وضعيت جديد وبلاگ

با درود به خوانندگان و نويسندگان ديلمي يل

با گفتگوها و پيشنهادات مطرح شده از طرف دوستان و خوانندگان گرامي، تصميم گرفتم كه در حال و هواي وبلاگ تغييري داده و قديمي ترين وبلاگ گروهي و جاري ديلم ( ديلمي يل )‌ را با حال و هوايي دگر و با قلم هايي جديد و همچنين قالب و شكلي منحصر به فرد به دوستان تقديم نمايم كه در مرحله نخست از شما درخواست مي كنم هر پيشنهادي كه به نظر شما مي تواند در اين ارتباط راهگشا باشد را از ما دريغ نفرمائيد. موارد ذيل را مطرح مي كنم اميدوارم شما هم كمك كنيد:

* با يكي از مطرح ترين طراحان جهت طراحي قالب جديد قرارداد منعقد شده تا قالبي منحصر به فرد و متناسب با وبلاگ طراحي نمايد؛ اگر عكس يا ايده اي در اين باره داريد؛ دست شما را مي بوسيم.

* در صورت امكان نويسندگان بر اساس تعداد نوشته ها رديف مي شوند و بخشي نيز به عنوان نوشته هاي پر مخاطب اضافه مي شود.وبلاگها و سايت هاي پيوندي نيز بر اساس آخرين تاريخ به روزرساني مرتب مي گردند.

* توجه دوستان را به اين نكته جلب مي كنم كه وبلاگ يك سايت خبري نيست. برخي از خوانندگان انتظاراتي در حد يك سايت خبري از ما دارند؛ يعني خبر هاي به روز شهر را در وبلاگ جستجو مي كنند. به اطلاع مي رسانم كه اين وبلاگ دلنوشته ها و نظرات و ديدگاه هاي ديلمي ها را در بر دارد. خوانندگان جهت پيگيري اخبار شهر مي توانند به يكي از سايت هاي خبري مانند پايگاه خبري وزين شالو مراجعه كنند.

*همين جا و بدينوسيله از دوستان ذيل كه برخي از آن ها را حضوري هم دعوت كرده ام درخواست مي نمايم منت گذاشته و در كنار ما دلنوشته هاي خود را در وبلاگ ديلمي يل درج كنند. پيشاپيش از همه به خاطر ننوشتن پيشوندهاي اسامي، مانند حاجي و دكتر و مهندس و ... عذرخواهي مي كنم.

- علي خليجي

- ماشالله عباسيان

- عبدالله مرادي

- عباس اميد

- علي اصغر شريفي

-محمد پيرو

- كوروش خواجوي

-محمد راستي

-اسماعيل طاهري نيا

- داريوش سليمي




آزادی


بعد از جنگ،یکی از روزهای مرداد ماه بود که آزادگان به وطن بازگشتند.به یاد دارم که چه شور و شوقی کشور را فرا گرفته بود.بعد از آن همه غم و غصه و جنگ وچشم انتظاری، ناگهان در رحمت الهی به روی مردم ایران باز شده بود و خانواده ها می توانستند عزیزانشان را پس از سال ها دوری در آغوش بکشند. یاد آن روزها بخیر.

ما برای تعطیلات تابستان به بهبهان رفته بودیم.یکی از آزادگان همسایه ی یکی از اقوام بود.به زور از میان جمعیت راهی باز کردیم تا آن آزاده را ببینیم.چه قدر لاغر و تکیده بود .او به آرامی و بدون هیچ هیجانی روی دوش جمعیت تاب می خورد واین طرف و آن طرف می رفت ولی هنوز بهت روزهای اسارت در چشمانش دیده می شد.چه روزهای سختی را گذرانده بود.

یادم می آید یک روز مادرش گریان برای آشنای ما تعریف می کرد که پسرم همواره در یک گوشه ی اتاق کز می کند و وقتی از او می خواهیم که راحت باشد و پاهایش را دراز کند از این کار خودداری می کند.می گفت: برایمان تعریف کرده که در زندان دشمن فضای بسیار اندکی به هر اسیر اختصاص داده بودند و گاهی این فضا محدود به یک موزاییک می شد.و حالا او با آن که آزاده است ،اسیر عادت روزهای تلخ اسارت است.

ما به شهر خودمان آمدیم و غرق در روزمره گی خود، فراموش کردم از آشنایمان بپرسم که آیا آن آزاده ی رنجدیده توانست پاهای خود را کمی از گلیم موزاییک درازتر کند یا نه؟

اما هنوز که هنوز است وقتی برایم محدوده ای مشخص می کنند که نمی توانم پایم را از آن فراتر ببرم و یا از محدوده ای رها می شوم ،اما گیج و سرگشته از لحظه های طولانی محدویت، توان بهره بردن از آن رهایی را ندارم،به یاد او می افتم. هنوز هم وقتی که از تمام دنیای اختیارات آدمی، سهم من و تمام آن هایی که دوستشان دارم اندکی است از بسیار، به یاد او می افتم.

آرزو می کنم آن آزاده ی عزیز هر جا که هست تا به حال توانسته باشد پاهایش را کمی از مرز موزاییکی که دشمن برایش معین کرده بود فراتر ببرد و آرزو می کنم که هیچ انسانی، اسیر محدودیت های دست ساخته ی انسان های دیگر نگردد.

صدا و سيما و جلسه راي اعتماد 75 ميليوني

                                                   

در بستري كه رابطه بين ملت و حاكميت آرام و بدون تنش باشد، فرآيندهاي اعتماد سازي و احترام به اعتماد به صورت عيان و كاملا ملموس خود را نمايان مي كند. نمونه اين امر را مي توان در انتخابات اخير رياست جمهوري ديد و اوج آن لحظه اي بود كه مقام معظم رهبري از همه حتي مخالفان نظام خواستند كه براي مصالح كشورشان پاي صندوق هاي راي حاضر شوند و ملت هم حماسه آفريدند و در انتخاباتي آرام و بدون تنش، دولت تدبير و اميد را برگزيدند. پي آمد اين امر آرامشي بود كه باعث شد حاكميت و ملت، در بستر بوجود آمده در كنار هم قرار گيرند و به كمك صدا و سيما، جلسه بررسي وزرا پيشنهادي و راي اعتماد مجلس را 75 ميليوني برگزار كنند. در طي اين فرآيند، ميليون ها ايراني چشم به صفحه تلويزيون دوختند، اخبار حاشيه اي و مستندات مربوط به وزرا را پي گيري كردند، نظرات مخالف و موافق را شنيدند و ديدند و خود در اين وادي، مخالف و موافق شدند و در خانه و محله، لابي كردند و راي جمع كردند و راي زدند و در ضمن در اين اثنا، افزون بر وزراء پيشنهادي، ملت نمايندگان خود را نيز ديدند و بررسي كردند و چه بسا برخي از نمايندگان راي عدم اعتماد از موكلان خود گرفتند. اكنون اين كابينه با راي 75 ميليوني تشكيل مي شود و همه از هم اكنون مانند نمايندگان مجلس خود را ناظر دولت مي بينند و بديهي است كه در حافظه ملت، تمام وعده ها و گوشزدها نقش بسته است و همچنان كه نمايندگان مجلس در طي اين ايام تلاش كردند در محضر مردم پخته تر رفتار كنند، دولت نيز خود را زير ذره بين مي بيند و ملت هم خود را شريك بوجود آمدن اين شرايط مي داند و اينجاست كه بايد اين اتفاق فرخنده را ارج نهاده و تلاش كنيم تا بتوانيم آرامش بيشتري به كشور خود كه در منطقه اي بسيار متلاطم واقع شده است، هديه كنيم.

تیموتی دانر و چیستی زبان‌دانی

 

1- تیموتی دانر، نوجوان هفده‌ ساله آمریکایی، قادر است به 23 زبان صحبت کند. در ویدیویی که دانر در یوتیوب گذاشته است، و می‌توانید از اینجا آن را ببینید، به هرکدام از این زبان‌ها حدود یک‌ دقیقه‌ای صحبت می‌کند و از ویژگی‌های آن زبان، گویشوران آن و کشور یا کشورهایی که به آن زبان تکلم می‌کنند و احیاناً درباب سختی و یا آسانی یادگیری آن زبان، مختصراً توضیحاتی می‌دهد. توضیحات دانر به 22 زبان، زیرنویس انگلیسی دارند. در زیر، فهرست حیرت‌انگیز این زبان‌ها را می‌توانید ملاحظه می‌کنید (در مورد برخی زبان‌های کمتر‌شناخته‌شده داخل پرانتز توضیحاتی داده‌ام):

1- انگلیسی (زبان مادری)

2- فرانسوی

3- هوسا (از زبان‌های مهم آفریقای غربی که عمدتاً در شمال نیجریه، جنوب نیجر و همچنین در مناطقی از بنین، کامرون و غنا تکلم می‌شود.)

4- وولوف (از زبان‌های مهم شمال‌غرب آفریقا که عمدتاً در کشورهای سِنِگال و گامبیا تکلم می‌شود. این زبان همچنین در نواحی پراکنده‌ای از موریتانی، مالی و گینه نیز گویشورانی دارد.)

5- سواحیلی (از زبان‌های بسیار مهم در شرق آفریقا با بیشرین تعداد گویشور در بین زبان‌های آفریقایی. سواحیلی زبان ملی تانزانیا و کنیاست ولی به‌عنوان زبانی‌ بین‌المللی نیز در قاره‌ی آفریقا بکار می‌رود. علاوه بر دو کشور فوق، زبان سواحیلی در اوگاندا، رواندا، بروندی، نواحی شرقی جمهوری کنگو، جزایر زنگبار و کومور، نواحی جنوبی اتیوپی و سومالی، شمال موزامبیک و زامبیا و همچنین در سواحل شمال‌غرب ماداگاسکار تکلم می‌شود.)

6- آلمانی

7- روسی

8- ایتالیایی

9- ییدیش (زبان یهودیان اروپای شرقی و مرکزی. این زبان از همجوشی زبان‌های عبری، آلمانی، روسی، لهستانی و چند زبان دیگر پدید آمده است ولی عنصر زبانی غالب در آن، زبان آلمانی است. این زبان با عمری حدوداً هزارساله به خط عبری نوشته می‌شود. مهمترین نویسنده‌ی این زبان، آیزیک بوشویک سینگر است که شهرتی جهانی دارد.)

10- ترکی

11- مالایی (زبان مردم مالزی، اندونزی و سنگاپور)

12- فارسی

13- عربی

14- هندی

15- چینی

16- هلندی

17- اردو

18- پشتو

19- كرواتي

20- اسپانيولي

21- خوسا (از زبان‌هاي آفريقاي جنوبي وابسته به خانواده‌ي زباني بانتو)

22- عبري

23- اوجيب‌وا (يكي از زبانهاي سرخپوستان آمريكاي شمالي)

     آشنایی دانر به این زبان‌ها شدت و ضعف دارد. مثلاً فرانسوی را خیلی خوب و روان و تقریباً بی‌لهجه صحبت می‌کند ولی فارسی را – که به‌نوعی آن را زبان محبوب خود می‌داند - نه. با این همه، صرف رسیدن به چنین سطحی که بتوان به 22 زبان (دست کم در مورد مسایل عمومی) ادای مقصود کرد، کاری است کارستان و البته بسیار دشوار. خصوصاً در مورد زبان‌هایی که از لحاظ خانواده‌ی زبانی، از انگلیسی که زبان مادری دانر است، دورند، مانند: زبان‌های آفریقایی، چینی و ترکی. این نشان می‌دهد که دانر برای رسیدن به چنین سطحی از آشنایی چه ساعت‌ها وقت صرف کرده و چقدر به برنامه‌های صوتی و تصویری به این زبان‌ها گوش داده است و احیاناً با گویشوران این زبان‌ها گفتگو کرده است. آنچنان كه خود مي‌گويد مطالعه‌ي هر زباني را با مطالعه‌ي عميق دستورزبان آن زبان آغاز مي‌كند و بعد از آن به ديگر ابعاد زبان مي‌پردازد.

     علاوه بر صرف وقت و انرژی فراوان، دانر بی‌تردید استعدادی خارق‌العاده در یادگیری زبان دارد و می‌شود گفت برخوردار از نوعی نبوغ زبانی است. این درست است که همه‌ی افراد می‌توانند علاوه بر زبان مادری خود زبان دیگری را هم بیاموزند، ولی استعداد همگان در یادگیری زبان مثل هم نیست و شدت و ضعف دارد. ممکن است کسی چندسال وقت صرف کند تا صرفاً انگلیسی را بیاموزد در حالی که کسی دیگر همچون دانر در این مدت بیش از 10 زبان بیاموزد. این‌که چرا چنین است هنوز به‌درستی شناخته‌شده نیست. احتمالاً زیربناهای زیستی و ژنتیکی در این امر نقش مهمی دارند.

2-  مطلب دیگر به چیستی زبان‌دانی برمیگردد. وقتی می‌گوییم فلان زبان را می‌دانیم، یعنی دقیقاً و مشخصاً چه چیز یا چیزهایی را می‌دانیم؟ منظورم این است که متعلق فعل دانستن در جمله‌ی قبل چیست؟ این مطلب حتی شامل زبان مادری هم می‌شود. مثلاً این که بگوییم ما فارسی را بلدیم و یا می‌دانیم یعنی چه چیزی را بلدیم یا می‌دانیم؟ پاسخی که معمولاً و فوراً به این سوال داده می‌شود این است که آن فرد تعدادی واژگان و تعدادی ساختار پایه و ضروری از آن زبان را می‌داند. این پاسخ ممکن است خیلی‌ها را قانع کند و از پیگیری بیشتر بازشان دارد. ولی اگر کمی دقت کنیم و آن پاسخ را به اجزای سازنده‌اش تجزیه کنیم می‌بینم که قضیه به این سادگی‌ها نیست. در این پاسخ چندین کلمه وجود دارد که مبهم‌اند و نیازمند توضیح.

1-     تعداد

2-     واژگان

3-     ساختار

4-     پایه و ضروری

      این تعداد چندتاست؟! مثلاً 1000 کلمه؟ 2000 کلمه؟ 3000 کلمه؟... چندتا؟ 10 ساختار؟ 20 ساختار؟ 30 ساختار؟! ...

     و اصولاً این تعداد چگونه مشخص می‌شود؟ مثلاً اگر گفته شود برای دانستن یک زبان، باید 1000 کلمه را دانست و من 999 کلمه از آن کلمات را بلد بودم، دیگر آن زبان را دست کم از جهت واژگانی بلد نیستم؟! در مورد ساختارها هم این مشکل وجود دارد. این ساختارها چگونه مشخص می‌شوند؟

     منظور از واژگان چیست؟ کدام واژه‌های زبان مورد نظر است؟ آیا اسامی خاص هم مورد نظر است؟ مثلاً مشروطه، ناصرالدین‌شاه، برج میلاد، میدان آزادی، بیهقی و ... . اگر من یکی یا چندتا از این اسامی خاص را ندانستم به این معنی است که من زبان فارسی را بلد نیستم؟! اسامی خاص که عملاً نامحدودند. اگر قرار باشد برای دانستن فارسی اسامی خاص را بلد باشم باید همه‌ی آنها را بلد باشم؟! خیلی‌ها فارسی صحبت می‌کنند بی‌آنکه یکبار هم در عمرشان کلمه‌ی مشروطه را بکار برده باشند و یا اساساً معنی آن را دانسته باشند و ما هم در فارسی‌دانی‌شان شکی نداریم. اگر قرار باشد برخی از آنها را بدانیم، آن برخی کدامها هستند؟ چگونه تعیین می‌شوند؟! در مورد واژگان عام نیز مسئله آسان نیست. من اگر نفهمم که گل شقایق چیست و یا درخت چنار اساسا چه شکلی است به فارسی‌دانی من آسیب می‌رسد؟! آیا همه‌ی افعال فارسی را باید بلد باشم؟! اگر نه، آن تعداد خاص چگونه تعیین می‌شوند؟

     کدام ساختارها هستند که دانستن‌شان و یا ندانستن‌شان مرز فارسی‌دانی و یا فارسی‌ندانی را مشخص می‌کنند؟ این ساختارها چگونه مشخص می‌شوند؟ چه تعداد هستند؟ اساساً تعیین‌کردنی هستند؟! اگر فردی به جای این که بگوید «من رفتم»، بگوید «من رفت!»، فارسی بلد نیست؟ ولی ما که می‌فهمیم منظور او چیست و چه می‌خواهد بگوید، پس چرا می‌گوییم او فارسی بلد نیست؟! اگر در پاسخ گفته شود که فارسی را «تاحدی» می‌داند و فارسی‌اش «هنوز کامل نیست»، برای رهایی از شر این سوالات خود را تا حدی فریب داده‌ایم. چون زمانی که می‌گوییم «تاحدی» و یا «هنوز کامل نیست»، تلویحاً قبول داریم که آن فرد فارسی را می‌داند هرچند تاحدی، هرچند ناکامل. سوال هم این بود که آن معیارها و سنجه‌ها که مشخص می‌کنند کسی فارسی را می‌داند یا نمی‌داند و یا تاحدی می‌داند چیست؟ به بیان دیگر با پاسخ فوق، مسئله را صرفاً دور زده‌ایم نه این که به آن جواب داده‌ایم!

     منظور از پایه و ضروری چیست؟ این تعداد مشخص از واژگان و یا ساختارها که با عنوان «پایه و ضروری» مشخص‌شان می‌کنیم چگونه تعیین می‌شوند؟ ضروری برای چه؟ برای ارتباط با گویشوران آن زبان؟ با 100 کلمه و چند ساختار محدود از یک زبان و البته با کلی ادا و اطوار می‌توان با گویشوران هر زبانی ارتباط برقرار کرد. منظور از محدود یعنی چه؟ اگر منظور از ارتباط، ارتباط در چنین سطح نازلی نیست پس چه سطحی مورد نظر است؟ منظور از نازل یعنی چه؟! آن سطح مطلوب چگونه تعیین می‌شود؟ منظور از مطلوب چیست؟!

     مثلاً تیموتی دانر هم در این ویدیو چندجمله‌ای به فارسی صحبت می‌کند، آیا او فارسی بلد است؟ همانگونه بلد است که من و شما بلدیم؟ اگر نه، این مرز چگونه ترسیم می‌شود؟ از کجا به بعد را او نمی‌داند ولی من و شما بلدیم؟ این «کجا»، اساساً تعیین‌کننده‌ی چه چیزی است؟

     در تببین چیستی زبان‌دانی میان زبان‌شناسان اتفاق نظر – دست کم به طور کامل - وجود ندارد، و این پرسش که زبان‌دانی اساساً چیست از سوال‌های دشوار در حوزه‌ی زبان شناسی محسوب می‌شود. شاید شما بتوانید به پاسخ قاطعی برای این پرسش دست یابید!

صنعت

جناب آقاي محمود روشن نويسنده ارجمند پايگاه خبري وزين شالو در مطلبي تحت عنوان صنعت بوشهر در خدمت غیربومی ها با استناد به آمار منتشره كشوري به پائين بودن سهم شاغلين صنعت در استان اشاره و چرائي اين امر را جويا شده اند. با توجه به اشتغال اينجانب در صنعت و آشنائي مختصري كه با اين موضوع دارم مطالبي خلاصه و تيتروار در ارتباط با چرائي و چگونگي در ذيل مي آورم شايد كه به كار آيد.

1- اشتغال در بخش صنعت با توجه به سختي و زمختي كار، نياز به تلاش و پيگيري و تداوم در كار بوي‍ژه در آغاز دارد و با توجه به عوامل محيطي و ژنتيك مردمان منطقه ما و همچنين فرصت هاي شغلي راحت تر و سريع الحصول موجود در استان؛ انگيزه اي براي پايمردي در راه اندازي يا فراگيري صنعتي بوجود نيامده و صنعت استان در دست غير بومي ها مي ماند.

2- در راستاي مطلب بند بالا؛ گفتني است كه خود بارها زمينه اشتغال جوانان همشهري در صنايع نفت و پتروشيمي را فراهم نموده ام ولي با شروع به كار آن ها و آگاهي از حقوق و مزاياي شغلي خود، سريع استعفا داده و به ديلم برگشته اند و هنگامي كه چرائي آن را جويا شدم با لبخند گفتند كه اين حقوق و دستمزد ماهانه؛ معادل جابجايي دو بشكه گازوئيل در روز است.

3- هنگامي كه مي توان با سرمايه اندكي كاري خدماتي و تجاري انجام داد و به بازگشت سرمايه زود هنگام خود اميدوار بود و با خريد و فروش سوخت يا جابجايي اجناس از بندري به بندر ديگر يك شبه به درآمد مورد نظر دست يافت؛ به نظر شما جاذبه اي براي انجام كار صنعتي و خون دل خوردن و ذره ذره به امكانات كار وكارگاه افزودن و سر و كار داشتن با اداره كار و تامين اجتماعي و ماليات و ارزش افزوده و جريمه هاي گوناگون آن ها باقي مي ماند.

4- هنگامي كه در منطقه اي درآمد هاي بدون سختي بالا مي رود، به دنبال آن درخواست خدمات نيز افزايش مي يابد و پي آمد آن رواج كارهاي خدماتي مانند بنگاه هاي املاك و خريد و فروش هاي پي در پي املاك و منقولات و سفته بازي است. به وضعيت خريد و فروش املاك و قيمت هاي آنها در ديلم به عنوان نمونه نگاهي دوباره بيندازيد.

5- فضاي كلي كسب و كار كشور نيز متمايل به خدمات و دلالي است. قوانين و دستورالعمل هاي صادره نيز بيشتر در جهت تقويت اين بخش از اقتصاد است. به عنوان مثال به ماليات بر ارزش افزوده بنگريد، بخش خدماتي و به نظر من دلالي، به راحتي از اجراي آن سر باز مي زند و بخش صنعت بايد بدون چون و چرا آن را اجرا نمايد و در صورت كوچكترين ايراد در اجراي آن؛ جريمه هاي كمر شكن بپردازد ولي از آن سو اعتصاب طلافروشان را كه به ياد داريد، به راحتي اجراي قانون براي آن ها متوقف مي شود.

6-...

حال با توجه با مطالب فوق؛ شما كدام يك از بخش هاي اقتصادي را براي فعاليت خود انتخاب مي كنيد؟

رقص ناتاشا

                                                           اورلاندو فایجیز

تاریخ‌هایی که معمولاً در ایران نوشته می‌شوند عمدتاً تاریخ‌هایی سیاسی‌اند، از قبیل فراز و فرود حکومت‌ها و دولت‌ها، صعود و سقوط پادشاهان و وزرا، کشورگشایی‌ها و معاهدات، مبارات سیاسی و .. . این تاریخ لازم است ولی کافی نیست. در کنار تاریخ سیاسی، جای خالی و یا کمبود شدید تاریخ‌های اجتماعی و فرهنگی به‌شدت احساس می‌شود. این‌که – فی‌المثل – مردم در دوره‌ی سلجوقیان چگونه زندگی می‌کرده‌اند؟ شیوه‌های عمده‌ی معیشت و ارتزاق عامه‌ی مردم چگونه بوده است؟ تربیت بچه‌ها و سوادآموزی آنها به چه شکلی انجام می‌شده است؟ طبقات اجتماعی چه صورت و سانی داشته‌اند؟ مهمترین آسیب‌های اجتماعی آن دوره چه بوده است؟ تفریحات مردم کدام‌ها بوده‌اند؟ ادبیات و هنر چه نقشی در زندگی مردم ایفا می‌کرده است؟ موسیقی چه جایگاهی در بین مردم داشته است؟ و ده‌ها و بلکه صدها سوال از این دست در تاریخ اجتماعی و فرهنگی پاسخ داده می‌شوند.

     در کنار ضرورت پرداختن به تاریخ اجتماعی و فرهنگی، شیوه‌ی روایت تاریخ نیز بسیار مهم است. اگر در روایت رویدادهای تاریخی به گزارش خشک و تحلیل صرف بسنده کنیم مخاطبان خود را در حدود افرادی خاص فرومی‌کاهیم و بخش اعظم مخاطبان بالقوه را از دست می‌دهیم. اتفاقی که اکنون در ایران افتاده است و نتیجه‌ی آن، جهل بخش اعظم و بلکه قریب به اتفاق جامعه در دانستن حقایق تاریخی و نهایتاً نرسیدن به قدرتی نسبی در ارزیابی وقایع تاریخی است. پیامد چنین امری نیز، هم ضعف شدید حافظه‌ی تاریخی خواهد بود و هم عدم تشخیص نسبی و گاه مطلق تاریخ سره از تاریخ ناسره.

      یکی از علل مهم رویگردانی مردم خصوصاً جوانان از تاریخ چه در دوران مدرسه و چه در دوران دانشگاه، روایت خشک، عبوس و عمدتاً سیاسی تاریخ است. این مشکل مختص ایران نبوده و نیست. ولی مورخان – به‌عنوان کارشناسان اصلی رفع این مشکل ـ  در کشورهای پیشرفته، به تمهید نسبتاً جدیدی روی آورده‌اند: روایت تاریخ به شیوه‌ای نیمه‌داستانی. منظور از روایت نیمه‌داستانی این نیست که تاریخ فدای شکل روایت شود و عناصری غیر تاریخی وارد روایت شوند. منظور این است که بدون آسیب‌رساندن به حقایق تاریخی ـ چه در جهت حذف، چه در جهت افزایش و چه در جهت تغییر ـ با استفاده از شگردهای روایت داستانی و ابزارهای ادبی، تاریخ گزارش و تحلیل شود. این کاری است بسیار دشوار و البته بسیار سودمند. کار مورخ در این میان بی‌شباهت به راه‌رفتن روی لبه تیغ نیست. اگر اندکی اشتباه کند ممکن به یک طرف که روایت خشک و صرف تاریخ است بیفتد و یا امکان دارد به سمت دیگر که کاهش و افزایش و تغییر در حقایق تاریخی به سود شیوه‌ی بیان است بیفتد. مورخانی که به چنین قابلیتی دست یافته‌اند از یک سو تسلط فوق‌العاده‌ای به منابع تاریخی و تحلیل تاریخی دارند و از سوی دیگر دارای قلمی توانا و منعطف و آشنا به شیوه‌های روایت داستانی هستند. در ایران شاید و تاحدی بتوان ـ به‌رغم اشکالات و ایراداتی چند ـ استاد دکتر ابراهیم باستانی پاریزی را از این دست مورخان به شمار آورد. آنچه آثار پاریزی را از یک جهت دیگر هم متمایز می‌سازد پرداختن به تاریخ فرهنگی و اجتماعی در کنار تاریخ سیاسی است، یعنی همان جنبه‌ای که در ابتدای این مطلب اشاره‌ای به آن داشتم. ولی جالب است که همین شیوه‌ی روایت تاریخ دکتر پاریزی نیز موجبات خشم مورخان خشک‌نویس را فراهم آورده است!

     قبلاً و به عنوان نمونه‌ای بسیار موفق از این شیوه، در پستی اختصاصی کتاب مهم و تأثیرگذار «دره تاریک» نوشته پیرس بندون را معرفی کردم که به تحلیل حوادث و رویدادهای پیچیده‌ی میان جنگ اول و دوم جهانی در فاصله‌ی سالهای 1930 تا 1940 می‌پردازد.

     از دیگر مورخان بسیار موفق و بسیار پرفروش این سبک می‌توان به اورلاندو فایجیز، مورخ انگلیسی و متخصص در تاریخ روسیه، اشاره کرد. از فایجیز تاکنون فقط یک اثر به فارسی ترجمه و منتشر شده است: «تراژدی مردم» به ترجمه‌ی احد علیقلیان در دو جلد، چاپ‌شده از سوی نشر نی. این کتاب به حوداث و رویدادهای انقلاب اکتبر روسیه می‌پردازد. کتاب دیگر پروفسور فایجیز، «رقص ناتاشا» است که در سال 2007 و در 774 صفحه منتشر شد و تاریخ فرهنگی روسیه از زمان پیوتر کبیر و تأسیس سن‌پترزبورگ تا حدود سه قرن بعد یعنی حوالی دهه‌های شصت و هفتاد میلادی و دوره‌ی برژنف را شامل می‌شود. این کتاب در هشت فصل تنظیم شده است و به گزارش و تحلیل اهم مسائل فرهنگی روسیه از قبیل ادبیات، نقاشی، موسیقی، معماری، هنرهای نمایشی و غیره می‌پردازد. تسلط بی‌نظیر فایجیز بر زبان و تاریخ و ادبیات روسیه از یکسو و سبک روایت متمایز کتاب، این اثر را به کتابی بسیار خوشخوان و موثق در زمینه تاریخ فرهنگی روسیه در سه قرن اخیر آن تبدیل کرده‌ است. این کتاب در سال 2007 در شمار آثار پرفروش قرار گرفت.

    «رقص ناتاشا» هنوز به فارسی ترجمه نشده است. آن‌چه در زیر می‌خوانید ترجمه‌ی چند صفحه‌ی آغازین از فصل اول کتاب است با عنوان روسیه‌ی اروپایی. این ترجمه را تقدیم می‌کنم به تمامی خوانندگان وبلاگ دیلمی‌یل.

« صبح مه‌آلود یکی از روزهای بهار 1703، دوازده اسب‌سوار روس در جستجوی مکانی برای احداث قلعه‌ی خود در برابر سوئدی‌هایی که آن زمان با روسیه در جنگ بودند، دشت‌های باتلاقی، لم‌یزرع و خالی از سکنه‌ای را می‌پیمودند که رودخانه‌ی نِوا را به دریای بالتیک ملحق می‌کرد. سوئدی‌ها مالک این مرداب‌ها بودند ولی دیرزمانی بود آنها را به حال خود رها کرده بودند. با این همه، تصویر این رود پهن و پرپیچ و خمی که به‌‌سمت دریا جریان می‌یافت در نگاه تزارِ روسیه‌ی محصور در خشکی‌ای که پیشاپیش پیش‌قراولانش تا بدینجا تاخته بود، ، تصویری سرشار از امید و نوید بود. به ساحل دریا که رسیدند، تزار از اسبش پیاده شد، با سرنیزه‌اش دو باریکه از تورب مرداب برید و به شکل صلیب روی زمینِ باتلاقی قرار داد و گفت: «اینجا شهری بنا خواهد شد.»

     برای احداث پایتختِ بزرگ‌ترین کشور اروپا، شاید مکانی نامناسب‌تر از اینجا یافت نمی‌شد. شبکه‌ای از جزایر کوچک که در دلتای باتلاقی رود‌ سر برآورده بودند مملو از درختان خودرو بودند. در بهار، مه غلیظ برخاسته از ذوب برف‌ها سراسر منطقه را در خود فرو می‌برد و کثرتِ بادهایی که می‌وزید غالباً موجب طغیان رودخانه می‌شد. اینجا به ‌هیچ ‌روی جای زندگی نبود، حتی معدود ماهیگیرانی که در تابستان جرأت می‌کردند و برای صید ماهی به این مکان پا می‌گذاشتند چندان نمی‌ماندند. تنها سکنه‌ی اینجا گرگ‌ها و خرس‌ها بودند. هزارسال قبل، این ناحیه زیر دریا قرار داشت. دریای بالتیک از طریق تنگه‌ای در دریاچه‌ی لادوگا جریان می‌یافت و حوالی مکانی که امروزه بلندی‌های پولکووو و پارگلووو دیده ‌می‌شوند، جزایری پراکنده به چشم می‌خورد. حتی در عهد کاترین کبیر، اواخر قرن هجدهم میلادی، ساکنان محلی به تسارسکوی سیلو ـ جایی که کاترین قصر تابستانه‌اش را روی تپه‌های پولکووو بنا نهاد ـ همچنان ساراسکو سیلو می‌گفتند. این نام از واژه‌ی فنلاندی saari، به معنی جزیره، گرفته شده است.

     سربازانِ پیوتر[1] هنگامی که زمین را کندند در عمق یک متری به آب رسیدند. جزیره‌ی شمالی، جایی که زمین اندکی مرتفع‌تر می‌نمود، تنها جای مناسبی بود که می‌شد پی‌های محکمی در آن بنا گذاشت. در طول چهار ماه کار شدید و جنون‌آمیز که در آن دست‌کم نیمی از کارگران جان باختند، 20000 نیروی کار اجباری دژِ پیوتر و پل را ساختند، آنها با دست خالی زمین را حفر می‌کردند، با دامنِ لباسشان خاک را می‌بردند و کُنده‌های درخت و قطعات سنگ را یا روی زمین می‌کشیدند یا بر پشت خود حمل می‌کردند. میزان و ضرباهنگِ کارِ ساخت‌و‌ساز حیرت‌انگیز بود. ظرف چند سال، مصب رودخانه را ساخت‌و‌سازی پرجوش‌و‌خروش فراگرفت. متعاقب پیروزی‌های روسیه بر سوئد طی سال های 1709 و 1710 و تثبیت کنترل روسیه بر ساحل، شهر روز‌به‌روز چهره‌ی تازه‌تری به خود می‌گرفت. دویست‌و‌پنجاه هزار سرف[2] و سرباز از اقصی نقاطی همچون قزاقستان و سیبری بیست‌و‌چهار ساعت شبانه‌روز کار ‌می‌کردند، جنگل‌ها را پاک‌سازی می‌کردند، کانال حفر می‌کردند، جاده‌ ‌می‌ساختند و قصر بنا ‌می‌نهادند. نجار‌ها و سنگ‌تراش‌ها (که طی فرمانی از کار در هرجای دیگری منع شده بودند) همچون سیل به سوی پایتخت جدید سرازیر شدند. باربرها، یخ‌شکن‌ها، سورتمه‌ران‌ها، قایق‌ران‌ها و کارگرها در پی فرصت‌های کاری قدم به پایتخت جدید گذاشتند و در آلونک‌های چوبی که در هر جای خالی سر برآورده بودند شب را به روز می‌‌آوردند. ابتدا کار بدون ظرافت و با هر ابزار ابتدایی ِ در‌دسترس انجام می‌شد. ارّه اندک و تبر فراوان بود. از تنه‌ی ‌پوست‌نکنده‌ی درختان گاری‌های ساده‌ای ساختند که چرخ‌های کوچک آن از کُنده‌ی درخت غان بود. نیاز به مصالح سنگی چندان بود که هر قایق یا وسیله‌ی نقلیه‌ای که به شهر می‌آمد موظف بود به میزان معینی سنگ نیز با خود به شهر بیاورد. از یک ‌سو صناعات جدیدی به شهر راه یافتند و کار تولید آجر، شیشه، میکا و بِرِزنت را بر عهده گرفتند و از سوی دیگر کارگاه‌های کشتی‌سازی با انداختن سالانه میلیون‌ها تنه و کُنده‌ی درخت به آب و تولید کشتی‌های بادبانی و باری به منظور حمل سنگ به شهر، رفت‌و‌آمد را در آبراهه‌های شهر دشوارتر می‌کردند.

     سن‌پترزبورگ همچون شهرِ جادوییِ قصه‌های پریان روسی با چنان سرعت حیرت‌انگیزی قد می‌کشید و هرچه در آن به چشم می‌خورد چندان تازه و درخشان می‌نمود که دیری نپایید در هاله‌ای از افسانه فرو رفت. زمانی که پیوتر گفت: «اینجا شهری بنا خواهد شد»، کلماتش یادآور جمله‌ای از کتاب مقدس بود که در آن خداوند فرمان می‌دهد: «نور باشد.» در افسانه‌ها آمده است زمانی که پیوتر این جمله را به زبان آورد، عقابی که بر فراز سرش در پرواز بود، به زیر آمد و بر طاق دو درخت غانی نشست که سر به هم ساییده بودند. مدیحه‌سرایان قرن هجدهم پیوتر را تا سر حد خدایان بالا بردند: او را آمیزه‌‌ای دانستند از تایتان، نپتون و مارس. آنها «پیوترشهر» را با روم باستان مقایسه می‌کردند. پیوتر نیز با انتخاب لقب «امپراتور» برای خود و حک تصویرش با زره‌ای بر تن و حلقه‌ای از برگ گل بو بر سر، روی سکه‌‌ی روبل جدید، در رقابت با سزار، نسبتش را با روم باستان پیوند زد. ابیات آغازین شعر حماسی اسب‌سوارِ مِفرغی (1833) اثر پوشکین، (که هر کودک دبستانی روسی آن را از حفظ دارد) افسانه‌ی خلق پترزبورگ طی مشیتی الهی را به‌خوبی نشان می‌دهد:

او ایستاد

بر کنار ساحل امواج وحشی

سرشار بود

از اندیشه‌های پرشکوه

و دوردست‌ها را می‌نگریست.

     به برکت سروده‌ی پوشکین، افسانه‌ی این شهر به ادبیات عامه راه یافت. شهری که نام قدیسِ حامیِ پیوتر را بر آن نهادند و به دلیل تغییر سیاست‌های کشور، تاکنون سه ‌بار نامش را تغییر داده‌اند، همچنان در افواه ساکنان آن،  پیوتر خوانده می‌شود.

     مردم در خیالات خود، از همان آغاز، پیدایش معجزه‌آسای شهر را از دل دریا به افسانه‌ها پیوند زدند و جایگاهی اسطوره‌ای به آن بخشیدند. روس‌ها می‌گویند پیوتر این شهر را نخست در آسمان ساخت سپس آن را همچون ماکتی غول‌آسا به‌سوی زمین فرود آورد. آنها تنها این‌گونه می‌توانستند پیدایش شهری بر روی ماسه را برای خود قابل فهم سازند. تصویر پایتختی که در خاک ریشه‌ای ندوانده است اسطوره‌ی پترزبورگ را شکل می‌دهد، اسطوره‌ای که شدیداً الهام‌بخشِ ادبیات و هنر روسیه بوده است. در اسطوره‌شناسیِ این شهر، پترزبورگ شهری غیر‌واقعی است، قلمرویی ماوراءالطبیعی سرشار از خیالات و اوهام و ارواح، سلطنتی غیر‌زمینی که براندازنده‌ی شر و آورنده‌ی خیر است. این شهر مأوای آدم‌های تنها و جن‌زده‌ای است که در داستان‌های پترزبورگی (1833) اثر گوگول به‌چشم می‌خورند و خانه‌ی خیال‌پردازان و قاتلانی همچون راسکلنیکوف در رمان جنایت و مکافات (1866) اثر داستایفسکی. انگاره‌‌ی سیلی ویرانگر مضمون ثابت قصه‌هایی شد که درباره‌ی نابودی نهایی شهر نوشته می‌شد، از اسب‌سوارِ مِفرغیِ پوشکین گرفته تا پترزبورگِ بَیلی (14-1913). البته این پیشگویی روی در حقیقت داشت، چون شهر را روی ‌سطحِ زمین ساخته بودند. خروارها خروار روبل خرج شد تا خیابان‌های شهر چنان بالا بیایند که از دسترس آب خارج شوند. سیل‌های مکرری که در نخستین سال‌های تأسیس شهر به‌وقوع پیوست تعمیرات و مقاوم‌سازی‌های افزون‌تری را ضروری کرد و موجب شد سطح خیابان‌ها باز هم بالاتر بروند. سال 1754، هنگامی که کار ساخت قصر زمستانه‌ی کنونی، یعنی چهارمین قصر در این ناحیه، آغاز شد، زمینی که شالوده‌ی قصر را بر آن بنا نهادند سه ‌متر از سطح پنجاه‌سال قبلِ آن بالاتر بود.

     پترزبورگ، شهری که روی آب بنا شده بود و سنگ‌هایش را از دیگر نقاط وارد می‌کردند، نظم طبیعی را بر هم زده بود. گرانیت مشهوری را که در ساخت سواحل رودخانه‌اش به‌کار می‌رفت از فنلاند و از کارِلیا در شمال غرب روسیه آورده بودند؛ سنگ مرمرِ قصرهایش را از ایتالیا و اورال و خاورمیانه؛ سنگ‌های گابرو و پورفیری را از سوئد؛ سنگ دولریت و سنگ لوح از ایتالیا؛ کاشی از سرزمین‌های سُفلی و شهر لوبِگ. در این میان صرفاً سنگ‌آهک داخل خاک روسیه استخراج و به شهر جدید حمل می‌شد. تنها در ساخت اهرام مصر بود كه سنگ در حجمي بيشتر از اين جابجا شده بود. سنگ گرانیت غول‌آسایی که فالکونه، مجسمه‌ساز فرانسوی، برای پایه‌ی مجسمه‌ی سوار بر اسبِ پیوتر کبیر به‌کار برد به ارتفاع دوازده‌ متر، محیط قریب به سی‌ متر و وزن حدود 660000 هزار کیلوگرم بود. هزار نفر در زمان بیش از هجده ‌ماه توانستند این سنگ عظیم را ابتدا با استفاده از تعدادی طناب و قرقره و بعد به ‌کمک کشتیِ باریِ مخصوصی که به همین منظور ساخته بودند، از محل کشف آن در ناحیه‌ی بی‌درختی از جنگل تا مسافت سیزده کیلومتر در پایتخت حمل کنند. اسب‌سوارِ مِفرغی پوشکین این بنای یادبود بی‌حرکت را به نماد سرنوشت روسیه تبدیل کرد. سی‌وشش ستون گرانیتی عظیمی را که در ساخت کلیسای جامع سِنت‌آیزاک به کار رفته، نخست با استفاده از پُتک و قلم از زمین جدا کردند و بعد با دست بیش از سی‌ کیلومتر تا خلیج فنلاند روی زمین کشاندند و از آنجا بار کشتی‌های باری کردند و به سن‌پترزبورگ آوردند و در آنجا با استفاده از جرثقیل‌های چوبی غول‌پیکر آنها را برپا کردند. جابجایی سنگین‌ترین سنگ‌ها را به زمستان موکول می‌کردند چون برف کار کشاندن آنها را آسان‌تر می‌کرد، البته در این صورت برای حمل دریایی آنها باید تا بهار صبر می‌کردند تا یخ‌ها ذوب و حرکت کشتی‌ها میسر شود. ولی حتی در آن هنگام نیز انجام چنین کاری مستلزم فعالیت جمعیت چند هزار نفره‌ای از کارگران بود که با استفاده از سورتمه‌ها‌ی دویست‌اسبه کار حمل را انجام دهند.

     شکل‌گیری پترزبورگ مانند دیگر شهرها نبود. رشد و توسعه‌ی آن هیچ توجیه بازرگانی و ژئوپلتیکی نداشت. این شهر را همچون اثری هنری ساختند. مادام دو استال، نویسنده‌ی فرانسوی، که در 1812 از این شهر بازدیدی داشته، نوشته است: «در اینجا همه‌چیز برای حظّ بصر خلق شده است.» گاه چنین به ‌نظر می‌رسید که کل شهر همچون صحنه‌‌‌پردازی عظیمی است که در آن، ابنیه و مردم صرفاً نقش وسایلِ صحنه‌ی نمایش را ایفا می‌کنند. اروپاییانی که از پترزبورگ دیدن می‌کردند و به معجون سبک‌های مختلف معماری در شهرهای خود عادت داشتند، تحت تأثیر زیبایی عجیب و غیر‌طبیعی همنشینی سبک‌های مختلف معماری آن قرار می‌گرفتند و آنها را با اجزایی از صحنه‌ی نمایش قیاس می‌کردند. سفرنامه‌نویسی به نام مارکی دو کوستین در دهه‌ی 1830 می‌نویسد: «در هر قدم، از ترکیب معماری و دکوراسیون صحنه به حیرت می‌افتادم. پیوتر کبیر و اخلافش پایتختشان را به چشم صحنه‌ی نمایش می‌دیدند.» سن‌پترزبورگ به یک لحاظ صرفاً نمونه‌ی عظیم‌تری بود از «روستاهای دکوری پوتِمکین» که بعدها ساخته شدند: ساختمان‌هایی زیبا و باعظمت، ساخته‌شده از بریده‌های مقوا، که در طول ساحل رودخانه‌ی دنیپر برپا می‌شدند تا کاترین کبیر را که سوار بر کشتی از مقابل آنها می‌گذشت خوش آید.

     تصویری که از پترزبورگ در اذهان وجود داشت آمیزه‌ای بود از عناصر طبیعیِ آب و سنگ و آسمان. بازتاب این تصویر را می‌توان در چشم‌اندازهایی از شهر دید که در قرن هجدهم ترسیم شده‌اند و به گونه‌ای‌اند که هماهنگی هنری این سه عنصر در آنها به‌وضوح مشهود باشد. پیوتر که عشقی دیرینه به دریا داشت شیفته‌ی حضور رود پهن و خروشان نوا و آسمان بی‌کران در نقاشیِ ‌زمینه‌ی تابلویش بود. آمستردام (که یک بار از آن دیدن کرده بود) و ونیز (که آن را صرفاً از کتاب‌ها و نقاشی‌ها می‌شناخت) منبع نخستین الهام‌هایش بودند برای طرح کلی آبراهه‌هایی که در دو سمتش کاخ بنا شده است و ساحل رودخانه‌اش سنگ‌چین شده‌ است. با این همه، پیوتر هر سبک معماری را نمی‌پسندید و صرفاً آنچه را دوست می‌داشت از پایتخت‌های اروپا به عاریت می‌گرفت. سبک ساده و بی‌پیرایه‌ی معماری باروک که در ساخت کلیساهای پترزبورگ به کار رفته است و از رنگ‌آمیزی شاد و روشن گنبدهای پیاز‌شکلِ مسکو کاملاً متمایزشان می‌کند، آمیزه‌ای بود از سبک معماری کلیسای سِنت‌پُلِ لندن، سِنت‌پیترِ رم و کلیساهای تک‌منارِ ریگا که در لِتونی کنونی واقع است. پیوتر از سفرهایی که در دهه‌ی 1690 به اروپا داشت معماران، مهندسان، صنعتگران، هنرمندان، طراحان مبلمان و محوطه‌سازانی را با خود به روسیه آورد.* در قرن هجدهم شمار کثیری از اسکاتلندی‌ها، آلمانی‌ها، فرانسویان و ایتالیایی‌ها در پترزبورگ مسکن گزیدند. در ساخت «بهشت» پیوتر از صرف هیچ هزینه‌ای مضایقه نمی‌شد. حتی در اوج جنگ روسیه با سوئد در دهه‌ی 1710، پیوتر پیوسته در جزئیات برنامه‌های ساخت‌و‌ساز دخالت می‌کرد. برای اینکه باغ‌های تابستانه «بهتر از ورسای» شوند دستور داد گل‌های صد‌تومانی و درختان مرکبات از ایران، ماهی‌های زینتی از خاورمیانه، و حتی پرندگان نغمه‌خوان از هندوستان به پترزبورگ بیاورند، هرچند تنها شمار اندکی از این پرندگان توانستند از سرما و یخبندان روسیه جان سالم به در برند. طی فرامینی که پیوترصادر کرد تمامی کاخ‌ها، طبق طرح‌های مقبول شخص وی، می‌بایست نما و سردری یکدست داشته باشند، ردیف پشت‌بام‌ها متحد‌الشکل باشند و در بالکن‌ها و دیوارهایی که «مشرف به ساحل سنگ‌چینِ رودخانه» بود نرده‌های آهنی به کار ببرند. پیوتر برای زیباسازی شهر حتی دستور داد کشتارگاه را به سبک پُرتزیینِ روکوکو بازسازی کنند.

     کنت آلگاروتّی در میانه‌ی قرن هجدهم نوشت: «یک سبک معماری بی‌اصل‌و‌نسب بر شهر حاکم است. این سبک، از معماری ایتالیا، فرانسه و آلمان، هرکدام، چیزی را به سرقت برده است.» در قرن نوزدهم دیگر همگان پترزبورگ را نسخه‌ای تصنعی از سبک غرب می‌دانستند. آلکساندر هرتسن، نویسنده و فیلسوف قرن نوزدهم، زمانی گفت پترزبورگ «با همه‌ی شهرهای اروپا فرق دارد دقیقا به این دلیل که شبیه همه‌ی آنهاست». با این همه، به‌رغم وام‌گیری‌های آشکارش، این شهر شخصیت متمایز خودش را داشت، شخصیتی که محصول فضای بازش در میانه‌ی دریا و آسمان، عظمت وسعتش، و وحدت و همنشینی سبک‌های مختلف معماری‌ا‌ی بود که به آن هماهنگی هنری منحصر‌به‌فردی بخشیده بود. هنرمندی به نام آلکساندر بینوی، از اعضای پرنفوذ حلقه‌ی دیاگیلِف، که سخت شیفته‌ی پترزبورگ قرن هجدهم بود، این تصویر هارمونیک شهر را در سال 1902 چنین بیان کرده است: «اگر این شهر زیباست، زیبایی‌اش مدیون کلیّت آن است نه جزئیات.» شهرهای قدیمی‌تر اروپا که طی قرون و اعصار ساخته شده بودند در بهترین حالت، مجموعه‌ای بودند از ساختمان‌های زیبا متعلق به سبک‌های معماری ادوار گوناگون، ولی پترزبورگ ظرف پنجاه ‌سال و مبتنی بر ‌اصول معینی تکمیل شد. افزون بر این، در هیچ‌ جای دیگر برای عملی ‌ساختن چنین اصولی این‌همه فضا در اختیار نبود. معماران در آمستردام و رم مجبور بودند به‌ دلیل کمبود شدید فضا، در هر شکاف و باریکه‌ای ساختمان‌هایشان را به‌زحمت جا بدهند. اما در پترزبورگ می‌توانستند آرمان‌های کلاسیکشان را بسط دهند. خط‌کش و گونیا در طراحی این چشم‌اندازهای روبه‌گسترش نفس راحتی می‌کشیدند. چون آب همه‌جا در دسترس بود، معماران می‌توانستند خانه‌های اعیان و اشراف را کم‌ارتفاع و وسیع بسازند تا با استفاده از بازتاب تصویرشان در آب رودخانه‌ها و آبراهه‌ها، قرینه‌وار به‌نظر آیند. جلوه‌ی بصری چنین پدیده‌ای بی‌شک زیبا و باشکوه بود. آب، سَبُکی‌ای را به سبک سنگین باروک می‌افزود و ساختمان‌هایی را که در حاشیه‌ی آن ساخته شده بودند تحرک می‌بخشید. کاخ زمستانه نمونه‌ای عالی است از این دست. به‌رغم عظمت خارق‌العاده‌اش (1050 اتاق، 1886 در، 1945 پنجره و 117 پلکان) چنین به‌نظر می‌رسد که میان قسمت سنگ‌چین رودخانه شناور است؛ هنگامی که فراز و فرود ریتم ستون‌های سفیدش به موازات سردر و نمای آبی‌رنگش تصویر آب جاری رودخانه‌ی نوا را منعکس می‌کنند، گویی کل کاخ به حرکت درآمده است. . .»



[1] - در زبان فارسی پطر کبیر یا پتر کبیر رایج است، ولی تلفظ صحیح peter  در زبان روسی پیوتر (با سکون تا) است. از این رو، در این ترجمه پیوتر و یا پیوتر کبیر ضبط شده است. با این همه، نام شهر منسوب به پیوتر کبیر، با همان ضبط رایج، یعنی پترزبورگ، در این ترجمه آمده است ـ مترجم.

 

[2] - در روسیه‌ی قدیم، سرف‌ها، کارگران و دهقانانی بودند که خود فاقد زمین و ملک بودند و روی زمین‌های اربابی کار می‌کردند و هنگامی که مالک، آن قطعه‌ زمین را می‌فروخت، سرف‌ها نیز عملاً با آن زمین فروخته می‌شدند و بی‌آنکه خود بخواهند به مالک جدید منتقل می‌شدند. سرف‌ها و خانوده‌ی آنها در واقع جزو املاک و دارایی ارباب به‌شمار می‌رفتند و کودکانشان نیز سرف به دنیا می‌آمدند. نظام سرف‌داری نهایتاً در سال 1861 منسوخ شد ـ مترجم.

* مهمترین معماران پترزبورگ در عهد پیوتر کبیر عبارت بودند از: دومینیکو تِرتسینی (از ایتالیا)، ژان لوبلون (از فرانسه) و گئورک ماتارنووی (از آلمان).

سالروز خيزش ملت ايران در نهضت مشروطه گرامي باد

ماه رمضان و محیط زیست

 اوایل ماه رمضان بود که تحت عنوان خبرهایی درباره ی افطاری در ماه رمضان ،خبر افطاری دادن یکی از مراکز فرهنگی را دیدم.کنجکاو شدم که ببینم سفره ی افطاریشان از چه  ویژگی هایی برخوردار است.سفره ی افطاری را بر روی میزهای گرد جداگانه ای که میهمانان چند تا چندتا اطراف آن نشسته بودند،چیده بودند،اما متاسفانه این سفره های افطاری پر بود از ظرف های یک بار مصرف.میهمانان بیشتر از شخصیت های برجسته و یا فرهنگی کشور بودند و من با خودم گفتم وای به حال ما،وقتی روشنفکران و فرهنگیان ما چنین نسبت به آلوده ساختن محیط زیست بی مبالات و بی توجه باشند وای به روز قشرهای پایین تر جامعه.اما تصویری که امروز از سیمای استان مرکزی دیدم متوجه شدم که قضاوت عجولانه ای داشتم.این شبکه سفره افطاری روستایی به نام «سقرجوق» را نشان می داد، که در مسجد آن روستا مهیا شده بود.روستاییان با نظم و آرامش در کنار سفره ها چهار زانو نشسته بودند و از ظرف های یک بار مصرف هم خبری نبود.تمام ظرف های پذیرایی استیل بود.از لیوان و بشقاب گرفته تا دیس ها و پارچ ها و قاشق ها.

به راستی روزه ی کدامین روزه داران پذیرفته است؟روزه دارانی که بی توجه به محیط زیست و طبیعتی که خداوند آن را پاک آفریده _تا دیدن آن موجب اگاهی انسان و یادآوری نعمت های خدا گردد_ظرف های یک بار مصرف بی سرانجام را وارد محیط زیست می کنند یا روستاییانی که با کمال صفا و سادگی ،برای پذیرایی از ظرف هایی با قابلیت استفاده ی مکرر بهره برده اند؟

متاسفانه امروزه گاهی شاهد آن هستیم که استفاده از ظرف های یک بار مصرف نوعی عادت همگانی و وسیله ای برای بیان برتری در بهداشت معرفی می شود.کار به جایی رسیده که در بعضی خانواده ها برای استفاده روزمره ی خود نیز از سفره ها و ظرف های یک بار مصرف استفاده می کنند.بارها شده که وقتی کسی به خانه ی ما آمده، با تعجبی که شایسته دیدن یک دایناسور است  به سفره های پلاستیکی و چندین بار مصرف من نگاه کرده، و من همیشه با غرور توضیح داده ام که هرگز پاکیزگی محیط زیست را فدای آسایش دروغین خود نمی کنم.برای من نیز بسی راحت تر است که به جای آن  که سفره را تمیز کنم و بشویم در یک چشم به هم زدن آن را روانه سطل آشغال نمایم و روز دیگر و سفره ی دیگر.اما راستش هر بار که می خواهم این کاررا انجام دهم در برابر وجدان و خدای خودم شرمنده می شوم.من بر این باورم که ایمان به خدا تنها زمزمه کردن دعا و نیایش نیست هر چند این موارد هم به جای خود مهم است.ایمان می تواند پاس داری از محیط زیست باشد،تلاش برای پاکیزگی دنیایی که خدا آفریده،استفاده ی درست از منابع طبیعی و مواظبت از جان داران بی زبانی که گاه به گلوله های سرخوشانه گروهی گردشگر از پای در می آیند.

سخنم طولانی شد اما حیفم می آید که نگویم، با گفتن همه ی این ها یاد روزهای کودکی ام افتادم.روزهایی که در دیلم نیز مانند بسیاری شهرهای دیگر از کیسه پلاستیک و ظرف یک بار مصرف خبری نبود.زولبیا را از آقای قصابکار خدابیامرز در پاکت هایی کاغذی خریداری می کردیم.زولبیاهایی داغ ،که به خانه نرسیده رد شیرینی اشان بر پاکت ها پیدا بود.هر خانواده زنبیلی برای خرید داشت.سبزی و میوه و سیب زمینی و پیاز و...،بی نیاز از کیسه های پلاستیکی،در «سله هایی» که مخصوص خرید بود جای می گرفت و هیچ مشکلی هم پیش نمی آمد!!

یادش بخیر آن زمان ها زمین و شهرمان بسی پاک تر از دنیای پیشرفته ی امروزی بود.

قرآن کتاب خدا

امروز قبل از اذان صبح داشتم آیه ای چند، از قرآن را می خواندم. در بیشتر ماه رمضان تنها روزی دوصفحه از قرآن کوچکی را که دوست عزیزم خانم الف، زمانی که در دانشگاه شیراز با هم بودیم،به من داد، را می خوانم.من اصلا دوست ندارم قرآن را تند تند بخوانم صرفا به این خاطر که در ماه رمضان آن را ختم کنم،معنای آیه های آن و آرامش نهفته در آن ها مرا از عجله کردن باز می دارد.

قرآن کتاب زندگی است و از بسیاری مسائل در آن سخن رفته است؛این کتاب بزرگ، برای من از زنان می گوید زنانی که امانات خدا در دست مردان هستند و مردانی که قدرت یافتند تا به نیکی از آن بهره مند شوند.از سرگذشت ساکنان گذشته ی زمین،ساکنانی که به خوبی با خود و با زمین رفتار نکردند و نابود شدند و این می تواند تنبیهی برای ما باشد که نه با خود درست رفتار می کنیم و نه با زمین،جنگ ها و آدمکشی ها و آلوده کردن زمین و از بین بردن جنگل ها و جانوران و دریاها و...تنها گوشه ای از جنایات ما آدمیان است،از حاکمان ستمگر، حاکمانی که بدان ها مهلت داده شده اما نه برای همیشه ،از پیامبران و دلیل آمدنشان و تقدیر انسان که پیش از آمدنش به جهان رقم خورده و تاکید بر این که خدا بر هیچ کس ستم روا نداشته است،از این که خدا خوبی ها را با مهربانی بی انتهای خود بسیار بسیار بیش از آن که بوده پاداش می دهد و گناهان را فقط در حد همان گناه محاسبه می کند، از این که خدا اگر می خواست می توانست تمام زمین را با فرشی از طلا بپوشاند؛ پس داشتن ها و نداشتن ها همه در دست خداست و همه با رزقی معلوم به زمین آمده اند،رزقی که در عین این که برای به دست آوردنش می بایست تلاش نمود اما هرگز به خاطر کم و زیاد بودن آن نباید غصه خورد و ناشکری کرد....

خلاصه این که با این همه معنای نهفته در قرآن حتی اگر بارها هم ان را خوانده باشی نمی توانی بدون خواندن معنای آن و لذت بردن از کلام خدا از آن رد شوی.هرچند گاهی در بین خواندن معنی آیه ها از دست مترجم قرآنی که در دست دارم عصبانی می شوم.او گاه و بی گاه تفسیر آیه ها را به کسی یا گروهی نسبت می دهد و که من فکر می کنم وسط کلام خدا تفسیر خود را آوردن،کار درستی نیست.تفاسیر معتبری موجود است که هر کس در صورت تمایل می تواند به آن ها مراجعه کند.

و در پایان این که امیدورام قرآن بخوانید و از خواندنش لذت ببرید و در آن تدبر کنید .باشد که آیه های نورانی خدا در روح و جانمان اثر کند مارا به خود بیاورد تا با خود و دنیایمان مهربان تر باشیم از دزدی و رشوه خواری و ظلم بپرهیزیم و از این پس بیشتر به فکر زمین باشیم زمینی که امانتی است در دست ما و بهترین بندگان خدا آن را به ارث خواهند برد.

« گذری بر فعالیت وبلاگ دیلمی یل »

نوشتاری از خامه گرانمایه برادر ارجمندم حاج عبدالله مرادی، بدون هیچ شرحی تقدیم به خوانندگان گرامی

« گذری بر فعالیت وبلاگ دیلمی یل »

نویسندگی یک رسالت و وظیفه است که آفریدگار هستی آن را مانند هر فن و هنر دیگری به انسان عطا نموده است. تا آنجا که در کتاب آسمانی از آن سوگند یاد نموده است: «ن والقلم و ما یسطرون» و در همه ادوار تاریخ نقش اندیشمندان در هدایت جامعه از اهمیت بالایی برخوردار بوده است. کمک به افزایش دانایی مردم و گسترش علم و ادب و هنر ارزشی بسیار والاست که بر دوش اهل قلم و صاحبان اندیشه به امانت گذاشته شده است و بدون شک « نگارش اندیشه ها، سرمایه آینده است.»

افزایش مهارتهایی نظیر اندیشیدن، تقویت ذهن، و حتی افزایش مهارت گفتمانی از فواید مهم نوشتن می باشد که با به اشتراک گذاشتن آنها در فضای مجازی وبلاگها و سایتها می توان به بهبود و پیشرفت وضعیت موجود جامعه کمک های موثر و فراوانی نماید.

امروزه دنیای اینترنت برای تمام افراد فضای نوشتن و بیان نظرات و عقاید ایجاد نموده است تا هرکدام بتوانند ایده های ناب خود را با همنوعان به اشتراک بگذارند و این دنیا آنقدر فضا دارد که هر کسی برای خود بتواند محیطی به نام وبلاگ را طراحی کند وآنچه دل تنگش می خواهد روی خروجی آن قرار دهد. مطالب بالا مقدمه ای بود تا بتوانیم «گذری برفعالیت وبلاگ دیلمی یل» داشته باشیم.

وبلاگ دیلمی یل از نخستین وبلاگ هایی بوده که در بهمن ماه 85 در دنیای مجازی دیلمی ها با ایده ی برادر خوش ذوقمان" داریوش راستی" و همکاری گروهی از دوستان خوش فکردیلمی تولد یافت. در همان نخستین روزهای تولدش توانست دیلمی های بیشماری را  به پای میز کامپیوتر و دنیای اینترنت بکشاند.

در این میان دوستان و همکلاسی های قدیم را یافتیم که سالها از آنها بی خبر بودیم و یا حتی اگر در شهرمان نیز بودند نقطه اشتراکمان فقط خاطرات دوران تحصیل و مدرسه بود. اما زمان که گذشت دیدیم که همشاگردیهای قدیم ، دوستان جدید، دانش آموزان امروز و حتی معلمان دیروز ما همگی در این فضا جمعند و اندیشه های ناب و عظیمی دارند که بوجود آورنده ی نقاط اشتراکی مهم تر و درخشان تری در عرصه زندگی اند.

حال هرچند تفکر نویسندگان دیلمی یل به دو نظریه مبدل گشت: گروهی که معتقدند ما جمع دیلمی هایی هستیم که فقط برای دیلم و درباره ی دیلم و پیشرفت و آبادانی دیلم می نویسیم و گروه دومی که معتقدند ما جمعی از دیلمی هایی هستیم که در همه زمینه ها و نه اخص دیلم بلکه همه مردم فارسی زبان می نویسیم.

با این حال نویسندگی با هر دو تفکر می تواند مفید و تأثیر گذار باشد.

«دیلمی یل» در طی دوران فعالیتش مسیر پر فراز و نشیبی را سپری نموده است. به گونه ای که در برخی روزها و ماهها شاهد فعالیت بسیار نویسندگانش بوده ایم و روزهای پر جوش و خروشی را پشت سر گذاشته است و در روزگاری دیگرمانند این روزها ،کم رونق بوده و اوقات کم فروغی را به نمایش گذاشته است تا جایی که مدت هاست دو یا سه نفر از نویسندگانش شور و شوق نوشتن دارند!

اوج فعالیت دوستان وبلاگی ما زمانی بود که در پاکسازی ساحل دیلم و پارک جنگلی عامری پیشگام بودند.

در این میان می توان به شکیبایی و پشتکار برادر عزیزمان آقای راستی به عنوان مدیر وبلاگ اشاره نمود که علیرغم تحمل سختی ها ، ناملایمات  و مشکلات موجود توانسته است این کشتی را در تلاطم سهمگین کنایه ها و گاهاً هجمه های بیرحمانه ای که بر نویسندگان آن صورت می گیرد هدایت نماید.

تلاشها و زحمات آقای راستی در هدایت و مدیریت وبلاگ از جهت دیگر ستودنی است که ایشان توانسته است جمعی از نویسندگان خوش ذوق، تحصیلکرده و با سلیقه های گوناگون را دروبلاگ گرد هم آورده و در فضایی صمیمی، مطالبی علمی و نقادانه ارائه نمایند.

وآنچه را که نباید فراموش کنیم این است که این وبلاگ با این ایده و تفکر بوجود آمده است:« جويباری هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم و اگر سنگ بر راهمان نهيد، شك نكنيد كه ما هم مرداب می‌شويم.»

و اما برادران و خواهران محترم وبلاگ نویس دیلمی یل و دوستان عزیز! بدانیم که جویبار مسیرش هموار نیست، گاهی مسیرش هموار است و پر شتاب و گاهی به سنگها و موانعی برمی خورد و حرکتش کند می شود و آرام، سرسختی و تلاش جویبار است که می تواند راهگشا باشد. حیات و سر سبزی همواره ارمغان جویبار بوده است. و اگر امروز جویباران متعددی در دنیای مجازی شهرمان جاری گشته اند بدون شک متأثر از همین جویباران دیروز بوده است. و بالاخره این جویباران در ادامه مسیربه هم خواهند پیوست تا با تشکیل رودخانه ای خروشان در بستر دریا به آرامش برسند. دریایی که وسعتی به اندازه اندیشه انسان دارد و کرامتش قطره ای است از دریای رحمت بیکران خالق.

ودر پایان بر ماست تا ارج نهیم بر زحمات تمامی نویسندگانی که برای نویسندگی و خلق آثار و نشر آنها  و ارتقاء شعور و آگاهی جامعه اوقات گرانبهایشان به تفکر و مطالعه می گذرانند. برای همه این عزیزان آرزوی موفقیت و سربلندی میهن عزیزمان را از درگاه احدیت مسئلت می نمایم./                      

                                                                                              با تشکر - عبداله مرادی

/*

تسلیت

جناب آقای غضبانی

دوست و همشهری گرامی

اینجانب از طرف خودم و همه دوستان شما در وبلاگ دیلمیل مصیبت از دست دادن عمه گرامیتان را به شما و تمامی خانواده عزیزتان تسلیت عرض نموده و برای ایشان اجر  و برای بازماندگان صبر از خداوند مننان طلب مینمایم

زنان و جامعه

نگاهی به لیست نام های نامزدهای شورای شهر می اندازم فقط دو یا سه خانم در میان تعداد به نسبت زیاد آقایان هستند. و پس از چند روز با مشخص شدن آرا،می بینم که هیچ بانویی در میان انتخاب شدگان نیست.

با خود می گویم:به راستی دلیل موفق نشدن خانم ها در این انتخابات چه می باشد؟چه کارهایی لازم بود انجام می دادند تا موفق می شدند؟آیا تبلیغات اندک دلیلی بر این نتیجه بوده است یا جامعه ی کوچک و کما بیش مردسالار شهری چون دیلم؟و شاید ناتوانی زنان در ارائه ی توانایی های خویش در اجرای امور مدیریتی شهر؟ می گویم شاید اگر زنان هماهنگ و منسجم به تشکیل گروه یا همان ائتلافی می پرداختند در جذب آرا موفق تر بودند!!این مسئله روزهاست که فکر من را به خود مشغول داشته است.

زنان بخش بزرگی از جمعیت هر جامعه ای را تشکیل می دهند.با نگاهی هر چند بی درنگ،می توان تاثیر زنان کارآمد و اجتماعی را در میزان پیشرفت هر شهر و یا کشور مشاهده نمود.به طور مثال می بینیم که در کشوری مانند افغانستان با مشکلات بی شمار، زنان حضور فعال در مسائل جامعه ندارند. آن ها به سختی از حق تحصیل و به طور کلی حق انتخاب برخوردارند.شاید دولت این کشور در طی این سال ها تلاش بر آن داشته است که گامی در این مسیر بردارد اما متاسفانه، وجود اندیشه ی غالب جامعه ی مردسالار و زنانی با افق دید اندک، چشم انداز خوشایندی را نشان نمی دهد.

هرچند گفتن از زنان این کشور صرفا برای مثال بود، در حالی که بی تردید می توان کشورهایی به مراتب بدتر از افغانستان را بر پهنه ی نقشه ی جهان پیدا نمود.

به راستی تاثیرگذاری زنانی که به حقوق انسانی خویش واقفند و برای رسیدن به  آن تلاش می کنند و سعی در بهتر ساختن جهان اطراف خویش دارند ،در موفقیت و توسعه یک کشور به چه اندازه است؟

حال دوباره به شهر کوچک خویش برگردیم؛ اگر بسیاری از زنان و مادران ما در تلاش برای ارتباط با دنیای اطراف خویش،هم صدا و هم قدم یکدیگر را برای پیمودن مسیر موفقیت یاری می نمودند،آیا میزان موفقیت در کل شهر نیز بالاتر نمی رفت؟ نمی بایست فراموش کنیم که نسل های آینده در دامان زنان امروز پرورش می یابند و جامعه ای که در بالاتر بردن میزان حضور موفق زنان تلاشی نداشته باشد ،به دشواری می توان آینده ای بهتر از آن چه اکنون در آن به سر می برد ،برای آن متصور شد.آرزو می کنم زنان شهر دیلم،برای آزمون های آینده در کنار هم وهم صدا،راه را برای حضور پررنگ تر خویش فراهم سازند.

کتاب:امپراتوری خورشید

«وقتی جیم و آقای ماکستد با جیره های غذایی به بلوک جی برگشتند،زندانیان را دیدند که با بشقاب ها و یغلاوی هایشان منتظر ایستاده اند.زندانیان روی پله ها ایستاده بودند،مردهای نیمه لختی که شانه هایشان مثل دستگیره ی در قابلمه بیرون زده بودو دنده هایشان مثل قفس پرنده بود،و زن های رنگ و رو رفته شان که پیراهن شندره به تن داشتند،همه بی آن که چیزی از چهره شان خوانده شود نگاه می کردند،انگار قرار بود جنازه جلوشان بگذارند.

توی سطل های فلزی بلغور گندم و سیب زمینی شیرین بود و در بخاری که از آن بر می خاست صدها مگس پر می زدند.جیم مالبنده ای چوبی را که کشید چهره اش از درد توی هم رفت...

خانواده ی آقای وینسنت که با بشقاب هایشان برگشتند،جیم دامن پرده را کنار زد تا بشقاب های آن ها را برانداز کند.جیم خوشش می آمد غذا خوردن خانم وینسنت را تماشا کند.جیم در همان حال که مواظب زن بود،بلغور گندم را بررسی می کرد.دانه های نشاسته دار بلغور سفید بودند  و باد کرده بودند،و از شپشک هایی که ته مانده ی انبارها را آلوده بودند قابل تشخیص نبودند.سال های اول همه ی زندانیان شپشک ها را کنار می زدند، یا آن ها را از نزدیک ترین دریچه ای که دم دستشان بود به بیرون پرت می کردند،اما اکنون دیگر جیم مواظب بود شپشک ها را هدر ندهد.جیم همیشه شپشک ها را دور بشقاب خود ردیف می کرد.اغلب بیش از صد حشره در سه ردیف دور بشقاب جیم صف می بستند و اخیرا حتی از تعداد شپشک ها هم کاسته شده بود.دیگران شپشک ها را دور می ریختند اما دکتر رانسوم به جیم گفته بود،«این شپشک ها را باید بخوری» و جیم نیز به حرف او عمل می کرد.شپشک سرشار ازپروتئین است،هر چند وقتی این نکته ی مهم را به اطلاع اقای ماکستد رساند،مردم دلش گرفت...» صص 234-236

کتاب امپراتوری خورشید از نویسنده ای به نام جی .جی بالارد است که به شرح داستان پسرکی که در زمان جنگ جهانی دوم می زیسته است، می پردازد.حوادث داستان برگرفته از خاطرات و تجربیات نویسنده ی کتاب است.

« براساس همین تجربه هاست که بالارد به سال 1984 امپراتوری خورشید را نوشت و استیون اسپیلبرگ به سال 1987 از روی آن فیلم ساخت.بالارد سال های اسارت در اردوگاه را به چشم آموزش دردناکی درباره ی توانایی ها و ظرفیت های وحشاینه ی بشریت نگاه می کند.بالارد از ان سال ها چنین یاد می کند:گمان نمی کنم کسی بتواند سختی های جنگ  را تجربه کند و برداشت او از جهان برای همیشه دگرگون نشود...جنگ آمد،سه سال در اردوگاه بودم و بزرگسالان را زیر فشار عصبی می دیدم،بعضی ها به فشارهای عصبی تسلیم می شدند،بعضی ها بهبودی می یافتند و شجاعت تزلزل ناپذیری از خود نشان می دادند.آموزش بزرگی بود؛دیدن حقیقت وجود آدمی بسیار سودمند و آموزنده است،اما بسیار هم چالش برانگیز است،و آن درس ها همه ی عمر با من مانده اند.»ص430 ضمیمه ی کتاب

هر چند خواندن کتاب خوب و پر کششی چون این کتاب همیشه جالب و جذاب می باشد اما شاید خواندن آن در ماه مبارک رمضان که گرسنگی روزهای آن،انسان را با تیره روزی و گرسنگی انسان های جنگ نزدیک تر می سازد، تاثیرگذارتر باشد.شاید با خواندن چنین کتاب های بیشتر شکرگزار نعمت های خداوند باشیم .نعمت هایی که هر چند این روزها با سختی بیشتری تهیه می شوند اما هنوز هم شیرینی آرامش در کنار خانواده بودن را با خود دارند.آرامشی که قهرمان داستان و بسیاری از انسان های این روزهای زمین، از آن بی بهره اند.

امپراتوری خورشید    نویسنده:جی.جی.بالارد

مترجم:علی اصغر بهرامی     انتشارات:چشمه،نوبت اول،1382