پروفسور محمد حسین سلطان زاده


                                                     

ساخت اولین درمانگاه (بهداری قدیم )در سال 1347توسط پروفسور سلطان زاده در بندردیلم . 45 سال قبل دکتر جوانی به نام محمدحسین سلطان زاده بعنوان رییس بهداری دیلم منصوب شد .این مرد باهمت ،اتاق کوچکی که از دکتر احسانی تحویل گرفته بود توانست با تلاش خستگی ناپذیر خود ،کمک مردم ودولت وقت اولین درمانگاه دیلم را بنا کند. پروفسورمتولد شهر یزد است . ایشان پس از طی دوره بالینی عفونی میو کلینیک امریکا هم اکنون متخصص کودکان ونوزادان و استاد دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی تهران میباشد. جهت اطلاعات بیشتر میتوانید به سایت پروفسور محمد حسین سلطان زاده مراجعه فرمایید.

وب سایت پروفسور سلطان زاده

خارگ - مروارید یتیم خلیج فارس

هفته ی گذشته فرصتی به من دست داد تا سه روز در جزیره ی خارگ باشم . جزیره ای که در فاصله ی 57 کیلومتری شمال غربی بوشهر قراردارد .

با پرواز نفت از اهواز به سمت جزیره رفتیم . جزیره ای زیبا در دل خلیج فارس با مردمانی خونگرم و مهمان نواز . برای ورود به جزیره خارگ نیاز به مجوز خواهید داشت که این مجوز یا برای کارمندان شرکت نفت و شرکت های وابسته فعال در منطقه صادر می گردد و یا برای خویشان و میهمانان بومیان خارگ و من مهمان اداره ی آموزش پایانه های صادراتی بودم .

از مکان های دیدنی جزیره می توان به « غار اودنه » ، « گور معبدهای پالمیریان » ، « قبرستان سنی ها » ، « سنگ نوشته ی متعلق به دوران هخامنشی » ، « دو خواهرون » ، « کشتی سوخته » و ... اشاره کرد .

یکی از دیدنی ترین اتفاقات جزیره آهوانی هستند که آنجا زندگی می کنند و به راحتی از کنار ما عبور می کردند . البته شکار آن ها جریمه ی سنگینی دارد و آن ها در منطقه ای حفاظت شده هستند .

شب های جزیره بسیار دیدنی ست . به قول جلال آل احمد « جزیره ی خارگ ، دُر یتیم خلیج فارس » 

برای دیدن تعدادی از عکس های جزیره به ادمه ی مطلب بروید .

ادامه نوشته

تو بخواب 2

پسرم

می خواهم با صدای بلند بگویم که آقای شهبازی در مورد تو و آینده ات اشتباه می کند. می خواهم باور کنم که هر آن چه او در مورد خواب تو گفته، اشتباه است یا چه می دانم شاید فقط دلم می خواهد که اشتباه باشد. او گفته که بسیاری از مردم تو را به چشم چوب و سنگ و دیوارمی بینند اما باور کن انسان های زیادی هم هستند که تو را به چشم درد جامعه می بینند. تو را ماحصل پیوند بی عدالتی و بی وجدانی می بینند. بسیاری هستند که تاب دیدن صحنه کار کردن تو را ندارند. شاید به همین دلیل است که سعی می کنند تو را نبینند. باور کن مردمان زیادی هستند که با دیدن تو، فرزند خودشان را در آن حال و روز می بینند.

عزیزم

درست است که با تمام شدن دستمال کاغذی ها، بسته دیگری درست مانند بسته قبلی، جایگزین می شود ولی با پشت سر گذاشتن روزهای سخت، روزهایی متفاوت تر از امروز برای تو از راه می رسد. آقای شهبازی گفته شاید به خواب رفته‌ای تا رها‌شدن از دست خیابان را در رویای کودکانه‌ات ببینی. اشکالی ندارد . این خواب شیرین را بارها و بارها ببین اما مطمئن باش که این رویای کودکانه یک روز رنگ واقعیت به خود می گیرد. آن روز دیر نیست. باور کن آن روزها واقعی هستند و یک روز از راه می رسند. تو باید طاقت بیاوری تا آن روزها را ببینی تا باور کنی که من دروغ نمی گفتم. روزهایی که فقط از این سختی ها، خاطره ای مانده باشد. تو در آن روز با در دست داشتن دست فرزندت، او را با زوایای نادیده این دنیا، آشنا می کنی. به او یاد می دهی که کودکان کار را مانند سنگ و دیوار نبیند. به او می گویی که این بچه ها مانند تو هستند با این تفاوت که درد یتیمی که شاید قرار بوده تو بکشی، را آنان می کشند. مشکلاتی که می توانست تو داشته باشی، اکنون گریبان آنان راا گرفته و به همین دلیل است که تو اکنون در کنار من هستی و آنان فقط در کنار دیوار. تو در آغوش پدر و مادرت می خوابی اما او در آغوش سرما و بی کسی.  

بخواب فرزند ایران زمین. بخواب که فردا، روزی دیگر است

تو هستی یعنی باید باشی و منتظر فرارسیدن فردا بمانی.  

 نه زیاد دیر - نه زیاد نزدیک  ،برگ هایی از تاریخ بندردیلم

اواخر دهه سی و اوایل دهه ۴۰

ا عضای انجمن شهر  بندر دیلم   مرحومان-                        حاج عباس دیلمی پور- حاج بشیر بشیری-  حاج عبدالحسین راستی   حاج عبدالرسول بشیری-   - حاج علی توکل

 

اولین شهردار دیلم نیز مرحوم حاج عبدالرسول بشیری بوده است

  

*************************************************************

دهه ۴۰

اعضای انجمن همکاری خانه و مدرسه دبستان هدایت بندر دیلم طی جلسه ای به این شرح انتخاب شدند

آقایان محمد حسن نیکپور دیلمی رییس انجمن- حاج محمود خادم نایب رییس- حاج محمود دیلمی خزانه دار- عبدالحسین گله گیر منشی و محمد زاهدی پور اقای خلیجیِ  ، منصور شفیعی، عبدالحسین خدادایی ، مصطفی بشیری و محمد کاظم ابراهیمی به عنوان اعضای انجمن

************************************************

دهه ۷۰

دی ماه ۷۴

 

 هنرمندان بندر دیلم در جشنواره تئاتر جوان استان بوشهر خوش درخشیدند

آقای شفیعی مسئول کانون نمایش و تئاتر بندر دیلم از کسب عنوان دو نمایشنامه " بچه های تابستان" و " باغ آرزوها" در ششمین  جشنواره  تئاتر جوان استان بوشهر خبر داده است.

بازیگران این نمایشنامه ها مرکب از علی اکبری ،طبیب دریانورد،علی هاشمی ،هادی کاظمیان و رضا داودی بودند

این دو نمایشنامه  به کارگردانی محمد رضا زاهدی پور و رضا داودی  در مرکز استان بوشهربه اجرا در آمد

 

 

 

 

منوچهر آتشی چهره ای ماندگار

 خانه ات سرد است ؟

خورشيدي در پاکت مي گذارم
و برايت پست مي کنم
ستاره ي کوچکي در کلمه اي بگذار
و به آسمانم روانه کن
بسیارتاريکم     

 

چهره ای ماندگار که اکنون دیگر در کنار ما نیست، یادش که می کنی، از زلالی و روانی و بوی خوب و جدید شعر هایش؛ لذت می بری و بعدش دلت می گیرد برای شاعری که نیمای جنوب است؛ چون همانند نیما دیارگرایی در اشعارش موج می زند و نوایی دیگر برای شعر جنوب کوک می کند. یادش گرامی باد و امید به اینکه یاد بگیریم با داشته هایمان مهربان تر باشیم.

نون مردم

 همین چند دقیقه پیش که توی کتاب فروشی نشسته بودیم و می گشتیم در این دنیای عجیب و غریب مجازی ، صدای جیغ ماشین نگاهمان را برد به سمت خیابان.

دقیقا روبروی کتاب فروشی ماشین یک نفر پیاده رو زد .

برای دیلمی یل موقع دیدن پژو ناخودآگاه چشم به صندلی عقب می چرخه به دنبال بشکه ای چیزی .

الحق و الانصاف با نگاه غیر مسلح منِ عینکی هم میشد تانکی پشتش رو دید.

القصه همین که اومدیم از کتاب فروشی بزنیم بیرون و کمک کنیم ، ماشین در رفت . ماشین دیزل هم که پلاک یُخ دی !

اقای ش . آ کنار خیابون دراز به دراز ، ضربه خورده بود و از بهت ضربه پا نمیشد . سر پا که شد و پاک و پیکش کردند و راهیش کردند همسایه ها ، برگشتیم کتاب فروشی .

حالا دوست ما که از دست همه بخاطر در رفتن این احتمالا نوجوان ماشین سوار فراری ، شاکی بود ، گفت : مگه میشه نتونن جلوی اینها رو بگیرن ؟

منم گفتم : با نون مردم که نمیشه بازی کرد ! انعطاف داشته باش !

محرم دیلم به روایت تصویر

dscf9572.jpgdscf9792.jpg
ادامه نوشته

تو بخواب...


 

وقتی تو را دیدم در خواب بودی،

در خواب شیرین کودکی، در خواب پُررویای بچگی.

شاید خواب می‌دیدی با لباس نوی مدرسه، با صبحانه‌ای سیرخورده در حیاط مدرسه بازی می‌کنی، سر کلاس درس می‌خوانی و مشق‌هایت را به معلم می‌دهی تا خط بزند.

اینها را ندیده‌ای ولی از کودکان همسن و سالت که از کنارت عبور می‌کنند و با هم حرف می‌زنند شنیده‌ای و در خیالت تصورشان کرده‌ای، هرچند ندانی حتی سیر‌شدن یعنی چه...

من اسمت را نمی‌دانم. حتی نشانت را هم نمی‌دانم. ولی خواهران و برادرانت را دیده‌ام که با رنگی پریده، مثل خودت، سر چهارراه‌ها گل می‌فروشند و در مترو فال.

اسم آنها را هم نمی‌دانم. نشانی‌شان را هم نه.

خودت هم نمی‌دانی چرا با دیگر کودکان همسن و سالت اینقدر فرق داری. خودت هم نمی‌دانی چرا باید در سرما و در گوشه‌ای از خیابان از فرط خستگی و گرسنگی به خواب بروی و همه‌ی آرزویت این باشد که بسته‌ی دستمال کاغذی‌ات را تا دانه‌ی آخر بفروشی.

خودت هم می‌دانی که بسته‌ی دیگر و بسته‌های دیگر در راه است و تمامی ندارند.

شاید خواب می‌بینی که هر چه دستمال‌کاغذی در دنیاست بفروشی و از شر همه‌شان راحت شوی. چه خیالی. می‌دانی که همیشه دستمال کاغذی هست. بیشتر از عمر خودت. بیشتر از عمر همه‌ی ما. ولی خوابش را که می‌شود دید.

شاید به خواب رفته‌ای تا گرسنگی‌ات را فراموش کنی. شاید به خواب رفته‌ای تا رها‌شدن از دست خیابان را در رویای کودکانه‌ات ببینی.

شایدم همیشه در خواب بمانی. خوابی به درازای ابدیت. می‌دانم که نمی‌دانی ابدیت چیست. ولی خواهران و برادرانت که برای همیشه به خواب رفتند و از دست خیابان رها شدند معنی ابدیت را خوب فهمیدند و برای همیشه از دست خیابان و از دست کسانی که شما را به استثمار کشیدند خلاص شدند. برای همیشه در کودکی‌شان ماندند. برای همیشه در رویای شیرین‌شان فرو رفتند و فرو رفتند و روشنی صبح روز بعد را هرگز ندیدند...

آن زمان که با چشمان معصوم کودکانه‌ات غریبه‌ای را دیدی که بسته‌ای پول به پدر و مادرت داد، شاید هرگز فکر نمی‌کردی آن پول تو را به عقد همیشگی خیابان و گرسنگی و خستگی و رنج درمی‌آورد. شاید آن زمان حتی نمی‌دانستی پول چیست...

عزیز من...

خیلی از رهگذران از کنارت می‌گذرند و حتی نگاهی هم به تو نمی‌کنند. آنها تو را به چشم چوب و سنگ و دیوار کنار پیاده‌رو می‌بینند. آنها تو را باور ندارند. رنج تو را، حرف تو را، اشک‌های تو را، شکم خالی تو را، بیماری تو را و حتی خواب تو را ...

آنها فکر می‌کنند وقتی به آنها التماس می‌کنی از تو بسته‌ا‌ی دستمال‌کاغذی بخرند داری فریبشان می‌دهی. آنها فکر می‌کنند: گرسنگی تو دروغ است، بیماری تو دروغ است، رنگ‌پریدگی و بی‌خوابی تو دروغ است، حتی فکر می‌کنند وجودت هم دروغ است...

شاید هرگز ندانی چه کسانی به نام تو و به نام خواهران و برادرانت از فرش سفلی به عرش اعلی رسیدند و سهم تو را از زندگی، رندانه از حلقومت بیرون کشیدند.

لعنت خداوندی بر آنان باد، هماره تا هرگاه...

تو بخواب عزیز من،

بخواب فرزند ایران‌زمین،

شاید در این خواب کودکانه اندکی بیاسایی.

شاید تن خسته و پینه‌بسته‌ی کودکیت هرگز مجال نوجوانی و جوانی را نیابد،

شاید مثل خواهران و برادران رنگ‌پریده‌ات که برای همیشه در کودکی ماندند، تو هم برای همیشه در رویای شیرین فروختن همه‌ی دستمال‌کاغذی‌های دنیا به خوابی ابدی فرو روی...[1]

 


[1] - این عکس را شب گذشته، حوالی چهارراه ولیعصر، ساعت 9 شب از این کودک گرفتم.

احمق ها نمی بینند!!!



اگر روزی از من سوال شود که بهترین کتابی که تا کنون خوانده ای چه نام دارد،بی هیچ مکث و تردیدی خواهم گفت:لباس جدید پادشاه.این کتاب کوچک و کودکانه و دوست داشتنی از جمله کتاب هایی است که با همه ی کم حجمی ،دنیایی از حرف در خود نهفته دارد.کتاب،داستان پادشاهی را روایت می کند که عاشق پوشیدن لباس های جدید است و هیچ لباسی را دو بار نمی پوشد و هیچ کس نیز نمی تواند در این باره  به او تذکری بدهد. وطبق معمول، همیشه شیادهایی هم وجود دارند که از این اب گل آلود ماهی بگیرند.یک روز که پادشاه از این که هیچ کس نتوانسته لباسی که طراحی جدیدی داشته باشد ،برای او تهیه کند،عصبانی و خشمگین بود،دو مرد شیاد به قصر او می ایند و می گویند ما می توانیم لباسی بدوزیم که زیبا و نو و مبتکرانه باشد فقط تنها اشکالی که دارد این است که افراد احمق نمی توانند آن را ببینند.پادشاه با خوشحالی می پذیرد و دستور می دهد که هزینه های لازم را در اختیارشان بگذارند و در این مورد کوتاهی نکنند.ان دو شیاد هم به ظاهر مشغول کار می شوند و تا می توانند پول و طلاست که برای این کار درخواست می کنند.مدتی بعد پادشاه یکی از اطرافیانش را برای دیدن لباس می فرستد و معلوم است که او هیچ لباسی نمی بیند اما از ترس این که بگویند احمق است و موقعیت خود را از دست بدهد، به دروغ از لباس، با آب و تاب تعریف می کند و این داستان ادامه دارد یعنی دیگر اطرافیان نیز با آن که لباس را نمی بینند، اما فکر می کنند چون احمق هستند قادر به دیدنش نیستند و چون نمی خواهند کسی به احمق بودنشان پی ببرد همین کار را می کنند؛تعریف و تمجید.

سرانجام پادشاه بی تاب دیدن لباس به کارگاه ان دو مرد می رود و معلوم است که لباسی نمی بیند و چون می خواهد کسی به احمق بودنش پی نبرد .....

بالاخره روزی آن دو مرد اعلام می کنند که لباس آماده شده است و پادشاه تصمیم می گیرد این لباسی را که همه ی اطرافیانش چنین با اب و تاب از ان تعریف کرده اند و خودش به دلیل حماقت آن را ندیده است را برای اولین بار بپوشد و میان مردم برود.دردسرتان ندهم پادشاه لخت لخت به میان مردم می رود و همه ی مردم آن شهر برای آن که کسی متوجه حماقتشان نشود به به و چه چه راه می اندازند و پادشاه همچنان لخت به راهش ادامه می دهد تا این که ناگهان کودکی از میان جمعیت فریاد می زند:ببینید پادشاه لخت است،پادشاه لخت است.و همه متوجه لختی پادشاه و حماقت خود می شوند.

راستی یادم رفت بگویم که ان دو مرد شیاد نیز پول ها و سکه ها را برداشته و فرار را بر قرار ترجیح می دهند.

برای توضیح و تفسیر این داستان ساعت ها و صفحات بی شمار لازم است اما همین قدر بگویم که گاهی مردم دنیای واقعی نیزشبیه مردم این داستان می شوند.مردمی  که برای آن که دچار دردسری نشوند،احمق می شوند و نادان،کسانی که گویی هیچ درکی از اوضاع اطراف ندارند.دستگاه های تبلیغاتی در بوق و کرنا می دمند و مطالبی را القا می کنند و مردم با ان که می دانند که چنین نیست،بزدلانه یا زبان به تایید می گشایند و یا در سکوتی مرگبار فرو می روند ودر این میان تنها آزادگانند که چون کودکان وارسته و معصوم سخن حق را بر زبان می آورند. ....

حتما این داستان زیبا از هانس کریستین اندرسن را بخوانید و از خوانش و تعمق و تامل در ان لذت ببرید.

گفتگو با مداح اهل بیت کربلایی محمد صادق گله گیر

لطفا خودتان را معرفی کنید ؟

محمد صادق گله گیر ، متولد 1353 بندر دیلم ، تحصیلات دیپلم 39 ساله

انگیزه و مشوقتان برای وارد شدن به عرصه مداحی سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) چه چیزی و چه کسانی بودند ؟

با توجه به زمینه ی مناسب که همان خانواده مذهبی و تشویق همه اعضا خانواده به مسائل دینی توسط پدر و مادر و پایبندی به این اصول خصوصا روزه در ماه مبارک رمضان ،نذورات و همچنین عزاداری و مراسمات روضه خوانی چه در منزل و چه در هیات و مساجد در ماه محرم و صفر باعث علاقه مندی من و همه افراد خانواده به این مراسمات مذهبی می شده است  .

به طوری که در همان دوران کودکی اکثر نوحه ها و واحد های سینه زنی سنتی را هم حفظ و هم با آهنگ که هر یک از آن ها نوای مخصوص خود را داشت تمرین می نمودم تا جایی که از هر فرصتی در منزل یا در زنگ استراحت مدرسه در کلاس برای بچه ها و حتی در موقع ماهی گیری با قلاب که زمان زیادی را به خود اختصاص می داد مشغول خواندن و تکرار آن ها می شدم .

اولین بار کی و کجا نوحه خوانی را آغاز کردید و در حال حاضر کجا مشغول نوحه خوانی هستید ؟

من در سال 76 پس از اتمام دوران خدمت سربازی در مسجد امام حسین (ع) و پس از آن حسینیه صاحب الزمان در خیابان پاسداران ،که علت رفتن من به آنجا بازسازی مسجد امام حسین بود که کل مجموعه مسجد نیز به همراه ما به آنجا آمدند و پس از مدت چند سال با ساخت مسجد امام حسین دوباره هیات به مسجد امام حسین بازگشت ولی این بار چون زمان سینه زنی به درازا کشیده می شد تصمیم گرفتم به درخواست حسینیه حضرت رقیه ((حاج آقا اشرف )) جواب مثبت داده و در آن جا کار را ادامه دهم که تا حالا نیز در همان حسینیه مشغول می باشم .

مزیت و ویژگی این نوع عزاداری  چه بود که شما آن را انتخاب کردید ؟

سینه زنی سنتی بوشهری یک ابتکار –خلاقیت-همکاری و حتی نوآوری و اتحاد را نشان می دهد . هر یک از حلقه های دوار این شکل عزاداری با نوحه های پیش زمینه واحد کاملا ارتباط و آمیختگی دارد به طوری که یک نوحه خوان مجرب نوحه هایی را با جواب های بلند و طولانی برای نوحه اول که شکل این دایره به آخرین حد شعاع خود می رسد انتخاب می کند و کم کم با ازدیاد جمعیت و حد زدن دایره اول سکان دار این مجموعه که بر ساز نام دارد که می توان به جرات گفت که کارگردان این صفحه هندسی اوست بر بعد را می سازد  و همزمان با او نوحه خوان با عوض کردن نوحه و استفاده از نوحه هایی با جواب کوتاه تر هیجان وضرب سینه را بالا برده و این روند تا نوحه زیر واحد که اوج سینه زنی دو ضرب است ادامه می یابد و نوحه خوان با تجربه و تشخیص و تکمیل بودن بر ،کلمه واحد را روی پای راست می گوید و بعد از آن سینه زنی از حالت دوضرب به یک ضرب تغییر می کند ودر آن زمان نوحه خوان شعر وآهنگی بدون جواب و تک خوانی که نوحه واحد نام دارد را می خواند و در واقع هر یک از نوحه های واحد یکی از ماجراهای شهداء کربلا و چگونگی به شهادت رسیدنشان را بازگو می کند و سینه به حالت یک ضرب پیش می رود تا این که مجددا با تغییر آهنگ نوحه خوان از حالت یک ضرب به دو ضرب که آنرا پیش واحد نیز می گویند بازگشته که شدت آن و ضرب آن بالا می باشد به اتمام می رسد .

در این نوع عزاداری که بیشتر به صحنه ی تئاتر با اجرای زنده شبیه است و هر یک از افراد شرکت کننده و حتی نوحه خوان و برساز میزان سن تعریف شده ایی دارند . همکاری و احترام و گذشت باعث بالا بردن کیفیت آن می شود .

الگوی شما در این راه چه کسانی بودند ؟

الگوی من با توجه به اینکه دوران خدمت سربازی را در شهر بوشهر گذراندم و دو سال محرم و صفر از نوحه خوانی اساتید بزگی چون حاج مصطفی گراشی ، دشتی فر ، ایراندوست ، وزان ، ملاح زاده ... استفاده کرده و در مراسمات شرکت فعال می کردم و تمام جزئیات کار را با نگاه کردن و گوش دادن و همکاری در سینه زنی می سنجیدم و به معلومات خودم اضافه می نمودم و همچنین از نوحه خوانی برادر بزرگوارم جناب آقای سیف الله میگلی  در مسجد جامع امام خمینی که بنده نیز اهل همان محله بودم استفاده کافی نمودم .

چند نفر از نوحه خوان های قدیمی شهر را معرفی کنید و درباره ی آن ها برای ما توضیح دهید ؟

جناب آقای میگلی که هنوز هم نوحه خوانی را ادامه داده و از برترین نوحه خوانان شهر می باشد .

زنده یاد رئوف :که همیشه در خاطرم هست تسلط ایشان و سوزناک بودن و بهتر بگویم از روی دل و ارادت قلبی به سید شهدا نوحه خوانی می کرد .

زنده یاد خادم  : که در حسینیه اعظم یک یا دو نمونه پیش خوانی به سبک بسیار قدیمی ارائه می داد .

زنده یاد حاج محمود دیلمی : او نیز از نوحه خوانان قدیمی شهرمان به حساب می آید .

در این چند سال آیا تا به حال کرامتی از آقا دیده اید ؟

افتخار ما بود نام نکویت یا حسین   آبروی ما بود از آبرویت یا حسین

ما هرچه داریم و نداریم از مولایمان سید شهدا داریم . آبرو و عزت ما بزرگترین کرامت مولایمان می باشد .

مهم ترین ویژگی رفتاری در حادثه کربلا از نظر شما چیست ؟

از مهم ترین  ویژگی رفتاری واقعه کربلا خداشناسی و امام شناختی که تک تک شهدای کربلا وحتی اسرا به این بلوغ فکری رسیده اند تا جایی که کلمه زیبای گذشت ، فداکاری ، از خود گذشتگی ، صبر و شکیبایی و بندگی در راه خدا با تمام واقعیت های درون خود در اینجا معنی می شود .

توصیه تان به جوانانی که قصد وارد شدن به عرصه نوحه خوانی امام حسین (ع) را دارند چیست ؟

توصیه من به عنوان یک برادر کوچکتر درک بالا از نوع عزاداری سنتی و افزودن علم و فن و معلومات نسبت به این عزاداری است و اکتفا به حفظ و یادگیری چند نوحه باعث موفقیت و پیشرفت نمی شود ولی در کنار آن استفاده از اساتید و تجربه آنان و شرکت در عزاداری های سنتی کمک زیادی برای همه ما نوحه خوانان می باشد .

 

  

فرمالیسم مذهبی

قطعا ضرورت دارد دین دار نشانه های دین ورزی و چگونه زیستن خویش بر محور توحید را به نمایش بگذارد ، تظاهراتی که در یک چارچوب و قالب واحد ، نمایش وحدت توده موحد است. این آشکارسازی وحدت در عرصه ی سیاسی به مانور قدرت تبدیل می شود ، در عرصه اقتصاد به شکستن پایه های مالکیت مطلق بشری و درعرصه فرهنگ به اخوت و هم افزایی.

از جایی که تاثیر شگرف فرم در حفظ پیام غیرقابل انکار است ، بدیهی است که گذر تاریخ قالب هایی را به رفتارهای دینی پیوست و تحمیل کند. و این نیز طبیعی ست که شرایط اکنون کشور به دلیل حضور حداکثری بنیان های دینی در مناسبات و غلیان شعارهای دینی ، بر گرانش و وجاهت قالب ها افزوده باشد.

اما آن چه مورد اشارت است تهدید اصل شدن قالب و فرع شدن متن است. با نظر به اینکه :

از پیامدهای حداکثری شدن دین در جامعه ، کرنش کفر در رویایی مستقیم و لغزش به سوی نفاق است و اثر این اتفاق خواه ناخواه بر پیکربندی های دینی و متن دین برجای خواهد ماند.

و اما بعد ...

1 )

"قالبِ" راهپیمایی دین مداران بر محور ضدیت با کبر (کبر = بنیان باطل) ، با شعارهای مرده باد ، باید بر "فهم" چیستی کبر ، اجتناب از کبر ، پستی متکبر و ستیز با عینیت خارجی آن استوار باشد و این دو "باید" ملازم هم باشند و نبود این دو توامان یعنی سکولاریسم یعنی مرحله ی پیچیده تر نفاق. استواریِ قالبِ ظاهر، بر چنین "فهمی" است که بازدارنده ی ولایت متکبر بر  دین مدار خواهد بود.

برای دین مدار چنین امکانی متصور نیست که در خاضعانه ترینِ "مناسک" های دین - صلاه - بر امامت متکبر و ناعادل اقامه ببندد. (و اینجا حدیث مفصل می شود ...)

2)

و از آسیب های بزرگترین تظاهرات شیعه  

"فرمِ" عزاداریِ عزادارِ بزرگترینِ شهیدان - انسان کامل و متربیان وی – در حاضر دیدن خویشتن و نسبت داشتن با پیام عاشوراست که معنا می یابد . با وجود چنین نسبتی ، عزادار چگونه می تواند فقط برای اجرای منقّش و منظّمِ فرم ، معنا را بدرد و بی ادبی کند؟ و گنداب متعفن چنان لغاتی را بر زبان جاری کند ؟  و عزاداری در فقدان محبت و ادب یعنی اصالت فرم ِ پوچ ، یعنی قالب پرستی یعنی معلق بودن بین حبلین و نرسیدن به هیچ یک.

0 )

فرم  در ملازمتِ پیام ، شان می یابد.

و مخلص کلام اینکه ...

مصلحتی بر چهره ی دین داران خراش نمی کشد مگر به دلیل فقدان وجهی از این وجهین .


بده ساقی آن می که دین پرورد

نه بیدردی و کفر و کین پرورد

که بی درد با کفر و کین مانده ام

به زندان تنگ زمین مانده ام

ماه و کتان - یوسفعلی میرشکاک

---------------------

پی نوشت نه چندان بی ربط با متن ژولیده ی بالا:

این بد و بدتر امروز خلق های زیادی را تنگ کرد.

با پیشکسوتان تئاتر بندر دیلم- رمضان بن رشید

مرغ همسایه را غاز ندانیم و به داشته های خود توجه بیشتر داشته باشیم

 

دیلمی یل : لطفا خودتان را معرفی کنید.

 رمضان بن رشید هستم و متولد سال 1328 در بندر دیلم

دیلمی یل :چگونگی گرایش به نمایش و تئاتر خودتان را تشریح کنید.

دقیقا از سال 41 که در کلاس ششم ابتدایی در بندر دیلم به تحصیل اشتغال داشتم احساس کردم به تئاتر علاقمندم و  بر همین مبنا با توجه به شرایط و اشتیاقی که در بین دیگر همسن و سالهای خود به این هنر مشاهده می کردم بتدریج به فعالیت در این زمینه روی آوردم.

دیلمی یل : دیلم در این  دهه ای که شما به آن اشاره کردید؛ از ابتدایی ترین امکانات بی بهره بود؛ چگونه موفق به فعالیت در عرصه تئاتر شدید؟

عشق و علاقه می تواند بر بسیاری از کمبودها غلبه کند؛ علاوه بر این چون جوهره کار را در خود می دیدم تا آنجا که ممکن بود سعی داشتم از حداقل امکانات  حداکثر استفاده را داشته باشم. ناگفته نماند که برغم دور افتادگی دیلم خوشبختانه  نشریات و کتابهایی در دیلم وجود داشت که می توانست ما را در انجام کارمان یاری دهد هر چند بسیار محدود بودند.

دیلمی یل :آیا  در آن سالها با فعالین تئاتر در سایر نقاط استان آشنایی و همکاری داشتید؟

 بله وقتی برای ادامه  تحصیل  عازم شدیم در پیرامون خود دوستان و علاقمندانی به تئاتر را شناسایی و به اتفاق آنها در این عرصه کار کردیم ؛ از همان ابتدا سعی داشتم در کنار بازی در تئاتر با زیر و بم های این هنر آشنا بشوم و به هین علت فراگیری شیوه های کار برای کارگردانی را در ذهن داشتم.

دیلمی یل : آیا در خارج از استان بوشهر هم کاری اجرا کرده اید؟

 بله  پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در گرگان "پیک نیک در میدان جنگ " را بر روی صحنه بردیم که با استقبال زیادی روبه رو شد البته همکاری با این گروه ادامه نیافت

دیلمی یل : در رابطه با  چگونگی کار و انتخاب متن های نمایش توضیح دهید.

معمولا از متن اصلی سعی می کردیم مطالبی که مناسب نمایش بود را استخراج  و باز نویسی  نماییم مانند نمایش" ضحاک" و "ابوذر " در واقع با توجه به شرایط ا قدام به بومی سازی متن می کردیم و حذف و اضافه زیادی در کار صورت می گرفت. بیشتر کارها هم در سالن دبستان شهید محمدی(هدایت) اجرا می شد.

دیلمی یل : فراز و فرود فعالیت نمایش در بندر دیلم چگونه بود؟

تئاتر در دیلم اغلب به صورت مقطعی و مناسبتی اجرا می شد و در این زمینه از حمایت محدود برخی نهادها استفاده می شد؛ در برهه هایی هم با حضور بعضی همکاران فرهنگی که هم مطلع و هم علاقمند به تئاتر بودند شاهد اوجگیری فعالیت تئاتر در دیلم بودیم

دیلمی یل: نظرتان راجع به تئاتر آموزشگاهی چیست؟

در پیشینه تئاتر دیلم همواره از استعدادهای فرهنگیان و دانش آموزان استفاده شده است اما  با کمال تاسف عرض می کنم که از پتانسیل و قابلیت های موجود در این زمینه استفاده بهینه نشده است که امیدوارم از ظرفیتهای موجود بهتر استفاده شود.

دیلمی یل: ممکن است شماری از فعالین تئاتر و نمایش  هم دوره خود را معرفی کنید؟

اکثر فعالین در این زمینه از همکاران فرهنگی بودند که  می توانم به آقایان شفیعی؛ فرید؛ مهر پرور و زاهدی پور اشاره نمایم البته در ادامه دوستان زیادی در این عرصه خوش درخشیدند که امیدوارم کماکان بتوانند منشا خدمت به فرهنگ و هنر این خطه باشند.

دیلمی یل: آیا سابقه تئاتر و فعالیت  آن در دیلم نوشتار مکتوبی  دردسترس است؟

وقتی از تئاتر استان بوشهر یاد می شود به هیچ عنوان نمی توان دیلم را نادیده گرفت ؛آقای جهانشیر یار احمدی در یکی از کتابهایشان به این موضوع پرداخته اند اما بنظر می رسد جا برای تدوین  و انتشار پیشینه هنر در دیلم وجود دارد  که  امیدوارم درس خوانده های دیلمی  هنر این مهم را به انجام برسانند.

: آقای بن رشید گویا شما در زمینه تعزیه هم فعالیت هایی داشته اید؟

بله از آنجاییکه پدرم؛ مرحوم حاج علی بن رشید به اتفاق تعدادی دیگری از همشهریان نظیر مرحوم زار(زائر) احمد گله گیر در امر تعزیه و تعزیه گردانی فعالیت داشتند بنده هم به این امر علاقمند شدم نظیر تعزیه بنی اسد که متن اولیه آنرا از بندرریگ آوردیم و تغییرات و اضافاتی به آن ملحق کردیم که متن فعلی این تعزیه در بندر دیلم تقریبا بر اساس آن دست نوشته ها به اجرا در می آید.

ارادت خالصانه به سالار شهیدان در بندر دیلم از دیرباز زبانزد خاص و عام بوده است و هر چه به نوعی با نام امام حسین علیه السلام مرتبط باشد برای مردم از اهمیت و ارزش بالایی برخوردار است از جمله تعزیه

دیلمی یل: آیا تاکنون به عنوان پیشکسوت هنر نمایش از شما و سایر پیشکسوتان دیلمی تجلیل شده است؟

تا الان که خبری نبوده است اما بهترین تجلیل می تواند فراهم کردن فرصت برای دوستداران جوان تئاتر در دیلم برای  یادگیری و پیشرفت در این رشته باشد؛ قطعا بنده و سایردوستان  آمادگی کامل برای انتقال تجربیات خود به نسل جوان داریم کما اینکه هر گاه از ما دعوت شده است؛ دریغ نکرده ایم

از پذیرش شرکت در این گفت و گو از شما  متشکریم

روز عاشورا به روایت تصویر

 

همه ساله در روز عاشورا دسته های عزاداری شهر دیلم از میدان امام حسین (ع) به طرف گلزار شهدا  حرکت

می کنند و از این مسیر  بر می گردند . برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب بروید .

ادامه نوشته

نوحه سرایی با گویش دیلمی

عزاداریتان قبولِ ؛التماس دعا

            از نمونه های بارز هنر ایرانی که  تجلی گر عشق و ارادت ایرانیان به خاندان عصمت و طهارت است ؛ مرثیه سرایی و نوحه خوانی  بر مصایب امام حسین (ع) و در رثای ائمه اطهار است.

سرایش نوحه به گویش محلی نیز در نقاط مختلف ایران از دیر باز مرسوم بوده است و مداحان اهل بیت برای زنده نگه داشتن قیام حسینی از این شیوه استفاده کرده اند.

 در شرایط کنونی نیز به نظر می رسد استقبال خوبی از نوحه های محلی در گوشه و کنار کشور حتی برخی شهرهای مجاور  می شود و همین امر می تواند عامل موثری برای توجه مرثیه سرایان و شاعران محلی در بندر دیلم به سرودن نوحه  با گویش محلی باشد.

در واقع بازتولید زیر مجموعه های فرهنگ عاشورایی متناسب با شرایط روزگار با حفظ چارچوب و کلیت اصلی عزاداری سنتی  ضرورتی اجتناب ناپذیر است.

در گذشته  این دیار به اسامی افرادی بر می خوریم که در رثا و یا مدح اهل بیت اشعار نغز و ارزشمندی سروده اند؛امروز نیز  از شاعران محلی سرای دیلمی انتظار می رود  با بهره گیری از عشق و ارادت قلبی به ساحت مقدس امام حسین و اصحابش و ممزوج کردن این علاقه با قریحه خداداد  بدیهه سرایی و شاعری قدم در این وادی بگذارند.

آیا مگر غیر از این است که طی تاریخ هیچ استعدادی در ایستگاه کربلا نتوانسته از این واقعه به آسانی عبور کند و از زوایای گوناگون به تبیین این حرکت ماندگار بپردازند؟

مردم ولایتمدار این خطه میراثدار سنتهای ارزنده ای هستند که از نیاکان به ارث برده اند؛ادبیات شفاهی مردم در بندر دیلم مشحون از بیان بی پیرایه ترین ارادت ها به حماسه آفرینان عاشورا است  که دستمایه مناسبی برای شاعران محلی سرا در این شهر است.

سرودن اشعار و نوحه با گویش دیلمی به دور از تکلف در تعمیق آموزه های عاشورایی تاثیر گذار است که از این طریق  شرح مفاهیم و ارزشهای مذهبی و انقلابی و پیوند دادن حماسه عاشورا با  رهروان حسینی در این عصر و ذکر اسامی شهدای شهرستان منجر به ایجاد صمیمیت بیشتر بین  نوحه خوان و شنونده می شود.

      در روزگاری که فرزندان یزید و شمر و خولی در قالب تکفیری ها و سلفی ها کمر به نابودی مذهب شیعه بسته اند؛ برماست که برای بسط معارف و فرهنگ اصیل عاشورایی و رزم فرهنگی  و مقابله با تحریف ها هرچه در توان داریم؛ به منصه ظهور برسانیم و نوحه سرایی به لهجه محلی نیز یک گام در این عرصه شناخته می شود.

اداره ارشاد اسلامی؛ سازمان تبلیغات اسلامی ؛ فرمانداری و مهمتر از آنها؛هیاتهای مذهبی و عزاداری حسینی در بندر دیلم که با اغتنام از فرصت خدمات آنها  را ارج نهاده و قبولی عزاداریشان را مسالت می نمایم؛ می توانند برای ترغیب شاعران ولایی و محلی سرای به سرودن نوحه با گویش دیلمی از ظرفیت ها و امکانات خود استفاده کنند.

شاعران محلی نیز بخوبی آگاهند که سرودن شعر و مرثیه سرایی برای سالار شهیدان باقیات صالحه ایی است که از آنها  به یادگار می ماند و چه نیکوست که واژه واژه این اشعار با فرهنگ و گویش همشهریان آنها مانوس تر باشد.پیشاپیش امیدوار به قبولی نذر فرهنگی محلی سرایان بندر دیلمی دراظهار ادب به ساحت سالار شهیدان با گویش دلنشین و گیرای دیلمی  می باشم.

انشاالله و با یاری امام حسین(ع) و همت عاشقان حسینی سال آینده در آستانه آغاز محرم سوگواره نوحه های محلی شهرستان  دیلم  با حضور گسترده شاعران عاشورایی و ولایی برگزار شود.



.



مروات  همه ی  سال  باشه

 این جمله کوتاه ، زیبا ومحبت آمیز را زیاد شنیده اید!  مروات همه ی سال باشه .کلمه مروا در فرهنگ فارسی عمید به معنی فال نیک ، وآرزوی خوشبختی میباشد .در ایام سوگواری ماه محرم در جنوب کشور بخصوص استان بوشهر ، پس از اینکه مراسم عزاداری به پایان میرسد این جمله به همدیگر گفته میشود : مروات همه ی سال باشه . این جمله در واقع یک دعاست که برای همدیگر آرزو میکنند، تا در عزاداریهای سالهای بعد هم حضور داشته ودر مراسم شرکت نمایند.در بندردیلم و دیگر شهرهای استان علاوه بر مراسم عزاذاری ، هنگامی که نذری ( حلیم ، آش ،شله زرد.....)به درب خانه ها می آورند صاحب خانه بعنوان تشکر این جمله را بیان میکند : قبول باشه ومرواتون همه سال . در پایان مطلب از خداوند متعال آرزومندیم همه دوستداران و پیروان واقعی اهل بیت همواره بتوانند خالصانه و دور از تظاهر در مراسم عزاداری حضور داشته و از شیوه زندگی بزرگان دین در زندگی خود بهره ببرند . و بقول معروف مرواتون همه سال باشه انشاالله.

داستان تولد یک ملت؛ نگاهی به «سلام اول»

                                                                                                            باربارا تاکمن

اشاره: آنچه در زیر می‌خوانید نقد و معرفی است که درباره‌ی کتاب جدید‌الانتشار «سلام اول» اثر باربارا تاکمن به ترجمه‌ی حسن افشار نوشته‌ام و در شماره‌ی اخیر دوماهنامه‌ی «اندیشه‌ پویا» به‌چاپ رسیده است.

 

بخت باربارا تاکمن بلند بود که هرآنچه از آثارش تاکنون به فارسی درآمده به‌ قلمِ مترجمان توانمند و صاحب‌صلاحیت بوده است و همتِ ناشران کاردان و طراز‌اول:

تاریخ بی‌خِردی/حسن کامشاد (انتشارات کارنامه)

برج فرازان/عزّت‌الله فولادند (نشر ماهی)

توپ‌های ماه اوت/محمد قائد (نشرماهی، در دست چاپ)

سلام اول/حسن افشار (نشرماهی)

«سلام اول» آخرین تحقیق تاریخی باربارا تاکمن (1989-1912)، بانوی مورخ آمریکایی است که یک‌سال پیش از مرگش در سال 1988 به‌چاپ رسید. این کتاب، روایتی غیر خطی از تاریخ انقلاب آمریکا ارائه می‌دهد. مخاطب تاکمن در این کتاب فردی است که اطلاعات زمینه‌ای قابل‌ قبولی درباره‌ی این انقلاب دارد و صرفاً در پی آن است که بخش‌های نکاویده و یا کمتر کاویده‌شده‌ی این واقعه را و خصوصاً زمینه‌های ورود قدرت‌های بزرگ آن روزگار را به صحنه‌ی کارزار به‌تفصیل بخواند و بداند (این نکته‌ای است که در آخر این نوشتار دوباره به آن برخواهم گشت).

     کتاب «سلام اول» داستان انقلاب را ـ دست کم در فصل اول ـ از سال 1776، یعنی یک‌سال پس از شروع رسمی آن آغاز می‌کند. در 16 نوامبر این سال، کشتی آمریکایی اندرو دوریا با پرچم کنگره‌ی مهاجرنشینان به ساحل جزیره‌ی اوستاتیوس در هند غربی نزدیک شد و چند توپ به نشانه‌ی سلام به حاکم جزیره شلیک کرد. اوستاتیوس در آن زمان از مستعمرات هلند به‌شمار می‌رفت و انقلابیان آمریکایی بخش اعظم مهمات خود را از طریق این جزیره و به‌صورت قاچاق خریداری می‌کردند. اوستاتیوس نیز در مقابل با شلیک‌ چند توپ، سلام آندرو دوریا را پاسخ گفت. این نخستین سلامی بود که یک کشور مستقل به یک کشتی مستعمراتی آمریکای در حال جنگ ادا می‌کرد. این سلام در عرف بین‌الملل به این معنی بود که نماینده هلند، کشور مستقل آمریکا را به رسمیت شناخته است و قیمومت بریتانیا را بر آن قبول ندارد و این خود آغازگر تنش‌های بعدی است که میان بریتانیا و هلند رخ داد و سرانجام به ورود هلند به صحنه‌ی کارزار انجامید.

     کتاب در دوازده فصل تنظیم شده است. فصل اول تحت عنوان «استقلال ایالات متحد آمریکا را اولین‌بار این‌جا یک خارجی به رسمیت شناخت» به تجزیه‌تحلیل ابعاد سیاسی و بین‌المللی سلام رسمی گراف، فرماندار جزیره، به کشتی آمریکایی، تحلیل انگیزه‌ی فرماندار از دهن‌کجی به بریتانیا که آن زمان با هلند طی میثاقی متحد به‌شمار می‌رفت، واکنش انگلیسی‌ها به این کار و مسائلی از این دست می‌پردازد. فصل دوم تحت عنوان «کوه طلا» به‌طور کامل نقش سوق‌الجیشی این جزیره در آن زمان، ارزش بی‌مانند این جزیره برای آمریکاییان در تأمین مهمات خود و اهمیت بی‌بدیل اقتصادی این جزیره در داد و ستدهای قانونی و غیرقانونی را بررسی و تحلیل می‌کند. فصل سوم زیر عنوان «گدایان دریا؛ رشد هلندی‌ها» فصل مشبعی است در تاریخ هلند از ازمنه‌ی قدیم تا مستعمره‌شدن آن به‌دست امپراتوری اسپانیا، فراز و فرودهای سیاسی آن، وضعیت اقتصادی آن، نقش و اهمیت منطقه‌ای و بین‌المللی این کشور، رها‌شدن از یوغ امپراتوری اسپانیا و نقش گدایان دریا[1] و مسائلی از این دست. این فصل از کتاب تحقیقی کاملاً مستقل محسوب می‌شود و برای کسانی که به تاریخ سیاسی، اقتصادی و فرهنگی هلند، سوای ارتباط این کشور با انقلاب آمریکا، علاقه‌مند باشند می‌تواند کاملاً سودمند باشد. فصل چهارم کتاب با عنوان «بزرگ‌ترین دیوانگی دنیا؛ نیروی دریایی آمریکا» به مشخصات تفصیلی کشتی اندرو دوریا، توان دریایی آمریکا در آن زمان، تاریخچه‌ی تشکیل ناوگان دریایی آمریکا تا آن زمان، مشخصات تفصیلی انواع کشتی‌های جنگی آمریکا و تلاش دولتمردان آمریکا در سامان نیروی دریایی این کشور می‌پردازد. فصل پنجم تحت عنوان «دزد دریایی؛ قهرمان بالتیمور» حکایت یک کشتی جنگی خصوصی آمریکایی را روایت می‌کند که عضو ناوگان آمریکا نبود ولی توانست یک کشتی باری انگلیسی را در ساحل اوستاتیوس تصرف کند. در ادامه، روایت مفصل واکنش انگلیسی‌ها به این واقعه، توضیحات هلندی‌ها، شرایط مالی و سیاسی گراف، فرمانده این جزیره در آن زمان، دردسرهایی که به‌سبب پاسخ سلام به کشتی اندرو دوریا متحمل شد، فراز و فرود موقعیتی او و کلی از مباحثات پارلمان هلند و انگلستان در این باب را به‌تفصیل آورده است. فصل ششم زیر عنوان «هلندی‌ها و انگلیسی‌ها؛ یک جنگ دیگر» به‌تفصیل تاریخ منازعات سیاسی دو کشور هلند و انگلیس را روایت و تحلیل کرده است. روایت این فصل تا ورود هلند به جنگ علیه انگلستان در حمایت از انقلاب آمریکا ادامه می‌یابد. این فصل را می‌توان به‌نوعی مکمل فصل سوم دانست. فصل هفتم با عنوان «آدمیرال رادنی وارد می‌شود» تماماً درباره‌ی این دریاسالار انگلیسی است. رادنی یکی از پرافتخارترین دریاسالارهای انگلیسی در نیمه‌ی دوم قرن هیجدهم انگلستان محسوب می‌شود. رادنی در خلال انقلاب آمریکا توانست ضربات سخت و کوبنده‌ای بر پیکر نیروی دریایی فرانسه و اسپانیا وارد کند و در 3 فوریه 1781 موفق شد جزیره اوستاتیوس را متصرف شده و غنایم بسیار ارزشمندی به‌دست آورد. در این فصل با جزییات بسیار، شخصیت رادنی و زندگی حرفه‌ای‌‌اش شناسانده می‌شود. با این همه، اختصاص دو فصل (فصل هفت و نه) به صرفاً یکی از شخصیت‌های دخیل در جنگ، آنهم عمدتاً جنگ دریایی، چندان منطقی به‌نظر نمی‌رسد. فصل هشتم با عنوان «دخالت فرانسه» روایت مفصل چگونگی ورود فرانسه به جنگ علیه بریتانیا و هواداری از انقلابیان آمریکایی را عرضه می‌کند. بسیار بعید می‌نماید اگر فرانسه ـ به تشویق و رایزنی‌های بنجامین فرانکلین که آن زمان در پاریس به سر می‌برد ـ وارد جنگ نمی‌شد، انقلاب آمریکا می‌توانست پیروز شود. چند و چون این مسئله نیز در این فصل بازنموده می شود. فصل نهم تحت عنوان «حضیض انقلاب» همچنان که پیش‌تر گفتم باز هم درباره‌ی رادنی است، یعنی در واقع شخصیت محوری این فصل رادنی است و تلاش‌های او برای سرکوب فرانسویان و بخش دیگری از فراز و فرودهای حرفه‌ای‌اش. فصل دهم با عنوان «با یک نبرد جانانه آمریکا از آن ما خواهد شد» به‌صورت فشرده و البته آکنده از جزییات، مروری دارد بر نبردهای زمینی انقلاب آمریکا در خاک آمریکا. افکار فرماندهان، توان سربازان، استراتژی‌های جنگی، قدرت رزمی قوای دو طرف، اوج و حضیض نبردها، ترفندها و تاکتیک‌ها و بسیاری از مسائل مرتبط در این فصل بررسی می‌شوند. فصل یازدهم زیر عنوان «لحظه‌ی سرنوشت‌ساز» به تفصیل چگونگی ورود آدمیرال کنت دو گراس فرانسوی به جنگ را شرح می‌دهد. در این فصل باز هم سر و کله‌ی آدمیرال رادنی پیدا می شود. فصل آخر با عنوان «فرصت آخر؛ نبرد یورک‌تاون» روایت‌گر آخرین نبرد زمینی تاریخ انقلاب آمریکاست. در این نبرد لرد چارلز کورن‌والیس طی یک حمله‌ی گازانبری ـ از طرف خشکی از سوی واشینگتن و نیروهایش و از سمت دریا به‌وسیله‌ی آدمیرال کنت دوگراس ـ در شبه‌جزیره یورک‌تاون محاصره شد و بی‌آنکه جنگی در بگیرد، تسلیم شد. این فصل با تفصیل و ذکر جزییات این واقعه‌ی مهم را که در واقع آخرین برگ مهم تاریخ انقلاب آمریکاست بازگو می‌کند. باربارا تاکمن در گفتار پایانی کتاب، آخرین جزییات پایان‌یافتن انقلاب را روایت می‌کند و باز در فرصتی مناسب آدمیرال رادنی را نیز وارد صحنه می‌کند.

     کتاب «سلام اول» بی‌شک کتابی بسیار مهم در روشن‌ساختن نواحی کمتر دیده‌شده و یا کمتر توجه‌شده‌ی تاریخ انقلاب آمریکاست. روایت دلنشین تاکمن و قدرت حیرت‌انگیزش در استخراج آن همه جزییات و به ریسمان کشیدن آنها در جهت روشن‌ساختن مسیر تاریخ بی‌نظیر است. خواننده مسلماً پس از اتمام کتاب اطلاعات بسیار ذیقیمتی درباره‌ی نبردهای دریایی، چند و چون آنها، انواع کشتی‌های جنگی، نوع تسلیحات و تاکتیک‌های رزمی آن روزگار، تاریخ سیاسی، اقتصادی و فرهنگی کشورهای هلند و انگلستان و تاحدی اسپانیا به‌دست می‌آورد و می‌فهمد که در زیر پوست اتحادها و جنگ‌ها چه می‌گذشته است. تاکمن از همه‌ی این اطلاعات استفاده می‌کند تا به خواننده نشان دهد که انقلاب آمریکا در خارج از مرزهای آمریکا چگونه دیده می‌شد و چگونه ارزیابی می‌شد. تاکمن در این کتاب، برخلاف بسیاری از کتاب‌های دیگر تاریخ انقلاب آمریکا، که عمدتاً به نبردهای زمینی در خاک آمریکا می‌پردازند، جهت توجه خواننده را به دریا و کشورهای سوی دیگر اقیانوس اطلس یعنی انگلستان، فرانسه، هلند و اسپانیا می‌چرخاند و مناسبات سیاسی و احیاناً زد و بندهای آنها را باز می‌نماید. او از این هم پا را فراتر می‌گذارد و خواننده را با خود به درون پارلمان‌های فرانسه و هلند و انگلستان می‌برد و به شنیدن مذاکرات علنی و گاه نهان نمایندگان و دلتمردان دعوت و فراز و فرود برخی شخصیت‌های برجسته و حتی گمنام در جنگ را روایت می‌کند.

     «سلام اول» در کنار محاسن بسیار ارزشمند فوق دو خصلت خاص نیز دارد که باید در نظر گرفته شوند. نخست این که این کتاب تاریخ غیر خطی انقلاب آمریکاست. یعنی ترتیب زمانی در آن رعایت نشده است. خواننده سوار بر ماشین زمان هر بار از مقطعی از این انقلاب بازدید می‌کنند. فاصله‌ی زمانی وقایع ممکن است به ده‌ها سال و یا چند قرن برسد. این خصلت کتاب هر حسنی که داشته باشد بی‌شک یک عیب را در پی دارد. خواننده‌ای که تاکنون چیز دندان‌گیری از این انقلاب نمی‌داند ممکن است در میانه‌ی راه موقعیت خود را گم کند و نداند الان در آن مکان و زمان خاص چه‌ می‌خواهد و در پی چیست. ممکن است نتواند در ذهنش وقایع را در نوار ترتیبی رخداد آنها بنشاند و از این رو دلزده و حیران شود. مخاطب اصلی این کتاب آمریکاییان هستند. کسانی که حداقل تاریخ آمریکا را در دبستان و دبیرستان و احیاناً دانشگاه خوانده‌اند و کلیت آن را می‌دانند. در این صورت این کتاب می‌تواند نقش مکمل و تقویت‌کنندگی خود را ایفا کند و اطلاعات فراوان و گاه دست اول را در جاهای مناسب از حافظه‌ی تاریخی فرد تزریق کند. اما خواننده‌ی فارسی‌زبان عموماً و عمدتاً چیز دندان‌گیری از انقلاب آمریکا نمی‌داند و احتمالاً حتی نمی‌داند این انقلاب در چه قرنی رخ داده است. از این رو، بسیار محتمل است اگر بخواهد به‌صرف خواندن این کتاب با انقلاب آمریکا آشنا شود در جنگلی از وقایع و جزییات تودر‌تو گم شود و سرانجام نیز درست نداند این انقلاب از کجا و چگونه شروع شد و چگونه و به کجا انجامید. چاره‌ی این کار این بود که مترجم محترم دست کم حدود بیست صفحه به صورت فشرده و به‌شکل خطی انقلاب آمریکا را از آغاز تا پایان به‌دست می‌داد تا خواننده پس از آشنایی اجمالی با آن و ایجاد بستر ذهنی، برای تقویت آن، اطلاعات کتاب را نیز هرکدام در جای خود می‌گذاشت. متأسفانه این کتاب به‌رغم برخورداری از ترجمه‌ای دقیق و روان و کیفیت چاپ ممتاز، فاقد چنین مقدمه‌ی سودمند و روشنگری است. امید که در چاپ‌های بعدی این نقص جبران شود.

     خصلت دوم کتاب، که تقریباً جزو شگردهای تاکمن در دیگر کتاب‌هایش نیز محسوب می‌شود فراوانی بی‌حد و حصر جزییات است. درست است که خواننده بسیار می‌آموزد و بر اطلاعات و افق‌گشایی‌اش از گذشته افزوده می‌شود ولی این خطر را نیز دارد که خوانندگان کم‌حوصله‌تر از شدت و تراکم این‌همه جزییات کلافه شوند و از فرط حضور آنها هدف این کتاب را که بازنمودن تاریخ انقلاب آمریکاست فراموش کنند و یا به قول معروف از فرط فراوانی درخت‌ها از دیدن جنگل محروم شوند.

     با این همه، خواندن این کتاب ارزشمند را به همه‌ی علاقمندان تاریخ ـ خصوصاً تاریخ آمریکا ـ توصیه می‌کنم.

قبلاً نیز در همین وبلاگ، تاریخ مختصر انقلاب آمریکا را ـ طی پستی مستقل ـ نوشتم که احتمالاً برای کسانی که به این گونه مباحث علاقه دارند می‌تواند سودمند باشد. این مطلب را می‌توانید در اینجا بخوانید.



[1] - توضیح آن‌که در اواخر قرن شانزدهم و اوایل قرن هفدهم و در دوره‌ای که امپراتوری اسپانیا، هلند را به زیر یوغ خود کشانده بود، گروهی از دریانوردان بی‌باک هلندی که به آیین کالوینیسم تعلق داشتند با استفاده از کشتی‌های عموماً کوچک خود به ناوگان عظیم اسپانیا، موسوم به آرمادا، شبیخون می‌زدند و خسارات و لطماتی را به اسپانیایی‌های کاتولیک وارد می‌کردند. این جنگجویان میهن‌پرست را، به‌سبب سر و وضع ژولیده، ریش و موی بلند و هیأت ترسناک و موحششان، گدایان دریا می‌نامیدند.

السلام علیک یا ابا عبدالله

السلام علیک یا ابا عبدالله



یا حسین!

سلام بر شمشیرها ونیزه های مومنی که به هواداری تو شکسته به خاک افتادند.

سلام بر دستهایی که به خاطر تو در حاشیه فرات ماندگار شدند .

و سلام بر خیمه هایی که بی تو سوختند.

 سلام بر واژ هایی که بر زبان مبارک تو چشم به دنیا گشودند.

سلام بر نگاههایی که سکوت نکردند.

هنوز هم شنهای سوگوار دشت کربلا  شیون کنان لبهای تشنه تورا زمزمه می کنند.

 و هنوز هم زخمهای بیکران تو ، بر کرانه فرات مظلومیتت را بر دلهای زائرین نجوا می کنند.

در یک سو تو بودی وعشق ودر دیگر سو کفر بود و مکاره ای که به هزار حیله، دست فرا برد تا عطر خوش تو عالمگیر نشود.

ای خون خدا!

چگونه می توان شرح پریشانی کجاوه های غریب شما را باز نوشت؟

چگونه می توان آن خاطره خوابگون را که به یک دم ،آرامش زمین را آشفت، باز گفت؟

ای پسر علی((ع))! ای مظلوم ترین عاشق!

کاروان تو دیر سالی ست که از شام گذشته است وبی تو، هنوز صبح نیامده است و سنگها پوست انداخته اند اما فانوس سرخ تو هرسال، محرم، در تکیه کوچک ما، در بلورینه اشکها هزار برابر می شود...

واژه پس گیلاس (گلاس)

   یکی از مکانهای مذهبی والبته قدیمی  در بندردیلم ،حسینیه اعظم میباشد. این محل که قدمتی بیش از صدسال دارد از قدیم الایام مردم به طبقه دوم  آن که جایگاه بانوان است  پس گیلاس می گفتند . این نام که مفهوم روشنی ندارد، به  عقیده عده ای چون در نرده های مشبک  آن شیشه  ساده بکار رفته بود در بین مردم موسوم به پس گیلاس گردید. این واژه (glass )انگلیسی به معنای شیشه و لیوان شیشه ای است که در صحبتهای مردم بندردیلم هنوز رایج می باشد.  بعید نیست مفهوم آن  به جایی گفته شود که مردم در پشت مکان شیشه دارمی نشستند. ولی عده ای دیگر معتقدند  این واژه  انگلیسی در ابتدا فرست کلاس (first class) بوده که معنای آن یک مکان درجه یک ،دارای بهترین امکانات  میباشد وچون درآن سالها طبقه دوم زیاد مرسوم نبوده ، بعنوان یک جای مناسب محسوب می شده است . نکته قابل توجه  در این رابطه  اینست که مرز نشینان جنوب به جهت ارتباط با کشورهای همسایه از یکطرف وحضور خارجیها بخصوص انگلیسها  در صنعت نفت کشور از طرف دیگر، باعث شده بسیاری از واژه های خارجی در زبان ما نفوذ کرده ودر مکالمات روزانه مردم بکار گرفته شود.

 

موج جدید آگهی‌های بازرگانی و رسالت صدا و سیما


چند وقتی هست (حدوداً یک‌سال) که نوع جدیدی از آگهی‌های بازرگانی بر صفحه‌ی تلویزیون ظاهر شده است. این تبلیغات که از یک شرکت واحد سرچشمه می‌گیرد، در هر چهار شبکه‌ی ملی ایران یعنی شبکه‌های یک و دو و سه و چهار از صبح علی‌الطلوع تا اواخر شب به کرات و مرات نمایش داده می‌شوند. برای من که در تهران زندگی می‌کنم از شبکه‌ی پنج، شبکه‌ی پایتخت، هم به همان شدت پخش می‌شود ( از دیگر شبکه‌های استانی خبر ندارم).

محصولاتی که این شرکت تبلیغ می‌کند طیف وسیعی را در بر می‌گیرد از بسته‌ی آموزشی «بالا بالا» که ویژه‌ی آموزش حروف الفبا و خواندن کلمات و جملات ساده به کودکان زیر سن دبستان است تا کفش «تن‌تاک» و وسیله‌ی دراز و نشست «تن‌تاک». در میان این طیف البته کباب‌پز و ماهی‌تابه‌ی دوطرفه هم یافت می‌شود.

این تبلیغات از چهار جهت با تبلیغات مرسوم و مألوفی که تاکنون شاهد بوده‌ایم تفاوت دارند.

     نخست مدت زمان پخش هر آگاهی است. اگر از استثنائات بگذریم، تمامی آگاهی‌های بازرگانی دیگر زیر یک دقیقه پخش می‌شوند و برخی حتی چند ثانیه‌ای بیشتر نیستند. این در حالی است که تبلیغات این شرکت از یک دقیقه تا چند دقیقه طول می‌کشد.

     دوم تکرار زمان پخش آنهاست. تکرار پخش این آگهی‌ها آنقدر زیاد است که تقریباً عرصه را بر پخش دیگر آگهی‌های بازرگانی تنگ کرده است، به‌گونه‌ای که به‌طور متوسط در هر زمان، یکی از شبکه‌های چهارگانه‌ی ملی مشغول تبلیغ یکی از محصولات این شرکت است و در هر ساعت به‌طور متوسط چند محصول این شرکت تبلیغ می‌شود.

     سوم نحوه‌ی خرید محصولات این شرکت است. اگر برای خرید محصولات تبلیغ‌شده‌ی سایر شرکت‌ها باید شال و کلاه کرد و به فروشگاه‌ها و مغازه‌ها رفت و کلی وقت هدر داد، خرید محصولات این شرکت جدید منحصراً از طریق سفارش تلفنی یا پیامکی کالا و دریافت آن محصول از طریق پست یا پیک ویژه‌ی آن شرکت است؛ یعنی به راحت‌ترین شیوه‌ی ممکن.

     و چهارم که از همه مهمتر است شیوه‌ی تبلیغی این محصولات است. در دیگر آگهی‌های بازرگانی عمدتاً و یا تماماً برای تبلیغ یک محصول از شیوه‌هایی همچون طنز، شعر و سرود، انیمیشن و از محیط‌های غیر واقعی استفاده می‌شود. منظور من از قسمت آخر این است که فرضاً برای تبلیغ یک برند برنج خاص چنان ویلایی و چنان آدمهای مرفه‌ای نشان داده می‌شوند که بر خلاف نیت شرکت متبوع، خریدار، عمدتاً قشر متوسط و پایین، اصلاً آن را برنج ویژه‌ی خود به حساب نمی‌آورد و از این همه تجمل و پولداری بیزار می‌شود و ایضا از برنج تبلیغ‌شده. ولی تبلیغات شرکت جدید اینگونه نیست. این شرکت به‌جای شعر و ترانه و طنز و ایجاد فضاهای تصنعی، بسیار جدی درباره‌ی ویژگی‌های این محصول و سودمند‌ی‌های آن صحبت می‌کند. علاوه بر آن، محیط‌ها وموقعیت‌های بسیار واقعی را ترسیم می‌کند و انسان‌هایی را نشان می‌دهد که هر روز اطراف خود می‌بینیم. و مهمتر از همه این که با هنرمندی چنان احساس نیازی را در بیننده نسبت به آن محصول ایجاد می‌کند که بیننده بعد از چندبار دیدن کم‌کم واقعاً احساس می‌کند به این محصول احتیاج دارد.

     جدی‌بودن بیان گوینده، توضیح ویژگی‌های فنی ممتاز آن محصول، اعتراف‌های بکارگیرندگان آن محصول درباره‌ی سودمندی و خوبی آن محصول، اعتراف‌های بکارگیرندگان محصولات و یا روش‌های مشابه در بدبودن و بی‌فایده‌بودن آن محصولات یا روش‌های دیگر و یا نشان‌دادن تصویری عذابی که استفاده‌کنندگان از سایر محصولات و یا روش‌های مشابه متحمل می‌شوند، درج قیمت قطعی محصول در زیرنویس، و راحتی خرید آن محصول و تکرار و تکرار و تکرار این سناریو، فروش بیشتر و بیشتر و بیشتر محصولات این شرکت را موجب شده است.

 

من در این که هر شرکتی باید محصولات خود را تبلیغ کند کاری ندارم. به هر حال، آنها برای فروش بیشتر محصولات، سودآوری بیشتر (که هیچکس از آن بدش نمی‌آید) و تأمین هزینه‌های خودشان باید کالاهای خود را تبلیغ کنند. ولی حرف من چیز دیگری است:

1-     در این تبلیغات، بسیار جدی، درباره‌ی ویژگی‌های فنی ممتاز محصولات داد سخن داده می‌شود. ولی حال که این تبلیغات از شبکه‌های ملی، و نه خصوصی (که ما فاقد آنیم)، پخش می‌شود آیا نهاد ناظری وجود دارد که کیفیت فنی این محصولات را ارزیابی کند و بعد اجازه‌ی پخش آگاهی‌های بازرگانی آنها را بدهد؟ درباره وسایل و بسته‌های آموزشی ـ که حساسیت من به آنها بسیار بیشتر است ـ، آیا متخصصان آموزش و پرورش و یا یک نهاد رسمی که زیر نظر موسسه‌ی استاندارد باشد درجه‌ی کیفی این محصولات آموزشی را تأیید کرده‌ است و این که آیا این محصولات چناند که تبلیغات نشان می‌دهند؟![1]

2-     حال که تلویزیون ملی است و متعلق به حدود 75 میلیون ایرانی، صدا و سیما تا کجا اجازه دارد وقت این رسانه‌ی ملی را که دانشگاه عمومی می‌خوانیمش صرف تبلیغات مکرر و مکرر و مکرر محصولات یک شرکت کند؟! بله، قبول که صدا و سیما برای تأمین بخشی از هزینه‌هایش نیاز دارد این تبلیغات را بین برنامه‌های اصلی‌اش پخش کند ولی حرف من این است که حدود و ثغور و مرز آن تا به کجاست؟ آیا می‌تواند چنان در این کار افراط کند که برنامه‌های اصلی، عملاً همین آگاهی‌های شوند (!) و برنامه‌های اصلی صدا و سیما عملاً در حکم آگهی‌های بازرگانی؟! صدا و سیما تا کجا حق دارد وقت شبکه‌های ملی تلویزیون را با آگهی‌های اینچنینی پر کند؟؟ این شرکت چنان که پیداست به‌تدریج رو به رشد سریع است و کم‌کم محصولات جدیدی را عرضه خواهد کرد که با احتساب وضع موجود، در آینده، این آگهی‌ها با تراکم و شدت بیشتری پخش خواهند شد. نكته ديگر این که این شرکت به چنان رشدی رسیده است که می‌تواند بابت تبلیغ محصولاتش روزانه چند ده ميليون تومان هزینه کند. و دوم آنکه صدا و سیما هم از این که چنین مشتری لارجی پیدا کرده است به وجد آمده است و علامت این به‌وجد‌آمدگی را در اختصاص دستکم چندساعت از وقت برنامه‌های شبکه‌های ملی به این شرکت می‌توان جست. ولی در این میان حق مردم کجاست؟ حق مردم در شبکه‌‌های ملی؟ مردمی که نمی‌خواهند چنین حجم سنگینی از تبلیغات خرد‌کننده و سنگین را بر ذهن خود تحمل کنند؟ مردمی که به‌حق می‌پرسند با این حجم سنگین پولی که صدا و سیما از چنین شرکت‌هایی دریافت می‌کند چرا شاهد برنامه‌های مفید و مفرح، فیلم و سریال‌های جذاب و جالب و مستند‌های با کیفیت نیستند؟؟ خط قرمز صدا و سیما در اختصاص وقت شبکه‌های ملی به تبلیغات چنین شرکت‌هایی دقیقا کجاست؟! یعنی آن مرز کجاست که صدا و سیما دیگر به دلیل ملی‌بودن نمی‌تواند و نباید از آن عبور کند و «وقت بیشتری» از این شبکه‌ها را به آگهی‌های بازرگانی اختصاص دهد؟؟ صدا و سیما «تا کجا حق دارد» در شبکه‌های ملی و مردمی، آگهی‌های بازرگانی پخش کند؟؟



[1] - البته در بیان امتیازات فنی و کیفی این محصولات هم اغراق می‌شود و هم از شیطنت‌های تبلیغی استفاده می‌شود. برای مثال، در تبلیغ کفش تن‌تاک گفته می‌شود و نشان‌ داده می‌شود که پیاده‌روی و دویدن با این کفش موجب تقویت عضلات دوقلوی ساق پا، چهارسر ران و ماهیچه‌های پهلو می‌شود. نکته بسیار مهم در این میان این است که این تقویت نه حاصل «این کفش خاص» است که نفس عمل دویدن و پیاده‌روی موجب این تقویت می‌شود ولی در این آگهی چنان نشان داده می‌شود که بیننده واقعاً و به‌صورتی ناخودآگاه می‌پذیرد که «فقط این کفش خاص» است که این کار را انجام می‌دهد نه نفس عمل دویدن یا پیاده روی و یا حتی کفشهای دیگر!

مراسم نچ نچک   noch nochak   (قسمت دوم )

فردای آنروز  ازمواد غذایی  جمع آوری شده مثل گندم ،برنج ،کشمش ،نخود و......غذایی موسوم به شله گلی  (shela goli ) پخته می شود .سپس عده ای از مردم در یکی  از میادین شهر جمع شده (نگارنده میدان حسینه را بخاطردارد) وبه خوردن  شله گلی مشغول میشوند. از قبل نیز  یک شئی کوچک ازقبیل مهره، انگشتر و امثال آن در غذای مزبور که در یک سینی بزرگ گذاشته شده ،پنهان میکنند. افراد در ضمن خوردن ،مواظب هستند که شئی کوچک  را به دهان نبرند،چرا که اگر افراد گروه متوجه شوند، او را گرفته وکتک مفصلی  نوش جانش خواهند کرد(البته در حال حاضر این قسمت از مراسم باقوانین حقوق بشر منافات دارد!!!!). همچنین این فرد باید بلافاصله برخاسته وفرار را بر قرار ترجیح نماید. افراد به تعقیب وی می پردازند تا اورا دستگیر کنند. فرد مزبور،یا باید خود را به یک مکان مقدس مانند مسجد برساند ویا به فردی قابل اعتماد پناه ببرد. در این حال افراد تعقیب کننده   به فاصله کمی از او می ایستند ومنتظر اقدام بعدی می مانند. یک نفر در این میان ،ضمانت میکند ،تا 3روز با فردی که شئی کوچک  را به دهان برده است،کاری نداشته باشند. اگر در طی این سه روز باران شروع به باریدن کرد ،آن شخص آزاد می شود وگرنه فرد ضامن باید بعد از3 روز، او را تحویل دهد تا او را کتک بزنند شاید خداوند برحال او رحم کرده وباران رحمت وبرکتش را نازل کند.با تشکر ازتوضیحات آقایان عیسی گله گیریان وفتح الله علیمرادی .

گاهی بعضی ها راست می گویند که....

گاهی بعضی ها راست می گویند که خودمان،نوشته هایمان،افکارمان،زندگیمان و حتی دنیایی که در اطراف ماست ،شبیه مرداب می شود.وقتی بیشتر اوقات مجبور باشی دغدغه های بزرگ ذهنت را نادیده بگیری و از حداقل ها سخن بگویی مرداب می شوی .درست می گویند خیلی از ما خیلی از وقت ها شبیه مردابیم و فرقی هم نمی کند چه کسی باشیم و کجا به سر بریم.کافیست جوانی باشی که با اشتیاق بلیط کنسرتی را تهیه کرده ای و وقتی به محل مورد نظر می رسی می بینی که به راحتی آب خوردن چند نفر که به ظاهر هیچ سمتی ندارند همه چیز را لغو و صدها نفر را مضحکه کرده اند و به خانه هایشان فرستاده اند و تو سردرگم به دنبال مرجعی برای رسیدگی می گردی و نمی یابی،احساس مرداب بودن می کنی.وقتی نمی توانی بپرسی که چرا عده ای مانع و مخالف مذاکره اند مذاکره ای که می تواند اقتصاد را رونق ببخشد و هزاران زن و جوان و کودکی را که در تنگنای اقتصادی به سر می برند سرو سامانی بدهد و مرد پیر همسایه را از دل نگرانی های مدام نان شب و تهیه مسکن و داروهایش، رهایی بخشد و آسایش یک راز و نیاز بی دغدغه با خدا را به او ارزانی دارد، احساس مرداب بودن می کنی.و گاهی که نمی توانی مصادیق حقارت ژاپنی ها را که بعد از بمب هایی که بر سرشان بارید و با این حال حاضر به مذاکره شدند و به جای شعار« مرگ بر»،به پیشرفت کشور و آسایش خود اندیشدند،را دریابی احساس مرداب بودن می کنی.گاهی که پیچ تلویزیون را باز می کنی و مردی خارجی در شبکه ی سه را می بینی که با اعتماد به نفس و آرامش از انتخاب دین اسلام می گوید دینی که بهترین بوده و بهترین انتخاب بعد از تحقیق بسیار،و از این که خودت نتوانسته ای چنین اعتماد به نفسی را داشته باشی احساس مرداب بودن می کنی.گاهی که می بینی کودکانت در مدرسه هایی درس می خوانند با حداقل امکاناتی که در دنیای امروز ،در یک کشور متمدن متصور است و مدام مربیانش از نبود امکانات  وبودجه می گویند و نمی توانی کاری بکنی احساس مرداب بودن می کنی..........

این احساس مرداب بودن بیشتر وقت ها با ماست پس گاهی بعضی ها راست می گویند که کم کم داریم شبیه مرداب می شویم

مراسم نچ نچک در بندر دیلم (قسمت اول)

این روزها  که مردم چشم به آسمان دوخته ومنتظر بارش باران این نعمت الهی هستند تا با نزول آن سرزمین تفتیده جنوب را دگرگون نماید،ناخودآگاه مراسم نچ نچک که در سالهای گذشته انجام میشد برایم تداعی گردید.هنگامی که در منطقه ما از بارش باران خبری نبود ، عده ای  در گروه دو یا سه نفری بقول قدیمیها بر اساس عقیده صاف خود، شب هنگام با پوشش لباسی که قیافه آنها شناسایی نشود در حالیکه سینی در دست داشتند به درب خانه مردم میرفتند. داخل این سینی  یک جلد قرآن مجید ،یک قفل( نماد قفل شدن آسمان) یک آینه( نماد نور وروشنایی) بود .این گروه با نچ نچ گفتن درب منازل را میزدند. وقتی از پشت درب منزلی صاحبخانه صدا میزد کیه ؟ آنها در جواب میگفتند ما ملایکه خیر هستیم. بعد صاحبخانه درب را باز میکرد وسینی را از آنها گرفته و به داخل منزل میبرد . سپس کتاب قرآن را بعنوان  نیت و دعای باران باز میکرد بعد قفل را درحالیکه کلید داخل آن بود باز میکرد ونگاهی به آینه می انداخت . سپس مقداری کشمش ،نخود ،عدس ،ماشک یا روغن وبرنج که تشکیل دهنده مواد لازم برای پختن آش (شله گلی) بود داخل سینی گذاشته وتحویل گروه میدادند. این گروه بعد از گرفتن سینی ، دوباره قفل را قفل کرده وروانه منزل دیگری میشدند.

 

 

کفشهای چکسلواکی

 در سالهای نه چندان دور  کفشی به بازار آمد  که به کفش چکسلواکی مشهور بود . این کفش ارزان قیمت کیفیت جالبی نداشت ولی برای بسیاری از مردم که تمکن مالی خوبی نداشتند مناسب بود.  واردات کفش از کشور چکسلواکی  ، انگیزه ای شد برای فردی بنام  محمدرحیم متقی ایروانی اهل شیراز . ایشان در سال 1335 به کشور چکسلواکی سفر کرد . حاصل این سفر آوردن دو کارشناش  ویک دستگاه اتو کلاف  به ایران بود . بعد با خرید زمینی به مساحت 700متر در نزدیکی مهرآباد تهران و با تعداد 35 کارگر  موفق شد کارخانه کفش ملی را در سال 1336 راه اندازی نماید . دوستان عزیز ، آیا شما کفش چکسلواکی را بخاطر دارید ؟

از‌هم‌گسستن رنگین‌کمان

 

                                                                                                                    ریچارد دوکینز

«... فضاپیمایی را در ذهنتان مجسم کنید مملو از انسان‌هایی کاوشگر، آرمیده در خواب و کاملاً منجمد که ساکنان آتی دنیایی دور خواهند شد. شاید مأموریت این فضاپیما این است که از سر استیصال گونه‌های حیات موجود در سیاره‌ی مادر را از خطر دنباله‌داری مرگبار، شبیه آنچه دنیای دایناسورها را به نیستی کشاند، نجات داده به جای امنی منتقل سازد. سرنشینان با میل خود به چنین خواب منجمدی رفته‌اند آن هم با علم به این که احتمال رسیدن فضاپیمایشان به سیاره‌ای سازگار با حیات بسیار بسیار اندک است. اگر در بهترین حالت ممکن، از هر یک میلیون سیاره صرفاً یک سیاره مستعد و پرورنده‌ی حیات باشد و رسیدن از ستاره‌ای به ستاره‌ی دیگر قرن‌ها طول بکشد، بسیار بسیار بعید است فضاپیمای فرضی ما بتواند برای سرنشینان به‌خواب‌رفته‌اش پناهگاه قابل تحملی بیابد، چه رسد به این که این پناهگاه امن هم باشد.

     با این همه، فرض کنید ربات راننده‌ی فضاپیما از قضا فوق‌العاده خوش‌اقبال از کار درآید و بعد از سپری‌شدن میلیون‌ها سال، فضاپیما واقعاً گذرش به سیاره‌ای بیفتد که قادر به حفظ و پرورش حیات باشد. یعنی سیاره‌ای که هم دمای یکنواختی داشته باشد، هم غرق در نور مطبوع خورشید باشد و هم آب و اکسیژن از سر و رویش ببارد. مسافران، ریپ ون وینکل‌های[1]داستان ما، بیدار می‌شوند و تلو‌تلو‌خوران زیر نور می‌روند. بعد از میلیون‌ها‌ سال خوابیدن، به سیاره‌‌ی سراسر بکر و بارور پا گذاشته‌اند، سیاره‌ای گرم و سرسبز، سرشار از آبشار و آبفشان و چشمه‌های جوشان، دنیایی مملو از جانداران مختلف که شادمانه در دشت‌ها و جنگل‌های سبز آن به این سو آن سو می‌دوند و پرواز می‌کنند. مسافران ما شگفت‌زده و به‌وجد‌آمده به این دنیا پا می‌گذارند. آنها نمی‌توانند آنچه را می‌بینند و می‌شنوند و حس می‌کنند باور کنند. حتی نمی‌توانند باور کنند که این همه خوش‌اقبال بوده‌اند.

     داستانی که تا اینجا خواندید فقط در کمال خوش‌اقبالی رخ خواهد داد و البته به همین دلیل هم هرگز رخ نخواهد داد. با این همه، فکر نمی‌کنید این همان داستانی است که برای فرد‌فرد ما اتفاق افتاده است؟ ما بعد از صدها میلیون سال خوابیدن، بیدار شدیم. و با این بیداری‌، همه‌ی احتمالات بعیده‌ی نجومی را به سخره گرفتیم. البته ما نه با فضاپیما که از طریق تولد به این سیاره آمده‌ایم و آگاهی ما از دنیای پیرامونمان نه ناگهانی که آهسته‌آهسته و از کودکی به این سو کسب شده است. با این همه، این واقعیت که ما به‌تدریج و نه ناگهانی قادر به فهم دنیای پیرامونمان شده‌ایم اصلاً از شگفتی داستان نخواهد کاست.

     بعد از صدها میلیون‌ سال خوابیدن، سرانجام چشم به سیاره‌ای باشکوه گشودیم، سرشار از رنگ و مالامال از حیات. اما ظرف چند دهه‌ی دیگر باز باید چشمانمان را ببندیم. حال که چنین است فکر می‌کنید کدام کار شریف‌تر و خردمندانه‌تر از این است که زیر آفتاب تابان، دوره‌ی بسیار کوتاه عمرمان را صرف فهم جهان کنیم و بدانیم که چه شد چشم به این جهان گشودیم؟ به بیان دیگر، واقعاً تاسف‌بار نیست در قبر جای بگیریم بی‌آنکه از خود پرسیده باشیم چه شد که به این جهان پا نهادیم؟...

     ... ما همگی روزی خواهیم مرد و همین نشان از آن دارد که چه خوش‌اقبال بوده‌ایم. بسیاری از مردم هرگز نخواهند مرد زیرا هرگز به دنیا نیامده‌اند و نخواهند آمد. شمار بالقوه‌ی انسان‌هایی که می‌توانستند اینجا و به‌جای من باشند ولی هرگز نور خورشید را ندیدند از شمار دانه‌های شن صحرای عربستان بیشتر است. مسلماً در میان آن انسان‌های به دنیا نیامده شاعرانی بزرگ‌تر از کیتس و دانشمندانی بزرگ‌تر از نیوتن بوده‌اند. این را از آن روی می‌دانیم که شمار ممکن انسان‌هایی که به یمن DNA ما می‌توانستند ایجاد شوند بسیار بسیار بیشتر از تعداد انسان‌هایی است که تاکنون به این دنیا آمده‌اند. اما به‌رغم این احتمالات حیرت‌انگیز، این من و تو بوده‌ایم که پا به این جهان گذاشته‌ایم...»[2]

ریچارد دوکینز

Unweaving the Rainbow


[1] - ریپ ون وینکل (Rip Van Winkle) شخصیت اصلی داستان کوتاهی است نوشته‌ی واشینگتن ایروینگ (1859-1783)، مقاله‌نویس، رمان‌نویس و مورخ آمریکایی. ریپ ون وینکل در این داستان به خوابی بیست‌ساله فرو می‌رود و زمانی که چشم می‌گشاید می‌بیند دنیا تماماً دگرگون شده است. در کاربردی مجازی، نام این شخصیت در اشاره به فردی به‌کار می‌رود که ـ بعد از مدتی بی‌خبری ـ از تغییرات زیادی که در محیط پیرامونش رخ‌داده سخت به شگفت آمده است.

[2] - «از‌هم‌گسستن رنگین‌کمان» نام کتابی است نوشته‌ی ریچارد دوکینز، زیست‌شناس و اندیشمند بریتانیایی، که در سال 1998 منتشر شد. نام کتاب اشاره به کنایه‌ای است از جان کیتس (1821-1795) شاعر بزرگ انگلیسی به آیزاک نیوتن (1727-1642) دانشمند پرآوازه‌ی انگلیسی. کیتس، نیوتن را متهم می‌کرد که به‌جای درک زیبایی و شکوه رنگین‌کمان در کلیت آن و درک شاعرانگی این پدیده‌ی باشکوه طبیعت، آن را به خاستگاه رنگ‌های سازنده‌اش تقلیل داده است و با این کار زیبایی رازآمیز آن را به اصول و توضحیات خشک علمی فروکاسته است. دوکینز، به رغم این که دانشمند علوم طبیعی است و خود را در وهله‌ی نخست از اخلاف علمی نیوتن و داروین می‌داند، در این کتاب تلاش می‌کند علم را با شعر و نگاه علمی را با نگاه شاعرانه آشتی دهد و در حقیقت در هم بیامیزد و نشان دهد که کیتس در این خرده‌گیری بر نیوتن چندان برخطا نبوده است. او نشان مي‌دهد كه علم نه‌تنها شاعرانگي طبيعت را از ميان نمي‌برد بلكه با نشان‌دادن الگوهاي زيباي آن و قوانين حيرت‌زاي آن و سازوكارهاي شگفت آن در حقيقت به سرايش شعر شورانگيز كيهان مدد مي‌رساند. او با بیانی بسیار دلنشین و تأثیرگذار نشان می‌دهد که می‌توان شاعرانه به علم پرداخت و از خلال شگفتی‌های علم، طبیعت را نیز شاعرانه فهم کرد و اصولاً همین فهم از جهان می‌تواند به تخیل انسان مدد رساند و زبانش را به شعر و ابراز شگفتی بگشاید. آنچه در بالا خواندید ترجمه‌ی بخش کوچکی بود از این کتاب بزرگ. امیدوارم توانسته باشم، هرچند اندک، زیبایی و تأثیر کلام دوکینز را در جامه‌ی فارسی نشان دهم.

این‌بار چوگان...

من واقعاً نمی‌دانم واکنش‌های انفعالی ما در قبال اقدامات کشورها و ملت‌های دیگر کی قرار است به پایان برسد. زمانی که فیلم 300 ساخته شد صدای واایرانا از همه جا بلند شد و همه گریبان چاک دادند که تاریخ ایران و هویت دیرینه‌ی آن به‌دست هالیوود تحریف شد. چپ و راست مدارک خاک‌گرفته‌ی هخامنشیان را رو کردند و استادان نگون‌بخت دانشگاهی که متخصص ایران باستان بودند و تا آن زمان پایشان هم به صدا و سیما باز نشده بود(!)، در صفحه‌ی تلویزیون ظاهر شدند و بر تحریفی‌بودن چهره‌ی خشایارشاه و ایضاً ایرانیان در فیلم 300 اعتراض کردند و ... آن هم در حالی که تا پیش از ساخته‌شدن فیلم 300 ما در تلویزیون و سینمایمان مطلقاً حتی نیم‌نگاهی هم به تاریخ پیش از اسلام نشان نمی‌دادیم و از میان خیل رنگارنگ سریال‌ها و فیلم‌هایمان حتی یک تله‌فیلم هم در تشریح واقع‌بینانه‌ی آن تاریخ دور که هویت ایرانیمان می‌خوانیمش نساخته بودیم. از سریال‌های آبکی‌مان که بگذریم، سر ما به جاهای دیگری گرم بود: مردان آنجلس می‌ساختیم. ایوب پیامبر می‌ساختیم. یوزارسیف می‌ساختیم... . الان هم شنیده‌ام که با بودجه‌ای چندین میلیاردی مشغول ساخت سریال حضرت موسی هستند. نوش جان. گوارای وجود. ولی حداقل اگر دیدیدم که سریال 300 و امثال آن ساخته می‌شود نگوییم ای وای که چه کردند و چه نشان دادند. این مطلب را هفت‌سال قبل در همین وبلاگ گفتم.

     این گذشت تا رسیدیم به فیلم «آرگو» که همین اواخر ساخته شد و حکایت کج و معوج و هالیوودی جریان گروگان‌گیری در سفارت آمریکا را در اوایل انقلاب اسلامی نمایش می‌داد. ما هم که طبق معمول برسرزنان، نالان و شیون‌کنان شروع کردیم به واکنش‌های انفعالی! مدارک رو کردیم، مصاحبه‌های پی در پی ترتیب دادیم، مقاله پشت مقاله چاپ کردیم و کم مانده بود خر جیمی کارتر را هم بگیریم که خودش بیاید و تعریف کند که اصل ماجرا از چه قرار بوده است! البته آش این فیلم آنقدر شور بود که صدای جیمی‌خان هم – بی‌آنکه ما از او خواسته باشیم – در آمد و گفت که روایت این فیلم چقدر غیر واقعی بوده است. این همه در حالی بود که بیش از 30 سال است در تقویم‌هایمان روز 13 آبان را روز تسخیر لانه‌ی جاسوسی آمریکا می‌نامیم بی‌آنکه حتی یک فیلم یا سریال اختصاصاً درباره‌ی این موضوع ساخته باشیم تا حداقل بدانیم روایت واقعی و غیر کج و معوج این واقعه دقیقاً از چه قرار بوده است. این مطلب را پارسال در همین وبلاگ گفتم.

     اما الان حکایت‌ دیگری رخ داده است که ربطی به سینما ندارد و آب از جای دیگری درز کرده است. قضیه از این قرار است که جمهوری آذربایجان خاستگاه بازی چوگان را از آن خود دانسته و طی مراسالاتی با یونسکو خواهان ثبت این بازی با نام خودش شده است!

     نکته‌ی عجیب و البته زور‌آور قضیه این است که ـ بنا بر اسناد و مدارک ـ بازی چوگان را ایرانیان در 2600 سال قبل ابداع کردند و در عصر صفویه به اوج رساندند در حالی که از قدمت این بازی در جمهوری آذربایجان صرفاً 22 سال می‌گذرد!!!

     حالا باز هم همان واکنش‌های انفعالی است که به جریان افتاده است. چپ و راست در برنامه‌های مختلف تلویزیونی متخصصان این گونه امور را نشان می‌دهند که هر کدام با کاسه و کوزه‌‌ی عتیقه‌ای در دست، اشکال و مینیاتورهای روی آنها را نشان می‌دهند و توضیح می‌دهند که ورزش چوگان چقدر در ایران قدمت دارد و جمهوری آذربایجان خیلی بی‌جا کرده است که چنین کاری کرده است و کذا و کذا!

     یک نکته‌ی تأسف‌بار و البته خنده‌دار دیگر بگویم. هر کشوری هر سال می‌تواند یک اثر ملّی خود را برای ثبت در یونسکو بفرستد که نشان دهد چقدر در میراث بشری سهیم بوده است. مسئولان خواب‌رفته‌ی ما به‌جای این که اول گزارش اثری مانند بازی چوگان را با این قدمت به یونسکو بفرستند مبادا همسایه‌ای مانند آذربایجان پیش‌دستی کند، مراسم قالی‌شویان کاشان را با جار و جنجال در یونسکو ثبت کردند! طنز قضیه اینجاست که تا صدسال دیگر هم هیچ کشوری به این فکر نمی‌افتاد که مراسم قالی‌شویان را به نام خودش ثبت کند چون این مراسم آنقدر خاص و محلی است که حتی یکی دیگر از شهرهای ایران هم نمی‌تواند داعیه‌ای آن را داشته باشد چه رسد به کشوری دیگر.

     حالا هم مسئولان ما برسرزنان و نالان دست به دامن یونسکو شده‌اند که مبادا بازی چوگان به‌عنوان اثر ملّی جمهوری آذربایجان ثبت نهایی شود چون اگر چنین شود شاید ده‌ها سال طول بکشد تا بتوان آن را پس گرفت و به نام ایران به‌ثبت رساند و شاید هم هرگز چنین اتفاقی نیفتد!

مسولان ما کی قرار است از خواب خانه‌خراب‌کن خود بیدار شوند[1] و به‌جای برگزاری این همه همایش و کنفرانس بی‌خاصیت و پرهزینه که هیچ دردی از هیچ بشری را درمان نمی‌کند، وظیفه‌ی اصلی و ملّی خود را در قبال این ملت کهن انجام دهند؟!

الله اعلم...


[1] - در یکی از قسمت‌های برنامه‌ی «راز» که ایام رمضان گذشته پخش می‌شد و آقای طالب‌زاده مجری-کارشناس آن بود، یکی از مهمان‌های برنامه به‌طور موثق می‌گفت که در نمایشگاهی که دو سه سال قبل برای نشان‌دادن آثار نقاشی و طراحی سهراب سپهری به همت خواهر سهراب برگزار شده بود، یکی از مقامات وزارت فخیمه‌ی ارشاد که در آن نمایشگاه نزول اجلال فرموده بودند خیلی جدی از خواهر سهراب سپهری پرسیده بودند: خود نقاش، خود آقای سپهری کجا تشریف دارند، چرا خودشان نیامده‌اند؟؟!!!