از پرستاران جعلی تا عملیات توفان صحرا...

در سال 1990، عراق ـ با چراغ سبزی که از سوی آمریکا دریافت کرد ـ به‌بهانه‌ی مناقشه‌‌ی حل‌نشده‌ی ارضی با کویت خاک این کشور را اشغال و حکومت جابر‌الصباح را ساقط کرد. صرف چنین اشغالی شاید برای حکومت آمریکا کافی بود که عملیات توفان صحرا را آغاز کند ولی برای اقناع افکار عمومی سیصد میلیون آمریکایی کافی نبود. از این رو، به شوک عاطفی شدیدی نیاز بود تا مردم آمریکا را همسو با حکومت، به ضرورت جنگ با عراق و آزاد‌سازی کویت همصدا کند. اما چگونه؟

در سال 1991 یکی از اعضای یهودی کنگره‌ی آمریکا به نام تام لنتوس، از ایالت کالیفرنیا، جمعیت حقوق بشری را به‌نام «بنیاد حقوق بشر کنگره» تأسیس کرد. این بنیاد، روابط تنگاتنگ و مشکوکی با شرکت بین‌المللی «هیل&نولتون» برقرار کرد. کار شرکت اخیر تنویر افکار عمومی است در سراسر جهان درباب موضوعات مهم و حساسی که مردم جهان با آن مواجهه‌اند[1]. لنتوس به یاری شرکت هیل& نولتون فیلمی را تهیه کرد از چند زن پرستار کویتی که با اشک و سوز و آه حکایت ورود سربازان عراقی به بیمارستانی در کویت را بازگو می‌کردند. ستاره‌ی این پرستاران، دختر 15 ساله‌ای بود که خود را با نام کوچک «نیره» معرفی می‌کرد و با گریه‌ای تأثیرگذار چنین شرح می‌داد: «وقتی من آنجا بودم، دیدم که سربازان عراقی اسلحه‌‌به‌دست وارد بیمارستان شدند و رفتند به سالنی که ... که صدها نوزاد نارس را در محفظه‌های شیشه‌ای قرار داده بودیم. سربازان، نوزادان را از محفظه‌ها بیرون آوردند و روی کف سرد بیمارستان گذاشتند تا مردند...»

این فیلم در سراسر آمریکا ـ و البته در سراسر جهان ـ با شدت و حدت پخش شد و افکار عمومی آمریکا را سخت متأثر کرد. همین فیلم کافی بود که مردم آمریکا با جورج بوش (پدر) همراه شده خواهان دخالت نظامی آمریکا در کویت شوند. این فیلم چنان تکان‌دهنده و تأثیرگذار بود که سازمان عفو بین‌الملل را نیز به حمایت از آن واداشت (که البته بعدها و با روشن‌شدن حقایق حمایتش را پس گرفت).

پس از جنگ و آزادی کویت، خبرنگاران نیز برای تهیه‌ی گزارش به این کشور سرازیر شدند. در این میان، شبکه‌ی ABC آمریکا گزارشی تهیه کرد که نشان می‌داد این نوزادان حین فرار عوامل بیمارستان مرده‌اند و نه آنگونه که فیلم کذایی مدعی شده است و به‌دست سربازان عراقی. در سال 1992 نیز معلوم شد نام خانوادگی «نیره»، الصباح است: نیره الصباح. اما این دختر که بود؟

نیره الصباح دختر سعود بن ناصر الصباح[2]، سفیر کویت در ایالات متحده آمریکا بود!

بعد از تحقیقاتی مشخص شد که نیره الصباح نه پرستار بیمارستان بوده است و نه هنگام اشغال کویت در کویت حضور داشته است. هم نیره الصباح و هم چند پرستاری که در این فیلم تأثیرگذار با اشک و آه و سوز و ناله حرف می‌زنند همگی بازیگرانی بودند در حال اجرای نمایشنامه‌ای که جملاتش را از روی نوشته‌ای می‌خواندند. کل این فیلم بخشی از تلاش جنبش «شهروندان کویت آزاد» بوده است که با حمایت و پشتیبانی شرکت بدنام هیل& نولتون برای حکومت ساقط‌شده‌ی کویت تهیه شده بود! شرکت هیل&نولتون برای تهیه‌ی این فیلم و اعمال مشابه مبلغ ده میلیون و هشتصد هزار دلار از جنبش «شهروندان کویت آزاد» دریافت کرد.

از این واقعه امروزه به‌عنوان یکی از دروغ‌های بزرگ تبلیغاتی جنگ در عصر مدرن یاد می‌کنند.


[1] - این شرکت در سال 1927 در کلیولند اوهایو تأسیس شد و همیشه آماج انتقاهایی بوده است به‌سبب داشتن روابط پشت‌پرده با حکومت‌ها و شرکت‌های چندملیتی و موجه‌ساختن اعمال بعضاً غیرقانونی و غیر انسانی آنها و قلب واقعیت.

مرتبط‌دانستن استعمال دخانیات با بروز بیماری سرطان پدیده‌ای جدید است و عمر آگاهی عمومی درباره‌ی این ارتباط نهایتاً به حدود چهل سال اخیر می‌رسد. نخستین تحقیقات دانشمندان درباب ارتباط سیگار و سرطان به سال 1912 بر می‌گردد ولی در دهه‌ی 1950 بود که دانشمندان انگلیسی طی آزمایش‌هایی، ارتباط مثبت مصرف دخانیات و بروز سرطان ریه را ثابت کردند. در سال 1953نیز بروز پدیده‌ی سرطان حاصل از دخانیات روی پوست موش‌ها ثابت شد. تحقیقات دیگری نیز انجام شد که نهایتاً نتایج همه‌ی آنها طی مقاله‌ای در نشریه‌ی عامه‌پسند ریدرز دایجست چاپ شد. با چاپ این مقاله در ریدرز دایجست که خوانندگان میلیونی در سراسر آمریکا داشت، آمار مصرف دخانیات تا حدی فروکش کرد و زنگ هشدار برای صاحبان شرکت‌های تولید‌کننده‌ی سیگار به‌صدا در آمد. پل هان، رییس وقت سازمان تنباکوی آمریکا، مذاکرات پشت‌پرده‌ای را با صاحبان شرکت هیل&نولتون آغاز کرد که به صدور «بیانیه‌ی فرنک» از سوی این شرکت منجر شد و در آن به‌دروغ و برخلاف وجدان انسانی، نتیجه‌ی تحقیقات دانشمندان درباره‌ی ارتباط مستقیم سیگار و سرطان ـ به سود شرکت‌های بزرگ تولیدکننده‌ی سیگار ـ زیر سوال رفت و رسماً اعلام شد که بروز بیماری سرطان ربطی به مصرف سیگار ندارد! این بیانیه‌ را در اینجا بخوانید.

[2] - سعود ناصر السعود الصباح (2012-1944) از اعضای خانواده‌ی سلطنتی، سیاستمدار و دیپلمات کویتی بود. او طی دهه‌ی 1980 سفیر کویت در انگلستان بود و در طول جنگ خلیج فارس، سفیر این کشور در آمریکا. از سال 1992 تا 1998 وزیر اطلاعات کویت بود و از سال 1998 تا 2001 در سمت وزیر نفت کویت فعالیت می‌کرد. وی در سال ۲۰۱۲ و در سن 68 سالگی به‌سبب بیماری سرطان درگذشت.

خاطرات پاکسازی به روایت تصویر

 در پی درج مطلب پاکسازی توسط همکار گرامی آقای امید و طرح مجدد این مطلب خوب پس از هفت سال ... و همچنین تماس چند تن از دوستان و اصرار آنها بر بیان تجربیات سال 85 برای رونق فرهنگ سالم سازی محیط زیست ...  اینجانب ضمن تقدیر و تشکر از این عزیزان و آقای امید جهت تجدید خاطره آن روزهای پاک و بی آلایش ... بدون هیچ گونه توضیحی به درج عکسهای آن روزها که ثمره کار تیمی خوب دوستان انجمن راه سبز آن زمان دیلم  بود می نمایم.... آرزوی سرافرازی برای دوستانی که هنوز انگیزه و شوق خدمت آن روزها را دارند و شیشه های قطارشان نشکسته است و یا در مسیرشان سنگ اندازی نکرده اند...

بقیه عکسها در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

عصر شنبه 92/10/28 باران دیلم به روایت تصویر

pypq_dscf9313.jpg1xrr_dscf9278.jpg

ادامه نوشته

میلاد پیامبر رحمت

میلاد پیامبر رحمت و مهربانی حضرت محمد مصطفی (ص) و میلاد حضرت امام جعفر صادق(ع) بر همه مسلمانان و شیعیان جهان و خوانندگان عزیز وبلاگ دیلمی یل مبارکباد.

پاکیزگی

این روزها که بارش رحمت پروردگار مناطق و تفریح گاه های اطراف شهر را صفای قشنگی داده است، حفظ طبیعت می تواند دیگران را هم مشتاق به حضور در طبیعت نماید و یکی از راه های نگهداری از فضاهای سرسبز در این روزها پاکیزگی است.....

نظم به انسان آرامش می دهد_ پاکیزگی هم با نظم همراه است_ آدمی از فضاهای تمیز لذت بیشتری می برد و در این فضاها حس خوش آیندی به او دست می دهد....


http://www.uplooder.net/img/image/4/e01e472720ea0b7a756e87b637f6b801/DSCF9776.JPG

روز عاشورا در دیلم بعضی از شهروندان را می دیدم که از روی حس مسئولیت پذیری به تمیزی فضای مراسم بزرگ عاشورا کمک می کردند.....


http://www.uplooder.net/img/image/55/6a4d45827c82d4b2ccc6924b50e463e8/DSCF9711.JPG

هر کدام از ما هم که به اتفاق خانواده ها این روزها حالی عوض می کنیم، می توانیم با تمیز نگه داشتن فضای اطراف به دیگران هم فرصت لذت بردن از این فضا ها را بدهیم ....

یکی از پارک های شلوغ این روزها به خصوص در روزهای تعطیل، پارک جنگلی عامری در 14 کیلومتری دیلم در مسیر بهبهان است که پذیرای شهروندان و مسافران عبوری زیادی است.... از طرفی در بهمن و اسفند، اردو های دانش آموزی مدارس هم این پارک را انتخاب می کنند.


http://www.uplooder.net/img/image/2/e86e3b4ef75cf2dfabf2075a6bc5f593/Picture_1118.jpg

http://www.uplooder.net/img/image/82/1b041d6eebffcba623f9318b48b40efb/Picture_1176.jpg

 به عنوان نمونه می توان در حرکتی نمادین به کمک بعضی نهادها مثل منابع طبیعی_ آموزش و پرورش_ شبکه ی بهداشت و ....

و حضورهمشهریان، به خصوص استفاده از پتانسیل دانش آموزان یک روز خاص را به پاکیزگی جنگل اختصاص داد یا در ورودی جنگل با ارائه ی یک عدد کیسه ی نایلونی بزرگ مخصوص زباله هنگام حضور خانواده ها همراه با اهدای برچسب های دارای پیام های بهداشتی به پاکیزگی محیط زیست کمک کرد.....

 شما چه فکر می کنید؟... منتظر نظرات ارزشمندتان هستیم....

باز باران با ترانه...

بعضی شعرها هستند که دوست‌ داری ده‌بار، نه، بلکه صدبار بخوانی. ولی باز هم سیر نمی‌شوی از خواندن آنها. این شعرها آمیزه‌ای‌اند از نوستالژی، لطافت، پاکی و کودکی؛ و البته سرشار از زندگی و طراوت و تصویرهای طبیعت.

ترانه‌ی «باز باران، با ترانه» از این دست شعرهاست. ترانه‌ای که همه‌ی ما آن را از دوران دبستان و کودکی خود به‌خاطر داریم. شعری در سبک شعر نیمایی، سروده‌ی پزشک و شاعر، دکتر مجدالدین میرفخرایی متخلص به گلچین گیلانی (1351-1288).

       گلچین گیلانی

دوست دارم بیشتر از این شعر و حس و حالش بنویسم ولی بیم دارم حس خوب خواندن این شعر را با کلام خود بهم بزنم. بنابراین، به همین مقدار بسنده می‌کنم.

آنچه در زیر می‌خوانید شعر کامل «باز باران، با ترانه» است. شعری که در فارسی چهارم دبستان قسمتی از آن را خواندیم و حفظ کردیم.

 

باز باران،
با ترانه،
با گُهرهای فراوان
می‌خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پُرگو،
باز هر دم
می‌پرند، این سو و آن سو

می‌خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

یادم آرد روز باران،
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل‌های گیلان.

کودکی ده‌ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چُست و چابک

از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.

بوی جنگل،
تازه و تَر
همچو می مستی‌دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.

برکه‌ها آرام و آبی؛
برگ و گُل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.

سنگ‌ها از آب جَسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ می‌زد، چرخ می‌زد، همچو مستان.

چشمه‌ها چون شیشه‌های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ‌ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه
می‌دویدم همچو آهو،
می‌پریدم از لب جو،
دور می‌گشتم ز خانه.

می‌کشانیدم به پایین،
شاخه‌های بید مشکی
دست من می‌گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.

می‌شندیم از پرنده،
داستان‌های نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی

هر چه می‌دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می‌سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بی‌جان.

این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می‌بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان.

روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی‌ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی‌ست از خورشید باشد.”

اندک‌اندک، رفته‌رفته، ابر‌ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره‌ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان
چرخ‌ها می‌زد چو دریا
دانه‌ها‌ی گِردِ باران
پهن می‌گشتند هر جا.

برق چون شمشیر بُرّان
پاره می‌کرد ابرها را
تُندر دیوانه غُرّان
مشت می‌زد ابرها را.

روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ می‌زد بی‌شماره.

گیسوی سیمین مه را
شانه می‌زد دست باران
باد‌ها، با فوت، خوانا
می‌نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان
رفته‌رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می‌شنیدم اندر این گوهر‌فشانی
رازهای جاودانی، پند‌های آسمانی؛

“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مَرد فردا،
زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”

کلمه‌ی درست یا غلط؟!

 

نمونه‌ی اول: این که بگوییم «فلانی اَلدی؟» غلط است! اصلش «عدل» بوده است، مثلاً «فلانی عدلی؟». ولی مردم (در لهجه‌ی دیلمی) به اشتباه (!) آن را «اَلد» می‌گویند.

نمونه‌ی دوم: کلمه‌ی «مقطع» در ترکیباتی نظیر مقطع تحصیلی، مقطع کارشناسی، مقطع دکترا و ... اشتباه است. «مقطع» در اصل به‌معنی یکی از اسافل اعضای بدن است و کاربردش در ترکیبات فوق نادرست و زشت! باید مثلاً بگوییم مرحله‌ی تحصیلی، مرحله‌ی ارشد و ...

نمونه‌ی سوم: کلمه‌ی «اثاثیه» غلط است چون در عربی فقط «اثاث» آمده است. بنابراین بهتر است من‌بعد بگوییم اثاث و نه اثاثیه!

کسانی که سه پست قبل درباره‌ی زبان فارسی را به دقت خوانده باشند احتمالاً به نادرستی چنین احکامی پی خواهند برد. با این همه، می‌کوشم نادرست‌بودن هر یک از احکام سه‌گانه‌ی فوق و نظایر بسیار زیاد آنها را که شنیده‌ایم و یا خواهیم شنید به اختصار نشان دهم.

در نمونه ی اول، فرد به تغییر و دگرگونی زبان‌ها اعتقادی ندارد و می‌پندارد هر کلمه‌ای به هر شکل که در ابتدا در زبان ساخته‌ شده است و یا وارد شده است، تا ابد نیز «باید» به همان شکل استعمال شود و کوچکترین انحرافی از شکل اولیه‌ی کلمه را برنتابیده آن را خبط و خطایی عظیم می‌پندارد!

در صورتی که ـ همانگونه که در پست‌های قبل گفتم ـ تغییر در ذات زبان‌هاست. هرکاری هم کنیم که، به‌رغم عوامل دگرگون ساز، زبان را ثابت نگه داریم ـ گذشته از عبث‌‌بودن چنین کاری ـ راه به جایی نخواهیم برد.

به فرض هم که «الد» روزی روزگاری همان «عدل» بوده است و مثلاً مردم هنگام احوال‌پرسی می‌گفته‌اند «فلانی عدلی؟»، ولی طی زمان و به‌سبب تغییر و دگرگونی‌های رخ داده در زبان، «عدل» به «الد» تبدیل شده است. به عبارت دیگر، دوره‌ی «حیات» کلمه‌ی «عدل» در معنی فوق به پایان رسیده است، و گویشوران نیز همان را که در گذشته از «عدل» مراد می‌کرده‌اند اکنون از شکل تغییر‌یافته‌اش یعنی «الد» مراد می‌کنند.

از این رو، زمانی که اکثریت و یا همه‌ی گویشوران یک لهجه یا یک زبان ـ بنا به هر دلیلی ـ شکل کلمه را تغییر دهند و همچنان با هم رابطه برقرار کنند و به تفاهم زبانی برسند، شکل جدید آن کلمه «درست» خواهد بود و شکل اولیه‌اش به بایگانی زبان سپرده خواهد شد. بنابراین، نادرست‌خواندن شکل جدید کلمه در قیاس با شکل قدیم آن ـ آنهم به‌رغم آنکه گویشوران شکل جدید را کاملاً پذیرفته‌اند ـ کاری غیر علمی و مغایر با واقعیت‌های زبانی است.

در نمونه‌ی دوم شکل کلمه تغییری به خود ندیده است. آنچه تغییر کرده است ـ به هر دلیلی ـ تغییراتی است که ـ در معنای عام تغییر ـ در معنی ِ کلمه حادث شده است.

کلمات ممکن است طی زمان، به دلایل مختلف، دچار تغییر معنایی شوند. برای مثال در این قطعه شعر: «کبوتر نگران باش که شاهین آمد»،کلمه‌ی «نگران» اسم فاعل از فعل نگریستن است و به‌معنی نگاه‌کننده و نگرنده است. ولی همین «نگران» طی زمان تغییر معنایی داده است و امروز به معنی دلواپس و مضطرب به‌کار می‌رود و کسی آن را به معنای اولیه‌اش بکار نمی‌برد.

کلمه‌ی «مقطع» هم روزگاری به معنی یکی از اسافل اعضای بدن بکار می‌رفته است و شاید در عربی امروزین هم همچنان به همین معنی به‌کار رود، ولی در زبان فارسی و طی زمان، تغییر معنایی داده است و امروزه هیچ‌کس به آن معنای اولیه‌اش فکر هم نمی‌کند، بلکه آن را به معنی «مرحله و سطح» بکار می‌برد. چون تمامی گویشوران فارسی، امروزه، «مقطع» را به‌معنی مرحله و سطح بکار می‌برند پس کاربرد این کلمه در این معنای جدید درست و صحیح است و معنای قبلی آن جزو بایگانی معنایی این کلمه در زبان فارسی ثبت می‌شود.

نقطه‌ی اشتراک نمونه‌ی اول و دوم این است که هر دو مدعی، زبان را به غلط ثابت پنداشته و هیچ تغییری را چه در شکل کلمه و چه در معنی کلمه روا نمی دارند!

نمونه‌ی سوم ـ همچنان که در پست‌های پیشین، خصوصاً در پست «تلفظ درست یا غلط؟!» گفتم ـ می‌پندارد هر کلمه‌ای را که اصلی عربی دارد باید به همان شکل عربی استعمال کرد و دستکاری‌های زبان فارسی را در شکل آن، که حق طبیعی زبان فارسی و حق همه‌ی زبان‌های گیرنده است، روا ندانسته، نتیجه را ناپذیرفتنی می‌داند!

حال آنکه هر کلمه‌ی وارداتی هنگام ورود به زبان جدید حیات تازه‌ای را آغاز می‌کند متفاوت با حیاتی که در زبان موطن و خاستگاه خود داشته است. هم تغییراتی را در تلفظ متحمل می‌شود و هم ممکن است بنا به ساخت و امکانات زبان جدید، متحمل اضافات و کاهش‌هایی ‌شود، چه در شکل خود و چه در حوزه‌ی معنایی خود.

از این رو، محک‌زدن شکل جدید کلمه بنا بر اصلش در خاستگاه و موطن خود، کاری نادرست و مغایر با واقعیت‌های زبانی است.

استاد جعفر توکلی

یکی از فرهنگیانی که خدمات و تلاش‌های بی‌دریغ ایشان قابل ستایش است، استاد جعفر توکلی است. استاد، معلمی متدين، وظیفه شناس ، دلسوز، خوش مشرب و علاقمند به حرفه مقدس معلمی بودند. حضور هشت ساله او در آموزش و پرورش دیلم از یک‌طرف و وصلت ایشان با خانواده سرشناس نیکوپوردیلمی (همسراستاد، خانم نسرین نیکوپور از فرهنگیان فرهیخته شهر بودند) از طرف دیگر، از ایشان یک چهره بومی و دیلمی در نظر مردم جلب توجه می‌کرد. از منظر نگارنده این مطلب که سه سال ، افتخار شاگردی ایشان را داشتم، چهره جدی، مصمم و البته مهربان وي ، با پالتوی سفیدی که در فصل زمستان می پوشید و نگاه نافذ وی كه از بالاي عينكش به دانش آموزان خيره مي شد، هنوز در ذهنم تداعی می شود. استاد جعفر توکلی در سال 1324 در شهر شیراز متولد گردید . دوران ابتدایی و متوسطه را در زادگاه خود گذراند. در سال 1343 موفق به اخذ مدرک دیپلم طبیعی گردید. با توجه با علاقه وافر ایشان به شغل معلمی، به عنوان آموزگار پیمانی جذب آموزش و پرورش استان فارس گردید. در بهمن ماه 1344 به خدمت مقدس سربازی اعزام و پس از18 ماه مجدداً به استخدام آموزش و پرورش فارس درآمد. پس از یکسال ، به تشویق آقای عیسی فهیمی نماینده وقت آموزش و پرورش بندردیلم، متقاضی انتقال از استان فارس به استان بوشهر گردید و بنا به درخواست خود به دیلم اعزام و در دبیرستان هدایت مشغول به خدمت گردید. استاد دروس شیمی، ریاضی، فیزیک و چون به ادبیات هم علاقه داشت، فارسی، املاء و انشاء نیز تدریس می‌کردند. بنا به تقاضای نماینده آموزش و پرورش از سال 1348 عهده‌دار مدیریت دبیرستان هدایت گردیده، و همزمان با توجه به کمبود دبیر، در دروس شیمی و ریاضی تدریس می‌کردند. با فعالیت و پیگیری استاد، ساختمان جدید دبیرستان هدایت، از طرف اداره مسکن وشهرسازی استان فارس احداث گردید.

در همین زمان، نظام جدید راهنمایی تحصیلی تشکیل شد ، بنا به نیاز این دوره جدید، پس از امتحان از واجدین شرایط جهت طی دوره راهنمایی تحصیلی در شیراز ، استاد موفق به اخذ فوق دیپلم علوم تجربی و ریاضی گردیدند. از اقدامات دیگر استاد ، دعوت از اولیاء دانش آموزانی بود که فرزند دخترشان پس از اخذ مدرک پنجم ابتدایی ترک تحصیل می نمودند. استاد با تشویق و ترغیب اولیاء، باعث گردید این دانش آموزان به ادامه تحصیل راغب شده و چون تعداد آنان به حدنصاب نمی‌رسید بصورت مختلط و با حجاب کامل به مدرسه بیایند. پس از چندماه معاون آموزشی اداره کل که اتفاقاً یک خانم هم بودند، جهت بازدید وارد کلاس‌های اول و دوم می‌شوند و وقتی که می بینند دانش آموزان دختر با حجاب کامل حضور دارند، به استاد توکلی اعتراض کرده و خطاب به ایشان می‌گوید، مگر انقلاب سفید به دیلم نیامده !! بعد رو به دانش آموزان دختر می‌گوید : از فردا هیچ کس حق ندارد با چادر به مدرسه بیاید!!؟؟. فردای آن‌روز فقط یک دانش آموز که آنهم غیر بومی بود بدون حجاب به مدرسه آمد. استاد توکلی دوباره دست به کار شده و با دعوت از اولیاء، به آنان می‌گوید با مسئولیت خودم بچه ها را با حجاب کامل به مدرسه بفرستید. این اقدام استاد با استقبال اولیاء مواجه می شود و مجدداً، فرزندان دختر خود را جهت ادامه تحصیل به مدرسه می فرستند. این موضوع باعث شد ضمن ادامه تحصیل آنها، تعدادی نيز به مدارج عالی دانشگاهی دست یابند. استاد جعفر توکلی در سال 1355 به شیراز منتقل، تا اینکه پس از سی سال خدمت صادقانه در سال 1375 به افتخار بازنشستگی نائل آمدند. بعد از آن به مدت 2 سال بصورت حق‌التدریس به امر تدریس مشغول بوده و سپس جایگاه تعلیم و تربیت را به نسل جدید واگذار می‌نمایند. این مطلب به جهت سپاس وقدردانی از استاد بزرگوار خودم به رشته تحریر درآمد.

از خداوند بزرگ برای استاد گرامی آقای جعفر توکلی و همسر فرهنگی ایشان خانم نسرین نیکوپوردیلمی ، موفقیت و تندرستی آرزومندیم.

 به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی است . والسلام

زبان فارسی و واقعیت‌های زبان‌شناختی (2)

 

چکیده‌ی آنچه در پست قبل آمد این بود که زبان‌ها بسته به ناحیه‌ی سکونت گویشورانشان و شدت و ضعف حضور عوامل دگرگون‌ساز، در طول زمان تغییر می‌کنند. هر زبان بسان رودخانه‌ای است جاری در گذر زمان و توالی قرون و اعصار. در هر مقطعی جویبارهایی به آن می‌پیوندند و یا از آن جدا می‌شوند و بر محتوی آن اثر می‌گذارند. هر عاملی (جنگ‌ها و فتوحات، تغییر فرهنگ‌ها و نگرش‌ها، صعود و سقوط آیین‌ها و مذاهب و قدرت‌گرفتن یک لهجه‌ ...) داغ خود را بر پیکره‌ی زبان می‌نهند. از این رو، دست‌کم به‌لحاظ ریشه‌شناسی، هویت هر زبانی، هویتی چهل‌تکه است و هر تکه‌ای از آن از جایی فراهم آمده است. با این همه، هر زبان در کلیت خود نیز هویتی یکدست و یکپارچه کسب کرده است و هر آنچه در خود می‌پذیرد نخست در دستگاه هاضمه‌ هضم کرده و آنگاه جذب می‌کند. از این رو، عناصر جدید را با شناسنامه‌ی جدید دیگر نمی‌توان و نباید اجنبی پنداشت و غریبه‌ای در میان خودی‌ها.

حال می‌پردازیم به بررسی مدعای دوم:

«آیا واقعاً نمی‌توان طی یک حرکت انقلابی، کلمات و ترکیبات عربی را از فارسی بیرون بریزیم و بعد از یک هزاره، فارسی اصیل را از زیر آوار سنگین زبان عربی نجات دهیم؟!»

مدعای فوق بر چند فرض استوار است که از قضا همه‌ مخدوشند و به‌لحاظ زبان‌شناسی نادرست.

فرض نخست مدعای فوق این است که می‌پندارد زبان عربی تنها زبانی است که فارسی از آن وام گرفته است! حال آنکه بنا بر شواهد تاریخی و زبانی، فارسی از زبانهای بسیاری تغذیه کرده است. اگر قرار است کلمات عربی را از فارسی خارج کنیم (!)، چرا با کلمات مغولی و ترکی و فرانسه و ... چنین نکنیم؟!

گفته خواهد شد که شمار وام‌گیری‌های فارسی از عربی بسیار بیشتر از دیگر زبان‌ها بوده است. ممکن است این سخن بهره‌ای از حقیقت داشته باشد (می‌گویم «ممکن است»، چون از حجم وام‌گیری‌های فارسی از زبان‌های کهن در هزاره‌های پیشین اطلاع جامع و کاملی نداریم)، ولی در اصل اشکال خللی وارد نمی‌کند. به‌نظر می‌رسد دلایل فرهنگی و اجتماعی و سیاسی (متأثر از حمله‌ی اعراب به ایران) بیش از دلایل زبان‌شناختی در اتخاذ چنین موضعی سهیم باشند.

اشکال اساسی‌تر مدعای فوق این است (همانگونه که در پست قبل و در آغاز این پست گفتم) که می‌پندارد زبان فارسی تا پیش از حمله‌ی اعراب موجودیتی خالص و «اصیل» (!) داشته است تا این‌که عربی بر آن تاخت و آن را با کلمات و ترکیبات خود آغشته کرد. بطلان چنین فرضی از روز هم روشن‌تر است و دیگر نیازی نمی‌بینم توضیح بیشتری در این باب بنویسم.

فرض نادرست بعد در مدعای فوق این است که می‌پندارد مرجعی وجود دارد که متکی به آن می‌توان به دستکاری در زبان میلیون‌ها گویشور پرداخت! بهتر است هیچگاه این اصل را فراموش نکنیم که زبان از آن گویشوران و مِلک طِلق آنهاست. هر آنچه را که گویشوران استفاده می‌کنند و با آن ارتباط برقرار می‌کنند زبان است و درست. کار زبان‌شناس توصیف وضع زبان موجود است. کار او این است که ساز و کارهای زبان فعلی را بازنماید و آشکار کند. اگر کار دیگری داشته باشد (در قالب مسئولیت فرهنگی و فرهنگستانی) نشان‌دادن ابزارهایی است برخاسته از زبان، که به مدد آنها برای کلمات خارجی (از هر زبان دیگری) کلمات معادلی وضع کند و «به‌موقع پیشنهاد بدهد».

ذهنیت گویشوران مانند کامپیوتر نیست که برنامه‌ای به آنها بدهیم که از امروز به بعد چنین سخن بگویند و چنان سخن نگویند! زبان‌ها تغییر می‌کنند. این تغییر و دگرگونی نیز در ذات آنهاست، همانطور که در ذات گویشوران آنهاست. اگر عربی در هزار و اندی سال قبل با فارسی نمی‌آمیخت، شک نکنید که ـ به‌سبب وضعیت جغرافیایی ایران ـ با زبان‌های دیگری می‌آمیخت و با فارسی کنونی بسیار متفاوت می‌بود. و این «تفاوت» در طیف عمر هر زبان جزو بدیهیات هر زبانی است.

اما فرض نادرست دیگری که در مدعای فوق وجود دارد این است که مدعی می‌پندارد فارسی بسیار منفعلانه عربی را به‌خود پذیرفت. این فرض به‌سبب شواهد فراوانی که علیه آن وجود دارد نادرست است و دست‌کم چنان نیست که مدعی پنداشته است.

در پاورقی پست پیشین به اختصار گفتم که هر زبانی ـ در کلی‌ترین حالت ـ از سه لایه تشکیل شده است: لایه‌ی آوایی و واجی، لایه‌ی نحوی یا دستوری و سرانجام لایه‌ی معنایی یا واژگانی.

لایه‌ی آوایی و واجی سرسخت‌ترین و مقاوم‌ترین لایه‌ی هر زبانی است. این لایه در برابر زبان‌های دیگر بیشترین مقاومت را از خود نشان می‌دهد. نشان به این نشان که زبان فارسی در رابطه‌ی بیش از یک هزار‌ساله‌اش با زبان عربی، هیچ واجی[1] را از عربی نپذیرفته است. در پست «تلفظ درست یا غلط؟!» به نمونه‌هایی از سرسختی‌های نظام آوایی و واجی زبان فارسی در برابر زبان عربی اشاره کردم. همین که ما هیچ کلمه‌ی عربی را در زبان فارسی با تلفظ عربی ادا نمی‌کنیم بهترین شاهد بر این مدعاست. به دیگر سخن، تمامی کلمات عربی که وارد فارسی شده‌اند از صافی نظام آوایی و واجی زبان فارسی گذر کرده‌اند و به‌ اصطلاح «فارسی‌‌شده» تلفظ می‌شوند.

لایه‌ی دوم، لایه‌ی نحوی یا دستوری، از زبان عربی تأثیرات اندکی پذیرفت. قید‌سازی به‌شکل عربی از کلمات فارسی نمونه‌ای است از این تأثیرات: گاهاً، ناچاراً، زباناً، تلگرافاً و ...

ولی در اکثریت قریب به اتفاق حوزه‌ها چنین تأثیراتی وجود ندارد. برای مثال، زبان عربی در کنار مفرد و جمع، حالت سومی به‌نام «تثنیه» هم دارد که بر شمار «دو» دلالت می‌کند. ولی این تمایز دستوری بر ساخت فارسی بی‌تأثیر بوده است. یا تمایز میان جنسیت ضمایر در عربی که مطلقاً بر فارسی تأثیری نداشته است.

و اما لایه‌ی سوم ، لایه‌ی معنایی یا واژگانی، که ظاهراً بیشترین بحث و جدل‌ها را به‌خود دیده است. سخن من در عدم پذیرش منفعلانه از جانب زبان فارسی عمدتاً به همین حوزه مربوط است.

منظور من از عدم پذیرش منفعلانه این است که زبان فارسی بخش زیادی از این کلمات را در دستگاه معنایی خود هضم کرد و فارسی‌شده‌ی آن را وارد پیکره‌ی خود کرد.

با چند مثال، بحث را روشن‌تر می‌کنم.

دورگه‌سازی:

«فکر»، «نظر»، «قرار» و «توقع» ـ برای مثال ـ همگی کلماتی‌اند با اصالتی عربی ولی در شکل فعلی خود آمیزه‌ای شده‌اند از عربی و فارسی: فکر کردن، نظر داشتن، قرار گذاشتن و توقع داشتن. گذشته از این، در بسیاری از موارد، حوزه‌ی معنایی قسمت عربی این افعال در زبان فارسی، با حوزه‌ی معنایی آنها در زبان عربی همپوشانی کامل ندارد. یعنی زبان فارسی حتی در حوزه‌ی معنایی آنها نیز دستکاری کرده است. موضوعی که در قسمت بعد بیشتر نمود می‌یابد.

تغییر معنایی:

در زبان عربی کلمات «انقلاب» و «استفراغ» وجود دارند ولی به معنایی که فارسی از آنها مراد می‌کند کاربردی ندارند. «انقلاب» در عربی یعنی تغییر، طور به طور شدن، از این رو به آن رو شدن و از این دست. ولی در فارسی به‌معنای خیزش اجتماعی یا سیاسی علیه حاکمیت یک کشور معنی می دهد. معنایی که عربی آن را با «الثورة» بیان می‌کند. «استفراغ» نیز در عربی به‌معنی طلب فراغ و آزادی کردن است حال آنکه در فارسی بالا آوردن معنا می‌دهد. معنایی که در عربی آن را با «غثیان» نشان می‌دهند.

واژه‌سازی:

فارسی با استفاده از ریشه‌های عربی برای خود کلماتی ساخته است که یا مطلقاً در عربی وجود ندارند و یا به این معنا اثری از آنها نیست.

کلمه‌ی «تمدن» در فارسی بر وزن تفعل و با معنایی که فارسی از آن مراد می‌کند در عربی وجود ندارد. عربی این معنا را با «الحضارة» نشان می‌دهد. «تماشا» از ریشه‌ی عربی «مشی» و در باب تفاعل ساخته شده است و در فارسی به‌معنی دیدن و نگاه کردن به کار می‌رود. معنایی که روح عربی نیز از آن بی‌خبر است!

قید «متأسفانه»ی فارسی که از ریشه‌ی «أسف» در عربی ساخته شده است مطلقاً در عربی وجود ندارد و برای عرب‌زبانان ناشناخته است و عرب‌ها برای بیان چنین معنایی از «مع الاسف» و یا ترکیبات مشابه استفاده می‌کنند.

آنچه در بالا نشان دادم صرفاً مشتی بود از خروار. مثال‌ها بسیار بسیار زیاد است. نه مثال‌ها به آنچه آوردم محدود می‌شود و نه عملیاتی که فارسی روی کلمات وارداتی انجام داده است به این سه‌تا محدود مانده است.

نتیجه‌ی بحث آنکه هر آنچه از زبان عربی به زبان فارسی راه یافته است، اکنون جزو دارایی‌های زبان فارسی است، داغ فارسی را پیشانی دارند و شناسنامه‌‌ی فارسی را در جیب. درست مثل کلمات وارداتی هر زبانی در زبانی دیگر. از این رو، فکر اخراج (!) این اتباع زبان فارسی، پنداری احساسی و به‌ دور از واقعیت‌های زبانی است. اگر قرار بر چنین کار عجیب و غریبی باشد، همانطور که در آغاز گفتم، باید این هویت چهل‌تکه را از هم گسست و هر تکه‌ای از آن را، بنا بر یافته‌های ریشه‌شناختی، به مبدا و اصلش برگرداند! کاری که نه علمی است، نه شدنی است و نه منطقی.

وانگهی تأثیرات زبان عربی هر چه بوده است تمام شده است و بسیار بعید است که تأثیرات دیگری داشته باشد. آنچه مهم است توانمند‌سازی زبان فارسی است در بیان مفاهیم علوم و فنون جدید در دنیای مدرن و نه برگشتن به احساسات انتقام‌گیرانه‌ از اعراب هزار و اندی سال قبل آن هم از طریق مبارزه با عناصری از زبان آنها که اکنون جزو گوشت و خون فارسی شده‌ است.


[1] - کوچترین واحد آوایی زبان که تمایز معنایی ایجاد می‌کند.

استاد اکبر رضا ماسوله

بدون شک یکی از تاثیر گذار ترین دبیران غیر بومی در آموزش وپرورش بندردیلم ، استاد اکبر رضا ماسوله است . دهه 60 و اوائل دهه 70 با وجود دبیران ارزشمندی همچون ایشان در دبیرستانهای دیلم ، دوران طلایی آموزش و پرورش لقب گرفت .

http://upload7.ir/imgs/2014-01/44314725374500697527.jpg
استاد اکبر رضا ماسوله که در دیلم بیشتر به آقای ماسوله مشهور،(درشهر رشت مرکزگیلان به نام آقای رضایی معروف است) یکی از اساتید با دانش ، متعهد، دلسوز،پرانرژی وبسیار علاقمند به تدریس بودند که توانست با دیگر همکاران خود، انگیزه درس خواندن و یادگیری را در بین دانش آموزان ایجاد نموده و راه برای ادامه تحصیل آنان در مراکزآموزش عالی همواره نماید. ایشان نه تنها در دروس علوم پایه که تخصص اصلی او بود تبحر داشت ، در بقیه درسها نیز از مهارت کافی در امر تدریس برخوردار بود.

حضورهفت ساله استاد در بندردیلم ، از او چهره ای آشنا و بومی در اذهان مردم قدرشناس بندر،تداعی میکرد.

شرح حال زندگی استاد به قلم ساده و روان خودشان جالب و شنیدنی است:

من در سال 1337 درروستای احمد سرگوراب از توابع شهرستان شفت استان گیلان متولد گردیده ام دوران ابتدایی در همان روستا و دوران راهنمایی را در شهر فومن گذراندم. دوره متوسطه را جهت اخذ دیپلم در شهر رشت به پایان رساندم.. در سال 1357 وارد دانشگاه شدم. در سال 1364 موفق به اخذ لیسانس در رشته شیمی از دانشگاه شیراز گردیدم. دوران تحصیل اینجانب در دانشگاه مصادف با انقلاب فرهنگی بود. به سبب انقلاب فرهنگی 3سال دانشگاه تعطیل شد. بنده طی این مدت به عنوان دانشجو بصورت حق التدریس در مناطق مختلف فومن وشهرستان شفت مشغول به کار شدم و تجربه ارزنده ای در امر تدریس بدست آوردم.

علاقه شدید اینجانب به امر تدریس سبب شد که بعد از اخذ لیسانس ، به شغل دبیری گرایش پیدا نمایم. در تاریخ 1365/7/1 به استخدام آموزش وپرورش بندردیلم (استان بوشهر) در آمدم . مشغول تدریس شیمی در دبیرستانهای شهیدستارپناهی و فاطمه زهرا (س) شدم.

پس از 4 سال تدریس، مدیریت دبیرستان شهیدستارپناهی به عهده اینجانب گذارده شد. در کنار مسئولیت مدیریت ، به تدریس خود نیز ادامه دادم. در طی هفت سال تدریس و مدیریت ، با همکاری دبیران و اولیائ محترم ،تحولی شگرف در دبیرستان و منطقه دیلم صورت گرفت . دانش آموزان زیادی به دانشگاه و مراکزعالی راه یافتند. پزشکانی همچون دکترمعتمد، دکتر اسماعیلی،دکترجبلی ،دکتر بهرامی فر،دکتر پورابراهیم ،دکتردریانورد،دکتردهدشتی، دکترفتاح ، دکترخلیجی، دکتر شریفی...... ومهندسین همچون مهندس صادقی ، مهندس شاه صادقی ، مهندس معتمد، مهندس میرجهانمردی ، مهندس یگانگی ، مهندس نعامی ، مهندس بوشهری ،مهندس شفیعی ، مهندس بشیری ، .....دکترشرفی و دبیران و اساتیدی همچون استاد شهبازی و ... که امروزه در مدارس و دانشگاهها تدریس می نمایند، تحویل این شهرستان داده شد.

سرانجام در سال 1372جنوب رابا خاطرات زیبا و مردم با صفای دیلم به مقصد شمال زادگاه خود ترک نموده ،به شهر رشت منتقل گردیدم. در این شهرمشغول به خدمت شده ،تا اینکه در سال 1388بازنشسته شدم. اکنون دوران بازنشستگی را به صورت حق التدریس در مدارس غیرانتفاعی رشت سپری میکنم.

بندر دیلم نقطه شروع به کار اینجانب به صورت استخدام رسمی در آموزش وپرورش بود. هیچگاه و تحت هیچ شرایطی نمی توانم این شهرستان و مردم مهربان آن را از یاد ببرم. بخصوص از دو معاون بزرگوار آقایان حسن تاجدین و عبدالکریم عباسیان که در همه امور مربوط به دبیرستان یار و یاور اینجانب بودند.

شب آخر که در حیاط دبیرستان در یک فضای باز دراز کشیده و به آسمان خیره شده بودم ، پیش خود گفتم : فردا آغاز مهاجرت است گذشته را نگاه می کردم و آن را ارزیابی می کردم . احساس رضایت می کردم چون تلاش های اینجانب و دیگر همکاران ثمر داده بود، ثمره این تلاشها مردان و زنانی بودند که در عرصه علوم و یادگیری به دانشگاهها راه یافته بودند. در زیر لب گفتم : ربنا تقبل منا انک انت السمیع العلیم (پروردگارا این خدمت را از ما قبول فرما توئیکه دعای حق را اجابت کنی و به اسرار همه دانایی) و در ادامه در حالیکه اشک می ریختم گفتم : آشنایی یک اتفاق است و جدایی یک قانون . باید این قانون را پذیرفت و رفتن را آغاز کرد. منطقه دیلم بخشی از خاطرات زندگی ام است که با یاد آن زنده ام و به زیستن ادامه می دهم .

به پایان آمد این دفتر / حکایت همچنان باقیست.

جهت اطلاع دوستان بزرگوار، این مطلب به پاس قدردانی از این استاد ارزشمند به رشته تحریر درآمد. برای استاد اکبر رضا ماسوله از خداوند بزرگ ،موفقیت و تندرستی آرزومندیم.

مرحوم ناخدا عبداله فهیمی دیلمی (نویسنده)

نام مرحوم ناخدا عبداله فهیمی دیلمی برای دریانوردان جنوب نام غریبی نیست . کسانی که او را ندیده اند با کتاب راهنمای دریایی اش او را می شناسند و کسانی که با او مانوس بوده و از نزدیک دیده اند، مهمترین خاطره ای که در ذهن آنها زنده می شود قیافه مردی آرام ، با وقار و مودب بود که بر روی صندلی داروخانه اش نشسته و گاه گاهی سیمای او ، از لابلای برگ روزنامه ای دیده می شد . او تا آخرین روزهای عمر دست از مطالعه برنداشت .

بر سر مزار او تنها یک جمله نوشته است "آرامگاه عبداله فهیمی مولف کتاب راهنمای دریایی"

او سالها در خلیج فارس ، دریای عمان و اقیانوس هند ، با امواج دریا جنگید تا ماحصل آن کتابی باشد که هزاران ناخدای جنوب در دل شبهای ظلمانی دریا با راهنمایی گرفتن از آن ، خود را به سلامت به ساحل رسانند.

شرح زندگی او با قلم ساده و بی ریایش جالب و شنیدنی است :                                                      

مختصر حالات مولف ؛

تولد نگارنده در سال 1326 قمری در کویت و در سن 4 سالگی پدرم در بندر مسقط {عمان} به رحمت ایزدی پیوسته ، پس از طی هفت مرحله از مراحل زندگانی ، دایی محترم مرحوم کربلایی جاسم حاجی صادق در حیات مرحوم ابویش که یگانه سرپرست خانواده بوده به مکتبم فرستادند. در مدت دو سال قرائت قرآن با کتابت سابق عقیمی را آموخته که معلم ما یک نفر شیرازی نسبتا مفید بود. در سن ده سالگی به اتفاق دایی دیگر مرحوم ناخدا عیسی در جهازی که محموله آن 386 تن و متعلق به خودمان بود مسافرت نمودم . در اولین سفر خود رای مرحوم دایی ارشد بر این قرار گرفت که نگارنده را در مدرسه شهر کراچی (پاکستان) که تقریبا 50 نفر از شاگردان آن ایرانی بودند بگذارد . تشریفات مقدماتی عملی به مدت 40 روز در مدرسه مزبور به سر بردم ولی معلوم است چهل روز ابتدای دخول در مدرسه مثمر ثمر نیست با این که در همین مدت چند روز کتاب ابتدایی انگلیسی را تمام نمودم . بنا به مصالح موقتی از مدرسه بیرونم آورده و به کویت مراجعت نمودیم و چون اولیای محترم از حیث علم و دانش بی بهره بودند مشقت دریا را به امید افزودن ثروت بر فضائل علم و کسب دانش ترجیح داده و نگارنده هم بنا به اقتضای وقت و لزوم و همکاری و از طرفی تحت قیمومیت واقع بودم ، متابعت نموده و امتثالاً مشغول دریانوردی گردیدم .

به بنادر هندوستان که میرسیدیم از کتاب های انگلیسی که همراه داشتم به وسیله منشی های تجارت خانه ها که با آنها مراوده داشتیم تحصیل می نمودم خواندن و نوشتن عربی هم نظر به اینکه بیشتر تماس ما با عرب ها بود به خوبی یاد گرفتم . پس از آن به مدت 10 سال در کشتی مزبور مسافرت نموده و در دومین سفر خود ، علم معلمی را که بالاترین علم دریانوردی است به خوبی تحصیل و بعد از آن در مدت مسافرتی که به طرف هندوستان ، ملیبار و آفریقا تا زنگبار بوده نگارنده عهده دار معلمی گردیده در همین اثنا شوق و رغبتم در امور دریا زیاد شده و همیشه در کتاب های متقدمین که در بحث امور دریا بود مطالعه می نمودم .

بنابراین حب وطن مرا بر این داشت که خدمتی به هم نوعان خصوصا هموطنان خود بنمایم پس همت خود را بر آن گماشته و راه دریا را به خصوص در تاریکی شب برای علاقه مندان سهل و آسان نمایم. و از سال 1340 هجری به تالیف این کتاب پرداختم بعد زا آن به واسطه فوت مرحوم ناخدا عیسی چون علاقه تامی به ایشان داشتم ترک سفر کویت را نموده و به بندر دیلم که وطن اصلی و مسکن آبا و اجداد ما بود مراجعت نمودم .

شادروان ناخدا عبداله فهیمی در اردیبهشت ماه 1371 دار فانی را وداع گفت . روحش شاد و یادش گرامی باد .

لازم به ذکر است این مطلب در پیش شماره پنجم - 13 دی ماه 1377 هفته نامه لیان توسط اینجانب به رشته تحریر درآمد که مجدداً جهت اطلاع دوستان بازنشر نمودم.

زبان فارسی و واقعیت‌های زبان‌شناختی (1)

 

مدعای اول:

«از حمله‌ی اعراب به ایران تاکنون و آمیزش تدریجی زبان عربی با فارسی، اصالت فارسی از دست رفت و زبان عربی موجبات تباهی زبان فارسی را فراهم آورد! کاش چنین اتفاقی نیفتاده بود و ما همچنان به زبان فارسی پاک نیاکان خود صحبت می‌کردیم!»

مدعای فوق مبتنی بر احساسات ملی‌گرایی و ضد عربی و البته به‌دور از واقعیت‌های زبانشناختی است.

با هم این مدعا را بررسی می‌کنیم.

همه‌ی زبان‌های طبیعی مثل فارسی، عربی، انگلیسی و ... (در تقابل با زبان‌های ساختگی نظیر اسپرانتو و ...) طی قرون و اعصار به‌شکل فعلی درآمده‌اند. پیدایش آنها به شکل کنونی، و اصولاً در هر مقطعی از تاریخ خود، محصول آمیزش اقوام، حاصل درهم‌کنش لهجه‌های غالب، نتیجه‌ی تأثیر زبان ملل فاتح، شکل‌گیری، تدوام و سیطره‌ی ادیان و مذاهب و باورها و عوامل ریز و درشت دیگری است. از این رو، زبان پدیده‌ای است پویا و نه ایستا. به‌جای ثبات، تغییر می‌کند. پویاست چون انسان‌ها ـ خالقان و به‌کارگیرندگان آنها ـ در گذر زمان و توالی نسل‌ها تغییر می‌کنند و دگرگونی می‌پذیرند. این تغییرات نیز حاصل آمد و شد تمدن‌ها، پیدایش جنگ‌ها، آمیزش فرهنگ‌ها و صعود و سقوط باورها و رسم و رسومات و عوامل دیگری است.

بنابراین، این باوری بسیار نادرست است که انسان را، در خلال قرون و اعصار، پویا و نوشونده بدانیم ولی زبانی را که به خالق و ‌استفاده‌کننده‌ی آن، یعنی همان انسان، تعلق تامّ و وابستگی کامل دارد، ایستا و ثابت در نظر آوریم.

تغییرات زبان‌ها تابعی است از عواملی که به تغییرات انسانی دامن می‌زنند و طبعاً زبان را نیز دستخوش تغییر می‌کنند. ممکن است زبانی در برهه‌ای نسبتاً طولانی تغییرات اندکی به خود ببیند ـ به‌دلیل آرامش نسبی حاکم بر ناحیه‌ی سکونت گویشوران آن و فقدان و یا کم‌رنگ‌بودن عوامل دگرگون‌ساز ـ ولی در برهه‌ای دیگر آهنگ تغییر زبان رشد بیشتری پیدا کند. از سوی مقابل نیز ممکن است زبانی دیگر ـ به‌سبب سوق‌الجیشی‌بودن ناحیه‌ی سکونت گویشوران آن و فراوانی و شدت عوامل دگرگون‌ساز ـ آهنگ تغییرش بسیار تند و شدید باشد.

زبان ایسلندی، زبان مردم جزیره‌ی نیمه‌قطبی ایسلند، به زبان وایکینگ‌های باستان (Old Norse) بسیار نزدیک است به گونه‌ای که اگر وایکینگی از خواب هزاره‌ای خود بیدار شود، صرفنظر از مفاهیم و پدیده‌های مدرن، تقریباً به‌راحتی می‌تواند با ایسلندی‌های امروزین گفتگو کند.

از سوی مقابل اگر فردی از اواخر قرون وسطای انگلستان (حدوداً ششصد‌سال قبل) به روزگار کنونی بیاید، مفاهیم و پدیده‌های مدرن به کنار، از برقراری رابطه با انگلیسی‌های کنونی در کشور انگلستان تقریباً عاجز است.

چرایی بروز چنین پدیده‌ای در زبان ایسلندی برمی‌گردد به دورافتاده‌بودن جزیره‌ی ایسلند از خاک اروپا و طبعاً برکناربودن آن از جنگ‌ها و نوسانات سیاسی و آمیزش‌های قومی و ...

و چرایی بروز چنان پدیده‌ای در زبان انگلیسی نیز بر‌می‌گردد به فراوانی و شدت عوامل دگرگون ساز در انگلستان. یعنی خلاف آن‌چیزی که برای ایسلند رخ داده است.

حاصل آنکه زبان‌ها ـ همچون تابعی از نوسانات فکری، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی ِ گویشوران خود ـ همچون موجودی زنده در تکاپو و تغییر و دگرگونی‌اند. آهنگ تغییرات این موجود زنده گاه نسبتاً ثابت، گاه کند و گاه بسیار تند و شدید است.

زبان فارسی نیز در میان زبان‌های طبیعی جهان از این تحولات برکنار نبوده و نیست و استثنایی به‌شمار نمی‌رود.

با توجه به آنچه بسیار خلاصه‌وار در بالا گفتم، زبان فارسی موجودیتی ثابت و ایستا نداشته است که بگوییم برگردیم و آن زبان را نجات دهیم و احیا کنیم. نقطه‌ی مشخصی در تاریخ فارسی سراغ نداریم که بر آن انگشت بگذاریم و بگوییم این فارسی است و مابقی نه! زبان فارسی از اکنون که مشغول استفاده از آن هستیم شروع می‌شود و - با تغییراتی رو به فزونی - تا قرن‌ها و هزاره‌ها قبل و حتی تا انسان‌های غارنشین اجداد اقوام آریایی امتدا می‌یابد. اگر فرض فرد مدعی در مدعای فوق، آن فارسی است که تا پیش از حمله‌ی اعراب در ایران رایج بوده است، یعنی زبان فارسی رایج در اواخر سلسله‌ی ساسانی، پرسشی که پیش می‌آید این است که فرد مدعی چرا فقط این زبان را «فارسی» می‌داند؟! ساسانیان حدود 416 سال بر ایران فرمانروایی داشتند. چرا زبان اوایل حکومت آنان را در نظر نمی‌گیرند؟! اگر هم زبان آغاز ساسانیان را در نظر بگیرند، من خواهم پرسید چرا زبان اواخر اشکانیان را مد نظر قرار نمی‌دهند؟! مگر آن زبان، زبان ایرانیان نبوده است؟! اشکانیان حدود 470 سال بر ایران حکومت کردند. چرا زبان اواخر، اواسط و اوایل اشکانیان را در نظر نمی‌گیرند؟! سلوکیان نیز حدود 80 سال بر ایران سلطه داشتند. چرا زبان عهد سلوکیان نه؟! هخامنشیان نیز حدود 200 سال بر ایران فرمان راندند. چرا زبان اوایل و اواسط و اواخر هخامنشیان نه؟! قبل از هخامنشیان نیز، مادها در ایران حاکمیت داشتند. چرا زبان مادها نه؟!

همچنان که ملاحظه می‌کنید این چاه ویلی است که هیچ انتها ندارد. اگر هم انتهایی داشته باشد بر می‌گردد به صدهاهزار سال قبل و انسان‌های غارنشین و اختراع رازآمیز زبان به‌دست بشر!

از این رو، آنکه از «فارسی» پاک و راستین (!) سخن می‌گوید، سخنش آکنده از احساسات است و اگر به محک واقعیت‌های زبانشناسی بخورد ماحصلی از آن برجای نخواهد ماند.  گذشته‌ی زبان فارسی ـ مثل هر زبان طبیعی دیگری ـ همچون طیفی است امتدادیافته در گذر زمان. هرچه رو به گذشته برویم از «فارسی» اکنون بیشتر فاصله می‌گیریم تا جایی که ـ به سبب شدت تفاوت با فارسی امروزین ـ دیگر به سختی می توانیم آن را فارسی بخوانیم . مقدار فاصله‌گیری نیز دقیقاً مبتنی است بر شدت یا ضعف عوامل دگرگون‌سازی که ناحیه‌ی گویشوران آن زبان ـ و در مورد فارسی، ایران ـ را متأثر ساخته است. نمی‌توان انگشت بر نقطه ای گذاشت و گفت از این جا به بعد فارسی است و از اینجا به ماقبل نه. درست مثل تاریخ تکاملی موجودات زنده که نمی‌توان بر مقطعی از مقاطع تکاملی ـ فی‌المثل فیل ـ انگشت نهاد و گفت از اینجا به بعد فیل است و از اینجا به ماقبل نه!

از طرف دیگر نیز، نمی‌توان فارسی را ـ مثل هر زبان طبیعی دیگری ـ منحصر کرد به یک دوره‌ی خاص و یک بُرش خاص و گفت فارسی یعنی این و نه چیز دیگر. نمی‌توان گفت منظورم از «فارسی»، فقط فارسی ِ این دوره‌ی خاص است! صرف چنین مدعایی ـ چون مبتنی بر طبیعیت زبان نیست ـ دربرابر واقعیت‌های زبانشناختی مثل حبابی می‌ترکد و بطلانش هویدا می‌شود.

اگر زبان غالب ایرانیان در حدود هزار سال قبل شدیداً از عربی متأثر شد، قبل از آن نیز طی برآمدن ساسانیان و شکست اشکانیان پارتی دستخوش تغییر شده بود. قبل از آن نیز با برآمدن اشکانیان و شکست سلوکیان دگرگون شده بود و قبل از آن، با برآمدن سلوکیان و شکست هخامنشیان تغییراتی به خود دیده بود و ....

بنابراین رویای شیرین بازگشت به آن فارسی اصیل و پاک که دقیقاً و مستنداً معلوم نیست کجای تاریخ قرار دارد، صرفاً ادعایی احساسی و ملی‌گرایانه است و نه مطلبی علمی و جدی و در خور توجه.

در قسمت بعد به بررسی مدعای دوم می‌پردازیم:

« آیا واقعاً نمی‌توان طی یک حرکت انقلابی، کلمات و ترکیبات عربی را از فارسی بیرون بریزیم و بعد از یک هزاره، فارسی اصیل را از زیر آوار سنگین زبان عربی نجات دهیم؟!»

استاد عباس سلامی زاده (خوشنویس)

استاد عباس سلامی زاده در سال 1331 در بندر دیلم متولد گردید . دوره ابتدایی را در دبستان های قاآنی و هدایت دیلم گذراند. ایشان پس از طی دوره ی اول متوسطه ، در سال 1350 جهت ادامه تحصیل وارد دانش سرای مقدماتی بوشهر گردید. پس از اخذ دیپلم دوره آموزشی سپاه دانش را به مدت شش ماه در پادگان شهر گرگان سپری نمود و سپس به عنوان معلم سپاه دانش در دبستان روستای بیدو در جهت تعلیم و تربیت دانش آموزان همت گماشت. پس از اتمام دوره سپاه دانش ، در سال 1356 به استخدام آموزش و پرورش گناوه درآمد.

ایشان پس از سالها خدمت صادقانه در سال 1380 به افتخار بازنشستگی نائل آمد . استاد فعالیت هنری خود را با نمایشنامه ای به نام رهایی با تئاتر دانش آموزی شروع کرد در سال 1369 با نمایش نی و غریبی روزگار به مرحله کشوری راه یافت . استاد تا سال 1370 با انجمن نمایش گناوه همکاری داشت .

استاد سلامی زاده  فعالیت هنر خوشنویسی را از سال 1363 به صورت مکاتبه ای با انجمن خوشنویسان ایران شروع کرده و موفق به اخذ گواهینامه ممتاز از آن انجمن گردید.

وی زیر نظر اساتید اجلی ، مهدی فلاح ، امیرخانی و شیرازی به فعالیت خود ادامه داد تا اینکه در سال 1368 از طرف انجمن خوشنویسان بوشهر به عنوان مدرس کلاس خوشنویسی انتخاب شد.

در سال 1370 از سوی شورای عالی انجمن خوشنویسان به عنوان سرپرست انجمن خوشنویسان گناوه منصوب و تا کنون به مدت 22 سال عهده دار این مسئولیت می باشد.

در سال 1381 موفق به اخذ گواهینامه درجه 2 هنری از شورای ارزشیابی هنرمندان کشور و در سال 1386 به اخذ گواهینامه فوق ممتاز نائل گردید.

از سال 1370 در شهرستانهای دیلم ، گناوه ، کازرون ، بندر ریگ اقدام به برگزاری نمایشگاه خوشنویسی به صورت گروهی و انفرادی کرد.

از سال 1374 به مدت سه سال کلاس خوشنویسی را با تعداد 30 نفر هنرجو در دیلم دائر نمود ، از شاگردان ایشان می توان از آقای سعید بیراتی نام برد که دارای گواهینامه ممتاز می باشد.

در سال 1375 در مسابقه سوره والفجر استان فارس که در شهر شیراز برگزار شد مقام سوم را کسب کرد .

در سالهای 76-77 در نمایشگاه خوشنویسی جهان اسلام در تهران شرکت نمود که آثار ایشان پس از انتخاب در کتاب جهان اسلام به چاپ رسید.

در سال 78 در نمایشگاه امام علی (ع) شرکت و حائز مقام و جوایز ارزنده گردید. تعدادی از آثار استاد در نمایشگاه های تهران ، شهر کرد ، جزیره کیش و بندر دبی امارات که توسط انجمن خوشنویسان ایران برپا شده بود شرکت داده شد .

استاد به مدت 7 سال آثارش را در نمایشگاه خوشنویسی امام رضا (ع) که در استان یزد برپا می گردید به معرض نمایش قرار می داد و دو بار نیز در نمایشگاه شیراز شرکت نمود.

ایشان پایه گذار کلاس های تجسمی و خوشنویسی در شهر گناوه می باشد. در سال 1381 گزیده ای از غزلیات امام (ره) را با عنوان کتاب نغمه داوودی ، به چاپ رسانید.

استاد سلامی زاده علاوه بر هنر خوشنویسی ، در زمینه موسیقی با ساز ویلون ، سنتور ، نی هفت بند و ضرب آشنایی کامل دارد و عضو گروه موسیقی قاصدک گناوه می باشد.

در زمینه ورزش هم به عنوان یک فوتبالیست موفق در تیم های پرسپولیس و ملوان دیلم و تیم های شهباز و پرسپولیس گناوه فعالیت داشتند و در سال 1347 به همراه تیم منتخب آموزشگاه های متوسطه دیلم موفق به کسب مقام اول در مسابقات استانی گردیدند.

در پایان از خداوند بزرگ موفقیت و تندرستی استاد عباس سلامی زاده را آرزومندیم.

نخبگان علمي – فرهنگي - ديني









                                           

با نگاهي به تاريخ ملت ها متوجه خواهيم شد كه آنچه موجب سقوط يا پيشرفت آن جوامع گرديده نخبگان آن سرزمين بوده اند. لذا نخبگان همواره در كانون توجه نظام هر كشوري بوده تا آن  كشور بتواند هرچه سريعتر به اهداف خويش دست يابد.

با تحليل جريانات تاريخي نقش عناصر نخبه زماني برجسته مي گردد كه ببينيم سرنوشت جوامع بشري چگونه دستخوش دگرگوني ناشي از انديشه ها و افكار آنان گرديده است.

نخبگان هر جامعه در فرايند تأثيرگذاري خود، هم به طرح ايده و پيشنهاد و تصميم ‏سازي مي‏ پردازند و هم در تبليغ و ترويج ايده‏ ها نقش مهم و برجسته اي را دارا مي باشند. تا جايي كه با ترسيم  الگوهاي جديد در مرحله تصميم‏ گيري و عملي‏ سازي تصميمات و تحقق الگوهاي نو نقش اساسي را ايفا مي نمايند. و بدون ترديد هيچ يك از اين موارد بدون برخورداري از توانايي و قدرت فوق‏العاده ميسر نمي‏ گردد.

پيشرفت هر كشور در گرو توجه به نخبگان است و تا زمانيكه امكان نقش آفريني نخبگان در سازمان‌ها و دستگاه‌هاي اجرايي وجود نداشته باشد، پيشرفت و توسعه لازم ايجاد نمي‌شود.

در توسعه‌يافتگي نخبه‌گرايي اصل است. نخبگان همسو، همفكر و منسجم تعيين‌كننده‌‌ترين عامل عقلايي در توسعه‌يافتگي مي‌باشند.

در بعد معنوي نيز اكثريت قابل توجهي از نخبگان به دليل هوش و استعداد سرشار، از نظر معنوي و اخلاقي هم تفاوت قابل توجهي با ديگر افراد جامعه داشته و الگوي عملي براي اقشار مختلف مي‌باشند و معمولاً ارتباط و اعتقاد عميق‌تري با دين، ماوراء‌الطبيعه و خداوند دارند. لذا افزايش شمار نخبگان در هر جامعه به تقويت باورهاي ديني كمك مي نمايد.

امروزه اين اعتقاد وجود دارد كه قدرت برتر جهان از آن كساني است كه قدرت معنوي ، علمي و نوآوري و امكانات بيشتري براي دسترسي به اطلاعات دارند.

لذا در شهرستاني كوچك مانند ديلم توجه به نخبگان امري بسيار ضروري و اساسي مي باشد نخبگاني كه دلسوز و متعهد بوده و مي توانند در آينده اي نزديك سكاندار امورات شهري و كشورخود باشند.

به همين منظور قصد داريم انشاءالله با معرفي تدريجي اين عزيزان و موفقيت هاي علمي آنان زمينه ساز دلگرمي آنان و تشويق و ترغيب ساير علم آموزان و دانش پژوهان عزيز شهرمان گرديم. البته در آغاز بنا داريم اين عزيزان از ميان كساني كه ازدهه هشتاد وارد دانشگاه يا مراكز فرهنگي و مذهبي شده اند بوده و البته اين افراد از جوانان آتيه دار ميهن عزيزمان خواهند بود. انشاءالله اگر عمري باقي بود در مراحل بعد به معرفي نخبگان دهه هاي هفتاد، شصت و ... خواهيم پرداخت. اميد است دوستان و همشهريان عزيز در معرفي اين عزيزان ياريگرمان باشند. ضمنا همه عزيزاني كه مايل به همكاري هستند مي توانند اطلاعات خود را به آدرس ايميل: abd_moradi@yahoo.com ارسال فرمايند با تشكر. عبداله مرادي دي ماه 92

تلفظ درست یا غلط؟!

 

نمونه‌ی اول: سال تحصیلی 65-64 بود و من کلاس پنجم دبستان. روزی آقای ناظم قبل از شروع درس و آمدن معلم، وارد کلاس شد و با حالتی ناراحت و تقریباً عصبانی گفت: بچه‌ها از این به بعد کسی نگوید آقای فلانی گو، آقای بهمانی گو. «گو» حرف بدی است! به‌جای آن بگویید آقای فلانی گفت و آقای بهمانی گفت!

نمونه‌ی دوم: سال تحصیلی 71-70 بود و من کلاس دوم دبیرستان. آقای «ن» معلم ادبیات فارسی ما بود از مردم مسجد‌سلیمان. مردی میانه‌سال، پرمعلومات، خوش‌سخن و البته سخت‌گیر. روزی به‌مناسبت بحث گفت ما خیلی از کلمات را غلط (!) تلفظ می‌کنیم. مثلاً «صندوق» را به فتح ص تلفظ می‌کنیم حال آنکه اصلش (!) که عربی است به ضم ص است. و البته چند مثال دیگر هم زد که از خاطرم رفته است.

نمونه‌ی سوم: هر روز و هر شب از صدا و سیما می‌شنویم: عید (eed) و نه عید (eyd). عطر (etr) و نه عطر (atr). جنوب (janoob) و نه جنوب (jonoob). تکرار (takraar) و نه تکرار (tekraar) و ...  و با خود می‌گوییم این مجریان و گویندگان چرا اینگونه حرف می‌زنند و کلمات را تلفظ می‌کنند؟!

هر سه نمونه‌ی بالا صرفاً مثال‌هایی بودند برای گشایش بحث. نمونه‌‌های فراوانی را خودتان می‌توانید در اطراف و اکناف ردیابی کنید. پیشفرض هر سه‌نمونه نادرست و غیر علمی است.

در نمونه‌ی اول، ناظم و کسانی شبیه به او فکر می‌کنند لهجه را باید متناسب با خوشایندها و بدآیندهای یک محک (در اینجا زبان فارسی و دقیق‌تر گفته باشیم: فارسی گفتاری معیار) پالایش کنیم و هرچیزی را در لهجه‌ی دیلمی که در قیاس با فارسی معیار معنای بدی دارد یا تلفظش به گوش گویشوران لهجه‌ی پایتخت خنده‌دار (!) است یا موجب سوءبرداشت می‌شود باید تعدیل کرد و یا نهایتاً آن را حذف کرد و گونه‌ی رایج در فارسی پایتخت را به‌جای آن نشاند!

نادرستی چنین فرضی درباره‌ی لهجه را چندسال پیش طی مباحثه‌ای که ذیل این پست پیش آمد شرح داده‌ام. علاقه‌مندان می‌توانند به آنجا مراجعه کنند.

اما نمونه‌های دوم و سوم که هر دو مبتلا به سوءفهم‌هایی درباره‌ی ماهیت زبانند به توضیح دیگری نیاز دارند.

فرض اصلی در نمونه‌ی شماره دو و ایضاً شماره‌ی سه این است که تلفظ درست (!) هر کلمه‌ای تلفظ گویشوران موطن اصلی هر کلمه است. مثلاً «صندوق» را از عربی به عاریت گرفته‌ایم و تلفظ این کلمه در زبان عربی به ضم ص است: صُندوق. از این رو، تلفظ درست (!) این کلمه به ضم ص است و نه آنگونه که ما اکنون تلفظ می‌کنیم: به فتح ص.

نادرستی چنین فرضی از اینجاست که مطلقاً مبتنی بر ماهیت و طبیعت زبان نیست. هر زبانی نظام آوایی منحصر به فردی دارد، متفاوت با نظام آوایی هر زبان دیگر. هر زبانی که کلمه‌ای را از زبان دیگر وارد دایره‌ی واژگانی خود می‌کند، اولین کاری که روی آن انجام می‌دهد زدن مُهر ویژه‌ی آوایی خود بر آن کلمه است. یعنی تلفظ آن را متناسب با نظام آوایی خود تغییر می‌دهد. این کاری است که هر زبانی با تلفظ کلمات عاریتی خود می‌کند. «پردیس» فارسی در عربی تبدیل شد به «فردوس» و «کاسه» فارسی شد «کأس». از این سو نیز تمامی کلمات عربی که وارد فارسی شدند و هر یک از سه حرف «ض، ظ و ذ» را ـ فی‌المثل ـ داشتند، متناسب با نظام آوایی زبان فارسی که فقط صدای «ز» را می‌شناسد و تمییز می‌دهد، تغییر تلفظ یافتند. نمونه‌های آن: ضبط، ظهر و ذات، که هر سه صرفاً با صدای «ز» فارسی خوانده می‌شوند.

از این رو، هر کلمه‌ای که از زبان الف وارد زبان ب می‌شود، بدالورود، شناسنامه‌ی جدید آوایی دریافت می‌کند و می‌شود تبعه‌ی جدید زبان ب. این کلمه را با شناسنامه‌ی جدیدش در زبان ب می‌شناسند و بکار می‌برند. اگر چنین کاری صورت نگیرد، کاربرد این کلمه‌ی جدید در زبان ب ـ در اینجا زبان فارسی ـ نامأنوس می‌شود و غریب. چون هماهنگ با نظام آوایی زبان فارسی نیست، غریبه‌ای است در میان جمع. یا باید مدرک تابعیت خود را بگیرد یا از آن زبان اخراج شود. دقیقاً به همین دلیل است که هیچ کلمه‌‌ی عربی با تلفظ عربی خود در فارسی سراغ نداریم. حتی طی ششصد‌سال خراج‌گذاری ایرانیان به خلفای اموی و عباسی و سیطره‌ی سنگین عربی بر زبان فارسی و اذهان ایرانیان، هیچ کلمه‌ای با شناسنامه‌ی عربی خود جذب زبان فارسی نشد مگر اینکه شناسنامه‌ی فارسی دریافت کرد.[1] شناسنامه‌ی فارسی در اینجا یعنی تعدیل و تغییر تلفظ آن کلمه‌ی عربی است مطابق با نظام آوایی زبان فارسی.

اگر ـ فی‌المثل ـ تکرار (به فتح ت) تلفظ معیار آن در زبان عربی است دلیلی نمی‌شود که ما نیز ـ به زور صدا و سیما و سعی در فاضل‌نمایی! ـ آن را اینگونه تلفظ کنیم. این کلمه‌ی عربی اکنون در زبان فارسی هضم شده، مفرّس گشته و اکنون کلمه ای فارسی محسوب میشود و نه عربی.

درستی تلفظ یک کلمه در یک زبان را گویشوران آن زبان با تلفظ هرروزه‌شان تعیین می‌کنند. گویشوران هر زبان ناخودآگاه و منطبق با نظام آوایی زبان خود، به تعدیل و تغییر تلفظ کلمات عاریتی دست می‌زنند. این کاری است که در تمامی زبان‌های دنیا اتفاق می‌افتد. کلمات بین‌المللی همچون رادیو و تلویزیون در زبان فارسی تلفظی یافته‌اند متفاوت با تلفظشان در هر زبان دیگری در دنیا. دلیل چنین تفاوتی نیز همانگونه که گفتم نظام آوایی زبان فارسی است که برای کلمات وارداتی همچون گمرک عمل می‌کند.

کار صدا و سیما این نیست که به‌زور آنهم مبتنی بر فرض‌های نادرست و غیر علمی و مغایر با نظام آوایی زبان به تجویز تلفظ عربی کلمات فارسی‌شده بپردازد و مثلاً «عطر» را به کسر ع بخواند و تلفظ کند. اگر قرار بر تلفظ عربی باشد، حرف ط نیز باید دقیقاً مبتنی بر مخارج زبان عربی تلفظ شود. آیا گوینده و مجری از پس این کار هم بر می‌آید یا صرفاً می‌تواند فتحه‌ای را به کسره تبدیل کند؟! و اگر هم بتواند ط را منطبق با مخارج زبان عربی تلفظ کند بهتر است چنین مجری و گوینده‌ای را برد برای اجرای برنامه‌های عربی و نه برنامه‌های فارسی.

 


[1] - هر کلمه‌ی عاریتی هنگام ورود به زبان جدید با سه ساحت زبانی روبرو می‌شود:

1-      ساحت معنایی (semantics)

2-      ساحت نحوی (syntax)

3-      ساحت آوایی و واجی (phonetics & phonology)

در برابر کلمه‌ی جدید، ساحت معنایی ضعیف‌ترین و ساحت آوایی و واجی مقاوم‌ترین ساحت‌های زبانی محسوب می‌شوند. توضیحات بیشتر در این باب در حوصله‌ی این نوشتار و وبلاگ نیست.

معرفی یک کتاب - آهنگ عروج (امراله خدری)

امرالله خدری در سال 1333 متولد شد. زادگاه او روستای بنه احمد از توابع بلوک لیراوی شهرستان دیلم است.

آهنگ عروج اولین مجموعه شعر این شاعر است که در دو بخش تهیه و تنظیم شده است و آخر این که اگر چه تا سال ششم ابتدایی نظام قدیم تحصیل کرده است اما طبعی روان در شعر دارد که در خانواده ایشان موروثی است.

«زورق فرسوده»

بگذار کسی از غم دل هیچ نداند

بگذار کسی جیب تفکر ندراند

بگذار نتابد صفت شمس بر این بام

بگذار که این بخت همایی نپراند

بگذار در این کلبه ی چوبینی ساحل

کس جانب ما توسن تشریف نراند

دیبای ضخیمی که از آلام بر ماست

جز دست اجل کس نتواند بدراند

از عمر گذشتیم مبادا که رقیبی

در کشور معشوق غزالی بچراند

در فکرت آنم که سحرگه گذر آرد

این واله مهجور ز هجران برهاند

خدری ز پی لطف امید است وگرنه

کی زورق فرسوده به ساحل برساند

ضرورت تدوین تاریخچه‌ی آموزش و پرورش در دیلم (2)

 

بیش از یک‌سال قبل مطلبی نوشتم (اینجا) درباب ضرورت تدوین تاریخچه‌ی آموزش و پرورش شهرستان دیلم. مسلماً مخاطب اصلی من برای اجرایی‌کردن چنین طرحی، خود اداره‌ی فخیمه‌ی آموزش و پرورش شهرستان دیلم بود. اما متأسفانه از زمان درج آن پست تا الان که دارم این مطلب را می‌نویسم کوچکترین حرکت و جنبشی از مسئولان این اداره در جهت تدوین این تاریخچه مشاهده نشده است! حداقل من چیزی ندیده‌ام.

قبول دارم که اداره‌ی آموزش و پرورش کارها و وظایف بسیار زیادی دارد که شاید منصفانه نباشد آنها را صرفاً کارهای روتین ِ هرروزه، هرماهه یا هرساله بنامیم. چون به هرحال در انجام همین وظایف ریز و درشت نیز عناصری از خلاقیت باید اعمال شود.

سخن من در مشخص‌ساختن هویت تاریخی این اداره است. در روشن‌ساختن مسیری است که آموزش و پرورش دیلم تاکنون پیموده. نقش تاریخچه برای این اداره ـ و هر اداره و نهاد دیگری ـ نقش حافظه است برای فرد. اگر مقام مسئولی به دیلم آمد و خواست با تاریخچه‌ی آموزش و پرورش در دیلم آشنا شود، چه چیزی برای عرضه به او داریم؟ اگر خواستیم قدمت و عقبه‌ی آموزش و پرورش خود را به شهر یا شهرهای دیگر نشان دهیم و یا حتی در سطح کشوری و به مناسبتی خاص عرضه کنیم، چه چیزی برای عرضه داریم؟ اگر دانش‌آموزی کنجکاو و یا معلمی غیر بومی خواست تاریخ آموزش و پرورش دیلم را از آغاز تاکنون بداند او را به کجا ارجاع خواهیم داد؟ و حتی اگر معلم جوانی خواست با عقبه‌ی فرهنگی خود در این شهرستان آشنا شود به کجا رجوع خواهد کرد؟ و ... .

پرسش من این است که آیا مسئولان آموزش و پرورش دیلم واقعاً هیچ‌گونه نیازی در گردآوری و تدوین تاریخ اداره‌ی خود و روشن‌ساختن تاریخ هویت صنفی خود در دیلم احساس نمی‌کنند؟

آیا نمی‌توانند ردیف بودجه‌ای ـ هرچند اندک ـ به این کار اختصاص دهند و از تنی‌چند از تاریخ‌پژوهشان و آشنا با این عرصه دعوت کنند که ـ هرچند به‌تدریج ـ تدوین این تاریخچه آغاز شود؟

استاد سیدحسین میرجهانمردی مدتی است به معرفی سلسله‌جنبانان عرصه‌ی آموزش و پرورش دیلم می‌پردازد. دست مریزاد. من از این اقدام فرخنده‌ی ایشان بسیار خوشحالم و تداوم این کار ارزشمند را خواهانم. ولی در کنار این خوشحالی، نگران هم هستم. نگران از این که با از دست‌دادن این چهره‌های شاخص فرهنگی شهرستان ـ که دوران سالمندی خود را می‌گذرانند ـ، انبوهی از خاطرات فرهنگی این افراد نیز از دست می‌رود. خاطرات ارزشمندی که ـ در قالب تاریخ شفاهی ـ بخش مهمی از تاریخچه‌ی آموزش و پرورش شهرستان دیلم را خواهند ساخت.

آیا مسئولان آموزش و پرورش شهرستان دیلم به این خسران فکر کرده‌اند؟

پاسخ آنها به نسل‌های بعد در قبال این سهل‌انگاری و بهره‌برداری‌نکردن از تاریخ شفاهی استوانه‌های فرهنگی دیلم چه خواهد بود؟...

استاد غلامرضا كپتان


استاد غلامرضا كپتان در سال 1322 در استان بوشهر،شهر بندر ديلم متولّد شد.

در سال 1344 از دانش سراي آموزش و پرورش بوشهر فارغ التحصيل و همان سال كار خود را با مديريت دبستان هدايت در بندر ديلم آغا ز كردند. از سال 1347 به مدّت 3 سال مديريّت دبستان داريوش" بندر ديّر" را عهده دار بودند.سپس به مدّت يك سال نيز در دبيرستان هاي بوشهر تدريس نمودند.

استاد در سال 1350 به عنوان رئيس آموزش و پرورش"باشت" در استان" كهگيلويه و بوير احمد" منشا خدمات فراواني در جهت ارتقا ء  سطح  كيفي آموزش و پرورش  در آن استان بودند.

ايشان از سال 1354 تا 1356 به سرپرستي اداره ي سپاه دانش استان مذكور منصوب شدند.

در سال 1357 با شروع انقلاب اسلامي به زادگاهش بندر ديلم منتقل شدند و با سمّت دبير در دبيرستان هاي آن شهر تدريس نمودند.استاد بعد از 30 سال خدمت صادقانه به فرزندان اين مرز و بوم ،در سال 1368 به افتخار بازنشستگي نائل گرديدند.

ايشان با توجّه به علاقه ي وافري كه به شعر و ادبيات داشتند، از سال 1342 به سرودن اشعار كلاسيك روي آوردند.

اوّلين دفتر شعرش با نام "طوفان حوادث" در سال 1363 در انتشارات "دهدار"در تهران به چاپ رسيد.

وي همچنين مجموعه اي از اشعار كلاسيك و نيمائي خود را در مدح امام حسين(ع) با عنوان "انوار حسيني" گرد آوري نموده است.در پايان از خداوند متعال، تندرستي و شادكامي  استاد عزيز غلامرضا كپتان را آرزومنديم.

منم عاشق كه كپتان نام دارم             زبان عاشقي در كام دارم

به جز نام تو در كامم نچرخد            گلي زيبا،بلند اندام دارم

تخریب تاریخ!

 

           محل دفن ناصرالدین شاه را در تصویر مشخص کرده ام

روز گذشته با یکی از دوستان رفتم شهرری، حرم حضرت عبدالعظیم (ع).[1]

دوستم که مشغول زیارت بود، من پرسا‌ن‌پرسان رفتم در پی یافتن قبر ناصرالدین شاه قاجار.

یکی از نگهبانان نقطه‌ای را زیر چهلچراغ سبز رواق بزرگ نشانم داد و گفت همینجا دفن شده است. گفتم اینجا که کف‌شور رواق است!

گفت به‌هرحال همینجاست و سنگ قبرش را هم برده‌اند به کاخ‌موزه‌ی گلستان!!

گفتم خوب یا بد این بابا پنجاه‌سال شاه این مملکت بوده است، اندازه‌ی آن شاباجی‌خانومی که آن‌ورتر دفن شده است و سنگ قبرش پیداست ارج و قرب نداشته؟! حداقل سنگ هم‌سطحی بگذارند که مشخص شود اینجا دفن شده است.

ای روزگار...

                                                     سنگ قبر ناصرالدین شاه قاجار

ناصرالدین‌شاه قاجار 117 سال قبل در کنار ضریع حضرت عبدالعظیم (ع) به ضرب گلوله‌ی میرزا رضای کرمانی ترور شد و در نزدیکی همان محل به خاک سپرده شد. سنگ قبرش از شاهکارهای سنگ‌تراشی عصر قاجار است.


[1] -  18 سال قبل من یک سالی در حوزه‌ی علمیه‌ی حضرت عبدالعظیم دروس حوزوی می‌خواندم.

بیائید با هم ریاضی تمرین کنیم

لطفا خبر را بخوانید و در صورت امکان به بنده کمک کنید تا درستی محاسبات ذیل را کنترل کنم:

طلا در آستانه بزرگ ترین سقوط ۳۰ سال گذشته

1- به دلیل تحریم ها، ما نفت خود را به برخی از دلال ها، دست کم 10 درصد زیر قیمت می فروختیم در نتیجه کاهش ده درصدی درآمد داشتیم.

2- به دلیل عدم امکان برگشت دلارهای نفتی به کشور، باید راهی جهت برگشت پیدا می کردند که یکی از این راه ها، پیدا کردن دلال جهت خرید طلا بود، دلال ها برای خرید طلا دست کم 5 درصد کارمزد می گیرند در نتیجه از پول نفت ما 5 درصد دیگر نیز می پرید.

3- اگر طلا را به قیمت روز، دلال ها برای ما می خریدند - که بعید است - هر اونس 1500-1700 دلار از پول نفت را به خود اختصاص می داد که حالا اگر بخواهیم همان طلاها را بفروشیم دلال ها بیشتر از 1200 دلار نمی خرند یعنی حداقل 20 درصد افت قیمت و در نتیجه بر باد رفتن 20 درصد دیگر از پول نفت.

حال اگر ریخت و پاش ها و حق و حقوق دوستان ترک و عرب دبی و ... را در نظر نگیریم بیائید با هم محاسبه کنیم با مفروضات زیر:

1- فروش روزانه 1،500،000 بشکه نفت در روز به روش فوق

2- افت 35 درصدی درآمد نفت به روش فوق

3- قیمت هر بشکه 100 دلار

4-قیمت هر دلار 3000 تومان

1500000*100*3000=450،000،000،000 ( چهارصد و پنجاه میلیارد تومان ) فروش یک روز نفت

35%*450،000،000،000=157،500،000،000 ( یکصد و پنجاه و هفت میلیارد و پانصد میلیون تومان ) ضرر یک روز فروش نفت با روش فوق

157،500،000،000*30=4،725،000،000،000 ( چهار هزار و هفتصد و بیست و پنج میلیارد تومان ) ضرر یک ماه فروش نفت به روش فوق 

4،725،000،000،000*12 = 56،700،000،000،000 ( پنجاه و شش هزار و هفتصد میلیارد تومان ) ضرر یک سال فروش نفت به قیمت فوق

امیدوارم که در ضرب و صفرها اشتباه نکرده باشم. اگر درست محاسبه کرده باشم، می دانید پنجاه و شش هزار و هفتصد میلیارد تومان پول چقدر است؟ به نظر شما در این بین، قطعنامه دان کی پاره شده است؟ دلال های نفت؟ دلال های طلا؟ بانک های ترکیه و چین و هند یا شورای امنیت؟

استاد عبدالحميد نبوي

           استاد عبدالحمید نبوی در سال  1318 در شهر بوشهر متولّد گردید.

          دوران ابتدایی را در دبستان گلستان و دوره اول متوسطه را در  دبیرستان  سعادت بوشهر گذراند.سپس جهت ادامه تحصیل عازم شهر شیراز شد و دیپلم خود را در سال 1338 از دبیرستان حکمت شیراز اخذ نمود. با توجه به علاقه خاصی که به شغل شریف معلمی داشت  در اول اسفند 1338 به استخدام آموزش وپرورش بوشهر در آمد . اولین محل خدمت استاد ،شمالی ترین شهر استان ، بندر دیلم بود . ایشان ضمن تدریس در کلاس ششم دبستان هدایت ،به عنوان دبیر زبان انگلیسی و طبیعی دردبیرستان انجام وظیفه نمود.از خاطرات استاد ، بازدید مدیر کل وقت آموزش وپرورش استان بوشهر به دیلم می باشد که  جهت بازرسی  مستقیمآ به سر کلاس استاد مي رود که در حال تدریس زبان انگلیسی است. ایشان از همه دانش آموزان کلاس که 15 نفر بودند سوال می پرسد. آمادگی و حاضر جوابی دانش آموزان باعث تعجب و خوشحالی  مدیر کل واقع شده که بلافاصله استاد نبوی را مورد تشویق کتبی قرار می دهد. استاد در سال 1341 به بوشهر منتقل و در سال 1350 جهت ادامه تحصیل در دانشگاه عازم شهر اصفهان می شود . ایشان پس از اخذ مدرک کارشناسی در رشته علوم تربیتی، به شیراز مراجعت می نماید وپس از 35 سال خدمت صادقانه ،به افتخار بازنشستگی نائل و مجددآ به عنوان حق التدریس تا سال 1378مشغول به كار مي شود. از سال 78 تا 88 به سمت معاونت پیش دانشگاهی به خدمت مقدس خود ادامه می دهد. استاد به مدت نیم قرن به تعلیم و تربیت فرزندان این مرز وبوم  همت گماشت .استاد عبدالحسین صبوری از پیشکسوتان فرهنگی ، که خود از دانش آموزان قدیمی استاد بوده، اظهار می دارد: استاد نبوی انسانی مومن ، با وقار و بسیار علاقمند به امر تدریس بوده وبرای دانش آموزان احترام خاصی قائل بودند. همین خصوصیات بارز استاد باعث شده بود بین دانش اموزان از محبوبیت خاصی برخوردار بوده وبرای استاد احترام فراوانی قائل شوند.از دانش آموزان قدیمی استاد می توان از آقایان  دکتر عبدالرسول نیک پور، مصطفی ناصری، مصطفی اخلاقی،غلامشاه بویراتی،عبدالرسول گله گیر،پرویز قنواتی،عزیز تنگستانی،عبدالرسول کریمی ،محمدرضا قارونی،ماندنی طاهری،بندر روغنی ،غلامعلی پیشداد،غلامعلی فرزانه ، سید ناصر مهدوی،مجید امامی، سیف الله گله گیر،علی آل بهبهانی ،عبدالحسین صبوری و خانم نسرین نیک پور نام برد .

          در پایان ضمن تشکر از استاد توکلی به جهت گردآوری این مطالب،از يزدان بخشاينده،سلامتی و شادکامی برای استاد گرانقدر آقای عبدالحمید نبوی خواستاريم.  

 

 

نوستالژی‌های دهه‌ی شصت (3): ویدئو

 

تا قبل از تشریف‌مایی جناب مستطاب جلالت‌مأب ویدئو به ممالک محروسه‌ی ایران در اوایل دهه‌ی شصت، باید منتظر می‌ماندی تا سیمای جمهوری اسلامی ایران هر برنامه‌ای را که میلش می‌کشید و درست (!) تشخیص می‌داد پخش کند. یعنی بینندگان در کمال انفعال به‌سر می‌بردند و رأی و نظرشان و ایضاً سلیقه‌شان به چندی گرفته نمی‌شد. ما هم با همین وضع بزرگ شده بودیم و تصور وضع دیگری برایمان ممکن نبود. ولی ویدئو که وارد شد تصورات را هم به ریخت!

یعنی هر فیلمی را که خودمان دوست داشته باشیم می‌توانیم ببینیم؟! هر وقت که بخواهیم؟! مثلاً صبح زود هم می‌توانیم ببینیم؟! هرچند بار که بخواهیم؟! چطور ممکن است از تلویزیون ما پخش شود ولی همسایه‌ها و دیگران نتوانند ببینند؟!!! مگر می‌شود؟! این سوالات و مشابه این سوالات نشان‌دهنده‌ی نبرد ذهنی ما بود با مفهوم جدیدی به‌نام ویدئو. یعنی اول با فلسفه‌اش دچار اشکال شدیم. اشکال که نه، پذیرشش برایمان سخت بود. ما، در مقام بیننده، از موضع انفعال بیرون آمده بودیم و خودمان تصمیم می‌گرفتیم که این فیلم را ببینیم و آن یکی را نه. این فیلم را الان نبینیم ولی مثلاً ساعت 9 شب قرار بگذاریم و ببینیم. داشتن چنین اختیاری کلی خوشحالی در پی داشت و احساس قدرت البته و دهن‌کجی به سیمای نمور و نمناک آن سال‌های ایران.

ولی قضیه به همین سادگی پیش نرفت! آن زمان – اوایل و اواسط دهه‌ی شصت - اوج اقتدار کمیته بود و سران مملکت رأی به برخورد شدید با این پدیده‌ی مدرن داده بودند. برخورد با آن به ای نحو کان! حرمت ویدئو اگر بیشتر از هرویین نبود قطعاً کمتر از آن هم نبود! دیلم هم که همچون سایر نقاط مرزی ایران، از مبادی ورودی ویدئو به کشور بود، سخت‌گیری‌های بیشتری شاید به خود می‌دید. «خدا»یت باید «رحم» می‌کرد تا برادران کمیته به خانه‌ای مشکوک نشوند و ویدئوی صاحبخانه و ایضاً خود او را ریشه‌کن نکنند!

اولین دستگاه‌های ویدئو نسبتاً حجیم بودند و وزین و البته تعداشان هم اندک و خانه‌های دارنده‌ی آنها هم بسیار اندک‌تر. از این رو طبیعی بود همان تعداد کم ویدئوها تحت تدابیر شدید امنیتی (پیچیدن در پتو، ملافه، گذاشتن لای بالش(!)، گذاشتن در چمدان و ...) از خانه‌ای به خانه‌ای نقل مکان کنند و حجت را بر همه تمام. فیلم‌های ویدئو هم مثل خودشان حجیم بودند. اول فیلم‌های بتا مکس آمدند که به «فیلم کوچیک» معروف شدند و بعد از حدوداً یکسال فیلم‌های «وی ایچ اس» از راه رسیدند که به «فیلم‌ بزرگ» معروف شدند و از فیلم‌های بتا مکس هم بزرگ‌تر بودند. جابجایی فیلم‌ها هم کلی دردسر داشت. چهارتا از آنها خودش کلی حجم داشت! عرق بر پیشانیت می‌نشست تا فیلمی را از اینجا به آنجا ببری و نفست به شماره می‌افتاد تا دستگاه ویدئویی را (بخوانید بسته‌ای هرویین را) از خانه‌ی دایی به خانه‌ی خاله ببری.

البته همین کنترل بسیار شدید و برخورد بسیار قهرآمیز زمینه‌ساز قاچاق پرملاطی شد برای ورود هرچه بیشتر جناب ویدئو به کشور. مدل‌های جدیدتر وارد شدند. مدل‌های دو کاسته هم وارد شدند که انقلابی بودند در تکثیر فیلم(!). تا قبل از آن باید دو ویدئو کنار هم گذاشته می‌شدند تا فیلمی کپی شود. دو ویدئو!

از اواخر دهه‌ی شصت بود که مقامات ذیربط کم‌کم متوجه شدند که از ویدئو هم می‌توان استفاده‌های درست کرد و هم استفاده‌های نادرست. مقامات ذیربطند دیگر. کاری‌شان نمی‌شود کرد. همیشه با کلی فکرکردن و تأخیر متوجه می‌شوند اوضاع از چه قرار است. اول برخورد می‌کنند بعد فکر. شایدم چون دیدند چاره‌ی دیگری برایشان نمانده است شروع کردند به فکرکردن!

حساسیت‌ها که کمتر شد، ویدئوها در سطح شهر نمایان‌تر شدند و سرانجام سر از مغازه‌های صوتی تصویری درآوردند و آن دوران نفس‌گیر به سر آمد.

ولی فکر کنم من و کسانی که آن دوران را تجربه کرده‌ایم هرگز نتوانیم آن را با هیچ دوره‌ای، از لحاظ برخورد با پدیده‌های مدرن، قیاس کنیم. دوره‌ای بود از برای خودش...

نوستالژی‌های دهه‌ی شصت (2): کنترل کابلی

شاید نخستین سال‌های دهه‌ی شصت بود، احتمالاً سالهای شصت یا شصت و یک، دوم سوم دبستان بودم که روزی رفتم خانه‌ی یکی از دایی‌هایم. چندتا از بچه‌های اقوام و همسن و سال من هم آنجا بودند. فکر کنم مراسمی، چیزی بود. وارد اتاق پذیرایی که شدم دیدم تلویزیون بزرگ و جدیدی از کویت خریده‌اند و تازه آورده‌اند خانه. تا آن موقع هیچ تلویزیونی کنترل نداشت. هرجای اتاق که بودی باید پا می‌شدی می‌آمدی کنار تلویزیون و کانال عوض می‌کردی. ولی این تلویزیون جدید کنترل داشت (کنترلی که با مقیاسهای امروزی خیلی بزرگ و بدقواره محسوب میشد). نکته‌ی مهم این کنترل کابل حدوداً سه‌متری بود که یک سرش به کنترل و سر دیگرش به تلویزیون وصل بود (!) و اینجور دورادور کانال عوض می‌کرد! ولی همین هم برای آن موقع شاهکاری بود. تا آن موقع نه اصلاً چنین چیزی دیده بودیم و نه اصلاً فکرش را کرده بودیم که مگر ممکن است از دور هم بتوان کانال عوض کرد؟! با خودمان می‌گفتیم، وای، عجب پیشرفته است! چه تکنولوژی! سه متر دورتر می‌نشینی و هر کانالی که می‌خواهی از همان فاصله‌ی دور عوض می‌کنی!

 تازه باید مواظب هم بودیم پایمان به کابل کنترل نخورد و آسیبی به کنترل و تلویزیون وارد نشود.

تلویزیون با کنترل کابلی را فقط آنجا دیدم. خودمان هرگز نخریدیم. شاید خیلی گران بود. شاید کمیاب بود. نمی‌دانم. فکر کنم حدوداً سال‌های اواسط دهه‌ی شصت بود که تلویزیون کنترلی (البته از نوع بدون کابل آن) کم‌کم وارد خانه‌ها شد. این یکی واقعاً شاهکاری بود. کلی فکر می‌کردیم که چطور ممکن است این دستگاه کوچک، به اندازه‌ی کف یک دست، بی‌آنکه سیمی به آن وصل باشد، از دور کانال تلویزیون را عوض کند؟! دستمان را جلویش می‌گرفتیم، دکمه‌هایش را فشار می‌دادیم ولی واکنشی از سوی تلویزیون مشاهد نمی‌شد! پس چیزی از کنترل خارج می‌شد که ما نمی‌دیدیم!

اینها برای نسل‌های جدیدتر کلی خنده‌دار است ولی برای ما و در آن موقع اوج شگفتی بود.

تلویزیون‌های کنترل‌دار به‌تدریج وارد همه‌ی خانه‌ها شدند و تلویزیون‌های بدون کنترل را از دور خارج کردند چندان که الان دیدن تلویزیون‌های قدیمی و بدون کنترل خودش کلی نوستالژی دارد.

نوستالژی‌های دهه‌ی شصت (1): آتاری

اولین باری که اسم آتاری را شنیدم فکر کنم حدوداً ده دوازده ساله بودم. شاید اول یا دوم راهنمایی. حدوداً اواسط دهه‌ی شصت. رفته بودم در لنج یکی از اقوام که تازه از کویت آمده بود و در نوبت گمرکی‌کردن کالاهایش بود. در قماره‌ی لنج چند جعبه‌ به چشم می‌خورد. جعبه‌هایی نسبتاً بزرگ با کلی عکس‌های رنگی که بعداً فهمیدم تصاویری از بازی‌های مختلف آتاری است. آنجا شنیدم که می‌گفتند بازی آتاری خیلی خیلی باحاله! از توی تلویزیون می‌توانی به آدم‌های بازی بگی که کجا برن و چکار کنند! یعنی‌ چی؟ یعنی آدمک‌های توی تلویزیون را می‌توانم این ور و آن ببرم؟؟! مگر می‌شود؟! چطوری؟!...

زیاد طول نکشید که دستگاه‌های آتاری از خانه‌ها سر در آوردند و در آن زمان که تفریحات مثل الان متنوع نبود، شدند تفریح غالب نوجوانان و جوانان و حتی بزرگسالان.

بازی‌های مختلفی داشت این جناب آتاری ولی محبوب ترین و تأثیرگذارترین بازی آن بدون تردید بازی هواپیمایی بود (River Raid). هواپیمایی که در طول رودخانه‌ای رو به بالا حرکت می‌کرد و مجبور بود هر هلی‌کوپتر، هواپیما و پلی را نابود کند و از سرراه بردارد. اگر به موانع موجود در رودخانه برمی‌خورد، منفجر می‌شد و به قول معروف یک جانش می‌سوخت! هر ده‌هزار امتیاز هم یک جان اضافه می‌شد. مصیبت دیگر بنزین‌زدن پی‌در‌پی بود که با موزیک خاصی، لزوم آن اعلام می‌شد. اگر دیر به پمپ‌بنزین‌های سر راه می‌رسیدی باز هم منفجر می‌شدی (البته آن زمان اصلاً به این فکر نمی‌کردیم هواپیمایی با باک خالی چطور منفجر خواهد شد؟!). آتاری امکان ذخیره نداشت. یعنی اگر ده جان هم داشتی ولی برق می‌رفت، که زیاد هم می‌رفت، باز برمی‌گشتی سر خانه‌ی اول و روز از نو و روزی از نو!

این بازی، دست‌کم در آن زمان دیلم، آنقدر محبوب بود و آنقدر جوان‌ها و نوجوان‌ها و حتی بزرگسالان را جذب خودش کرده بود که تقریباْ تبدیل شده بود به جزیی از سلام و احوال‌پرسی روزانه‌مان. به‌طوری که بعد از سلام و احوال‌پرسی، معمولاً گفته می‌شد: چند تا می‌ری؟ یعنی با این بازی هواپیمایی تا چند امتیاز بالا رفته‌ای؟!

چه حالی می داد ظهر تابستان، زیر هوای سرد کولر، این بازی را در جمع دوستان بازی کردن...

هر چند بازی‌های مختلف و جدیدتری از راه رسیدند، ولی تا آتاری بود از محبوبیت این بازی ذره‌ای کاسته نشد. اواخر دهه‌ی شصت و اوایل دهه‌ی هفتاد، با ورود تدریجی دستگاه سگا، که بازی‌هایش هم کیفیت گرافیکی بالاتری داشتند و هم روندشان بسیار بهتر از آتاری بود، آتاری کم کم به انزوا رانده شد، تا اینکه به‌کلی از لیست تفریحات نوجوانان و جوانان کنار رفت.

هم‌نسلان من مسلماً دنیایی خاطره دارند با آتاری، خصوصاً بازی هواپیمایی خاطره‌انگیزش.

یاد آن روزها بخیر...

پیاده روی

از آبان ماه 92 با همکاران قرار گذاشتیم  پنج شنبه ها  پیاده روی در  روستاهای  اطراف  دیلم  داشته باشیم ( با ماشین تا روستای مورد نظر میرویم و بعد 2 ساعتی پیاده روی) شور و نشاط  صبح گاهی  و  هوای تمیز،  حس  و حال  خوبی در آغازین  ساعات  صبح گاهی  به آدم میده .

پنج شنبه  92.9.28  به دعوت  آقای  کهنسال (همکار فرهنگی و دهیار روستای گاو زرد )  به روستای گاوزرد رفتیم  .  گاو زرد از روستاهای پر جمعیت سالیان قبل دیلم بوده است و حتی در آن سال ها از سیامکان بزرگ هم بزرگتر .

مدرسه ی راهنمایی گاوزرد قبل از مدرسه راهنمایی سیامکان بوده و از سیامکان برای  ادامه ی تحصیل در دوره ی راهنمایی  به گاو زرد میرفتند . ....

دارای 149 سهم کشاورزی جهت کاشت گندم  (هر سهم حدود 15 هکتار ) کشت به صورت دیم انجام می شود  .    سرازیر شدن آب سد چم شیر در استان کهگیلویه  و  بو یر احمد  در  سالیان  آینده  می  تواند  به رونق دشت  حاصلخیز  لیراوی  کمک کند.

در این پیاده روی خاطره انگیز بسیاری از ما برای اولین بار شاهد  برداشت  قارچ  بودیم .  ترک هایی  که توسط قارچ  روی  زمین های گِلی  ایجاد شده بود برای بسیاری از ما قابل تشخیص نبود  .   با دقت روی ترک های زمین و اعلام پیدا شدن قارچ (توسط دوسه نفر از دوستانی که سابقه ی پیدا کردن قارچ داشتند )  هجوم  می آوردیم .

http://www.uplooder.net/img/image/68/c5089a8c2d3d8973aba0e4e933d193e7/DSC_2147.JPG

گِل ها را گاهی بیش از  5  سانتیمتر  کنار  میزدیم  و قارچ  طبیعی نمایان میشد . روی  هم حدود 10 قارچ پیدا کردیم اما یاد گرفتن نحوه ی پیدا شدن قارچ  برایمان  ماندگار شد.....جاتون سبز...

ادامه نوشته