چکیده‌ی آنچه در پست قبل آمد این بود که زبان‌ها بسته به ناحیه‌ی سکونت گویشورانشان و شدت و ضعف حضور عوامل دگرگون‌ساز، در طول زمان تغییر می‌کنند. هر زبان بسان رودخانه‌ای است جاری در گذر زمان و توالی قرون و اعصار. در هر مقطعی جویبارهایی به آن می‌پیوندند و یا از آن جدا می‌شوند و بر محتوی آن اثر می‌گذارند. هر عاملی (جنگ‌ها و فتوحات، تغییر فرهنگ‌ها و نگرش‌ها، صعود و سقوط آیین‌ها و مذاهب و قدرت‌گرفتن یک لهجه‌ ...) داغ خود را بر پیکره‌ی زبان می‌نهند. از این رو، دست‌کم به‌لحاظ ریشه‌شناسی، هویت هر زبانی، هویتی چهل‌تکه است و هر تکه‌ای از آن از جایی فراهم آمده است. با این همه، هر زبان در کلیت خود نیز هویتی یکدست و یکپارچه کسب کرده است و هر آنچه در خود می‌پذیرد نخست در دستگاه هاضمه‌ هضم کرده و آنگاه جذب می‌کند. از این رو، عناصر جدید را با شناسنامه‌ی جدید دیگر نمی‌توان و نباید اجنبی پنداشت و غریبه‌ای در میان خودی‌ها.

حال می‌پردازیم به بررسی مدعای دوم:

«آیا واقعاً نمی‌توان طی یک حرکت انقلابی، کلمات و ترکیبات عربی را از فارسی بیرون بریزیم و بعد از یک هزاره، فارسی اصیل را از زیر آوار سنگین زبان عربی نجات دهیم؟!»

مدعای فوق بر چند فرض استوار است که از قضا همه‌ مخدوشند و به‌لحاظ زبان‌شناسی نادرست.

فرض نخست مدعای فوق این است که می‌پندارد زبان عربی تنها زبانی است که فارسی از آن وام گرفته است! حال آنکه بنا بر شواهد تاریخی و زبانی، فارسی از زبانهای بسیاری تغذیه کرده است. اگر قرار است کلمات عربی را از فارسی خارج کنیم (!)، چرا با کلمات مغولی و ترکی و فرانسه و ... چنین نکنیم؟!

گفته خواهد شد که شمار وام‌گیری‌های فارسی از عربی بسیار بیشتر از دیگر زبان‌ها بوده است. ممکن است این سخن بهره‌ای از حقیقت داشته باشد (می‌گویم «ممکن است»، چون از حجم وام‌گیری‌های فارسی از زبان‌های کهن در هزاره‌های پیشین اطلاع جامع و کاملی نداریم)، ولی در اصل اشکال خللی وارد نمی‌کند. به‌نظر می‌رسد دلایل فرهنگی و اجتماعی و سیاسی (متأثر از حمله‌ی اعراب به ایران) بیش از دلایل زبان‌شناختی در اتخاذ چنین موضعی سهیم باشند.

اشکال اساسی‌تر مدعای فوق این است (همانگونه که در پست قبل و در آغاز این پست گفتم) که می‌پندارد زبان فارسی تا پیش از حمله‌ی اعراب موجودیتی خالص و «اصیل» (!) داشته است تا این‌که عربی بر آن تاخت و آن را با کلمات و ترکیبات خود آغشته کرد. بطلان چنین فرضی از روز هم روشن‌تر است و دیگر نیازی نمی‌بینم توضیح بیشتری در این باب بنویسم.

فرض نادرست بعد در مدعای فوق این است که می‌پندارد مرجعی وجود دارد که متکی به آن می‌توان به دستکاری در زبان میلیون‌ها گویشور پرداخت! بهتر است هیچگاه این اصل را فراموش نکنیم که زبان از آن گویشوران و مِلک طِلق آنهاست. هر آنچه را که گویشوران استفاده می‌کنند و با آن ارتباط برقرار می‌کنند زبان است و درست. کار زبان‌شناس توصیف وضع زبان موجود است. کار او این است که ساز و کارهای زبان فعلی را بازنماید و آشکار کند. اگر کار دیگری داشته باشد (در قالب مسئولیت فرهنگی و فرهنگستانی) نشان‌دادن ابزارهایی است برخاسته از زبان، که به مدد آنها برای کلمات خارجی (از هر زبان دیگری) کلمات معادلی وضع کند و «به‌موقع پیشنهاد بدهد».

ذهنیت گویشوران مانند کامپیوتر نیست که برنامه‌ای به آنها بدهیم که از امروز به بعد چنین سخن بگویند و چنان سخن نگویند! زبان‌ها تغییر می‌کنند. این تغییر و دگرگونی نیز در ذات آنهاست، همانطور که در ذات گویشوران آنهاست. اگر عربی در هزار و اندی سال قبل با فارسی نمی‌آمیخت، شک نکنید که ـ به‌سبب وضعیت جغرافیایی ایران ـ با زبان‌های دیگری می‌آمیخت و با فارسی کنونی بسیار متفاوت می‌بود. و این «تفاوت» در طیف عمر هر زبان جزو بدیهیات هر زبانی است.

اما فرض نادرست دیگری که در مدعای فوق وجود دارد این است که مدعی می‌پندارد فارسی بسیار منفعلانه عربی را به‌خود پذیرفت. این فرض به‌سبب شواهد فراوانی که علیه آن وجود دارد نادرست است و دست‌کم چنان نیست که مدعی پنداشته است.

در پاورقی پست پیشین به اختصار گفتم که هر زبانی ـ در کلی‌ترین حالت ـ از سه لایه تشکیل شده است: لایه‌ی آوایی و واجی، لایه‌ی نحوی یا دستوری و سرانجام لایه‌ی معنایی یا واژگانی.

لایه‌ی آوایی و واجی سرسخت‌ترین و مقاوم‌ترین لایه‌ی هر زبانی است. این لایه در برابر زبان‌های دیگر بیشترین مقاومت را از خود نشان می‌دهد. نشان به این نشان که زبان فارسی در رابطه‌ی بیش از یک هزار‌ساله‌اش با زبان عربی، هیچ واجی[1] را از عربی نپذیرفته است. در پست «تلفظ درست یا غلط؟!» به نمونه‌هایی از سرسختی‌های نظام آوایی و واجی زبان فارسی در برابر زبان عربی اشاره کردم. همین که ما هیچ کلمه‌ی عربی را در زبان فارسی با تلفظ عربی ادا نمی‌کنیم بهترین شاهد بر این مدعاست. به دیگر سخن، تمامی کلمات عربی که وارد فارسی شده‌اند از صافی نظام آوایی و واجی زبان فارسی گذر کرده‌اند و به‌ اصطلاح «فارسی‌‌شده» تلفظ می‌شوند.

لایه‌ی دوم، لایه‌ی نحوی یا دستوری، از زبان عربی تأثیرات اندکی پذیرفت. قید‌سازی به‌شکل عربی از کلمات فارسی نمونه‌ای است از این تأثیرات: گاهاً، ناچاراً، زباناً، تلگرافاً و ...

ولی در اکثریت قریب به اتفاق حوزه‌ها چنین تأثیراتی وجود ندارد. برای مثال، زبان عربی در کنار مفرد و جمع، حالت سومی به‌نام «تثنیه» هم دارد که بر شمار «دو» دلالت می‌کند. ولی این تمایز دستوری بر ساخت فارسی بی‌تأثیر بوده است. یا تمایز میان جنسیت ضمایر در عربی که مطلقاً بر فارسی تأثیری نداشته است.

و اما لایه‌ی سوم ، لایه‌ی معنایی یا واژگانی، که ظاهراً بیشترین بحث و جدل‌ها را به‌خود دیده است. سخن من در عدم پذیرش منفعلانه از جانب زبان فارسی عمدتاً به همین حوزه مربوط است.

منظور من از عدم پذیرش منفعلانه این است که زبان فارسی بخش زیادی از این کلمات را در دستگاه معنایی خود هضم کرد و فارسی‌شده‌ی آن را وارد پیکره‌ی خود کرد.

با چند مثال، بحث را روشن‌تر می‌کنم.

دورگه‌سازی:

«فکر»، «نظر»، «قرار» و «توقع» ـ برای مثال ـ همگی کلماتی‌اند با اصالتی عربی ولی در شکل فعلی خود آمیزه‌ای شده‌اند از عربی و فارسی: فکر کردن، نظر داشتن، قرار گذاشتن و توقع داشتن. گذشته از این، در بسیاری از موارد، حوزه‌ی معنایی قسمت عربی این افعال در زبان فارسی، با حوزه‌ی معنایی آنها در زبان عربی همپوشانی کامل ندارد. یعنی زبان فارسی حتی در حوزه‌ی معنایی آنها نیز دستکاری کرده است. موضوعی که در قسمت بعد بیشتر نمود می‌یابد.

تغییر معنایی:

در زبان عربی کلمات «انقلاب» و «استفراغ» وجود دارند ولی به معنایی که فارسی از آنها مراد می‌کند کاربردی ندارند. «انقلاب» در عربی یعنی تغییر، طور به طور شدن، از این رو به آن رو شدن و از این دست. ولی در فارسی به‌معنای خیزش اجتماعی یا سیاسی علیه حاکمیت یک کشور معنی می دهد. معنایی که عربی آن را با «الثورة» بیان می‌کند. «استفراغ» نیز در عربی به‌معنی طلب فراغ و آزادی کردن است حال آنکه در فارسی بالا آوردن معنا می‌دهد. معنایی که در عربی آن را با «غثیان» نشان می‌دهند.

واژه‌سازی:

فارسی با استفاده از ریشه‌های عربی برای خود کلماتی ساخته است که یا مطلقاً در عربی وجود ندارند و یا به این معنا اثری از آنها نیست.

کلمه‌ی «تمدن» در فارسی بر وزن تفعل و با معنایی که فارسی از آن مراد می‌کند در عربی وجود ندارد. عربی این معنا را با «الحضارة» نشان می‌دهد. «تماشا» از ریشه‌ی عربی «مشی» و در باب تفاعل ساخته شده است و در فارسی به‌معنی دیدن و نگاه کردن به کار می‌رود. معنایی که روح عربی نیز از آن بی‌خبر است!

قید «متأسفانه»ی فارسی که از ریشه‌ی «أسف» در عربی ساخته شده است مطلقاً در عربی وجود ندارد و برای عرب‌زبانان ناشناخته است و عرب‌ها برای بیان چنین معنایی از «مع الاسف» و یا ترکیبات مشابه استفاده می‌کنند.

آنچه در بالا نشان دادم صرفاً مشتی بود از خروار. مثال‌ها بسیار بسیار زیاد است. نه مثال‌ها به آنچه آوردم محدود می‌شود و نه عملیاتی که فارسی روی کلمات وارداتی انجام داده است به این سه‌تا محدود مانده است.

نتیجه‌ی بحث آنکه هر آنچه از زبان عربی به زبان فارسی راه یافته است، اکنون جزو دارایی‌های زبان فارسی است، داغ فارسی را پیشانی دارند و شناسنامه‌‌ی فارسی را در جیب. درست مثل کلمات وارداتی هر زبانی در زبانی دیگر. از این رو، فکر اخراج (!) این اتباع زبان فارسی، پنداری احساسی و به‌ دور از واقعیت‌های زبانی است. اگر قرار بر چنین کار عجیب و غریبی باشد، همانطور که در آغاز گفتم، باید این هویت چهل‌تکه را از هم گسست و هر تکه‌ای از آن را، بنا بر یافته‌های ریشه‌شناختی، به مبدا و اصلش برگرداند! کاری که نه علمی است، نه شدنی است و نه منطقی.

وانگهی تأثیرات زبان عربی هر چه بوده است تمام شده است و بسیار بعید است که تأثیرات دیگری داشته باشد. آنچه مهم است توانمند‌سازی زبان فارسی است در بیان مفاهیم علوم و فنون جدید در دنیای مدرن و نه برگشتن به احساسات انتقام‌گیرانه‌ از اعراب هزار و اندی سال قبل آن هم از طریق مبارزه با عناصری از زبان آنها که اکنون جزو گوشت و خون فارسی شده‌ است.


[1] - کوچترین واحد آوایی زبان که تمایز معنایی ایجاد می‌کند.