

اورلاندو فایجیز
تاریخهایی
که معمولاً در ایران نوشته میشوند عمدتاً تاریخهایی سیاسیاند، از قبیل فراز و
فرود حکومتها و دولتها، صعود و سقوط پادشاهان و وزرا، کشورگشاییها و معاهدات،
مبارات سیاسی و .. . این تاریخ لازم است ولی کافی نیست. در کنار تاریخ سیاسی، جای
خالی و یا کمبود شدید تاریخهای اجتماعی و فرهنگی بهشدت احساس میشود. اینکه –
فیالمثل – مردم در دورهی سلجوقیان چگونه زندگی میکردهاند؟ شیوههای عمدهی
معیشت و ارتزاق عامهی مردم چگونه بوده است؟ تربیت بچهها و سوادآموزی آنها به چه
شکلی انجام میشده است؟ طبقات اجتماعی چه صورت و سانی داشتهاند؟ مهمترین آسیبهای
اجتماعی آن دوره چه بوده است؟ تفریحات مردم کدامها بودهاند؟ ادبیات و هنر چه
نقشی در زندگی مردم ایفا میکرده است؟ موسیقی چه جایگاهی در بین مردم داشته است؟ و
دهها و بلکه صدها سوال از این دست در تاریخ اجتماعی و فرهنگی پاسخ داده میشوند.
در کنار ضرورت پرداختن به تاریخ اجتماعی و
فرهنگی، شیوهی روایت تاریخ نیز بسیار مهم است. اگر در روایت رویدادهای تاریخی به
گزارش خشک و تحلیل صرف بسنده کنیم مخاطبان خود را در حدود افرادی خاص فرومیکاهیم
و بخش اعظم مخاطبان بالقوه را از دست میدهیم. اتفاقی که اکنون در ایران افتاده
است و نتیجهی آن، جهل بخش اعظم و بلکه قریب به اتفاق جامعه در دانستن حقایق
تاریخی و نهایتاً نرسیدن به قدرتی نسبی در ارزیابی وقایع تاریخی است. پیامد چنین
امری نیز، هم ضعف شدید حافظهی تاریخی خواهد بود و هم عدم تشخیص نسبی و گاه مطلق
تاریخ سره از تاریخ ناسره.
یکی
از علل مهم رویگردانی مردم خصوصاً جوانان از تاریخ چه در دوران مدرسه و چه در
دوران دانشگاه، روایت خشک، عبوس و عمدتاً سیاسی تاریخ است. این مشکل مختص ایران
نبوده و نیست. ولی مورخان – بهعنوان کارشناسان اصلی رفع این مشکل ـ در کشورهای پیشرفته، به تمهید نسبتاً جدیدی روی
آوردهاند: روایت تاریخ به شیوهای نیمهداستانی. منظور از روایت نیمهداستانی این
نیست که تاریخ فدای شکل روایت شود و عناصری غیر تاریخی وارد روایت شوند. منظور این
است که بدون آسیبرساندن به حقایق تاریخی ـ چه در جهت حذف، چه در جهت افزایش و چه
در جهت تغییر ـ با استفاده از شگردهای روایت داستانی و ابزارهای ادبی، تاریخ گزارش
و تحلیل شود. این کاری است بسیار دشوار و البته بسیار سودمند. کار مورخ در این
میان بیشباهت به راهرفتن روی لبه تیغ نیست. اگر اندکی اشتباه کند ممکن به یک طرف
که روایت خشک و صرف تاریخ است بیفتد و یا امکان دارد به سمت دیگر که کاهش و افزایش
و تغییر در حقایق تاریخی به سود شیوهی بیان است بیفتد. مورخانی که به چنین
قابلیتی دست یافتهاند از یک سو تسلط فوقالعادهای به منابع تاریخی و تحلیل
تاریخی دارند و از سوی دیگر دارای قلمی توانا و منعطف و آشنا به شیوههای روایت
داستانی هستند. در ایران شاید و تاحدی بتوان ـ بهرغم اشکالات و ایراداتی چند ـ
استاد دکتر ابراهیم باستانی پاریزی را از این دست مورخان به شمار آورد. آنچه آثار
پاریزی را از یک جهت دیگر هم متمایز میسازد پرداختن به تاریخ فرهنگی و اجتماعی در
کنار تاریخ سیاسی است، یعنی همان جنبهای که در ابتدای این مطلب اشارهای به آن
داشتم. ولی جالب است که همین شیوهی روایت تاریخ دکتر پاریزی نیز موجبات خشم
مورخان خشکنویس را فراهم آورده است!
قبلاً و به عنوان نمونهای بسیار موفق از
این شیوه، در پستی اختصاصی کتاب مهم و تأثیرگذار «دره تاریک» نوشته پیرس بندون را معرفی کردم
که به تحلیل حوادث و رویدادهای پیچیدهی میان جنگ اول و دوم جهانی در فاصلهی
سالهای 1930 تا 1940 میپردازد.
از دیگر مورخان بسیار موفق و بسیار پرفروش
این سبک میتوان به اورلاندو فایجیز، مورخ انگلیسی و متخصص در تاریخ روسیه، اشاره
کرد. از فایجیز تاکنون فقط یک اثر به فارسی ترجمه و منتشر شده است: «تراژدی
مردم» به ترجمهی احد علیقلیان در دو جلد، چاپشده از سوی نشر نی. این کتاب به
حوداث و رویدادهای انقلاب اکتبر روسیه میپردازد. کتاب دیگر پروفسور فایجیز، «رقص
ناتاشا» است که در سال 2007 و در 774 صفحه منتشر شد و تاریخ فرهنگی روسیه از
زمان پیوتر کبیر و تأسیس سنپترزبورگ تا حدود سه قرن بعد یعنی حوالی دهههای شصت و
هفتاد میلادی و دورهی برژنف را شامل میشود. این کتاب در هشت فصل تنظیم شده است و
به گزارش و تحلیل اهم مسائل فرهنگی روسیه از قبیل ادبیات، نقاشی، موسیقی، معماری،
هنرهای نمایشی و غیره میپردازد. تسلط بینظیر فایجیز بر زبان و تاریخ و ادبیات
روسیه از یکسو و سبک روایت متمایز کتاب، این اثر را به کتابی بسیار خوشخوان و موثق
در زمینه تاریخ فرهنگی روسیه در سه قرن اخیر آن تبدیل کرده است. این کتاب در سال
2007 در شمار آثار پرفروش قرار گرفت.
«رقص ناتاشا» هنوز به فارسی ترجمه
نشده است. آنچه در زیر میخوانید ترجمهی چند صفحهی آغازین از فصل اول کتاب است
با عنوان روسیهی اروپایی. این ترجمه را تقدیم میکنم به تمامی خوانندگان وبلاگ
دیلمییل.
« صبح مهآلود یکی از روزهای
بهار 1703، دوازده اسبسوار روس در جستجوی مکانی برای احداث قلعهی خود در برابر
سوئدیهایی که آن زمان با روسیه در جنگ بودند، دشتهای باتلاقی، لمیزرع و خالی از
سکنهای را میپیمودند که رودخانهی نِوا را به دریای بالتیک ملحق میکرد. سوئدیها
مالک این مردابها بودند ولی دیرزمانی بود آنها را به حال خود رها کرده بودند. با
این همه، تصویر این رود پهن و پرپیچ و خمی که بهسمت دریا جریان مییافت در نگاه
تزارِ روسیهی محصور در خشکیای که پیشاپیش پیشقراولانش تا بدینجا تاخته بود، ،
تصویری سرشار از امید و نوید بود. به ساحل دریا که رسیدند، تزار از اسبش پیاده شد،
با سرنیزهاش دو باریکه از تورب مرداب برید و به شکل صلیب روی زمینِ باتلاقی قرار
داد و گفت: «اینجا شهری بنا خواهد شد.»
برای احداث پایتختِ بزرگترین کشور اروپا،
شاید مکانی نامناسبتر از اینجا یافت نمیشد. شبکهای از جزایر کوچک که در دلتای
باتلاقی رود سر برآورده بودند مملو از درختان خودرو بودند. در بهار، مه غلیظ
برخاسته از ذوب برفها سراسر منطقه را در خود فرو میبرد و کثرتِ بادهایی که میوزید
غالباً موجب طغیان رودخانه میشد. اینجا به هیچ روی جای زندگی نبود، حتی معدود
ماهیگیرانی که در تابستان جرأت میکردند و برای صید ماهی به این مکان پا میگذاشتند
چندان نمیماندند. تنها سکنهی اینجا گرگها و خرسها بودند. هزارسال قبل، این
ناحیه زیر دریا قرار داشت. دریای بالتیک از طریق تنگهای در دریاچهی لادوگا جریان
مییافت و حوالی مکانی که امروزه بلندیهای پولکووو و پارگلووو دیده میشوند،
جزایری پراکنده به چشم میخورد. حتی در عهد کاترین کبیر، اواخر قرن هجدهم میلادی،
ساکنان محلی به تسارسکوی سیلو ـ جایی که کاترین قصر تابستانهاش را روی تپههای
پولکووو بنا نهاد ـ همچنان ساراسکو سیلو میگفتند. این نام از واژهی فنلاندی saari، به معنی جزیره، گرفته شده است.
سربازانِ پیوتر[1]
هنگامی که زمین را کندند در عمق یک متری به آب رسیدند. جزیرهی شمالی، جایی که
زمین اندکی مرتفعتر مینمود، تنها جای مناسبی بود که میشد پیهای محکمی در آن
بنا گذاشت. در طول چهار ماه کار شدید و جنونآمیز که در آن دستکم نیمی از کارگران
جان باختند، 20000 نیروی کار اجباری دژِ پیوتر و پل را ساختند، آنها با دست خالی
زمین را حفر میکردند، با دامنِ لباسشان خاک را میبردند و کُندههای درخت و قطعات
سنگ را یا روی زمین میکشیدند یا بر پشت خود حمل میکردند. میزان و ضرباهنگِ کارِ
ساختوساز حیرتانگیز بود. ظرف چند سال، مصب رودخانه را ساختوسازی پرجوشوخروش
فراگرفت. متعاقب پیروزیهای روسیه بر سوئد طی سال های 1709 و 1710 و تثبیت کنترل
روسیه بر ساحل، شهر روزبهروز چهرهی تازهتری به خود میگرفت. دویستوپنجاه
هزار سرف[2] و
سرباز از اقصی نقاطی همچون قزاقستان و سیبری بیستوچهار ساعت شبانهروز کار میکردند،
جنگلها را پاکسازی میکردند، کانال حفر میکردند، جاده میساختند و قصر بنا مینهادند.
نجارها و سنگتراشها (که طی فرمانی از کار در هرجای دیگری منع شده بودند) همچون
سیل به سوی پایتخت جدید سرازیر شدند. باربرها، یخشکنها، سورتمهرانها، قایقرانها
و کارگرها در پی فرصتهای کاری قدم به پایتخت جدید گذاشتند و در آلونکهای چوبی که
در هر جای خالی سر برآورده بودند شب را به روز میآوردند. ابتدا کار بدون ظرافت و
با هر ابزار ابتدایی ِ دردسترس انجام میشد. ارّه اندک و تبر فراوان بود. از تنهی
پوستنکندهی درختان گاریهای سادهای ساختند که چرخهای کوچک آن از کُندهی درخت
غان بود. نیاز به مصالح سنگی چندان بود که هر قایق یا وسیلهی نقلیهای که به شهر
میآمد موظف بود به میزان معینی سنگ نیز با خود به شهر بیاورد. از یک سو صناعات
جدیدی به شهر راه یافتند و کار تولید آجر، شیشه، میکا و بِرِزنت را بر عهده گرفتند
و از سوی دیگر کارگاههای کشتیسازی با انداختن سالانه میلیونها تنه و کُندهی
درخت به آب و تولید کشتیهای بادبانی و باری به منظور حمل سنگ به شهر، رفتوآمد
را در آبراهههای شهر دشوارتر میکردند.
سنپترزبورگ همچون شهرِ جادوییِ قصههای
پریان روسی با چنان سرعت حیرتانگیزی قد میکشید و هرچه در آن به چشم میخورد
چندان تازه و درخشان مینمود که دیری نپایید در هالهای از افسانه فرو رفت. زمانی
که پیوتر گفت: «اینجا شهری بنا خواهد شد»، کلماتش یادآور جملهای از کتاب مقدس بود
که در آن خداوند فرمان میدهد: «نور باشد.» در افسانهها آمده است زمانی که پیوتر
این جمله را به زبان آورد، عقابی که بر فراز سرش در پرواز بود، به زیر آمد و بر
طاق دو درخت غانی نشست که سر به هم ساییده بودند. مدیحهسرایان قرن هجدهم پیوتر را
تا سر حد خدایان بالا بردند: او را آمیزهای دانستند از تایتان، نپتون و مارس.
آنها «پیوترشهر» را با روم باستان مقایسه میکردند. پیوتر نیز با انتخاب لقب
«امپراتور» برای خود و حک تصویرش با زرهای بر تن و حلقهای از برگ گل بو بر سر،
روی سکهی روبل جدید، در رقابت با سزار، نسبتش را با روم باستان پیوند زد. ابیات
آغازین شعر حماسی اسبسوارِ مِفرغی (1833) اثر پوشکین، (که هر کودک
دبستانی روسی آن را از حفظ دارد) افسانهی خلق پترزبورگ طی مشیتی الهی را بهخوبی
نشان میدهد:
او ایستاد
بر کنار ساحل امواج وحشی
سرشار بود
از اندیشههای پرشکوه
و دوردستها را مینگریست.
به برکت سرودهی پوشکین، افسانهی این شهر
به ادبیات عامه راه یافت. شهری که نام قدیسِ حامیِ پیوتر را بر آن نهادند و به
دلیل تغییر سیاستهای کشور، تاکنون سه بار نامش را تغییر دادهاند، همچنان در
افواه ساکنان آن، پیوتر خوانده میشود.
مردم در خیالات خود، از همان آغاز، پیدایش
معجزهآسای شهر را از دل دریا به افسانهها پیوند زدند و جایگاهی اسطورهای به آن
بخشیدند. روسها میگویند پیوتر این شهر را نخست در آسمان ساخت سپس آن را همچون
ماکتی غولآسا بهسوی زمین فرود آورد. آنها تنها اینگونه میتوانستند پیدایش شهری
بر روی ماسه را برای خود قابل فهم سازند. تصویر پایتختی که در خاک ریشهای ندوانده
است اسطورهی پترزبورگ را شکل میدهد، اسطورهای که شدیداً الهامبخشِ ادبیات و
هنر روسیه بوده است. در اسطورهشناسیِ این شهر، پترزبورگ شهری غیرواقعی است،
قلمرویی ماوراءالطبیعی سرشار از خیالات و اوهام و ارواح، سلطنتی غیرزمینی که
براندازندهی شر و آورندهی خیر است. این شهر مأوای آدمهای تنها و جنزدهای است
که در داستانهای پترزبورگی (1833) اثر گوگول بهچشم میخورند و
خانهی خیالپردازان و قاتلانی همچون راسکلنیکوف در رمان جنایت و مکافات
(1866) اثر داستایفسکی. انگارهی سیلی ویرانگر مضمون ثابت قصههایی شد که دربارهی
نابودی نهایی شهر نوشته میشد، از اسبسوارِ مِفرغیِ پوشکین گرفته
تا پترزبورگِ بَیلی (14-1913). البته این پیشگویی روی در حقیقت
داشت، چون شهر را روی سطحِ زمین ساخته بودند. خروارها خروار روبل خرج شد تا
خیابانهای شهر چنان بالا بیایند که از دسترس آب خارج شوند. سیلهای مکرری که در
نخستین سالهای تأسیس شهر بهوقوع پیوست تعمیرات و مقاومسازیهای افزونتری را
ضروری کرد و موجب شد سطح خیابانها باز هم بالاتر بروند. سال 1754، هنگامی که کار
ساخت قصر زمستانهی کنونی، یعنی چهارمین قصر در این ناحیه، آغاز شد، زمینی که
شالودهی قصر را بر آن بنا نهادند سه متر از سطح پنجاهسال قبلِ آن بالاتر بود.
پترزبورگ، شهری که روی آب بنا شده بود و سنگهایش
را از دیگر نقاط وارد میکردند، نظم طبیعی را بر هم زده بود. گرانیت مشهوری را که
در ساخت سواحل رودخانهاش بهکار میرفت از فنلاند و از کارِلیا در شمال غرب روسیه
آورده بودند؛ سنگ مرمرِ قصرهایش را از ایتالیا و اورال و خاورمیانه؛ سنگهای گابرو
و پورفیری را از سوئد؛ سنگ دولریت و سنگ لوح از ایتالیا؛ کاشی از سرزمینهای سُفلی
و شهر لوبِگ. در این میان صرفاً سنگآهک داخل خاک روسیه استخراج و به شهر جدید حمل
میشد. تنها در ساخت اهرام مصر بود كه سنگ در حجمي بيشتر از اين جابجا شده بود.
سنگ گرانیت غولآسایی که فالکونه، مجسمهساز فرانسوی، برای پایهی مجسمهی سوار بر
اسبِ پیوتر کبیر بهکار برد به ارتفاع دوازده متر، محیط قریب به سی متر و وزن
حدود 660000 هزار کیلوگرم بود. هزار نفر در زمان بیش از هجده ماه توانستند این
سنگ عظیم را ابتدا با استفاده از تعدادی طناب و قرقره و بعد به کمک کشتیِ باریِ
مخصوصی که به همین منظور ساخته بودند، از محل کشف آن در ناحیهی بیدرختی از جنگل
تا مسافت سیزده کیلومتر در پایتخت حمل کنند. اسبسوارِ مِفرغی
پوشکین این بنای یادبود بیحرکت را به نماد سرنوشت روسیه تبدیل کرد. سیوشش ستون
گرانیتی عظیمی را که در ساخت کلیسای جامع سِنتآیزاک به کار رفته، نخست با استفاده
از پُتک و قلم از زمین جدا کردند و بعد با دست بیش از سی کیلومتر تا خلیج فنلاند
روی زمین کشاندند و از آنجا بار کشتیهای باری کردند و به سنپترزبورگ آوردند و در
آنجا با استفاده از جرثقیلهای چوبی غولپیکر آنها را برپا کردند. جابجایی سنگینترین
سنگها را به زمستان موکول میکردند چون برف کار کشاندن آنها را آسانتر میکرد،
البته در این صورت برای حمل دریایی آنها باید تا بهار صبر میکردند تا یخها ذوب و
حرکت کشتیها میسر شود. ولی حتی در آن هنگام نیز انجام چنین کاری مستلزم فعالیت
جمعیت چند هزار نفرهای از کارگران بود که با استفاده از سورتمههای دویستاسبه
کار حمل را انجام دهند.
شکلگیری پترزبورگ مانند دیگر شهرها نبود.
رشد و توسعهی آن هیچ توجیه بازرگانی و ژئوپلتیکی نداشت. این شهر را همچون اثری
هنری ساختند. مادام دو استال، نویسندهی فرانسوی، که در 1812 از این شهر بازدیدی
داشته، نوشته است: «در اینجا همهچیز برای حظّ بصر خلق شده است.» گاه چنین به نظر
میرسید که کل شهر همچون صحنهپردازی عظیمی است که در آن، ابنیه و مردم
صرفاً نقش وسایلِ صحنهی نمایش را ایفا میکنند. اروپاییانی که از پترزبورگ دیدن
میکردند و به معجون سبکهای مختلف معماری در شهرهای خود عادت داشتند، تحت
تأثیر زیبایی عجیب و غیرطبیعی همنشینی سبکهای مختلف معماری آن قرار میگرفتند و
آنها را با اجزایی از صحنهی نمایش قیاس میکردند. سفرنامهنویسی به نام مارکی دو
کوستین در دههی 1830 مینویسد: «در هر قدم، از ترکیب معماری و دکوراسیون صحنه به
حیرت میافتادم. پیوتر کبیر و اخلافش پایتختشان را به چشم صحنهی نمایش میدیدند.»
سنپترزبورگ به یک لحاظ صرفاً نمونهی عظیمتری بود از «روستاهای دکوری پوتِمکین»
که بعدها ساخته شدند: ساختمانهایی زیبا و باعظمت، ساختهشده از بریدههای مقوا،
که در طول ساحل رودخانهی دنیپر برپا میشدند تا کاترین کبیر را که سوار بر کشتی
از مقابل آنها میگذشت خوش آید.
تصویری که از پترزبورگ در اذهان وجود داشت
آمیزهای بود از عناصر طبیعیِ آب و سنگ و آسمان. بازتاب این تصویر را میتوان در
چشماندازهایی از شهر دید که در قرن هجدهم ترسیم شدهاند و به گونهایاند که
هماهنگی هنری این سه عنصر در آنها بهوضوح مشهود باشد. پیوتر که عشقی دیرینه به
دریا داشت شیفتهی حضور رود پهن و خروشان نوا و آسمان بیکران در نقاشیِ زمینهی
تابلویش بود. آمستردام (که یک بار از آن دیدن کرده بود) و ونیز (که آن را صرفاً از
کتابها و نقاشیها میشناخت) منبع نخستین الهامهایش بودند برای طرح کلی آبراهههایی
که در دو سمتش کاخ بنا شده است و ساحل رودخانهاش سنگچین شده است. با این همه،
پیوتر هر سبک معماری را نمیپسندید و صرفاً آنچه را دوست میداشت از پایتختهای
اروپا به عاریت میگرفت. سبک ساده و بیپیرایهی معماری باروک که در ساخت کلیساهای
پترزبورگ به کار رفته است و از رنگآمیزی شاد و روشن گنبدهای پیازشکلِ مسکو
کاملاً متمایزشان میکند، آمیزهای بود از سبک معماری کلیسای سِنتپُلِ لندن، سِنتپیترِ
رم و کلیساهای تکمنارِ ریگا که در لِتونی کنونی واقع است. پیوتر از سفرهایی که در
دههی 1690 به اروپا داشت معماران، مهندسان، صنعتگران، هنرمندان، طراحان مبلمان و
محوطهسازانی را با خود به روسیه آورد.*
در قرن هجدهم شمار کثیری از اسکاتلندیها، آلمانیها، فرانسویان و ایتالیاییها در
پترزبورگ مسکن گزیدند. در ساخت «بهشت» پیوتر از صرف هیچ هزینهای مضایقه نمیشد.
حتی در اوج جنگ روسیه با سوئد در دههی 1710، پیوتر پیوسته در جزئیات برنامههای
ساختوساز دخالت میکرد. برای اینکه باغهای تابستانه «بهتر از ورسای» شوند دستور
داد گلهای صدتومانی و درختان مرکبات از ایران، ماهیهای زینتی از خاورمیانه، و
حتی پرندگان نغمهخوان از هندوستان به پترزبورگ بیاورند، هرچند تنها شمار اندکی از
این پرندگان توانستند از سرما و یخبندان روسیه جان سالم به در برند. طی فرامینی که
پیوترصادر کرد تمامی کاخها، طبق طرحهای مقبول شخص وی، میبایست نما و سردری
یکدست داشته باشند، ردیف پشتبامها متحدالشکل باشند و در بالکنها و دیوارهایی
که «مشرف به ساحل سنگچینِ رودخانه» بود نردههای آهنی به کار ببرند. پیوتر برای
زیباسازی شهر حتی دستور داد کشتارگاه را به سبک پُرتزیینِ روکوکو بازسازی کنند.
کنت آلگاروتّی در میانهی قرن هجدهم نوشت:
«یک سبک معماری بیاصلونسب بر شهر حاکم است. این سبک، از معماری ایتالیا، فرانسه
و آلمان، هرکدام، چیزی را به سرقت برده است.» در قرن نوزدهم دیگر همگان پترزبورگ
را نسخهای تصنعی از سبک غرب میدانستند. آلکساندر هرتسن، نویسنده و فیلسوف قرن
نوزدهم، زمانی گفت پترزبورگ «با همهی شهرهای اروپا فرق دارد دقیقا به این دلیل که
شبیه همهی آنهاست». با این همه، بهرغم وامگیریهای آشکارش، این شهر شخصیت
متمایز خودش را داشت، شخصیتی که محصول فضای بازش در میانهی دریا و آسمان، عظمت
وسعتش، و وحدت و همنشینی سبکهای مختلف معماریای بود که به آن هماهنگی هنری
منحصربهفردی بخشیده بود. هنرمندی به نام آلکساندر بینوی، از اعضای پرنفوذ حلقهی
دیاگیلِف، که سخت
شیفتهی پترزبورگ قرن هجدهم بود، این تصویر هارمونیک شهر را در سال 1902 چنین بیان
کرده است: «اگر این شهر زیباست، زیباییاش مدیون
کلیّت آن است نه جزئیات.» شهرهای قدیمیتر اروپا که طی قرون و اعصار ساخته
شده بودند در بهترین حالت، مجموعهای بودند از ساختمانهای زیبا متعلق به سبکهای
معماری ادوار گوناگون، ولی پترزبورگ ظرف پنجاه سال و مبتنی بر اصول معینی تکمیل
شد. افزون بر این، در هیچ جای دیگر برای عملی ساختن چنین اصولی اینهمه فضا در
اختیار نبود. معماران در آمستردام و رم مجبور بودند به دلیل کمبود شدید فضا، در
هر شکاف و باریکهای ساختمانهایشان را بهزحمت جا بدهند. اما در پترزبورگ میتوانستند
آرمانهای کلاسیکشان را بسط دهند. خطکش و گونیا در طراحی این چشماندازهای روبهگسترش
نفس راحتی میکشیدند. چون آب همهجا در دسترس بود، معماران میتوانستند خانههای
اعیان و اشراف را کمارتفاع و وسیع بسازند تا با استفاده از بازتاب تصویرشان در آب
رودخانهها و آبراههها، قرینهوار بهنظر آیند.
جلوهی بصری چنین پدیدهای بیشک زیبا و باشکوه بود. آب، سَبُکیای را به سبک
سنگین باروک میافزود و ساختمانهایی را که در حاشیهی آن ساخته شده بودند تحرک میبخشید.
کاخ زمستانه نمونهای عالی است از این دست. بهرغم عظمت خارقالعادهاش (1050
اتاق، 1886 در، 1945 پنجره و 117 پلکان) چنین بهنظر میرسد که میان قسمت سنگچین
رودخانه شناور است؛ هنگامی که فراز و فرود ریتم ستونهای سفیدش به موازات سردر و
نمای آبیرنگش تصویر آب جاری رودخانهی نوا را منعکس میکنند، گویی کل کاخ به حرکت
درآمده است. . .»
[1] - در زبان فارسی پطر کبیر یا پتر کبیر رایج است، ولی تلفظ صحیح peter در زبان روسی پیوتر (با سکون تا) است.
از این رو، در این ترجمه پیوتر و یا پیوتر کبیر ضبط شده است. با این همه، نام شهر
منسوب به پیوتر کبیر، با همان ضبط رایج، یعنی پترزبورگ، در این ترجمه آمده است ـ
مترجم.
[2] - در روسیهی قدیم، سرفها، کارگران و دهقانانی بودند که خود فاقد
زمین و ملک بودند و روی زمینهای اربابی کار میکردند و هنگامی که مالک، آن قطعه
زمین را میفروخت، سرفها نیز عملاً با آن زمین فروخته میشدند و بیآنکه خود
بخواهند به مالک جدید منتقل میشدند. سرفها و خانودهی آنها در واقع جزو املاک و
دارایی ارباب بهشمار میرفتند و کودکانشان نیز سرف به دنیا میآمدند. نظام سرفداری
نهایتاً در سال 1861 منسوخ شد ـ مترجم.
*
مهمترین معماران پترزبورگ در عهد پیوتر کبیر عبارت بودند از: دومینیکو تِرتسینی
(از ایتالیا)، ژان لوبلون (از فرانسه) و گئورک ماتارنووی (از آلمان).