشتر پرداختن به این بعد قضیه است هر چند که این وضعیت در تمام رشته های هنری و حتی ورزشی نیز وجود دارد و مخصوص هنر نمایش نیست.

دوستان عزیز! آن چیزی که باعث شد این پست را بنویسم دغدغه کسی است که می بیند در مرکز استان ما چه سخت افزارهایی وجود دارد اما به دلیل کمی علاقه و استعداد و حتی کوته بینی، توفیق چندانی به دست نمی آورند اما در شهرهای کوچکی مانند دیلم ما، گناوه و شهرهای دیگر استان چه استعدادهایی که به دلیل کم توجهی، نبودن امکانات، عدم پشتیبانی مالی و مدیریتی، همچنان به هدر می روند و حالا در این کویر، گروهی را هم که به واسطه پافشاری، مطالعه، زحمت، تجربه و با خرج جیب خودشان دارند برای ما افتخار آفرینی می کنند را بدون هیچ دلیل منطقی از خود برنجانیم شرط عقل و تدبیر نیست. اگر همین رنجش ها و مشکلات دیگری که آقای خدامی در نظرشان درج کرده اند، خدای نکرده باعث خاموشی کامل چراغ یک هنر زیبا با قدمت چندین ساله در شهرمان شد، چه کنیم؟

در آخر خطابم به امثال عباس امید، روح الله خدامی، مصطفی گله گیر، مهدی بلوچ، عبداله پارسا، حبیب خدامی و همه دوستان زحمت کش عرصه تئاتر این است که مبادا به واسطه ی این برخوردها و صحبت ها، خدای نکرده بخواهید دل سرد شده و همه ما را از ارائه هنر زیبایتان محروم کنید. قدردان زحماتتان هستیم. پیروز باشید.

تشییع پیکر شهید و چند پرسش

بار دیگر اشرار در سراوان، فرزندی از این خاک را از ما گرفت تا استان بوشهر هم از شهیدان منطقه سراوان بی بهره نماند. بار دیگر ناامنی در مرزهای سیستان، خانواده ای را عزادار کرد. شهید کره بندی لیسانس وظیفه ای که هفته گذشته در درگیری اشرار با نیروی انتظامی شهید شد، از روستایی حوالی کره بند و از خانواده ای بی بضاعت تحت حمایت کمیته امداد بود. ضمن عرض تسلیت به خانواده این عزیز و همه مردم این استان و ایران، مواردی ابهام انگیز در مورد تشییع پیکر این شهید وجود دارد که مرا گیج کرده بنابراین آنها را با شما در میان می گذارم به این امید که شما بتوانید جوابی برایشان پیدا کنید.

۱- بنا به اخبار رسیده می شد تشییع پیکر این شهید در روز چهارشنبه یا امروز یعنی شنبه انجام شود اما به دلایل نامعلومی به روز پنج شنبه و تعطیلی ادارات موکول شد.

۲- هیچ اطلاع رسانی از تشییع این شهید در شهر بوشهر و تا آنجا که من آگاهی دارم، در کل استان انجام نشد.

۳- هیچ مقام مسئول دولتی و حتی مذهبی در این مراسم شرکت نکرد.

۴- تعداد افرادی که در تشییع پیکر این شهید شرکت کردند از مرز ۲۰۰ نفر نگذشت که این امر بیشتر به دلیل نداشتن آگاهی از این موضوع بود.

۵- امکاناتی که در این مراسم استفاده شد از جمله آمبولانس، ماشین حامل بلندگو و بقیه سخت افزارها، همگی ضعیف، رنگ و رو رفته و بسیار ابتدایی بود.

۶- نه صدا و سیمای استان و نه وب سایت ها از این شهید هیچ عکس و خبری درج نکرده و به گفته اهل فن بایکوت خبری شد.

۷- اگر به جای این شهید یک شهید گمنام می آوردند آیا از روزها قبل تبلیغات به راه نمی انداختند و زمان تشییع آن را در ساعت اداری و با حضور حداکثری مردم و مسئولین و البته با پوشش مناسب صدا و سیما انجام نمی شد؟ آیا گناه این شهید فقط همین است که نامی دارد و گمنام نیست و به همین دلیل هم بیشترین سعی خود را می کنند تا بلکه او را گمنام کنند؟

زلزله و آمار

همان گونه که همگی آگاهی داریم، روز پنج شنبه گذشته، زلزله ای ای به قدرت ۵.۷ ریشتر شهر برازجان و توابع آن را لرزاند و ۷ نفر از هم استانی های عزیزمان را از ما گرفته و شماری را زخمی کرد. ضمن عرض همدردی با عزیزان مصیبت دیده و آرزوی سلامتی برای همه مصدومان حادثه، توجه شما را به یک موضوع مهم فرهنگی جلب می کنم:

طبق اخبار رسیده، در جریان این زمین لرزه، حدود ۲۹۰ خانه بین ۱۰ تا ۶۰ درصد آسیب دیده اند. از طرفی نزدیک به ۳۰۰۰ چادر و ۷۰۰۰ پتو بین مردم این منطقه توزیع شده است. با یک حساب سرانگشتی و با فرض اینکه میانگین افراد خانواده در آن منطقه ۸ نفر باشد (که مطمن هستیم کمتر است) و همه ۲۹۰ واحد مسکونی آسیب جدی دیده به طوری که حتی قادر به استفاده از وسایل خود هم نباشند (در حالی که مشاهدات مان چیز دیگری را اثبات می کند)، حداکثر ۲۳۲۰ نفر نیازمند دریافت کمک هستند. بنابراین به هر نفر بیش از یک چادر!!!!! و بیش از ۳ پتو تعلق گرفته است!! جالب اینکه تا روز گذشته از گوشه و کنار شهر و البته روستاهای اطراف، خانواده هایی پیدا می شدند که واقعا" نیازمند یاری بودند. این آمار همگی از بخش اخبار استان و همچنین از زبان همکاران یاری رسان در این حادثه نقل شده و قابل استناد است.

تو بخواب 2

پسرم

می خواهم با صدای بلند بگویم که آقای شهبازی در مورد تو و آینده ات اشتباه می کند. می خواهم باور کنم که هر آن چه او در مورد خواب تو گفته، اشتباه است یا چه می دانم شاید فقط دلم می خواهد که اشتباه باشد. او گفته که بسیاری از مردم تو را به چشم چوب و سنگ و دیوارمی بینند اما باور کن انسان های زیادی هم هستند که تو را به چشم درد جامعه می بینند. تو را ماحصل پیوند بی عدالتی و بی وجدانی می بینند. بسیاری هستند که تاب دیدن صحنه کار کردن تو را ندارند. شاید به همین دلیل است که سعی می کنند تو را نبینند. باور کن مردمان زیادی هستند که با دیدن تو، فرزند خودشان را در آن حال و روز می بینند.

عزیزم

درست است که با تمام شدن دستمال کاغذی ها، بسته دیگری درست مانند بسته قبلی، جایگزین می شود ولی با پشت سر گذاشتن روزهای سخت، روزهایی متفاوت تر از امروز برای تو از راه می رسد. آقای شهبازی گفته شاید به خواب رفته‌ای تا رها‌شدن از دست خیابان را در رویای کودکانه‌ات ببینی. اشکالی ندارد . این خواب شیرین را بارها و بارها ببین اما مطمئن باش که این رویای کودکانه یک روز رنگ واقعیت به خود می گیرد. آن روز دیر نیست. باور کن آن روزها واقعی هستند و یک روز از راه می رسند. تو باید طاقت بیاوری تا آن روزها را ببینی تا باور کنی که من دروغ نمی گفتم. روزهایی که فقط از این سختی ها، خاطره ای مانده باشد. تو در آن روز با در دست داشتن دست فرزندت، او را با زوایای نادیده این دنیا، آشنا می کنی. به او یاد می دهی که کودکان کار را مانند سنگ و دیوار نبیند. به او می گویی که این بچه ها مانند تو هستند با این تفاوت که درد یتیمی که شاید قرار بوده تو بکشی، را آنان می کشند. مشکلاتی که می توانست تو داشته باشی، اکنون گریبان آنان راا گرفته و به همین دلیل است که تو اکنون در کنار من هستی و آنان فقط در کنار دیوار. تو در آغوش پدر و مادرت می خوابی اما او در آغوش سرما و بی کسی.  

بخواب فرزند ایران زمین. بخواب که فردا، روزی دیگر است

تو هستی یعنی باید باشی و منتظر فرارسیدن فردا بمانی.  

ابتکار و شهامت

قلم گرفتگی

دکتر طالب موذنی، هم استانی عزیزمان سالهاست که با رنج و سختی غربت برای به دست آوردن دانش نوین در رشته برق و مخابرات به آمریکا سفر کرده و  هم اکنون نیز در آن کشور به تحقیق و پژوهش در این زمینه می پردازد. ایشان به تازگی در وبلاگ شخصی شان پستی منتشر کرده با عنوان قلم گرفتگی که به نظرم زیبا و عمیق آمد.

ایشان در این پست چنین نوشته اند:

وقتی بخشی از خورشید یا ماه دیده نمی شود می گوییم خورشیدگرفتگی یا ماه گرفتگی رخ داده است. وقتی بخشی از مطلب دیده نمی شود می گوییم قلم گرفتگی رخ داده است. خورشیدگرفتگی وقتی است که ماه بین زمین و خورشید قرار می گیرد، قلم گرفتگی وقتی است که مطلبی بین ایران و یک کشور خارجی قرار می گیرد. با اینکه مطلب کامل نوشته می شود اما بخشی از آن در ایران دیده نمی شود. گاهی قلم گرفتگی به صورت کامل رخ می دهد که در این صورت چیزی از قلم منتشر نمی شود.

خداوند متعال در قلم گرفتگی نقشی ندارد. نه رؤیایی به خواب پیامبر آورده و نه آیه ای در سوره قلم. تنها امام راحل در این زمینه کلام گهرباری دارند که بشکنید این قلم ها را.

مانند ماه گرفتگی و خورشیدگرفتگی جلوی قلم گرفتگی [را] هم نمی توان گرفت. از دیدن خورشیدگرفتگی و ماه گرفتگی جلوگیری نمی شود اما نمی گذارند کسی متوجه قلم گرفتگی شود.

پدیده قلم گرفتگی در تمام نواحی شمالی، مرکزی و جنوبی کشور اتفاق می افتد اما دانشمندان زمان آن را نمی توانند پیش بینی کنند. تنها می توان گفت که وقتی مطلبی فرستاده می شود، گیرنده را گیر می دهند و پس از[آن] قلم گرفتگی رخ می دهد.

قلم گرفتگی هم مانند ماه گرفتگی و خورشیدگرفتگی بیشتر در کشورهای اسلامی مطرح است. اما چون نمی گذارند عموم آن را ببینند کسی وحشت نمی کند و لذا نمازی هم ندارد.

* با توجه به فیلتر بودن وبلاگ ایشان اصل این مطلب را می توانید از  اینجا  بخوانید.

همایش شهید شاخص کشوری در سال 92

عنوان شهید شاخص کشوری در حوزه هنر در سال ۹۲ به یک شهید فقید از استان بوشهر تعلق گرفت. شهید غلامرضا کشتکار به عنوان شهید شاخص کشوری در سال 92 در حوزه هنر، از طرف انجمن بسیج هنرمندان کشور برگزیده شد. به همین مناسبت روز سه شنبه همایشی به پاس بزرگداشت آن معلم فرزانه در سالروز شهادت ایشان در بوشهر برگزار گردید که با استقبال خوبی نیز همراه بود.

در این مراسم که به میزبانی بسیج هنرمندان کشور و با همکاری و همیاری سپاه پاسداران و سازمان آموزش و پرورش برگزار گردید،استاندار، نماینده ولی فقیه در استان و مسئولین استانی و همچنین نماینده وزیر فرهنگ و ارشاد  اسلامی حضور داشتند که پیام وزیر فرهنگ توسط ایشان خوانده شد. از موارد به یاد ماندنی و تاثیر گذار این مراسم می توان به اهدای تندیس افتخار به مادر شهید و همچنین رونمایی از تمثال آن بزرگوار توسط مادر داغدارش اشاره کرد.

در پایان این مراسم گروه تئاتر دیلم به کارگردانی حبیب خدامی و هنرنمایی آقایان غلام رضا داودی، ماشاله فتاح، عباس امید، بهادر رستگار، عبداله پارسا، مصطفی گله گیر و سعید فاطمی اجرا گردید. این نمایش ترکیبی از نمایشنامه های آوای لالو به بازیگری و کارگردانی شهید کشتکار، پشت صحنه توطئه به کارگردانی همین شهید و بازی آقایان داودی و فتاح و بازآفرینی یاد و گفته های این شهید توسط شاگردان ایشان بود که باعث شد عوامل این نمایشنامه و بسیاری از حضار پا به پای خانواده آن شهید با چشم های اشک آلود از سالن خارج گردند. در بخشی از این نمایشنامه که بازیگران توطئه در جستجوی کارگردان خود در میدان جنگ بوده تا آنان را جهت اجرای کشوری نمایش خود، همراهی کنند با توجه به یادآوری گذشته، دلم را ریش کرد. جای همه شاگردان این عزیز خصوصا" آقای محمدرضا زاهدی پور، دیگربازیگر نمایشنامه توطئه خالی بود.

انتخاب این شهید را به عنوان شهید شاخص کشوری در سال ۹۲، به همه دوست داران خصوصا" خانواده و شاگردان آن شهید تبریک می گویم. یادش گرامی باد.

لیست شورای شهر دیلم

۱- فاضل دریانورد

۲- سجاد شیخی

۳- علی رضا باسروی

۴- محمود شوشتری

۵- حسین ایرانی

۶- محسن ذبیحی

۷- داریوش رامشی

نکاتی پیرامون کاندیداهای شورای شهر دیلم

 امروز لیست کاندیداهای شورای شهر دیلم را دیدم. چند نکته در این لیست به ذهنم آمد که در زیر آمده است:

1-      تعداد کل افراد ثبت نام کننده 43 نفر است که نشان از استقبال زیاد مردم به کاندیدا شدن در انتخابات این دوره شورای شهر و به احتمال زیاد حضور حداکثری مردم در پای صندوق های رای دارد.

2-           از کل نفرات کاندیدا شده حدود 90% آنها را نیروهای جوان تشکیل می دهند.

3-     حضور چند خانم که بیشتر آنان را افراد جوان تحصیل کرده تشکیل داده اند در نوع خود جالب توجه است و نشان از حضور خانم های همشهری در صحنه دارد.

4-          حضور چند دانشجو در این لیست بلند بالا، جالب توجه است.

5-          بیشتر کاندیداها انسان های جویای نام هستند و کمتر از نفرات تکراری ادوار گذشته خبری است.

6-     عدم کاندیداتوری بیشتر اعضای شورای فعلی جای تعجب دارد. چرا که در همه شهرها به صورت معمول همه یا بیشتر اعضای شوراها، برای دور جدید دوباره کاندیدا می شوند. این موضوع جای بررسی بیشتر دارد که در این مجال نمی گنجد.

* این نوشته و نوشته پیشین را قبل از اعلام تایید یا رد صلاحیت کاندیداها نوشته بودم اما مشغله کاری اجازه درج آن را در وبلاگ به من نداده بود. از دوستانی که از لیست نهایی تایید شده آگاهی دارند درخواست دارم اسامی این کاندیداها را اعلام فرمایند.

نسل جدید را چه شده؟!

چند روز پیش آرایشگاه بودم. پسر نوجوانی حدود 17 ساله کنارم نشسته بود و مانند من منتظر بود تا نوبتش بشود. او پیاپی از این دست به آن دست می شد. احساس کردم خیلی از نشستن در آنجا خسته شده. در یکی از این جابجایی ها آرنجش به پلوی من خورد و بلافاصله عذرخواهی کرد. همین برخوردش باعث شد باب سخن بین ما باز شده و کمی با هم صحبت کنیم. او می گفت: «کل زندگی من و هم سن و سالهایم شده نشستن. توی مدرسه می گن بشین. خونه که می ریم، بزرگترها می گن بشین. توی ماشین باید بشینیم. آرایشگاه هم باید بشینیم. خسته شدیم از بس نشستیم». من گفتم: «چرا به فعالیت دلخواه مشغول نمی شید. مثل فعالیت ورزشی یا هنری یا هر چیزی که دوست دارید»؟ او که به نظر می رسید دل پر دردی داره گفت: «باور می کنید که آرزو دارم یک ساعت فوتبال بازی کنم اما بیشتر دوستام حاضر نمی شن؟ همشون می گن به جای بازی فوتبال و خسته شدن و کثیف شدن، بیاین بریم کنار دریا بشینیم. تازه اگر هم بریم فوتبال، کسی نفسش رو نداره که نیم ساعت بازی کنه».

به یاد دوران نوجوانی خودمان افتادم که با وجود سخت گیری های بی مورد در مورد بازی بچه ها، ما حداقل روزی یک بازی فوتبال یکی دو ساعته را توی برنامه هامون داشتیم. هر چند که توی تابستون به دو یا حتی بعضی مواقع سه شیفت هم می رسید. نمی دونم جوانان امروزی را چه شده که نای حرکت کردن را ندارند. واقعا" برای آینده این نسل نگرانم و نمی دونم سرنوشتشون به کجا می رسه و از همه مهمتر بهترین راه برون رفت از این وضعیت کدام است و نقش من پدر برای فرزندم در این زمینه چیست؟

تئاتر

پست اخیر جناب صالحی فرد در مورد نمایشنامه خواستگاری، بی اختیار مرا به روزهای نوجوانی و تمرین در سالن دبستان شهید محمدی و کارگری و بنایی در سالن آموزش پرورش آن زمان انداخت. روزهای سختی که اگر پشتیبانی اندکی از بچه ها می شد، حال و روز ما چنین نبود که جناب صالحی فرد برای دیدن نمایش طنزی زیبا، نیاز به صبر چندین ساله داشته باشد. آقایان غلامرضا داودی، محمدرضا زاهدی پور، مجید فرید، مهدی روشن روان، عباس امید، غلامحسین قصابکار، عباسعلی معتمد، حبیب خدامی و دیگر دوستانی که آن زمان با وجود مشقت های فراوان، چراغ نمایش را در دیلم روشن نگه می داشتند اگر بهتر با آنها برخورد می شد همگی هم اکنون هم در کنار برادر خوبم عباس امید عزیز و دیگر دوستان جوان تر ایشان به جامعه هنری خدمت می کردند. به یاد دارم جشنواره تئاتر را در سال 75 (اگر سالش را اشتباه نکرده باشم) که چگونه همه بچه ها تا روز آخر برای آماده سازی سالن و دیگر کارهای این جشنواره چقدر تلاش می کردند اما چگونه عده ای کت و شلوار پوش که اگر چه تا یک روز قبل، خبری از آنها نبود، اما در میان بهت و حیرت بچه هایی که گاها" سه ساعت در شبانه روز می خوابیدند، این جشنواره را به نام خودشان مصادره کردند و تازه صدای اعتراضشان بلند بود که چرا کارهایی که از دیلم اجرا شده قوی نبوده. چشمان خسته بچه ها را فراموش نمی کنم که چگونه در تمام روز برای آماده سازی سالن تلاش می کردند و تمرین ها را به ساعت یازده و دوازده شب منتقل می کردند تا این مراسم برای آقایان کت و شلوار پوش، شیک و بدون مشکل برگزار شود. از یادم نمی رود روزی که در حضور مسئولین شهر و استان، طنز دروغ سنج را با حضور ارزشمند هنرمند خوب شهرمان جناب مجید فرید اجرا کردیم و مسئولی که نمی دانم چه سمتی داشت قول جایزه 50 تومانی ( 500 ریال) به من و آقای فرید داد اما به راحتی زیر قولش زد و چون آقای فرید زودتر سالن را ترک کرده بود، تا مدت ها در همان عالم نوجوانی، فکر می کرد که من جایزه اش را برداشته ام.

جنابان مسئول شهر، بزرگواران، گذشته ها گذشت. هنرمندان فعلی را دریابید تا مجبور نشوند بیست سال بعد رنج نامه هایشان را برای عموم مردم شهر بنویسند. قدر هنرمندانی چون عباس امید، بهادر رستگار، روح اله و حبیب خدامی، خانم غلامیان و دیگر پرچم داران هنر نمایش در دیلم را بدانید و نگذارید این عزیزان از کمبودها در رنج باشند. باور کنید حق هنرمندانی که با وجود مشغله های فراوان زندگی امروزی، وقت خود را در این عرصه صرف می کنند، بیش از این است. اگر هزینه ای برای هنرشان پرداخت نمی کنید حداقل هزینه های جانبی آنها را تامین کنید تا مجبور نباشند از جیب شان هم مایه بگذارند. به عنوان یک هنر دوست به شما قول شرف می دهم که پشتیبانی و جمایت شما باعث می شود تا سال ها از درخشش همه هنرمندان شهر خصوصا" تیم آقای خدامی، بهره مند شده و همین امر می تواند تنور هنر نمایش را در دیلم در حد بسیار بالایی گرم نگه دارد تا این عزیزان بیش از پیش، نام دیلم مان را در تمام ایران فریاد بزنند.

عزیزان مسئول! مردم برای مسئولان دلسوز احترم قائلند. ببینید کسی را می توانید بیابید که از شهید کشتکار، بد بگوید. این عزیز هم مسئولی بود چون شما اما با انگیزه بالا، پشتکار و البته دلسوزی وصف ناپذیر. همین خصلت های این بزرگوار باعث شده هنوز هم هر کجا از تئاتر دیلم صحبت می شود، یادی هم از این شهید بزرگوار می شود. خداوند یاور همه مسئولان دلسوز شهرمان باشد.

در آخر یاد نویسنده، بازیگر و کارگردان سال های پیش دیلم، دوست هنرمندمان مرحوم بابک کپتان که سال ها در عرصه نمایش فعالیت می کرد را گرامی داشته و از خداوند برای ایشان طلب آمرزش می کنم.

موفقیت یک جوان دیلمی

به نقل از خبر گزاری مهر، امین ترک زاده دانشجوی دیلمی، با ارائه طرحی با عنوان «طراحی بال هواپیمای فوق سبک با مکانیزم ایرفویل متغیر»، برنده چهاردهمین جشنواره جوان خوارزمی در بخش دانشجویی گردید. اینجانب به نوبه خود این موفقیت را به ایشان، خانواده بزرگوارشان و همچنین همشهری های عزیزم تبریک گفته و برای ایشان در همه زمینه های زندگی آرزوی پیروزی دارم.

امیدوارم مسئولین شهر، ضمن پشتیبانی همگانی از این طراح جوان همشهری، زمینه پیشرفت بیش از پیش ایشان و دیگر جوانان خلاق شهر را فراهم آورند.

  اصل خبر در خبرگزاری مهر

حکایت حذف اضافه کار و حق ماموریت کارکنان دولت

از زمانی که خبر حذف اضافه کار و همچنین حق ماموریت کارکنان دولت از دریافتی ماهانه آنها به گوش رسیده، می بینم و می بینید که کارمندان از گوشه و کنار، لب به شکایت گشوده و خود را طیف بدبختی می دانند که با هر نسیمی بایستی بلرزند و گوشه ای از برگ های خود را به پای آن نسیم فدا کنند. این حذف شده های جدید شاید حداکثر 20 درصد کل دریافتی هر کارمند باشد اما با توجه به اینکه اصل رقم را دچار تغییر نموده، بیشتر در چشم و ذهن این قشر مانده و باعث ناراحتی آنها گردیده است. بیایید با یک مثال ساده وضعیت کارمند جماعت را از زوایای مختلف، بررسی کرده و ببینیم که این قشر از اول سال تا کنون چه دگرگونی هایی را تحمل کرده است.

فرض کنیم دریافتی ماهانه یک کارمند در ابتدای سال یک میلیون تومان بوده. اگر مبنا را بر دلار اول سال یعنی 1550 تومان بگذاریم  حقوق ایشان645 دلار می شود. (یعنی کمتر از یک سوم حداقل حقوق دریافتی اتحادیه اروپا). این کارمند اکنون و با دلار 3250 تومانی، حقوقی نزدیک به 307 دلار دریافت می کند یعنی کمتر از 50 درصد شش ماه پیش. پس اگر دلار را ملاک عمل قرار دهیم این کارمند در این شش ماه حقوقش از نصف هم کمتر شده است. این سوای از حذف اضافه کاری حدود 65 دلاری ایشان است. پس می بینیم که اگر اضافه کار و حق ماموریت هم حذف نشود باز هم قدرت خرید کارمند تقریبا" نصف شده است.

علی رغم اینکه نرخ دلار بربیشتر کالاها تاثیر مستقیم گذاشته و کار را تا جایی پیش برده که سازمان سنجش هم ملاک برخی ثبت نام های خود را بر مبنای قیمت روز دلار تعیین کرده اما شاید عزیزی بگوید این بی انصافی است که ما بخواهیم همه محاسبات خود را با دلار در نظر بگیریم بنابراین می توان همین محاسبات را بر مبنای محصولات داخلی مورد مصرف روزانه مردم ارزیابی کرد. فرض کنید با لبنیات این محاسبه را انجام می دهیم. قیمت پنیر 450 گرمی در ابتدای سال 1800 تومان بوده و اکنون 3500 تومان است یا ماست 900 گرمی 1500 تومان بوده و اکنون 2800 تومان است یا شیر یک لیتری که از 1000 تومان به 1900 تومان رسیده. هر کدام را که در نظر بگیرید باز هم به صورت تقریبی به همان نسبت 50 درصدی که در مبنا قرار دادن دلار به آن رسیدیم، می رسیم.

در یک کلام کارمند در این شش ماه بدون اینکه یک ریالی از دریافتیش کاسته شود، قدرت خریدی 50 درصدی نسبت به ابتدای سال پیدا کرده و چندان هم خم به ابرو نیاورده. حالا که فقط 20 درصد از دریافتی خود را فنا شده می بیند (که البته آن هم رقم کمی نیست) از لحاظ روحی و روانی دچار پریشانی شده. مثلا" همکاری می گفت که من بر اساس حقوق دریافتی خود وام گرفته ام و اگر دلار ده هزار تومان هم بشود، قسط من همان مبلغ پیشین است. گفتم قسط شما تغییری نمی کند اما شما مگر فقط بایستی قسط پرداخت کنید و نمی خواهید احتیاجات زندگی خود را خریداری کنید؟ اما گویا ایشان راه حلی برای این مشکل گرانی یافته یا شاید هم اقساط معوق چنان فشاری به ایشان آورده که فقط در فکر پرداخت آنان است و حتی به برآورده کردن نیازهای اولیه و ضروری خود هم فکر نمی کند چون ندیدم صحبت های من تاثیری در ایشان داشته باشد.

در یک کلام در دسترس ترین مبلغی که دولت می تواند هر گونه تغییری در آن ایجاد کند، حقوق کارکنانش است. کارکنانی که قبل از دریافت حقوق خود حتما" بیمه و مالیات آن را پرداخت می کنند و حال آنکه کاسب، مالیات خود را یک سال بعد و آن هم با تخفیفاتی پرداخت می کند. دوستی می گفت مالیات کسر شده از حقوق کارمندی من دو برابر مالیات مغازه ام است که آن هم با اعتراض کمتر می شود و حال آنکه درآمد مغازه بیش از دو برابر حقوق کارمندیم است.

نکاتی در مورد نظرات خوانندگان

تا چند وقت پیش دلم می خواست هر نظری را که در مورد نوشته هایم می نویسند، تایید کنم. اگر درست به یاد داشته باشم، یک یا دو بار هم در مورد این موضوع با دوستان و همچنین یکی از نویسندگان وبلاگ بحث کردم و نظر ایشان این بود که فقط نظراتی که با موضوع ارتباط دارد و باعث پویایی بحث می شود، تایید گردد. با وجود این دو دیدگاه گوناگون، هر کدام از ما دو نویسنده به راه خود می رفتیم و نه ایشان از کار من گله مند بود و نه من از ایشان. اما مدتی است که فکر می کنم حق با ایشان بوده و نبایستی هر نظری را تایید کرد. 

فلسفه این دیدگاه نو این است که نظراتی که صرفا" برای خودنمایی و مطرح کردن خود است یا نظراتی که به صورت کپی برداری تمام قد از دیگران نوشته شده ارزش تایید ندارد چرا که با نیت صاف نبوده و بنابراین نبایستی تایید گردد ضمن اینکه معمولا" این نظرها، عامل و بانی هیچ حرکت و پویایی در بحث نمی شود بلکه بیشتر بحث را به بیراهه برده و یا ایجاد کننده جدل خارج از بحث بین دو نفر خاص خواهد شد.

حالا از شما می پرسم کدام دیدگاه درست بوده؟  دیدگاه پیشین و پافشاری برای تایید همه نظرها (البته همه نظرهایی که توهین در آنها نباشد) یا دیدگاه کنونی و تایید گزینشی آنان؟

یک اندیشه

چند وقتی است که به یک موضوع می اندیشم و همین موضوع باعث شد امروز صبح بدخواب شوم بنابراین بهتر دیدم آن را در قالب یک پست در وبلاگ مطرح کنم و از نظرات دوستان بهرمند شوم اما قبل از بیان موضوع به این نکته اشاره می کنم که این بحث فعلا" فقط به صورت تئوری مورد نظر بنده است و اینکه چگونه می توان آن را اجرا کرد و آیا اصلا" امکان اجرای آن وجود دارد یا خیر در پست های جداگانه ای مطرح می شود. بنابراین هدف اول این است که بدانیم این تفکر درست است یا خیر. اما اصل موضوع بر می گردد به همه افرادی که از زادگاه خود کوچ کرده و به جاهای بزرگتری می روند تا پیشرفت کنند و معمولا" با صرف زمان و هزینه و خون دل هایی که می خورند به نتیجه می رسند. می خواهم بدانم اولا" آیا این موقعیت فعلی آنها ارزش این همه زحمت را داشته و دوم اینکه آیا هم اکنون که به خواسته خود رسیده اند نمی توانند به زادگاه خود برگردند و از این به بعد در کنار فامیل و دوستان، زندگی آرام و کم دغدغه ای داشته باشند؟
با خودمان به عنوان یک نمونه کوچک شروع می کنم و تمام دوستان دیلمی را مخاطب قرار می دهم که از دیلم رفته و بعید است که فکر بازگشت داشته باشند. چه آنهایی که با فاصله کمی از دیلم هستند مانند خود من و چه آنهایی که با فاصله بیشتری از دیلم قرار دارند و طبیعی است که رفت و آمد کمتری هم دارند مانند محمدرضا (بشیری) یا عبدالرضا (شهبازی) و چه آنهایی که از این کشور رفته اند مانند ساسان (یگانگی)، احسان (معتمد) و دیگر دوستان.  
ادامه نوشته

زلزله آذربایجان و برخورد صدا و سیما با آن

درست چند روز بعد از پیروزی های غرورآفرین ورزشکاران ایران و شادی مردم کشورمان در المپیک ۲۰۱۲ لندن، زمین لرزه ای به قدرت 6.2 در مقیاس ریشتر باز هم جان عده ای از هموطنان عزیزمان را گرفت و ایران را در اندوه و ماتم فرو برد. ضمن ابراز همدردی با این عزیزان مصیبت دیده، از همه همشهری های عزیزم تقاضا دارم تا هر نوع کمکی که از دستشان بر می آید برای بازماندگان این سانحه انجام داده و از اجر اخروی آن نیز بهره مند گردند. شاید این عزیزان در این روزها بیشتر از هر چیز دیگر به همدردی نیاز داشته باشند. این همان کاری است که بیشتر قهرمانان المپیک، ورزشکاران رشته های مختلف خصوصا" بازیکنان فوتبال انجام داده و می دهند. اما در این میان برخورد بسیار زشت و زننده صدا و سیما نیز در مواجهه با این سانحه در نوع خود جالب بود به طوری که تا ساعت ها پس از وقوع این حادثه، هیچ گونه خبری از آن پخش نکرده و حتی در همان شب و شب بعد از آن در حالی که فکر همه مردم به سمت آذربایجان بود، برنامه طنز یخش کرده و پس از خبر تصادف یک دوچرخه با یک سه چرخه در بورکینافاسو و سرماخوردگی چند نفر در اثر واژگونی قایق تفریحی در تیغستان و رکود بازار اروپا و آمریکا در اثر بحران اقتصادی، به ذکر خبر خشک و خالی این مصیبت اکتفا کرده و مردم ایران به ناچار خبرها و گزارش های مربوط به زلزله را از شبکه های خارجی پیگیری می کردند. نمی دانم مسئولین صدا و سیما برای این کار ناشایست خود چه توجیهی دارند اما فکر نکنم بتوانند دلیلی بیاورند که مردم آذربایجان و حتی ملت شریف ایران آن را بپذیرند. حرف های علی دایی نیز در برنامه نود رنگ و بوی خاصی داشت. ایشان که به مناطق زلزله زده رفته و از نزدیک وضعیت را دیده بود می گفت: امیدوارم مردم ایران به یاری این عزیزان آمده و کمک های خود را ارسال کرده و  این کمک ها به دست مردم زلزله زده برسد!  سئوال این است که آیا اگر این بلای طبیعی در تهران هم به وقوع می پیوست، مسئولین و خصوصا" صدا و سیما باز هم چنین برخوردی می کردند؟

امیدوارم خداوند همه مار را به راه راست هدایت کند.

ذهن پويا

چند شب پيش کتابی پيرامون تاريخچه و علل پيدايش زبان‌هاي مختلف برنامه نويسي كامپيوتر مي‌خواندم تا اينكه به نظريه گرامرهاي مستقل از زبان رسيدم كه ايده آن را اولين بار شخصي به نام «آورام نوام چامسكي» مطرح كرده و پس از چندي به وسيله چند پژوهشگر ديگر تبديل به روش BNF گرديد كه در واقع متا زباني براي زبان‌هاي ديگر برنامه نويسي است.

چيزي كه در اين بخش توجه مرا به خود جلب كرد نام چامسكي بود چرا كه هميشه اين فرد را به عنوان يك سياست‌مدار فعال آمريكايي و منتقد سياست‌هاي جنگ طلبانه مي شناختم. با يك جستجوي ساده در دانشنامه آزاد ويكي پديا متوجه شدم كه اين شخص در واقع يك زبان شناس نامي در زمان خود بوده و آثار بسيار زيادي هم در زمينه زبان شناسي دارد. اين كه شخصي با اين سابقه در دانش زبان شناسي سر از حوزه كامپيوتر در بياورد بسيار جالب است اما اين كه بيشتر مردم جهان اين شخص را نه به عنوان يك زبان شناس و يا حتي طراح زبان برنامه نويسي كامپيوتر بلكه به عنوان يك سياستمدار زبردست بشناسند در نوع خود كم نظير است. هميشه از انسان‌هاي اين گونه‌اي كه در زمينه‌هاي مختلف مي‌توانند موفق باشند، خوشم مي‌آمد. ذهن پوياي اين افراد راهنماي آنان در پيدا كردن مشكلات موجود پيرامون خود است و بدين خاطر است كه با ورود به هر حوزه، اثري ماندگار از خود برجاي مي‌گذارند.

فقر فرهنگي

برنامه نود اين هفته به مسائل فرهنگي حاكم بر جامعه ورزش اختصاص يافته بود. مقوله‌اي كه نه تنها در ورزش بلكه در ديگر حوزه‌ها نيز بايستي به آن پرداخته شود چرا كه ديگر حوزه‌ها شايد بيش از ورزش نيازمند كار بر روي اين موضوع هستند و اگر مي‌بينيم كه فقر فرهنگي در ورزش نمود بيشتري دارد بيشتر به دليل جنس اين حوزه و رسانه‌اي شدن مسائل مربوط به آن و از طرفي درصد بالاي نسل جوان در كشور است كه بيشتر آنان پيگير مسائل ورزشي هستند. به عنوان مثال آيا صحنه‌هاي ضد اخلاقي در مدارس نداريم؟ در دانشگاه‌ها چطور؟ در كوچه و خيابان يا در بازار؟ شايد نياز است كه ما در همه حوزه‌ها يك برنامه نودي داشته باشيم تا حداقل با مطرح كردن اين موضوع، تلنگري به جامعه بزنيم تا يادمان نرود كه كجا بوديم، كجا هستيم و داريم به كجا مي‌رويم. راي 65 درصدي مردم به عامل فقر فرهنگي به عنوان مهمترين عامل پيدايش مسائل ضد اخلاقي در عرصه ورزش در برنامه ديشب 90 نيز دليل اين مدعاست. باور دارم كه در حوزه‌هاي ديگر شايد بيش از 65 درصد فقر فرهنگي عامل به وجود آمدن اين وضعيت باشد. البته نبايد در حوزه‌اي مانند حوزه فرهنگ ما تك بعدي به قضايا نگاه كنيم و دلايل تاثير گذار ديگر را ناديده بگيريم اما مي‌توان به عامل فقر فرهنگي به عنوان مهمترين و تاثيرگذارترين عامل، به صورت ويژه نگاه كرد.

stay hungry stay foolish

استيو جابز مدير شركت اپل و سازنده كامپيوتر مكينتاش و همچنين آيفون و آي‌پد را مي‌توان يكي از خلاقان عصر كنوني دانست. مرگ اين مرد خستگي ناپذير، جامعه IT را در اندوه فقدان او قرار داد. اگر چه چند هفته‌اي از مرگش مي‌گذرد اما به ياد اين مرد مبتكر، سخنراني معروفش در روز فارغ التحصيلي دانشجويان دانشگاه استنفورد كه سرشار از نكات مفيد و آموزنده براي نسل نوجوان و جوان است، مي‌تواند گوشه‌اي از شخصيت او را نمايان كند. بي‌شك هر كسي كه حداقل يك بار پشت كامپيوتر نشسته، مديون اين مرد بزرگ است.مردي كه نماد پويايي، خلاقيت و اميد به آينده بود.

متن سخنراني:

من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ‌التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه‌هاي دنیا درس مي‌خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده‌ام. امروز مي‌خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.

 اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی‌ربط زندگی هست.

من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترك تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترك تحصیل تو دانشگاه مي‌آمدم و مي‌رفتم و خب حالا مي‌خواهم براي شما بگویم که من چرا ترك تحصیل کردم. زندگی و مبارزه‌ي من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوي مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندي قبول کند و همه چیز را براي این کار آماده کرده بود. یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی‌خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوري شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندي قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آن‌ها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.

ادامه نوشته

عواقب ناشايسته سالاري

وقتي در يك جامعه شايسته سالاري حاكم باشد طبيعي است كساني براي پست‌هاي آن جامعه انتخاب خواهند شد كه از ديد افراد بالادستي شايسته‌تر باشند. بنابراين هم انتخاب شونده بايستي توانسته باشد لياقت و شايستگي خود را براي تصدي آن پست به فرد بالادستي خود ثابت كند و هم مسئول بالادستي بتواند با دلايل فراوان خود، ديگران را قانع كند كه اين شخص، بهترين و لايق‌ترين شخص براي تصدي اين پست است. حالا در چنين تركيبي اگر بر فرض، شخص انتخاب شونده مرتكب خطا يا اشتباهي شد علاوه بر اينكه شايستگي خود را زير سئوال مي‌بيند، شايستگي شخص انتخاب كننده را نيز زير سئوال خواهد برد چرا كه در انتخاب خود دقت نظر لازم را نداشته. اينجاست كه مي‌بينيم بر فرض مثال يك وزير به دليل قطع چند ساعته برق يك شهر مجبور به استعفا مي شود اما در يك كشور ديگر چند هواپيما همگي به دليل نقص فني سقوط كرده و باعث كشته شدن هزاران نفر مي‌شوند اما حتي يك كارمند شركت هواپيمايي هم مجبور به استعفا نمي‌شود و همگي با سري بالا سعي مي‌كنند مشكل را طبيعي، كوچك و اجتناب‌ناپذير جلوه دهند. از اين مثال‌ها فراوان مي‌توان بيان كرد كه اختلاس سي هزار ميليارد ريالي نمونه‌ي كوچكي از اين موارد در جامعه ماست. طبيعي است كه هيچ مسئولي در جامعه ناشايسته سالار، نياز به استعفا را در خود احساس نمي‌كند چون هم انتخاب شونده، هم انتخاب كننده و هم مردم، از اول هم مي‌دانستند كه شايسته‌تر از اين شخص براي نشستن بر كرسي اين پست، فراوان است اما پيرو يك سري بده و بستان‌هاي سياسي، جناحي و ... بايستي اين شخص انتخاب شود و اينجاست كه مي‌بينيم با پيدايش مشكلات بسيار بزرگ و خاص هم، هيچ كس شوكه نمي‌شود و خواستار پاسخگويي مقامات مسئول هم نيستند. اين را گفتم كه بدانيم مردم اين گونه جوامع را نمي‌توانيم مردمي بي‌خيال بناميم بلكه بيشتر مي‌توان گفت اين مردم مردمي هستند نااميد كه گوش شنوايي را در اطراف خود نمي‌بينند چرا كه از شايستگي مسئول بالا دستي هم يقين ندارند.

اين پست فارغ از هر گونه مسائل سياسي ايجاد شده است اما چون طي يكي دو روز آينده دسترسي به اينترنت نخواهم داشت، چنانچه از ديد خوانندگان و جناب راستي سياسي تشخيص داده شد، با توجه به اصول وبلاگ كه بر عدم ورود به مسائل سياسي تاكيد داشته و همچنين پايبندي نگارنده به اين اصول، ايشان مي‌توانند زحمت حذف آن را بكشند. 

مديران لايق، تصميمات با ثبات و مديريت جهان

اوايل تيرماه سال جاري نامه‌اي از طرف استانداري بوشهر به تمام دستگاه‌هاي اجرايي ارسال گرديد كه در آن خبر از تغيير ساعات اداري داشت. اين رخداد بيشتر به اين دليل بود كه در ظهرها از فشار مظاعفي كه بر سيستم انتقال برق استان وارد مي‌شد كاسته شود. (البته آن زمان هنوز 60 مگا وات برق نيروگاه اتمي وارد مدار نشده بود) در برنامه جديد، ساعت اداري يك ساعت زودتر شروع و بنابراين يك ساعت هم زودتر پايان مي‌پذيرفت يعني از ساعت 6 تا 13.30. هنوز اين روال براي كارمندان و خصوصا" مراجعه كنندگان جا نيفتاده بود كه نيمه تيرماه بخشنامه‌ي جديدي از استانداري مبني بر تعطيلي پنج‌شنبه‌ها و اضافه شدن ساعات اداري در پنج روز ديگر خبر مي‌داد به طوري كه ساعات اداري از ساعت 6 صبح شروع و تا ساعت 14.45 دقيقه ادامه مي‌يافت. اين روند سه هفته ادامه داشت تا اينكه در هفته چهارم و با شروع ماه مبارك رمضان بخشنامه‌ي جديدي مبني بر كاهش ساعات اداري به دليل روزه‌دار بودن كارمندان از راه رسيد. پس از ماه رمضان مجددا" بخشنامه‌اي مبني بر بازگشت ساعات اداري به زمان قبل از ماه رمضان به كليه ادارات ارسال شد. اين روند تا پايان شهريور ادامه داشت تا اينكه با شروع ماه مهر، بخشنامه‌ي جديدي دريافت شد كه در آن قيد شده بود «با توجه به درخواست كارمندان محترم و به دليل استحكام كانون گرم خانواده‌ي اين عزيزان، تعطيلي پنج‌شنبه‌ها به مدت دو ماه تمديد گرديده اما ساعت شروع به كار از ساعت 6 به 6.45 و ساعت خاتمه از 14.45 به 15.30 تغيير پيدا خواهد كرد». هنوز در بين كارمندان بحث خوبي يا بدي اين ساعت مطرح بود كه درست 4 روز بعد از بخشنامه‌ي پيشين بخشنامه‌ي جديدي مبني بر برداشته شدن تعطيلي 5 شنبه و برگشت ساعت اداري به همان ساعت سال‌هاي گذشته يعني 7 تا 14.30 به همه ادارات ارسال گرديد و كانون گرم خانواده به فراموشي سپرده شد. هر چند كه معلوم نيست اين بخشنامه نيز تا چه زماني به قوت خود باقي خواهد ماند.

با يك محاسبه ساده مي‌توانيم متوجه شويم كه شش تغيير در عرض سه ماه يعني به طور متوسط هر 15 روز!!! يك تغيير در ساعت اداري يك استان! و اين يعني مسئولين براي گرفتن تصميمات چقدر فكر مي‌گذارند و جالب‌تر اين كه اين تصميمات چقدر باثبات!! است. با اين توضيحات در نظر بگيريدكه با اين مسئولين مدبر و كاربلد و اين تصميمات متفكرانه و بديع، اگر به اميد خدا، روزي مديريت جهان را به دست گرفتيم چه جهان قشنگي مي‌شود آن زمان و زندگي چقدر بر روي كره زمين زيبا خواهد شد.

برگي از گذشته

ديروز به صورت كاملا" اتفاقي دفتر خاطرات ناپيوسته و جسته و گريخته زمان دانشجويم را ديدم. دفتري كه اگر چه براي هر روز، خاطره‌اي در دل خود ندارد و گاهي در يك ماه فقط دو يا سه برگ آن پر شده، اما گوياي بسياري از مسائل آن زمان است. دفتري كه در آن زمان از چشم بچه‌ها قايمش مي‌كردم تا مسخره‌ام نكنند يا يواشكي به آن ديد نزنند. تصميم گرفتم يكي از صفحات را بخوانم. بد نديدم كه شما هم آن را ببينيد. البته شايد برخي جمله‌بندي‌ها صحيح و اصولي نباشد اما براي بكر ماندن آن، تغييري در آنها ايجاد نكردم:

«امروز روز تولدم است. جالبه كه روز تولد رحيم [مظلومي] هم هست. هر دو در يك اتاق هستيم. جالبه كه دو دوست و دو هم اتاقي تاريخ تولدشان يكي است. فقط شماره شناسنامه من 18 است و رحيم 29 يعني من زودتر شناسنامه دار شده ام پس من بزرگتر هستم. هميشه اين شناسنامه زودتر را به شوخي به رخ رحيم مي كشم و ادعا مي كنم كه من بزرگتر هستم. حداقل چند ساعت. و حالا من و رحيم 20 ساله شده‌ايم اما انگار نه انگار كه دو نفر در اين اتاق روز تولدشان است. فكر كنم حتي رحيم هم يادش نيست تا چه برسد به محمدرضا [بشيري]. بيخيال جشن تولد و اين بچه‌بازي‌ها. الكي خرج روي دست خودمان بگذاريم كه چه؟ تازه همين جوريش هم هزينه‌هايمان سرسام‌آور شده. همين جوريش هم با اين پولي كه ماه به ماه از پدرم مي‌گيرم نمي‌توانم مخارج خود را تامين كنم. هميشه گرفتن پول از پدر، سخت‌ترين كار زندگيم بوده. هر چند كه او دريغ نمي‌كند اما مي‌دانم كه به او هم فشار مي‌آيد. حالا مجبورم گردن كج كنم و بگويم سه هزار تومان براي يك ماهم كم است. در اين چند ماهي كه با پول ارسالي يوسف [برادرم] دوچرخه خريده بودم، هزينه‌هايم كم شده بود چون نمي‌خواستم روزي 30 تومان هزينه اياب و ذهاب بدهم اما انگار باز هم در اين ماه كم مي‌آورم. بايد كاري پيدا كنم تا بتوانم هزينه‌ها را پرداخت كنم. از فردا به دنبال يك كار نيمه وقت يا ساعتي مي‌گردم. اين بهتر و راحت‌تر از پول گرفتن از پدر است. سختي كشيدن آدم را مرد بار مي آورد و من بايد در اين چند سال مرد بشوم. اين سختي‌ها باعث خودسازيم مي‌شوند. از خدا نمي‌خواهم كه مشكلاتم را حل كند بلكه از او مي‌خواهم كه تحملي برايم عطا كند و قدرتي تا بتوانم بر مشكلاتم غلبه كنم چون مي‌دانم كه سختي باعث انسان‌سازي مي شود و آينده از آن من است. مي‌دانم كه روزهاي خوش زندگي در انتظارم نشسته. روزهايي فارغ از اين مسائل و به دور از اين گونه فشارها. نبايد از زندگي دانشجويي بيش از اين انتظار داشت.

به اميد روزي كه در كنار خانواده خود، در زير سقفي كه با دست هاي خود ساخته‌ام و در حالي كه كنار پنجره بزرگ اتاقم بر روي يك صندلي راحتي نشسته و به دور دست‌ها خيره شده‌ام و در يك دستم دفتر خاطرات دوران دانشجويي و در دست ديگرم چاي تازه دم است و دارم به اين روزهاي سخت اما گذرا فكر مي‌كنم. پيش به سوي زندگي با حداكثر اسب بخار و به دور از هر گونه ياس و نااميدي چون آينده از آن من است. به اميد آن روز

شيراز - خوابگاه ارم (مفتح) - 12 ارديبهشت 74»

توسعه و تضاد

چند روز اخیر فرصتی دست داد تا کتاب توسعه و تضاد نوشته پروفسور فرامرز رفیع پور استاد دانشگاه شهید بهشتی و چهره ماندگار گروه جامعه شناسی در سال 89 را مطالعه کنم. کتابی که از زاویه‌ای دیگر به مقوله توسعه نگاهی انداخته است. نویسنده در این کتاب وضعیت اقتصادی و اجتماعی ایران را از زمان محمدرضا پهلوی تا پایان سال 70 یعنی دولت آقای هاشمی رفسنجانی مورد ارزیابی قرار داده است. البته انتقاداتی هم به این کتاب شده و می‌شود که در نوع خود خواندنی است. خلاصه این کتاب از دید دکتر رفیع‌پور این است که محمدرضا شاه که تحصیل کرده فرنگ بود تمایل بسیاری داشت تا ایران را به یک کشور توسعه یافته تبدیل کند و برای این کار از مطالعات اروپاییان استفاده می کرد. او به درست، توسعه هر کشور را در بالا بردن سطح سواد، بهداشت، صنعت خصوصا" صنعت کشاورزی، استفاده از نیروهای متخصص و تحصیل کرده و ... می دید و به همین منظور هم انقلاب سفید یا انقلاب شاه و مردم را در سال 41 پیاده سازی کرد. انقلابی که به زعم نویسنده کتاب، در بیشتر زمینه ها موفق بود و ایران را از یک کشور عقب افتاده به یک کشور توسعه یافته تبدیل می‌کرد. اما اگر انقلاب شاه و مردم موفق بود پس چرا انقلاب دیگری در مقابله با شاه اتفاق افتاد و نهایتا" باعث سرنگونی شاه و حکومت پهلوی شد؟ نویسنده، این پرسش را این گونه پاسخ می‌دهد که در مقابل هر توسعه‌ای تضادی هم خود به خود به وجود می آید. به عنوان مثال اگر یک کارخانه‌داری بخواهد کارخانه خود را صنعتی کند کارگرانی که بیکار می شوند همان تضاد گفته شده است. یا اگر یک مربی بخواهد در تیم خود جوان‌گرایی انجام دهد، پا به سن گذاشته‌های تیم، همان متضادها هستند و این طبیعی است. محمدرضا برای تضادی که از توسعه حاصل می‌شد نتوانست یا نخواست فکری بکند و همان تضادها مقدمه‌ای برای فروپاشی او و حکومت پهلوی گشت. ایشان در این کتاب به این نکته اشاره داشته که در زمان شروع انقلاب شاه و ملت که بحث توسعه اقتصادی اجتماعی ایران را مد نظر خود قرار داده، جامعه هنوز پذیرش این موارد را نداشته است. به عبارت دیگر، جامعه هنوز به این باور نرسیده بود که کشورمان یک کشور عقب افتاده است و بایستی برای جبران این عقب‌افتادگی فکری کرد.

خواندن این کتاب را برای دوست‌داران این گونه بحث ها توصیه می کنم البته من فایل pdf این کتاب را پیدا ندارم ولی چنانچه آن را یافتم در اختیار دوستان علاقه‌مند قرار خواهم داد.

یک تقاضا: از جناب راستی تقاضا می‌کنم زمینه‌ای در وبلاگ فراهم نماید تا نویسندگان و حتی خوانندگان وبلاگ بتوانند کتاب‌هایی را که اخیرا" مطالعه کرده و از نظر آنان جالب به نظر رسیده، به دیگران معرفی نمایند. به گمانم این روش می‌تواند تاثیر مثبت زیادی برای همه ما داشته باشد. فکر کنم چند سال پیش هم در این مورد بحث کردیم ولی نمی‌دانم چرا عملیاتی نشد.

منتقد=دشمن

مشاجره بین دو دوست و خواننده خوب‌مان آقایان ترک‌زاده و کاویان‌پور در بخش نظرات مربوط به پست پیشینم، من را بر آن داشت تا در مورد پرسشی که همیشه ذهنم را مشغول به خود کرده و فکر کنم چند سال پیش هم در مورد آن به بحث نشستیم را یک بار دیگر مطرح کنم.

به راستی چه دلیلی دارد که دو دوست که قرار است در یک کار با هم مشارکت داشته باشند، بعد از یک مدت کوتاهی کارشان به مشاجره لفظی و غیر لفظی کشیده شده و این مباحث را علنی هم می‌کنند؟ چرا ما نمی‌توانیم با هم کار مشارکتی انجام دهیم؟ چرا همه می‌گویند کار شراکتی یعنی جنگ و جدل و شکست؟ چرا ما نمی‌توانیم همدیگر را تحمل کنیم؟ چرا منتقد از دید خیلی از ما یعنی دشمن؟!

چه کسی ادعا می کند که ایرادی ندارد؟ چه کسی فکر می کند هیچ‌گاه خطایی در اعمالش وجود ندارد؟ اختلاف سلیقه همیشه بوده و هست اما آیا این که افراد را به دو قسمت موافق و دشمن تقسیم کنیم کار درستی است؟

برای جناب آقای کاویان‌پور هم که در نظرشان نوشته‌اند که حق شان است که جواب صحبت های آقای ترک‌زاده را بدهند و من هم صرفا" به دلیل تمام شدن بحث بین این دو عزیز، این فرصت یا به قول خودشان این حق را از ایشان گرفتم مثالی عرض می کنم تا بدانند گاهی برای حفظ حقی بالاتر راهی وجود ندارد مگر این که از یک حق کوچک‌تر گذشت کرد. 

ادامه نوشته