غروب یکی از روزهای بهمن ماه بود که داشتم از میدان نقش جهان بر می گشتم.برای کاری رفته بودم و حالا که نزدیک غروب بود برای رسیدن به خانه عجله داشتم،اصلا هنوز هم بعد از نزدیک به چهل سال زندگی،دم غروب به یاد حرف مادر می افتم که می گفت:دختر باید موقع اذان مغرب خونه باشه.قدم هایم را تندتر برمیدارم اما نزدیک کیوسک روزنامه فروشی پاهایم کم کاری می کنند،شتابشان را از دست می دهند و چشمهایم را با خود همراه می کنند،تا نظاره گر مجلات رنگارنگی باشند که، جلوه گرانه ، تو را تشویق به خریدن و خواندن خود می کنند.میان آن همه مجله ی رنگارنگ،چشمم مجله ی همشهری را می بیند و دستهایم برای برداشتنش شتاب می کند.مجله را که به خانه می آورم،می خوانمش و می بینیم  کشف باارزشی کرده ام،آن قدر باارزش که می شود آن را به دیگر دوستان نیز پیشنهاد داد.

مجله ی داستان همشهری یکی از مجلات خوب حوزه ی ادبیات است.قطع و صفحه بندی جالب،و داستان هایی که با وسواس انتخاب شده اند.داستان هایی که هر کدام می توانند لحظه هایی را که به خواندنشان می پردازی خوب و خوش و معنادارکنند،گویی از این دنیای دود گرفته ی پر تزویر،به دنیایی راز آلود و خواستنی پا می گذاری ،دنیایی که دوست داری بارها و بارها بدان جا قدم گذاری.

خوبی شماره ی پیشین این مجله ،یعنی شماره ی اسفند 91 این بود که فایلی صوتی ضمیمه داشت ،داستان هایی با صدای نویسندگانشان. اگر توانستید حتما این شماره را تهیه کنید.

داشت یادم میرفت که بگویم قیمت مجله،3500 تومان است به قولی قیمت دو پفک یا چیپس یا کرانچی،بستگی به ذائقه ی شما دارد.کاغذ که گران شده کمی از قطر مجله کاسته شده اما سردبیر قول داده است که در انتخاب داستان ها دقت بیشتری شود. در زیر قسمتی از نوشته ی سردبیر مجله را می آورم:

«...در شماره های نوروزی که اهل شتاب و آدم های دورتر از فضای داستان هم اهل خواندن می شوند،مجبور می شویم کمی مردم داری کنیم،داستان های همه پسند بگذاریم،بشقاب های گل سرخی را در بیاوریم،در اتاق ها را ببندیم و هال را مرتب کنیم، خلاصه اش این که فرش قرمز پهن کنیم در آفتاب(اشاره به طرح جلد شماره ی پیشین مجله) اما شماره های اردیبهشت حال خوب خودشان را دارند.یک خلوتی دل چسب و شخصی.مهمان ها رفته اند.خودمان هستیم،به همان حوصله و آرامش که بودیم.تخمه ها را جمع می کنیم و وقت داریم داستان هایی بخوانیم که کمی بیشتر فکر می خواهند،داستان هایی که باید در آن ها فرو رفت و کمی بیشتر آدم را تکان می دهند...»