آیا می شناسید؟
نامه ای از گرامی خواننده ای دریافت کرده ام که بدون هیچ تغییر و شرحی در وبلاگ درج می کنم.
...........................................................................................................................................
جناب آقای راستی با سلام و آرزوی توفیق ، من ازشمالی ترین نقطه ایران با شما حرف میزنم وتابحال شهربندردیلم را ندیده ام اما دیلم و مردمان آن برایم بسیارآشنا و دوست داشتنی است . من به شهرکوچک شما و مردمان بزرگ آن و جمع دوستان صمیمی که میدانم چندتایی ازآنها از سالیان دور با هم دوست هستید از درس و مشق و کارهای هنری زمان مدرسه و ورزش و مسجد و محله و ... و الان هم اسم چند نفر ازآنها را در ستون نویسندگان این وبلاگ در کنارهم می بینم غبطه می خورم . چقدر خوبه که باز هم با همدیگر هستید ، مطالعه می کنید ، بحث فکری میکنید و .. از این جهت به شهرکوچک شما غبطه می خورم. و الله ماکه دراین شهربزرگ از جمع دوستان دوران مدرسه ای دورافتاده ایم و هرچند که با بعضی ازآنها دریک شهر زندگی میکنیم ولی شاید سالی یکی دوبار بیشتر همدیگر را نبینیم و فرصت مجالست و همفکری آنچنانی را باهم نداریم .
القصه درپی یافتن دوستانی قدیمی از جمع نویسندگان وبلاگ شما، به طوراتفاقی با وبلاگ شما آشنا شدم و چند روزی است که مطالب آن را می خوانم. الحق مطالب پرباری را درآن دیده ام.
قبل از اینکه بخواهم خود را معرفی بکنم می خواهم مسئله را یک کمی معما گونه و شاعرانه اش بکنم.برای همین قطعه شعر یکی از دوستان دیلمی را که اسمش را دراین وبلاگ ندیدم و حدوداً 25 سال پیش با دستخط خود برایم نوشته است برایتان بنویسم . تا ببینم آیا با این شعر، دوستان دیلمی او را
خواهند شناخت ؟ آیا او نیز مرا به خاطر خواهد آورد ؟ آیا دوستانی ازستون نویسندگان وبلاگ که با آنها سابقه دوستی داشته ام مرا خواهند شناخت ؟ و...
لطفا فعلا اسم مرا ذکرنکنید.
ما چون زکوی عشق به دیلم سفرکنیم به پای دوستانهمه آب بصر کنیم
ازهجرخون شود دل عشاق مبتلا ما شعرهجررا به صد افغان زبرکنیم
کی تاب هجربلبل شیدا بیاورد کی ما سروروصل تو از دل بدرکنیم
یوسف به مصرگرچه روان میشود ولی مانیز در بیت غمت دیده ترکنیم
وصلت به من فروغ جوانی داده بود وزهجرتو شور جوانی زسر کنیم
آوخ فلک به دل زندم تیرهجرتو ماصید هجرتوهمه فکر خطرکنیم
تا کی به اهل دل بدهی پند واعظا ما کیجمال آذری از دیده در کنیم
آندم که داغ هجر به دلها زند شرر از روی مهربرخط کاغذ نظر کنیم







د زيادي به جوامع كوچكي چون ديلم آمده اند و رفته اند ولي ردي از خود و يادگاري براي ديگران از خود به جا نگذاشته اند و رفتند و فراموش شدند. اما به گواهي مطالب همين وبلاگ، بوده اند كساني كه آمده اند ولي چنان از خود همت و تلاش نشان داده اند كه دست كم از خاطر نسلي كه شاهد كارهايشان بودند، هرگز زدوده نمي شوند. از انسان هاي تاثير گذاري كه نسل ما ديده اند، افرادي نيز بوده اند كه باعث دگرديسي در حوزه فعاليت خود شده اند، همانند اقاي حميد پور در ورزش و يا آقاي ماسوله در آموزش و پرورش. اما در حوزه نمايش بي شك نام شهيد غلامرضا كشتكار اولين جرقه را در ذهن هم نسلي هاي ما مي زند. با احترام به تمام پيشكسوت هاي نمايش ديلم، معتقدم شهيد كشتكار دگرديسي به تمام معنا در نگرش به تئاتر در جو فرهنگي به وجود آورد. تا آن هنگام تئاتر هاي به نمايش آمده در شهر، تقريبا به صورت نمايش هاي مدرسه اي بودند با نمايشنامه هايي ابتدائي و پيام هايي كه مستقيم و بدون هيچگونه نيازي به انديشيدن به مخاطب منتقل مي شد. ورود شهيد كشتكار و ارائه نمايشنامه توطئه، سرآغازي براي ديدن نمايش هاي تامل برانگيز بود. هيچوقت حسي كه اولين بار در تست بازيگري كه بهمراه رضا داوودي و محمدرضا زاهدي پور و ماشاءالله فتاح در حضور اين شهيد بزرگوار برگزار شد، را فراموش نمي كنم. نوع آزمايش و چگونگي برخوردش جديد و جالب بود و اين شروعي بود براي تربيت نسل جديدي كه برون ده آن، كساني مانند داوودي، خدام و روشن روان بودند. هر چند كه در اين مختصر نمي توان تلاشش را ارج نهاد و كوششي كه در اين زمينه كرد را نماياند ولي اميدوارم زنده داشتن يادش را در توان داشته باشيم و بتوانيم همچون او تاثير گذار باشيم
جويباری هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم.