گاهی بعضی ها راست می گویند که....
گاهی بعضی ها راست می گویند که خودمان،نوشته هایمان،افکارمان،زندگیمان و حتی دنیایی که در اطراف ماست ،شبیه مرداب می شود.وقتی بیشتر اوقات مجبور باشی دغدغه های بزرگ ذهنت را نادیده بگیری و از حداقل ها سخن بگویی مرداب می شوی .درست می گویند خیلی از ما خیلی از وقت ها شبیه مردابیم و فرقی هم نمی کند چه کسی باشیم و کجا به سر بریم.کافیست جوانی باشی که با اشتیاق بلیط کنسرتی را تهیه کرده ای و وقتی به محل مورد نظر می رسی می بینی که به راحتی آب خوردن چند نفر که به ظاهر هیچ سمتی ندارند همه چیز را لغو و صدها نفر را مضحکه کرده اند و به خانه هایشان فرستاده اند و تو سردرگم به دنبال مرجعی برای رسیدگی می گردی و نمی یابی،احساس مرداب بودن می کنی.وقتی نمی توانی بپرسی که چرا عده ای مانع و مخالف مذاکره اند مذاکره ای که می تواند اقتصاد را رونق ببخشد و هزاران زن و جوان و کودکی را که در تنگنای اقتصادی به سر می برند سرو سامانی بدهد و مرد پیر همسایه را از دل نگرانی های مدام نان شب و تهیه مسکن و داروهایش، رهایی بخشد و آسایش یک راز و نیاز بی دغدغه با خدا را به او ارزانی دارد، احساس مرداب بودن می کنی.و گاهی که نمی توانی مصادیق حقارت ژاپنی ها را که بعد از بمب هایی که بر سرشان بارید و با این حال حاضر به مذاکره شدند و به جای شعار« مرگ بر»،به پیشرفت کشور و آسایش خود اندیشدند،را دریابی احساس مرداب بودن می کنی.گاهی که پیچ تلویزیون را باز می کنی و مردی خارجی در شبکه ی سه را می بینی که با اعتماد به نفس و آرامش از انتخاب دین اسلام می گوید دینی که بهترین بوده و بهترین انتخاب بعد از تحقیق بسیار،و از این که خودت نتوانسته ای چنین اعتماد به نفسی را داشته باشی احساس مرداب بودن می کنی.گاهی که می بینی کودکانت در مدرسه هایی درس می خوانند با حداقل امکاناتی که در دنیای امروز ،در یک کشور متمدن متصور است و مدام مربیانش از نبود امکانات وبودجه می گویند و نمی توانی کاری بکنی احساس مرداب بودن می کنی..........
این احساس مرداب بودن بیشتر وقت ها با ماست پس گاهی بعضی ها راست می گویند که کم کم داریم شبیه مرداب می شویم
جويباری هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم.