بعضی شعرها هستند که دوست‌ داری ده‌بار، نه، بلکه صدبار بخوانی. ولی باز هم سیر نمی‌شوی از خواندن آنها. این شعرها آمیزه‌ای‌اند از نوستالژی، لطافت، پاکی و کودکی؛ و البته سرشار از زندگی و طراوت و تصویرهای طبیعت.

ترانه‌ی «باز باران، با ترانه» از این دست شعرهاست. ترانه‌ای که همه‌ی ما آن را از دوران دبستان و کودکی خود به‌خاطر داریم. شعری در سبک شعر نیمایی، سروده‌ی پزشک و شاعر، دکتر مجدالدین میرفخرایی متخلص به گلچین گیلانی (1351-1288).

       گلچین گیلانی

دوست دارم بیشتر از این شعر و حس و حالش بنویسم ولی بیم دارم حس خوب خواندن این شعر را با کلام خود بهم بزنم. بنابراین، به همین مقدار بسنده می‌کنم.

آنچه در زیر می‌خوانید شعر کامل «باز باران، با ترانه» است. شعری که در فارسی چهارم دبستان قسمتی از آن را خواندیم و حفظ کردیم.

 

باز باران،
با ترانه،
با گُهرهای فراوان
می‌خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پُرگو،
باز هر دم
می‌پرند، این سو و آن سو

می‌خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

یادم آرد روز باران،
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل‌های گیلان.

کودکی ده‌ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چُست و چابک

از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.

بوی جنگل،
تازه و تَر
همچو می مستی‌دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.

برکه‌ها آرام و آبی؛
برگ و گُل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.

سنگ‌ها از آب جَسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ می‌زد، چرخ می‌زد، همچو مستان.

چشمه‌ها چون شیشه‌های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ‌ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه
می‌دویدم همچو آهو،
می‌پریدم از لب جو،
دور می‌گشتم ز خانه.

می‌کشانیدم به پایین،
شاخه‌های بید مشکی
دست من می‌گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.

می‌شندیم از پرنده،
داستان‌های نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی

هر چه می‌دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می‌سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بی‌جان.

این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می‌بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان.

روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی‌ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی‌ست از خورشید باشد.”

اندک‌اندک، رفته‌رفته، ابر‌ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره‌ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان
چرخ‌ها می‌زد چو دریا
دانه‌ها‌ی گِردِ باران
پهن می‌گشتند هر جا.

برق چون شمشیر بُرّان
پاره می‌کرد ابرها را
تُندر دیوانه غُرّان
مشت می‌زد ابرها را.

روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ می‌زد بی‌شماره.

گیسوی سیمین مه را
شانه می‌زد دست باران
باد‌ها، با فوت، خوانا
می‌نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان
رفته‌رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می‌شنیدم اندر این گوهر‌فشانی
رازهای جاودانی، پند‌های آسمانی؛

“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مَرد فردا،
زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”