یک عکس، یک دنیا خاطره

مکان: دبیرستان شهید ستارپناهی بندردیلم

زمان: خرداد‌ماه 1369 (حدوداً 22 سال قبل)

ردیف جلو از سمت چپ:

آقای کرم خدا شهبازی (دبیر فلسفه، منطق و عربی از تهران)

آقای فولادی (دبیر طرح کاد)

آقای محمد حسن تاج الدینی (معاون دبیرستان)

آقای علی حاجیان (دبیر تاریخ از برازجان)

آقای رضا معتمد (دبیر طرح کاد)

آقای فتح الله علیمرادی (دبیر زبان انگلیسی)

ردیف پشت از سمت چپ :

آقای اکبر رضایی ماسوله (دبیر شیمی، مدیر دبیرستان و از عوامل اصلی موفقیت سال 72 از خطه‌ی گیلان)

آقای حسین غلامی (دبیر جغرافیا از مازندران)

آقای تنها پور (دبیر فیزیک از هشت‌پر تالش گیلان)

آقای عین الله فاخری (دبیر ادبیات فارسی از؟)

آقای کاظم پور (دبیر شیمی از شهرستان جویبار مازندران)

آقای عباس آقاجری (سرایدار)

آقای عبدالله صالح پور (دفتردار)

آقای عبدالرحمان ایرانپور (دبیر زیست شناسی)

تقدیم به تمامی دانش‌آموزان دبیرستان شهید‌ستارپناهی در آن سال‌ها

از آقای مهندس سید حیدر میرجهانمردی عزیز نیز که این عکس را در اختیار من قرار دادند تشکر می‌کنم.

المپیک و غرورملی

این روزها و شبها ایرانی ها غرق در شادی اند نه به واسطه اوضاع اقتصادی خوب! بلکه به واسطه افتخار آفرینی جوانان عزیزش در المپیک لندن.

واقعا خوشحالم که جوانان المپیکی ما گل کاشتند و بارها و بارها اسم و سرود ملی ایران زمین را بر زبان جاری کردند. این پیروزی های بزرگ که از ته دل برای ملت ایران شادی آورد بسیار ارزشمند و مبارک است. به خود ببالیم که ایرانی هستیم و همه در هر جای و مقامی که هستیم فارغ از دیدگاه های سیاسی برای سربلندی این کشور بکوشیم

این افتخارآفرینی بر همه مبارک

یک مباحثه

زمینه ی ‌بحث: ذیل پست مخالفت با مدارس نسوان، یکی از خوانندگان گرامی با نام مستعار «قلندر» نظری نوشت که حاکی از دیدگاه تاریخی ایشان و البته کسان دیگر – دست کم بر بخشی از تاریخ ایران ـ بود. این دیدگاه ـ به اعتقاد من ـ همسو با مداراک و مستندات تاریخی نبوده و نیست. از این رو، در چند جمله کنایه‌وار عدم موافقت خودم را با نظر ایشان ابراز داشتم. جناب قلندر نیز طی دو نظر تقریباً مفصل، و در ادامه‌ی نگاه تاریخی اش، به بسط دیدگاه خود پرداخت. از آنجایی که این نظرات بسیار کلی‌تر از آن پست و خود سخن مستقلی درباب تاریخ معاصر ایران بود، آنها را یکجا و در قالب پست مستقلی درج می‌کنم. آنچه در پی می‌خوانید، ابتدا نظر خواننده‌ی گرامی جناب قلندر است و پس از آن توضیحاتی است که من در نقد نگاه ایشان نگاشته‌ام. امید که با تضارب آراء، اسناد و مدارک تاریخی از ظلمت استتار به درآیند و از این رهگذر، حقایق تاریخی از پرده‌ی پندار برون افتند.

قلندر:

خدا را شکر آخر و عاقبت مشروطه را دیدیم و دیدیم که این مدارس دخترانه در حقیقت نه طالب شکوفایی هوش و استعداد جنس مونث که خواستگاهشان استحماری بود که شرح آن را ما می دانیم و شما نیز ! و تکمله پروژه تعطیلی مکاتب (که اصل اساسی شان آموزش قرآن و نهج و گلستان و حافظ و از این دست بود) و ترویج مدارس (برای تدریس و ترویج منابع شناختی غیر اسلامی حال به اسم علم یا هر مزخرف دیگری) ، همان کشف حجاب رضا خانی بود و اجبار مسئولین و بزرگان به کت و کلاه پوشی و عریان حاضر نمودن زنانشان در ملا عام !!!
این حرف های به ظاهر حامی زن امروز دیگر عیان شده که حمایت از زن نیست حمایت از فساد و هرزگی و نفسانیت آزاد و رها شده است. و گرنه می دانیم و می دانید که اسلام و علمای شیعه چقدر با کسب علم موافق و همراه بوده اند و هستند.
آن چیزی که مهم است جامع دیدن و درک جغرافیای کلام در برهه های تاریخی است و گرنه لخت و عور دیدن یک مطلب در تاریخ انصاف را در تحقیق از بین می برد .

بنده با تحصیل علم همه ابناء بشر موافقم و صراحتا از آن اعلان حمایت می کنم !
با علوم امروزی موافقم یا نه ؟ این سوال اشتباه است چون منظور از علوم امروزی مشخص نیست ؟ حالا فرض که منظورتان از علوم امروزی تحصیل در دانشگاه است و علوم قدیمی لابد تحصیل در مکاتب و حوزه های علمی که به نظر من اینها قالبند .
گرچه بعضی قالب ها خواه ناخواه حاوی محتوایی هستند که در روح قالب نهاده شده است مثال واضحش را سینما می زنم و برای مطالعه بیشتر ارجاعتان می دهم به نوشته های آوینی و . . .
و اینکه اصلا شما با دانشگاه و رویکرد آموزشی دانشگاه و یا نظام آموزشی تربیتی در سطوح غیر عالی مخالف باشید یا منتقد باشید یا در صدد اصلاح باشید معنیش این نیست که با دانشگاه و یا دبستان و غیره مخالفید بلکه در مورد محتوا و سیستم مدیریتی یا خیلی مسائل دیگرش بحث دارید .
اصلا بحث در روش که مثل بحث در مبانی نیست و در روش و اجرا جای سلیقه ها و تزاحم آنهاست و این تزاحم با وجود یکی بودن مبانی است.
و اینترنت نیز گرچه بر مبانی ای استوار است که خواه ، ناخواه محتویات فرهنگی ریشه در آن مبانی ، بخشی از ظرف قالب آن را پر نموده است و این بر ماست که تصمیم بگیریم و روش استفاده آن را بیاموزیم آن طوری که مسیطر مبانی و محتوای اولیه آن نشویم .
لذا اینکه علوم قدیمی یا علوم امروزی، چون خود علم در طول زمان پویایی دارد و لااقل از حیث حجم افزایش می یابد اگر تصلب کنیم متحجر اسم شایسته ای برای ما خواهد بود ولی لزومی ندارد حتما بیاییم سیستم آموزشی وارد کنیم خیلی از مواقع اصلاح به معنی اتم آن گزینه بهتری است.

رضا خان در ادامه "پروژه" ای بود که کلید آن خیلی وقت پیش تر از وی خورده بود و من نظرم این است که خوانندگان از ناصرالدین ملعون هم آن طرف تر بروند و قبل تر را ببینند و "پروسه" دیدن این عملیات حداقل به نظر من کمی ابلهانه است . (در ضمن شیطان را فراموش نکنید اگر ایمان به غیب دارید. اگر کسی ندارد که پرانتز را نخواند)
و تاریخ به ما نشان می دهد که انگلیس خبیث و استعمار کثیف و عیادی استکبار در تمامی جهان سعی در نظم نوینی داشت که مراحلی از آن ، نظم شکلی سیستماتیک و علی الخصوص آموزشی و تربیتی بود نظمی که با توسعه قالبی درصدد القای محتوایی خواسته هایش بود . و نشانه هایش را در اجباری بودن کشف حجاب در مدارس و دانشگاه ها برای بانوان بیابید. و ایضا این موضوع مردان را در این نظام آموزشی به تعبیر من دیوث و بی غیرت می نمود (می توانید احادیث و روایات را در مورد برهنگی زنان و دیوث شدن مردان مطالعه نمایید اگر کسی هم با حدیث مشکل دارد که پرانتز را نخواند)
اگر انقلاب نشده بود و این نظم خواسته ، بر هم نمی خورد الان شاید بانوان شیعه باید با مینی ژوب به مدارس وارد می شدند و استریپر از دانشگاه خارج !! (مسامحه عمدی است !) و حجاب و برهنگی یک وجه خیلی کوچکی از این پروژه بوده و هست و چون سنجه عیان تری است بیان می شود.
اگر در خصوص علمای شیعه می خواهید بدانید که آیا با حضور زن برای تحصیل مشکل دارند یا نه ، انقلاب ایران نشان از آن دارد که ندارند .
اگر می خواهید بدانید آیا عالم شیعه نسبت به حضور زن در محیط فاسد (محیطی که تمکین به فساد در آن هست ) حتی برای طلب علم حساسیت دارد یا نه ؟ بله دارد
و همه شیعیان اینجورند ان شاء الله

 

عبدالرضا شهبازی:

با سلام به خواننده‌ی گرامی
جناب قلندر
من در کامنت اول خود، کنایه‌وار به شما گفتم که صغرا کبرای شما درباب مشروطه و کشف حجاب و ... نادرست است و سندیت تاریخی ندارد. ولی ظاهراً آن اشاره را یا به‌جد نگرفته‌اید و یا اساساً ـ همانگونه که خودتان هم صراحتاً گفته‌اید ـ آن پاسخ ضمنی را خارج از انصاف در تحقیق دانسته‌اید. برای این که بحث هرچه روشن‌تر و شفاف‌تر انجام شود، اصول و خطوط مدعیات شما را بدون حواشی و شاخه‌ برگ‌، مطرح می‌کنم و آنگاه برای ایضاح مطلب، توضیحاتی چند می‌دهم و پرسش‌هایی چند می‌کنم:

1-     مدعای اول شما این است که «این مدارس دخترانه [= مدارس دخترانه‌‌ای که از اواخر دوران قاجار به‌تدریج و اندک اندک در صحنه‌ی فرهنگی جامعه پدیدار شدند.] در حقیقت نه طالب شکوفایی هوش و استعداد جنس مونث که خاستگاه‌هایشان استحماری [!] بود که شرح آن را ما می‌دانیم.»
طبق بیان فوق، هدف پشت پرده‌ی! این مدارس نه آموزش علم و شکوفایی علمی و آگاهی‌افزایی که در باطن امر، نیأت استعماری ـ احتمالاً عمدتاً استعمار انگلستان ـ بوده است و این نیأت استعماری نیز نهایتاً «همان کشف حجاب رضا خانی بود ...».
آیا ممکن است از شما ـ که مدعی داشتن انصاف در بحث تاریخی هستید ـ خواهش کنم بفرمایید مستندات شما در طرح چنین ادعای عجیبی چیست؟ به هر حال، منابع اصلی ما در بازسازی آن گذشته‌ی نه‌چندان نزدیک، اسناد و مدارکی است که در قالب روزنامه‌ی خاطرات، بیانیه‌ها، رساله‌ها، کتاب‌ها، نامه‌ها، تلگراف‌ها، دفترهای مسوده‌نامه‌های رجال و وزراتخانه‌ها، فرمان‌ها و منشورها، مقالات روزنامه‌ها و ... است که اصطلاحاً به آنها مدارک و مستندات درجه‌اول می‌گویند.

     ممکن است از شما بپرسم حضرتعالی بنا به کدامیک از این منابع دست‌اول به چنین نتیجه‌گیری و البته ادعایی رسیده‌اید؟! مثلاً در کدامیک از انواع مدارک فوق، از طرف راه‌اندازان ایرانی این قبیل مدارس دخترانه، مدرک و یا مدارکی یافتید که بالصراحه و یا بالکنایه، عنوان کند که هدف ما از تشکیل این مدارس دخترانه ـ به‌هیچ‌وجه ـ علم‌آموزی و آگاهی‌افزایی نیمی از جمعیت ایران نیست بلکه هدف، «حمایت از فساد و هرزگی و نفسانیت آزاد و رها شده است»؟ و یا از طرف خارجی، به کدام مدرک مستند و معتبر درجه‌اول دست یافتید که تصریحاً یا تلویحاً نشان از آن داشته باشد که مشوقان و حامیان و احیاناً راه‌اندازان خارجی این گونه مدارس دخترانه، هدفشان، ترویج «فساد و هرزگی» در میان زنان و دختران ایران است؟! به هرحال نمی‌شود که شما بدون رویت و بررسی هیچ مدرک درجه‌اولی، به چنین نتیجه‌گیری رسیده باشید. هرچه باشد شما مدعی انصاف در بحث تاریخی هستید و بدون در اختیار داشتن چنین مدارکی با چنین ویژگی‌هایی، امکان ندارد چنین ادعایی مطرح کنید. من از شما به‌جد می‌خواهم که مدارک و مستندات درجه‌اول خود را عیان کنید تا حداقل بی‌انصافی چون من، از با انصافی چون شما، به یک حقیقت تاریخی رهنمون شود. فقط این نکته را عجالتاً عرض کنم که، صرف بیان برداشت‌های برخی کسان از مدارک و شواهد ناموجود تاریخی که ناصر نصیر مدعای شما است دردی را دوا نمی‌کند. مدارک و مستندات معتبر و درجه‌اول تاریخی نیاز است.(دقت شود). 

2-     ادعای دوم شما این است که مکاتب قدیمه در ایران طبق یک پروژه‌ی ـ احتمالاً پنهان ـ تعطیل شدند و مدارس جدیده ـ باز طبق همان پروژه ـ ترویج شدند و آخر این که تتمه و تکمله‌ی این پروژه، کشف حجاب رضاخانی بود.
بارزترین نکته در ادعای فوق این است که این سه کار ـ خصوصاً دو کار نخست ـ طبق یک پروژه انجام شده است. شما در سه کامنتتان، سه بار کلمه‌ی پروژه را بکار برده‌اید و این نشان می‌دهد که واقعاً به پروژه‌ای‌بودن این کارها اعتقاد راسخ دارید ولی ناگهان می‌گویید: « پروسه‌دیدن این عملیات [!] حداقل به‌نظر من کمی ابلهانه است». بالاخره برای من و خوانندگان روشن کنید که این کار پروژه‌ای بوده است و جمله‌ی فوق شما بی‌معنا و محض تفریح! گفته شده است!! و یا این که شما واقعا فکر می‌کنید پروژه‌ای‌دیدن این عملیان ابلهانه است ولی باز به تکرار مدعای بلاهت‌آمیز خود ادامه می‌دهید؟!!!
از این که بگذریم، باز، بنا به کدام مدارک و مستندات درجه‌اول تاریخی معتبر، چه از طرف ایرانی و چه از طرف خارجی، فکر می‌کنید این عملیات در قالب یک پروژه! انجام شده است؟ آیا در مستندات و مدارک درجه‌اول، رجال ایران، عنوان کرده‌اند که ما طبق یک برنامه‌ی مشخص ـ و سوای دلایل آموزشی و اصولاً در جهت ترویج فساد و بی‌دینی ـ مکاتب قدیمه را تعطیل می‌کنیم و مدارس جدیده‌ را ترویج می‌کنیم؟؟ یا این که در مستندات درجه‌اول خارجیان، چنین مطلبی صراحتاً یا کنایتاً مطرح شده است؟ به هرحال این بیان صریح شما که می‌گوید «رضا خان در ادامه "پروژه" ای بود که کلید آن خیلی وقت پیش‌تر از وی خورده بود»، ادعای بزرگی است، و به‌قول کارل سیگن، ادعاهای بزرگ، به مدارک و مستندات بزرگ نیاز دارند. از این رو، مستندات و مدارک معتبر و درجه‌اولی که مبنای این ادعای بزرگ شده است را می‌بایست به ما نشان دهی. بنابراین، این نیز مستندات دومی است که حضرتعالی به ما نشان خواهی داد. منتظرم.

3-     مدعای سوم شما این است: «این حرف‌های به‌ظاهر حامی زن امروز دیگر عیان شده که حمایت از زن نیست حمایت از فساد و هرزگی و نفسانیت آزاد و رها شده است». یکی از این سخنان که شما آن را حرف‌های به‌ظاهر! حامی زن می‌دانید، بهره‌مندی زنان و دختران از تحصیلات رایگان و مساوی با مردان است. شما به ما نشان خواهید داد که این سخن، روی دیگرش، فساد و هرزگی و نفسانیت رها شده است! این نیز ادعای بزرگی است و مطمئناً به مستندات و مدارک درجه‌اول بزرگ نیاز دارد. همچنین به ما نشان خواهید داد که ـ به فرض ـ حمایت از تحصیلات رایگان و مساوی با مردان، در کجا و چگونه «دیگر عیان» شده است که همان! حمایت از فساد و هرزگی و نفسانیت آزاد و رها شده است؟! منتظرم.

4-     نوشته‌اید « می دانیم و می دانید که اسلام و علمای شیعه چقدر با کسب علم موافق و همراه بوده اند و هستند». نکته‌ در همین است که در نظر آنها و در آن گذشته، دقیقاً و مشخصاً به چه چیزی علم می‌گفتند و دوم این که چگونگی رسیدن به این علم در نظر آنان چگونه بوده است. علم و تکنولوژی نوین با تأخیر به ایران رسید و مانند هر میهمان تازه‌واردی، چون ـ دست کم در دوران مدرن ـ محصول فرنگستان بود به دید سوظن به آن نگریستند. سال‌ها طول کشید تا بتدریج همین علمای اعلام ـ با تقدم و تأخّر ـ دانستند که یادگیری این علوم هم لازم و واجب است و هم مهمتر این که، این علم نیز در سنخ همان علومی است که باید حامی و پشتیبانش باشند. حضرتعالی که به جغرافیای تاریخی کلام اعتقاد دارید باید این نکته‌ی بسیار مهم را مد نظر داشته باشید نه این که دید امروز را بر واقعیت دیروز تحمیل کنید.

5-     نوشته‌اید «ولی لزومی ندارد حتماً بیاییم سیستم آموزشی وارد کنیم. خیلی از مواقع اصلاح به معنی اتم آن گزینه‌ی بهتری است». ظاهراً چنین می‌اندیشید که فراورده‌های فکری دیگر ملت‌ها چون از آن دیگر ملت‌هاست اخذش جایز نیست. ما باید خودمان آنقدر زور بزنیم تا سیستمی را که حاصل تفکر انسانهایی از دیگر ملت‌ها در ـ مثلاً – صد سال قبل بوده است خودمان و البته خودمان کشف کنیم! یعنی به نوعی، به کار عبث تحصیل حاصل دست بزنیم! ملتی باهوش و زرنگ است که با فطانت و زیرکی، فراورده‌های دیگر ملت‌ها را به‌دست بیاورد و در کنار آن هم فراورده‌های جدیدی تولید کند و هم آن قبلی‌ها را ارتقا و تکامل دهد. ما باید چقدر چندک می‌زدیم و به شکل اتم آن فکر می‌کردیم و ترکه‌ی ملای مکتب بر سرمان می‌خورد تا اینکه بالاخره می‌فهمیدیم که این روش نادرست است و باید اصلاحش کنیم؟! در صورتی که روش‌های موفق آموزشی در بیخ گوشمان در عثمانی و لبنان رایج بود.

6-     نوشته‌اید « و تاریخ به ما نشان می دهد که انگلیس خبیث و استعمار کثیف و عیادی [= ایادی] استکبار در تمامی جهان سعی در نظم نوینی داشت که مراحلی از آن ، نظم شکلی سیستماتیک و علی الخصوص آموزشی و تربیتی بود نظمی که با توسعه قالبی درصدد القای محتوایی خواسته هایش بود . و نشانه هایش را در اجباری بودن کشف حجاب در مدارس و دانشگاه ها برای بانوان بیابید.»
اول آنکه، در یک بحث تاریخی منصفانه، بکار بردن واژه‌های احساسی و عاطفی مثل خبیث و کثیف و ملعون و ... نادرست است و به‌قول خود شما انصاف در بحث را از بین می‌برد. شما حقیقت تاریخی را بگویید، زدن برچسب و داوری اخلاقی به عهده‌ی خوانندگان. مورخ که نباید، خود وسط گود برود و جانب کسی را بگیرد و با طرف مقابل گلاویز شود. مدعای اصلی شما این است که استکبار، روش‌های آموزشی و تربیتی را وارد کشور کرد تا از طریق این قالب‌ها، محتوی مورد نظر خود را وارد اذهان ایرانیان کند. این مدعا نیز مانند دیگر مدعاهای حضرتعالی، نیازمند پشتوانه‌ی تاریخی است. باید مدارک و مستندات درجه‌اول تاریخی عیان کنید، آن هم از مکاتبات رسمی میان سفرا و دولت‌های متبوعشان، خاطرات رجال فرنگی، نامه‌ها، تلگراف‌ها و ... که نشان بدهد وارد کردن سیستم‌های نوین آموزشی و تربیتی به‌منظور القای محتوی مورد نظرشان در ذهن و فکر ایرانیان بوده است. مثلا باید نشان دهید که جاستین پرکینز، هدفش از این همه فداکاری، این بوده است که محتوای فکری و فرهنگی دولت متبوعش آمریکا را وارد ذهن کودکان و نوجوانان ایران کند. و از این سو نیز برای مثال باید نشان دهید که میرزا حسن رشدیه، جیره‌خوار اجنبی بوده!! و تمام هم و غم و هدفش این بوده است که راه را برای ورود محتوای فکری فرنگیان به ایران هموار کند. و یا اگر اغفال شده است! باید نشان دهید با سند و مدرک درجه‌اول تاریخی که چنین بوده است. و آخر این که باید نشان دهید که کشف حجاب رضاخانی دقیقا و مشخصا در جهت ورود افکار و اندیشه‌های فرنگیان به ایران صورت گرفته است. یعنی نشان دهید که اگر زن و یا دختر، روسری‌اش را بردارد فرنگی فکر می‌کند و اگر چادر سرش کند ایرانی! هرچند قضیه کشف حجاب داستانی بالکل متفاوت با داستان حضرتعالی دارد.

7-     نوشته‌اید « اگر انقلاب نشده بود و این نظم خواسته ، بر هم نمی خورد الان شاید بانوان شیعه باید با مینی ژوب به مدارس وارد می شدند و استریپر از دانشگاه خارج !!»
ملت‌ها در طول زمان و دوره‌های تاریخی تغییر می‌کنند. این تغییر هم در طرز فکر و اندیشه است و هم در پوشش و لباس. اگر انقلاب نشده بود نه در ایران که در هیچ کشوری، زنان و دختران دیگر مینی‌ژوپ نمی‌پوشیدند چون دوره‌اش گذشته است و از مد غالب خارج شده است. آیا دانشجویان دختر در دانشگاه‌های اروپایی با مینی‌ژوپ سر کلاس درس می‌روند؟؟! واستریپر از دانشگاه خارج می‌شوند؟؟! آخر این چه انصاف در بحثی است که سنگش را به سینه می‌زنید؟ هر دوره‌ای مقتضیات خود را دارد. با خیالات و پندارهای شخصی که نمی‌توان حکمی تاریخی داد و گروهی را محکوم و اندیشه‌ای را حاکم کرد.

8-     نوشته‌اید « اگر در خصوص علمای شیعه می خواهید بدانید که آیا با حضور زن برای تحصیل مشکل دارند یا نه ، انقلاب ایران نشان از آن دارد که ندارند .»
مشکل شما این است که با عینک امروز به گذشته می‌نگرید و از سیر تطور و تغییر اندیشه‌ها بی‌خبرید. نه عالمان شیعه در اواخر قاجار و صدر مشروطه به روش‌های نوین علم‌آموزی و تحصیلات برای زنان مانند علمای فعلی نگاه می‌کردند و نه عالمان امروزی مثل علمای گذشته. چرا راه دور برویم. در دهه‌ی شصت خودمان، جرم داشتن و انتقال و استفاده از ویدئو تقریباً در حد داشتن و انتقال و مصرف هرویین بود. الان هم چنین است؟؟ مسلم است که نه. چگونه به‌راحتی تلقی عالم شیعی دیروز از علوم جدید و علم‌آموزی زنان را مانند تلقی عالم امروزی می‌دانید؟!

9-     و آخر این که نوشته‌اید « اگر می خواهید بدانید آیا عالم شیعه نسبت به حضور زن در محیط فاسد (محیطی که تمکین به فساد در آن هست ) حتی برای طلب علم حساسیت دارد یا نه ؟ بله دارد». این مغالطه‌ی آشکار شما اصلا جای بحث ندارد. ولی برای آگاهی خوانندگان توضیحی می‌دهم. به این مغالطه، مغالطه‌ی مسموم‌کردن چاه (poisoning the well) می‌گویند. به این معنا که فرد مغالط، موقعیتی را ـ به ترفند ـ چنان خبیث و پلید نشان می‌دهد که فکر حمایت و جانبداری از آن از کله‌ی مدافع می‌پرد. به بیان دیگر سیاه‌نمایی موقعیتی که اصولاً و الزاماً این‌گونه نیست. بله مسلم است که هیچ کس دوست ندارد زن، دختر و یا خواهرش به محیطی پا بگذارد که به قول شما در آن تمکین به فساد باشد و اصولا نیازی به تذکر علما هم نیست، خود فرد به یمن عقل سلیمش خواهد فهمید. ولی مسئله در این است که شما دقیقا و مشخصا و طبق چه مستندات یقینی به این نتیجه رسیده‌اید که محیط تحصیل زن و دختر، در مدرسه و دانشگاه، الزاماً چنان محل آلوده‌ای است که باید تمکین به فساد شود تا امکان ادامه‌ی تحصیل فراهم شود؟؟!! حتی در دانشگاه‌های خارج و فرنگستان نیز، ادامه‌ی تحصیل منوط به تمکین به فساد نیست.

10- و نکته‌ی پایانی این که ابتنای نظریات تاریخی‌مان بر مدارک و مستندات درجه‌اول باید چنان دقیق و روشمند باشد که احتمال هرگونه خیالپردازی! تاریخی و تحمیل پندارهای دلپسند شخصی را بر حقایق تاریخی به صفر نزدیک گرداند.

یادی از ذبیح الله منصوری

نخستین‌بار که با نام مرحوم ذبیح الله منصوری (۱۳۶۵-۱۲۷۴) آشنا شدم هنگامی بود که کتاب سفرنامه‌ی ماژلان نوشته‌ی جیوّانی آنتونیو پیگافتا دی لومبارد و البته با ترجمه‌ی منصوری به دستم رسید. خواندن این سفرنامه‌ی زیبا و پرماجرا برای من نوجوان، سرشار از خیالات روزانه و رویاهای شبانه بود. نثر روان، متوسط و به قول مرحوم کریم امامی، «نمور و خاکی» منصوری، نثری همه‌فهم بود که با پاورقی‌های گاه و بی‌گاهش خواندنی‌تر می‌شد.

پس از این آشنایی اولیه، کتاب‌های خداوند الموت از پل آمیر ، خواجه تاجدار از ژان گور و چند کتاب دیگر از جمله سه تفنگدار از الکساندر دوما و در سطحی نازل‌تر و کمتر کلاسیک، کتاب «چگونه یک تبهکار آمریکایی شدم» ـ همگی به ترجمه‌ی منصوری ـ را خواندم. در این دوره که منصوری را کشف کرده بودم هر کتابی را که از او به دستم می‌رسید می‌خواندم  و کمتر به مسئله‌ی امانت در ترجمه فکر می‌کردم و اصلاً این مسئله در آن زمان چندان برایم شناخته‌شده نبود. اولین شوکی که پس از این همه منصوری‌خوانی بر من وارد شد، خواندن مقاله ی «پدیده ای به نام ذبیح‌الله منصوری» به خامه‌ی مترجم معاصر، مرحوم کریم امامی بود. امامی در این مقاله که بعدها جزء چند مقاله‌ی کتاب «از پست و بلند ترجمه» شد، با مقابله‌ی متن انگلیسی کتاب زندگی استالین و ترجمه ی فارسی آن به قلم منصوری، نشان می‌دهد که مترجم چقدر از عنصر خیال در ترجمه‌ی خود بهره برده است. افزودن‌های مِن‌عندی از جانب مترجم، تحریف سبک کتاب، پرورش داستان به گونه‌ای که خود در خیال تصویر کرده، از جمله نکاتی بود که امامی از طرز کار منصوری در آن مقاله نشان داد. امامی در آن مقاله می‌گوید که شخصیت‌هایی به نام پل آمیر و ژان گور به ترتیب خالق خداوند الموت و خواجه تاجدار وجود خارجی نداشته‌اند و همه زاییده‌ی خیال منصوری بوده‌اند آن هم با این طول و عرضشان!

شاید تبدیل جزوه‌ای 40 صفحه ای از آنری کربن فرانسوی ـ فیلسوف معروف و مسلمان ـ به کتابی 600 صفحه‌ای را بسیاری از کسانی که اهل کتاب و کتابخوانی‌اند بدانند. همچنین مرحوم خواندن آنری کربن در مقدمه‌ی کتاب در عین زنده‌بودن کربن و شگفتی مضاعف کربن از داشتن کتابی نانوشته و شنیدن خبر مرگش از قلم مترجمی که یکبار نیز در طول عمرش ندیده بود.

منصوری با زبان فرانسه آشنایی داشت و عمده‌ی ترجمه‌هایش را از طریق همین زبان انجام داد. با انگلیسی و آلمانی نیز آشنایی نسبی داشت. عربی و قواعد آن را نیز در سنین کودکی در مکتب‌خانه‌ها آموخته بود. می‌گویم آشنایی و نه تسلط بر فرانسه زیرا اندک مقابله‌ی ترجمه‌های منصوری با اصل فرانسه مشخص می‌سازد که منصوری به هیچ وجه از ظرافت‌های این زبان آگاهی نداشته است و شاید همین امر و نفهمیدن برخی قسمت‌های کتاب ،به علاوه، قدرت بسیارش در تصویر‌سازی و داستان‌سرایی آثاری از او آفرید که بی هیچ مجامله‌ای در بسیاری موارد نامیدن نام ترجمه بر آنها محل اشکال است. و شاید به همین سبب باشد که بر روی جلد ترجمه‌هایش می‌نویسند: ترجمه و اقتباس.

منصوری علی‌رغم آنچه گفته شد اکنون نیز خواننده‌های خود را دارد و هنوز کتاب‌هایش پرفروش است. شاید از منظر اصول، قوانین و اخلاق ترجمه، منصوری اکنون سخت مورد نکوهش بسیاری از مترجمان و کتابخوان‌های حرفه‌ای باشد ولی در این نیز نمی توان تردید کرد که به همت او و ترجمه‌هایش بود که بسیاری از جوانان آن سالها ـ دهه‌های۲۰ ، 30، 40 ، 50 و ۶۰ـ به خواندن راغب شدند و به دنیای کتاب راه یافتند. نثر ساده و بی‌تکلف او مسلماً تاثیر بسیار مهمی در ایجاد این علاقه داشته است.

شاید بهتر آن باشد هرگاه اراده می‌کنیم کتابی از منصوری بخوانیم و یا کسی نظر ما را در خواندن و یا نخواندن آثار منصوری پرسید، فکر نکنیم که منصوری کتابی را ترجمه کرده است بلکه باید فکر کنیم منصوری با الهام از اینجا و آنجا، کتابی از خود نوشته است. باید از این نوشته لذت برد نه از این که این کتاب ترجمه‌ی فلان اثر از بهمان نویسنده خارجی است خصوصاً اگر کتاب متنی تاریخی باشد.

خدایش رحمت کند.

در زیر فهرست برخی از مشهورترین آثار منصوری آورده شده است.

 

برگهایی از تاریخ بیداری زنان ایران در عصر مشروطه 2

انجمن نسوان

یکی از مظاهر بارز و شواهد آشکار بیداری زنان در عصر مشروطه، انجمن‌های زنانه‌ای بود که به‌همت زنان ترقی‌خواه ایران تشکیل می شد. این انجمن‌ها که ـ خصوصاً از جانب سنت‌گرایان ـ به انجمن نسوان معروف بود، به لحاظ اهداف، به دو دسته‌ی کلی تقسیم می‌شدند هرچند در برخی موارد نوعی همپوشانی در اهداف نیز رخ می‌داد. دسته‌ی اول که افزون‌تر بودند، انجمن‌هایی بودند که هدفشان، ترویج کالاها و منسوجات وطنی، ممنوعیت و تحریم کالاهای فرنگی، توسعه‌ی صنایع دستی برای دختران، گسترش مدارس دخترانه و اشاعه‌ی سواد در بین اقشار مستضعف و ایتام و اقداماتی از این دست بود. دسته‌ی دوم انجمن‌ها، انجمن‌هایی بودند که هدف اصلی‌شان مبارزات مدنی و سیاسی و احقاق حقوق انسانی برای زنان بود. دسته‌ی دوم، چنان‌که در ابتدا نیز گفتم، در بسیاری موارد، اهداف انجمن‌های دسته‌ی اول را نیز در اساسنامه‌ی خود داشتند هرچند توجه اصلی آنها مصروف مطالبات مدنی و حقوقی می‌شد.

از معروف‌ترین و شاخص‌ترین انجمن‌های زنان که فضل تقدم زمانی بر سایر انجمن‌ها داشت می‌توان به «اتحادیه‌ی غیبی نسوان» اشاره کرد که اوج فعالیت‌هایش همزمان با فعالیت دوره‌ی اول مجلس شورای ملی بود و عمده توجهاتش در راستای تحلیل مسائل سیاسی و مطالبات مدنی قرار داشت. از اعضا و بنیانگذاران این انجمن اطلاع چندانی نداریم. عمده‌ی آگاهی ما از این انجمن، نامه‌ها و مقالاتی است که به نام این انجمن در روزنامه‌های تجدد‌طلب آن عصر منتشر می‌شده است.

از دیگر انجمن‌هایی که بعدها شکل گرفتند می‌توان به «انجمن مخدرات وطن» اشاره کرد که عمده‌ی فعالیت‌هایش فرهنگی و سیاسی بود و «انجمن همت خواتین» که عمدتاً به اهداف فرهنگی می‌پرداخت و خصوصاً به ترویج منسوجات وطنی و تحریم البسه و منسوجات فرنگی همت می‌گمارد. در میان این انجمن‌هایی که نام بردم، انجمن‌های ریز و درشت دیگری نیز خصوصاً در شهرهای بزرگ و عمدتاً در تهران فعالیت می‌کردند که به‌سبب احتراز از اطاله‌ی کلام از ذکرشان خودداری می‌کنم.

بازتاب فعالیت این انجمن‌ها در بین دولت‌مردان و اقشار مذهبی یکسان نبود. دسته‌ای عمدتاً از اقشار علماء و روحانیان که برخی نماینده مجلس نیز بودند، به‌طور مطلق و بی هیچ تخصیص و تقییدی، فعالیت این انجمن‌ها را حرام کردند و نهایت تلاش را در جهت توقف فعالیت آنها به‌عمل آوردند و گروهی دیگر، عمدتاً از نمایندگان مجلس، تلویحاً و تصریحاً، اشکال جدی در ادامه‌ی فعالیت آنها نمی‌دیدند. مبنای مخالفت دسته اول تقریبا همانی مبانی بود که موجب تحریم زنان از رای دادن و منتخب شدن، شده بود و در پست قبل به گوشه ای از آن اشاره کردم. مبنای موافقت دسته دوم نیز برداشت متفاوت آنها از متون دینی و عطف نظر به مبانی حقوق زن در ممالک فرنگ بود.

آنچه در این میان مهم است تلقی جامعه‌ی مردسالار آن زمان از جنس زن و قابلیت‌های عقلانی او است. در ذهنیت بدنه‌ی اصلی جامعه‌ی مردان در آن روزگار و در سپهر فرهنگی و سیاسی مطلقاً توجهی جدی به زن نمی‌شد و فعالیت زنان در این دو عرصه خرق عادتی شگفت و در برخی موارد ـ همچنان که خواهید دید ـ مستوجب تحریم و سرزنش می‌شد. به‌گونه‌ای که کلیت بافت فکری و فرهنگی و طرز تلقی جامعه‌ی مردان آن روزگار در خلاف جهت اجتماع و انجمن نسوان قرار داشت. شاید به همین سبب باشد که شیخ علی عراقی، از مردان روشن آن روزگار، دردمندانه می‌گویند: «...زنان ایران که از زندگانی بهره ندارند چه برسد به دین و انسانیت...».[1]

آنچه درپی می‌خوانید، ابتدا، قسمتی از نظرات مخالفان انجمن‌های نسوان و سپس، بخشی از اظهارات موافقان این انجمن‌ها است.

مخالفان:

آقا میرزا فضلعلی آقا (از روحانیان و یکی از نمایندگان پرنفوذ مجلس اول):

«... اصل اجتماع [نسوان] شرعاً ضرری ندارد ولی ما چون به طبیعت زن‌های مملکت خودمان مسبوق هستیم [=به‌تجربه، شناخت داریم]، گمان نمی‌کنم که اشخاص با عفّت و با عصمت، داخل در این کار شوند. و گمان می‌کنم اشخاصی که مفسد و مغرض هستند می‌خواهند به‌واسطه‌ی این اجتماعات، بعضی فسادها کنند. این است که اجتماع می‌نمایند. و به این جهت نباید این اجتماعات حاصل شود و باید جلوگیری از فساد آتیه نمود».[2]

آیت‌الله سید محمد طباطبایی:

«بسم‌الله الرحمن الرحیم...درباب انجمن نسوان اول کسی که منکر شد من بودم. تغیّرها کردم، داد و فریادها[!] کردم ، معایب آن را مبرهن [=آشکار] کردم. هرکس نسبت همراهی از آن انجمن مشئوم [=نفرت‌انگیز] را به من داده است، جز عداوت، غرضی نداشته است. خداوند جزایش را دهد.

غرض، باز می‌گویم انجمن نسوان، مخالف شرع و موجب بسی قضایای ناگوار است و دیگر کسی جلوی زنش را نمی‌تواند بگیرد. بر عامّه‌ی مسلمین با غیرت لازم است که در برهم‌زدن انجمن [نسوان] همت کنند. والسلام».[3] 

شیخ حسنعلی شریف‌الواعظین:

«...از چندی قبل شنیدم بعضی از اشخاص به تازگی باب فتنه و فسادی باز‌کرده و جماعتی از طایفه‌ی نسوان را به اسم "انجمن همّت خواتین" در کوچه‌ی قاپچی‌باشی جمع‌آورده و نظامنامه [=آیین‌نامه‌ی انجمن زنان] با بلیط، به اسم و لقب و سن و محل اقامت برای واردات [=خانم‌های تازه‌وارد] چاپ‌کرده و به علاوه به جهت ترغیب و تحریض ایشان، نطق‌ها و بیاناتی شنیدم که شایسته‌ی مذاکره نیست... دیدم الحق آن کسی که این بنا را نهاده، نظر به اصل غرض خود، خوب مستمسکی برای فتنه‌انگیزی به‌دست مدعی‌ها داده. پس، برحسب تکلیف شرعی و عرفی خود، در جلوگیری این کار اقدام نموده و در منابر و مجالس، زبان به نهی و منع گشودم... اگرچه بحمدالله تا یک درجه، این اقدامات اثر کرد که از محل مزبور [= کوچه‌ی قاپچی‌باشی]، انجمن مشئوم را موقوف داشته و لیکن شنیده‌ام دیگرباره در محل دیگری انعقاد یافته. فعلاً در مقام تحقیق هستم. هرگاه تحقّق یافت ان‌شاءالله به ترتیباتی که باید نهی و جلوگیری شود به اطلاع وجود مبارک و سایرین از اهل علم و مشروطه‌خواهان خواهد رسید...».[4]

 

موافقان:

وکیل‌الرعایا (نماینده همدان):

«... اولا بايد معلوم شود كه از بدو اسلام تاكنون جمع شدن نسوان دريك جا شرعاً ممنوع بوده يا نه؟ منتهى، اسم انجمن چيزى است از راه اصطلاح شده. چه ضرر دارد كه جمعى از نسوان دور هم جمع شده و از يكديگر كسب اخلاق حسنه نمايند. بلى در صورتي‌كه معلوم شود كه از آنها مفسده كه راجع به دين ودنيا باشد بروز نمايد البته بايد جلوگيرى شود والّا نبايد اساساً اين مسئله بد باشد».[5] 

سید حسن تقی‌زاده(نماینده مجلس):

«... هيچ ايراد شرعى از براى اين اجتماع نيست و زن‌هاى اسلام هميشه در همه جا دور همديگر جمع مي‌شدند و مي‌شوند و به‌موجب قانون اساسى هم هيچ ايرادى وارد نيست وقتي‌كه مي‌گويند ايرانى، اين لفظ شامل مرد و زن هر دو است. مادامي‌ كه اجتماعات مخّل دينى و دنيوى نباشد ضررى ندارد و ممنوع نيست».[6]

حسینقلی‌خان نواب(نماینده مجلس):

« اينكه مي‌گويد زنها نمي‌توانند دور هم جمع شوند خيلى تعجب دارم اما اينكه در اين مجلس نبايد مذاكره شود صحيح است وبايد اين مطلب در روزنامجات نوشته شود. بنده ميخواستم دراين خصوص لايحه نوشته به روزنامه‌ها بدهم. و عقيده بنده هم در اين است كه حالا به اقتضاى بعضى مسائل صحيح نيست. ولى اصل اجتماع صحيح است».[7]

 


[1] - نشریه‌ی آموزگار/ سال اول/ شماره‌ی 1/ 18 صفر 1326 ه.ق/ ص 3. این نشریه به مدیریت شیخ علی عراقی به‌صورت 15 روز یکبار منتشر می‌شد.

[2] - روزنامه‌ی مجلس/ سال دوم/ شماره‌ی 72/ شنبه/ 11 صفر 1326 ه.ق/ص 3

[3] - روزنامه‌ی کوکب درّی/ سال چهارم/ شماره‌ی 7/ 23 ربیع‌الاول 1326 ه.ق/ص 6 و 7

[4] - روزنامه‌ی کوکب درّی/ سال چهارم/ شماره‌ی 7/ 23 ربیع‌الاول 1326 ه.ق/ ص 4 تا 6

[5] - مشروح مذاكرات مجلس ملى/ دوره‏1 /جلسه: 246/  ص: 246

[6] - همان

[7] - همان

مخالفت با حق رای زنان

در دوره‌ی اول مجلس شورای ملّی، برخلاف انتظارات فعالان حقوق زنان، طبق نظامنامه‌ی انتخابات مجلس شورا، زنان هم از حق رأی‌دادن محروم شدند و هم از حق انتخاب‌شدن!

در نظامنامه‌ی انتخابات مجلس شورا، اشخاصی که از رأی‌دادن محروم شدند از قرار ذیل‌ بودند:

ماده‌ی 4- اشخاصی که از حق انتخاب‌نمودن مطلقاً محروم‌اند: اول: نسوان، دوم: اشخاص خارج از رشد و آنها که در تحت قیمومت شرعی هستند، سوم: تبعه‌ی خارجه، چهارم: اشخاصی که خروجشان از دین حنیف اسلام در حضور یکی از حکام شرع جامع‌الشرایط به ثبوت رسیده باشد، پنجم:.....

همچنین،

ماده‌ی 7- اشخاصی که از انتخاب‌شدن محروم‌اند: 1- شاهزادگان بلافصل، ابناء و اخوان و اعمام پادشاه، 2- نسوان، 3- تبعه‌ی خارجه، 4-....

در دوره‌ی دوم مجلس شورای ملّی، زمزمه‌های حمایت از حقوق زنان، این بار، نه از خارج از مجلس و از سوی زنان، که از داخل مجلس و از سوی برخی نمایندگان مطرح شد. در جلسه‌ی پنجشنبه 8 شعبان 1329 هجری قمری مطابق با 13 اوت سال 1911، حاج محمد‌تقی وکیل‌الرعایا، نماینده‌ی مردم همدان و اولین نماینده از شهرستان‌ها، چنین گفت:

«... بنده خيلى جرأت مى‌كنم و عرض مى‌كنم كه در آن [ماده] اول، محروم‌كردن نسوان است كه يك قسمت از مخلوق خداوند است كه آن ها را محروم كنيم. با كدام دلائل منطقى مى‌توانيم آنها را محروم بكنيم؟... بايد بدانيم در اين جا چه دليلى داريم كه آن ها را محروم بكنيم. اگر دليلى منطقى داريم كه آنها را محروم بكنيم اول كسى كه اين طوق را به گردن خودش بيندازد بنده هستم و اگر مى‌خواهيم [محروم کنیم باید]  ببينم به چه جهت آنها بنشينند؟ اگر بگوئيم بايد محفوظ باشند، اين شرط [برای محرومیت از] رأی‌دادن آنها لازم نيست كه داخل مردها بشوند. ممكن است كه خودشان عالم داشته باشند. همه چيز داشته باشند. اين مخلوق خدا تا چه وقت محروم باشد؟».[1]

این سخنان به مذاق بسیاری از نمایندگان خوش نیامد و هیاهویی در مجلس برخاست و جلسه‌ی مجلس متشنّج شد و حتی آیت‌الله سیّد عبدالله بهبهانی دستور داد وکیل‌الرعایا را از مجلس اخراج کنند![2]

آیت‌الله سیّد حسن مدرس، به پا خاست و نطقی ایراد کرد که از عوامل مهم منتفی‌ساختن مجدد حق رأی زنان، حداقل در دوره دوم مجلس به‌شمار رفت:

 

«... از اول عمر تا حال بسيار در بر و بحر ممالك اتفاق افتاده بود براى بنده ولى بدن بنده به لرزه نيامد و امروز بدنم به لرزه آمد اشكال بر كميسيون اين كه اولًا نبايد اسم نسوان را در منتخبين برد كه از كسانى كه حق انتخاب ندارند نسوان هستند. مثل اين كه بگويند از ديوانه‌ها نيستند، سفها نيستند، اين اشكال است بر كميسيون. و اما جواب ما بايد بدهيم از روى برهان... از روى برهان بايد صحبت كرد و برهان اين است كه امروز ما هر چه تأمّل مى‌كنيم مى‌بينيم خداوند قابليت در اينها قرار نداده است كه لياقت حق انتخاب را داشته باشند. مستضعفين و مستضعفات و آنها از آن نمره‌اند كه عقول آنها استعداد ندارد. گذشته از اين كه در حقيقت نسوان در مذهب اسلام ما در تحت قيومتند، الرجال قوامون عالى النساء [سوره نساء، آیه 34]، در تحت قيوميت رجال هستند. مذهب رسمى ما اسلام است. آن‌ها در تحت قيومتند. ابداً حق انتخاب نخواهند داشت. ديگران بايد حفظ حقوق زن‌ها را بكنند كه خداوند هم در قرآن مى‌فرمايد در تحت قيوميت‌اند و حق انتخاب نخواهند داشت هم دينى هم دنيوى...».[3]

 



[1] - مشروح مذاكرات مجلس ملى/ دوره‏2/ جلسه: 280/  ص : 269

[2] - رجال پارلمانی ایران/ منوچهر نظری/ ص 887/ انتشارات فرهنگ معاصر/ 1390

[3] - مشروح مذاكرات مجلس ملى/ دوره‏2/ جلسه: 280/  ص : 269

برگهایی از تاریخ بیداری زنان ایران در عصر مشروطه 1

مطالبی که به‌تدریج، قسمت به قسمت با عنوان فوق در وبلاگ درج خواهد شد، گوشه‌هایی است از تاریخ بیداری زنان ایران در عصر مشروطه. اسناد و مدارک برجای‌مانده از آن روزگار نشان می‌دهند که زنان ایران ـ دست کم قشر باسواد و آشنا به حقوق خود ـ به هر وسیله‌ای متوسل می‌شده‌اند تا حقوق انسانی خود را از زیر آوار سنگین مردسالاری ایران که محصول قرن‌ها انباشت فرهنگی بود بیرون بکشند. در این اسناد، هم دادخواهی است و هم دردگزاری. هم اعتراض است و هم دلیل‌طلبی. با کنار هم قرار‌دادن این قطعات تاریخی، می‌توان تصویری از آن روز ایران و زمینه و زمانه احقاق حقوق مدنی زنان ایران ساخت و به مطالعه‌ی آن نشست و به قول زنده‌یاد دکتر فریدون آدمیت «اسناد و نوشته‌های دوران مزبور از این جهت آورده می‌شود تا این اسناد از ظلمت استتار درآیند و خوانندگان نیز در تفسیر وقایع و نتیجه‌گیری خود آزاد و مختار باشند».[1]

آن‌چه در پی می‌خوانید بخشی از دردگزاری زنی است از حرمان‌هایی که در فضای حاکم بر زنان و در جو سنگین مردسالار ایران عصر قاجار بر عموم زنان ایران می‌رفته است. نام این زن مشخص نیست و در روزنامه، صرفاً با نام «مکتوب یکی از مخدرات» آمده است. تاریخ این نامه که در روزنامه‌ی تمدن ـ از روزنامه‌های حوالی مشروطیت به مدیریت مدبّر الممالک ـ به چاپ رسیده است 108 سال قبل است. یعنی حدوداً دوسال قبل از امضای فرمان مشروطه به‌دست مظفر‌الدین‌شاه قاجار.

«... ما را از پنج‌سالگی به مکتب می‌گذاشتند. آنهم نه همه‌ی دختران را، بلکه ندرتاً. نُه‌ساله که می‌شدیم از مکتب بیرونمان می‌آوردند. اگر کتاب می‌توانستیم بخوانیم یا خط می‌توانستیم بنویسیم، پدران عزیزمان با کمال تغیّر [=عصبانیت]، کتاب و قلم را از دستمان گرفته، پاره کرده و شکسته و به‌دور می‌انداختند که چه معنی دارد دختر خط داشته باشد، مگر می‌خواهید منشی بشوید. همین‌قدر که بتوانید قرآن بخوانید کافی است... این بود شرح حال ما دختران در خانه‌ی پدران، تا زمانی که شوهرمان می‌دادند. اگر متشخّص بودیم که باید چندنفر خدمتگزار از برای ما معین کنند که ما خودمان زحمت خدمت‌کردن نکشیم و فرمایش بدهیم. اگر رعیت بودیم که باید غیر از خانه‌داری و بچه‌داری کار دیگری نکنیم. اگر شوهرمان یک شب قوّه[=پول] نداشت پنج‌سیر نان از برای تعیّش[=زندگی] فراهم کند، ما زن‌ها عُرضه‌ی اینکه بتوانیم خرج یک شب را روبه‌راه کنیم، نداشتیم. ما زن‌های ایرانی، غیر از زاییدن، چیز دیگر بلد نبودیم. شما پدران ما بودید که ما را اینطور پروردید و گرنه ما هم چون عموم خلایق، دارای هوش و ذکاوت بودیم. ما هم دارای عقل و شعور بشری بودیم. فرقی که داشتیم، ما زن بودیم و شماها مرد».[2]



[1] - فکر آزادی و مقدمه‌ی نهضت مشروطیت/ فریدون آدمیت/ مقدمه‌ی کتاب/ انتشارات سخن/ 1340

[2] - روزنامه‌ی تمدن/ سال اول/ شماره‌ی 12/ یکشنبه/ 7 ربیع‌الاول 1325/ ص 3

دو تلقی از آزادی

تا پیش از عصر مشروطه و در اواسط عصر ناصری، نظریه‌پرداز آزادی، میرزا ملکم‌خان ناظم‌الدوله بود که واکنش حاج ملا علی کنی را در مقابل او و رساله‌هایش، در بخش تلقی دوم از آزادی خواهید خواند. در بحبوبه‌ی مشروطه و تأسیس مجلس اول اما، یکی از مباحث داغ و حساس، مسئله‌ی آزادی، خصوصاً آزادی بیان بود. مسئله‌ی آزادی چه به‌لحاظ مفاهیم و مصادیق آن و چه‌ به‌لحاظ ابتنای آن بر شرع شریف، معرکه‌ی آرای دو جناح روشنفکران و روحانیان به‌شمار می‌رفت. یکی از عواملی که به بحث آزادی و چند و چون آن شدیداً دامن زد کثرت روزنامه‌هایی است که در حوالی این دوران شروع به‌کار کردند و آرای متنوعی بود که در این روزنامه‌ها، خصوصاٌ از احوال مدنی «ملل یوروپ» منتشر می‌شد. تعداد این روزنامه‌ها، از هر طیفی، چنان زیاد بود که به‌قول ادیب‌الممالک فراهانی «از روزی که دولت ایران شروع به تمهید مبادی مشروطیت نمود، یک‌مرتبه، از در و دیوار و بام مملکت، مانند تگرگ و باران، اوراق جراید بر سر مردم ریزش گرفت...»[1]. روی دیگر این تنوع آراء و افکار، متأسفانه ـ به‌دلیل ناپختگی و عدم تجربه دموکراسی ـ توهین‌هایی بود که در برخی از این جراید نسبت به شخصیت برخی رجال عنوان می‌شد و اهانت‌هایی بود که در بعضی از آنها نسبت به باورهای مذهبی توده‌ی مردم به‌چاپ می‌رسید. همین عامل باعث شد که گروهی ـ عمدتاً در اردوگاه روحانیان ـ آزادی، خصوصاً آزادی بیان را شدیداً تخطئه و محکوم کنند. به بیان دیگر، خلطی پیش آمد میان یک پدیده و سوءاستعمال آن پدیده.

آن‌چه در پی می‌خوانید، نمونه‌هایی است از دو نوع تلقی از آزادی در نیمه‌ی دوم عصر قاجار.

تلقی اول از آزادی:

روزنامه‌ی اختر، به مدیریت آقا‌محمد‌طاهر تبریزی، از روزنامه‌های روشنفکری بود که در استانبول چاپ و توزیع می‌شد و بخشی از نسخه‌های آن از طریق پست به ایران و خصوصاً به دو شهر تبریز و تهران نیز می‌رسید. این روزنامه، به‌سبب مخالفت‌هایش با استبداد، روشنگری‌هایش و تبیین مفاهیم مدنی و حقوقی برای خوانندگان، سخت مورد غضب ناصرالدین‌شاه بود به گونه‌ای که در نامه‌ای که شاه قاجار به امین‌السلطان می‌نویسد، صریحاً خواستار توقیف این روزنامه می‌شود: «جناب امین‌السلطان... این روزنامه‌ی اختر باز فضولی‌های زیادی می‌کند... آرتیکل‌های [=مقاله‌های] بدی نوشته است. ملاحظه می‌کنید این روزنامه این دفعه باید جداً قدغن سخت بشود که پستخانه قبول نکرده و نیاورند ایران...حتی به چاپارهای انگلیس و فرانسه هم قدغن بکنند که منبعد روزنامه‌ی اختر نیاورند به ایران...».[2]

تحریم روزنامه‌ی آزادی‌خواه اختر مختص تهران و تبریز نبود و خراسان را نیز شامل می‌شد. آصف‌الدوله که در آن زمان حکمران خراسان بود می‌نویسد: «... روزنامه‌ی اختر را که مقرر فرموده بودید از این غدغنی که بنده کرده‌ام دیگر در خراسان انتشار ندهند، [شاه] تمجید فرموده‌اند و نیز مقرر است که اکیداً غدغن نمایم... بنده که خراسان را عجالتاً ممنوع سخت کرده‌ام...» [3]

روزنامه‌ی اختر در یکی از شماره‌های خود، آزادی را چنین تعریف می‌کند:

«... آزادی و حرّیت که می‌شنویم به معنی مطلق‌العنانی و آزادی و هرزه‌خیالی و بی‌شرفی نیست... آزادی نتیجه‌ی علم و ادب است و رکن محکم انسانیت. آزادی حافظ مدنیّت است و سرمایه‌ی قوای نظم امر و معاش و معاد، سرشته‌ی بقا و دوام علم ابدان و ادیان. آدمی که به‌واسطه‌ی علم و ادب، خود را شناخت و تکالیف خود را دانست، حدود و حقوق ابنای جنس خود را از هر‌گونه وظایفه فهمید و دانست که به مقتضای آن باید عمل کرد و حفظ حقوق خود را بدون فرق و توفیر، در کمال آداب‌شناسی باید کرد و خلاف آن‌را مضرّ به‌حال خود و تمامی ابنا بشر دانست و در اجرای این تکالیف و وظایف، خود را مقیّد به هوای نفسانی و تبعیّت بر کسانی که از دایره‌ی علم و ادب خارج‌اند نکرد، آن مرد آزاد است و آزاد‌مرد...»[4]

همسو با این نگاه به آزادی و اختصاصاً با عطف نظر به آزادی بیان، نگاه شیخ محمد‌اسماعیل محلاتی غروی است. شیخ محمد‌اسماعیل رساله‌ای دارد تحت عنوان «اللئالی المربوطه فی وجوب المشروطه» که در اوایل محرم سال 1326 هجری قمری به رشته‌ی تحریر درآورده است و موضوع آن، تأیید مشروطه، تبیین مفاهیم آن و رد نظرات علمای منتقد و مخالف مشروطه است. وی در این رساله، ضمن تبیین مفهوم آزادی، آزادی بیان را چنین توضیح می‌دهد:

«... و اما مراد از حریّت در اقلام [=قلم‌ها] و افکار که در السنه‌ شایع و از لوازم مشروطیّت گفته می‌شود، پس آن هم چنانکه اولاً اشاره شد در مقابل رقیّت [=بندگی] دوره‌ی استبداد است که افکار و اقلام مردم در امور سیاسیه‌ی مُلکیه و مصالح و مفاسد راجعه به مملکت، محبوس بود و احدی جرأت آن را نداشت که برخلاف میل حکومت، بلکه [برخلافِ] کدخدای محله یا داروغه‌ی بازار حرفی بزند، چه جای شاه و وزیر. و حالا افکار عموم عقلا و اقوام و اقلام  آنها آزاد است که هرچه صلاح نوع بدانند یا وجودش را مضرّ به نوع، بفهمند از روی بی‌غرضی، محض ارشاد به‌توسط جراید که بلاغ[=پیام‌رسان] ملت و منبّه[=آگاه‌کننده‌ی] آنها است، یا به‌نحو دیگر ارائه کند و ملاحظه‌ی میل شخصیِ وزیر و دبیر، در بین نیست...»[5]

تلقی دوم از آزادی:

مورد نخست از تلقی دوم از آزادی، نظر حاج ملا‌علی کنی ـ از روحانیان طراز اول و پرنفوذ تهران در اوایل و اواسط عصر ناصری ـ است درباره‌ی آزادی. نظر ملاعلی کنی که در قالب نامه‌ای به تاریخ 12 رجب 1290 هجری قمری به ناصرالدین‌شاه عنوان شده است، نشان می‌دهد که ایشان هیچ‌گونه شناختی از مفهوم مدرن آزادی که از سوی کسانی همچون میرزا ملکم‌خان ناظم‌الدوله عنوان می‌شده است نداشته و یا اینکه در جهت تخطئه‌ی آزادی، آگاهانه یا ناآگاهانه، به مغالطه‌ی پهلوان‌پنبه (Strawman) دست زده است.

«... و آن کلمه‌ی قبیحه‌ی «آزادی» است که به‌ظاهر خیلی خوش‌نما است و خوب، و در باطن، سراپا نقص است و عیوب. این مسئله برخلاف جمیع احکام رسل و اوصیا و جمیع سلاطین عظام و حکام والامقام است. به این جهت، در نوشته‌ی دیگری نوشته بودم «وعلی الاسلام سلام» و دولت را وداع تام و تمام باید نمود به واسطه‌ی این که اصل شرایع و ادیان در هر زمان، خود قید محکم سخت و شدیدی بوده می‌باشد که ارتکاب مناهی و محرّمات ننمایند، متعرض اموال و ناموس مردم نشوند و هکذا.برخلاف مقاصد و انتظام دولت و سلطنت است که هرکس هرچه خواست بگوید و از طریق تقلب و فساد، نهب اموال نماید و بگوید: آزادی است و شخص اول مملکت همه را آزاد کرده است و درمعنی به حالت وحوش برگردانیده است. معلوم است نفوس، بالطبع شیطانی، مایل به هوا و هوس و برآوردن مشتهیات خودند. همین مایه‌ی بی‌نظمی و زیادی تاخت و تاز شده و هیچ‌کس نمی‌تواند چاره کند. این است که قاطبه‌ی علما و فضلا را به صدا درآورد، حکّام و داروغه را خانه‌نشین و عاجز نموده.» [6]

مورد دوم از تلقی دوم: زمانی که شیخ‌فضل‌الله نوری در اعتراض به روند مشروطه‌خواهی، سازوکار قانونگذاری در مجلس و صلاحیت برخی نمایندگان، به همراه جمعی از همفکران خود در زاویه‌ی مقدسه‌ی حضرت عبدالعظیم (س) بست نشست، حضرات آیات، سیّدین سندین، آیت‌الله سید محمد طباطبایی و آیت‌الله سید علی بهبهانی، در تاریخ ۲۲ جمادی الاول سال ۱۳۲۵ هجری قمری، جلسه‌ای با وی تشکیل دادند و برای رفع سوءتفاهمات کوشیدند (هرچند نتیجه نبخشید). در بخشی از گفتگوی این سه نفر، آیت‌الله شیخ فضل‌الله نوری، بیانی دارد درباب آزادی که تلقی دوم از آزادی را نشان می‌دهد. یعنی خلط مفهوم آزادی بیان با سوءاستعمال برخی کسان از این نوع آزادی:

«... گفته‌اند کسی که دارای آزادی است، باید توهین از مردمان محترم بکند؟ آیا گفته‌اند فحش باید بگوید؟ و بنویسد؟ آیا گفته‌اند انقلاب و آشوب و فتنه در مملکت حادث بکند؟ آزادی قلم و زبان برای این است که جراید آزاد نسبت به ائمه‌ی اطهار هرچه می‌خواهند بنویسند و بگویند؟ ... پس جراید آزاد در مملکت اسلامی بیجا است.

اما آزادی جزو مشروطیت نیست. وانگهی مگر شما دو بزرگوار [= آیت‌الله طباطبایی و بهبهانی] نمی‌دانید که آزادی در اسلام کفر است؟ به‌خصوص این آزادی که این مردم تصور کرده‌اند؟ این آزادی کفر در کفر است. من شخصاً از روی آیات قرآن برای شما اثبات و مدلل می‌دارم که در اسلام، آزادی کفر است. اما در آزادی‌شان یک چیز است که فقط و فقط در خیر عموم است. اگر کسی خیر به خاطرش می‌رسد بگوید و لاغیر. اما نه تا آن اندازه باید آزاد باشد که بتواند توهین بکند. مراد من از خیر عموم، ثروت است و رفتن در راه ترقی است و پیدا‌کردن معدن است، بستن سدهای عدیده است و ترقیات دولت و ملت.»[7]


[1] - روزنامه‌ی عراق عجم/سال اول/شماره‌ی 32/چهارشنبه/27 ربیع‌الاول 1326 هجری قمری/ص 1

[2] - روزنامه‌های ایران، از آغاز تا سال 1289 شمسی/برداشتی از فهرست ه.ل.رابینو/ ترجمه و تدوین جعفر خمامی‌زاده/ص 51/انتشارات اطلاعات/1380

[3] – اسناد میرزا عبدالوهاب‌خان آصف‌الدوله/ آصف‌الدوله/ ص 199/ به‌کوشش دکتر عبدالحسین نوایی و نیلوفر کسری/ انتشارات موسسه تاریخ معاصر ایران/ 1377

[4] - تاریخ سانسور در مطبوعات ایران/گوئل کهن/جلد اول/ص 121/ انتشارات آگاه/1360

[5] - مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه/ جلد 4/ ص 305/به‌کوشش محمد‌حسن رجبی (دوانی)/نشر نی/1390

[6] – همان/ جلد اول/ صص 243 و 244 . توضیح آن که در مغالطه پهلوان پنبه، فرد چون توانایی درهم شکستن مدعای فرد مقابل را ندارد، از آن مدعا صورتی افراطی و آسیب پذیر می سازد و به آن حمله برده و غریو پیروزی سر می دهد!

[7] - رسائل، اعلامیه‌ها، مکتوبات و روزنامه‌ی شیخ فضل‌الله نوری/به‌کوشش محمد ترکمان/ جلد 2/ ص 218/انتشارات خدمات فرهنگی رسا/1362.

دیلم در مجلس 4

مالیات مشتی در دیلم!

پنجمين دوره‌ی قانونگذارى مجلس ملی در تاريخ 22 بهمن ماه 1302 خورشيدى مطابق با 5 رجب 1342 افتتاح شد. در اين دوره بود كه سلطنت قاجاريه منحل شد و مجلس مؤسسان در 21 آذرماه همان سال سلطنت را به پهلوى داد. مجلس پنجم در تاريخ 22 بهمن 1304 خاتمه يافت.

در جلسه‌ی 168 این دوره‌ی مجلس، ابوالحسن حائری‌زاده (1350-1271)، نماینده‌ی مردم یزد، از نوعی مالیات در بندردیلم سخن می‌گوید به نام مالیات مُشتی!

تاریخ این سخنرانی حدوداً 88 سال قبل است.

حائری‌زاده:

«... بنده امروز رفتم از اداره‌ی تقنيه، صورت ماليات‌ها را گرفتم كه به عرض آقايان برسانم. ما كه چهار ميليون و هفتصد هزار تومان كسرى ماليات اينجا داريم وضع مى‌كنیم در مقابلش خوب است اين ماليات‌هاى كثيف قديمى را هم كه از سيصد چهار صد هزار تومان تجاوز نمى‌كند لغو كنیم... ماليات صنفى كه صد و هفتاد و هفت قلم ماليات براى آنها معلوم شده است. يك چيزهایی كه حقيقتاً انسان خجالت مي‌كشد ذكر كند. اين‌ها را به عنوان ماليات[وضع] مي‌كردند. صورت انواع ماليات‌ها را كه از دولت خواسته‌اند، اين صورت‌ها را فرستاده. ماليات داروغه‌گى. موضوع داروغه از بين رفته است مالياتش هست!

احتساب اعطای ماليات سياه‌ها. سياه‌هائي كه از آفريقا به بنادر جنوب مى‌آمدند، آنجا يك مالياتى از آنها مى‌گرفتند. ماليات گله‌دارى. كوه‌چَر، علف‌چَر، حق‌المرتع گاودارى، كه تمام، معنايش يكى است. ولى به اسامى مختلف اين ماليات‌ها گرفته مى‌شود. ماليات مُشتى در بندر ديلم و بندر ريگ. از هر 37 من باري كه خالى مى‌شود 1 مَن بر مى‌دارند. اين اسمش ماليات مُشتى است...»

(مشروح مذاكرات مجلس ملى/ دوره ‏5/ جلسه: 168/ ص : 168)

 

دیلم در مجلس 3

مشکلات بهداشتی و درمانی در دیلم:

پانزدهمين دوره قانونگذارى پس از يك فترت طولانى (2 سال و چهار ماه و دو روز) در تاريخ 25 تيرماه 1326 خورشيدى مطابق با 28 شعبان 1366 افتتاح و در تاريخ 6 مرداد ماه 1328 (2 شوال 1368) به پايان رسيد.

در جلسه‌ی 164 این دوره‌ی مجلس، شکرالله صفوی، نماینده‌ی بوشهر، شرح دردناکی ارائه می‌دهد از کمبودهای بهداشتی و درمانی در شهرهای جنوب ایران از جمله در بندردیلم.

تاریخ این سخنرانی حدوداً  63 سال قبل است.

صفوى:

«... متاسفانه آقاى وزير بهدارى و معاون وزارت بهدارى اينجا تشريف ندارند كه يك توضيحاتى راجع به بهدارى شهرستان‌ها و اين قسمت‌ها به ما بدهند و آقاى مخبر كميسيون هم در خبرهاى كميسيون يك توضيحاتى داده‌اند. بنده مخالفتم از اين نظر است كه شهرستان‌ها متاسفانه، بكلى از داشتن طبيب و وسايل بهداشتى محرومند و البته ماليات‌هائى كه مردم مي‌دهند براى تمام كشور است ولى متاسفانه يك قسمت، يعنى شهرستان‌ها استفاده نمي‌كنند. ملاحظه بفرمائيد يك قسمت مهم، بيمارستان‌ها و داروخانه‌ها و غيره در مركز است و آقايان كه از شهرستان‌ها اطلاع دارند مي‌دانند كه يك دهم استفاده‌اي‌ كه بايد شهرستان‌ها بكنند نميكنند و همه مصارف بهدارى در تهران است و مردم شهرستان‌ها متاسفانه محرومند. بنده اطلاعاتى كه دارم در هشتاد فرسخ نود فرسخ فاصله، مردم يك طبيب نمي‌بينند و يك طبيب ندارند. ([عمادالدین] سزاوار[نماینده ساوه و زرند]: اغلب جاها همين طور است). بلى همينطور است. بنده هم راجع به تمام شهرستان‌ها عرض مي‌كنم طبيب نيست، دندان‌ساز نيست، ماما و قابله وجود ندارد، و اصلاً ماما را مردم نديده‌اند و اگر متاسفانه يك زايمان و يك آكوشمان غير طبيعى پيش بيايد، متاسفانه بايد عرض كنم صدى هشتاد، صدى نود از مرضى[=زائوها] مي‌ميرند.

 (نمایندگان: صحيح است)

 و اطبا و دندان‌سازها و ماماها هيچوقت حاضر نمي‌شوند به نقاط جنوب بروند. بنده از حوزه‌ی انتخابيه خودم عرض مي‌كنم، يك طبيب ديپلمه[!]  با اطلاع در آنجا هست ولى تنها يك طبيب براى تمام بنادر كافى نيست.

 (نمایندگان:صحيح است)

 در بنادر جنوب، ريگ، ديلم، در تنگستان و دشتستان يك طبيب وجود ندارد و اگر يك مريض پيدا بشود مجبورند به سى فرسخ، چهل فرسخ آن طرف[تر] مريض را ببرند و ممكن است آنها در بين راه تلف بشوند و اگر بخواهند بيايند طبيب را ببرند باز هم ممكن است مريض تلف بشود. بنابراين اگر طبيب براى معالجه‌ی فورى پيدا نشود اسباب زحمت مردم است. اين است كه بنده عرض مي‌كنم متاسفانه بنادر جنوب از همه جا بدتر است و آقاى وزير بهدارى و معاون وزارت بهدارى هم تشريف ندارند كه در اين‌باره توضيحاتى بدهند و بنده مخصوصاً نظر آقاى دكتر ملكى را متوجه مي‌سازم و به ايشان تذكر مي‌دهم كه به ماماها و دندان‌سازها و اطباء مخصوصاً تاكيد كنند كه در قسمت‌هاى جنوب و در بنادر جنوب دو سال خدمت خودشان را انجام بدهند و به آن نقاط توجهى بفرمايند زيرا مردم جنوب هم جزو مردم ايران هستند و ماليات مي‌دهند لااقل نسبت به مردم آن ديار هم توجهى بفرمائيد كه اميدوار باشند و بتوانند زندگانى كنند...»

(مشروح مذاكرات مجلس ملى/ دوره‏15 / جلسه: 164/  ص : 165 )

 

دیلم در مجلس 2

سپاه دانش در دیلم:

بيست و دومين دوره‌ی قانونگذارى مجلس، در روز جمعه 14 مهرماه 1346 خورشيدى، برابر با اول رجب 1387 هجرى قمرى افتتاح شد. پذيرش قطعنامه‌ی شوراى امنيت درباره‌ی بحرين و جدايى آن از ايران در روز پنجشنبه مورخ 24 ارديبهشت ماه 1349 در جلسه فوق‏العاده‏اى كه بنا به تقاضاى دولت تشكيل شده بود تصويب و جهت اجرا به دولت ابلاغ شد. اين دوره‌ی قانونگذارى در تاريخ 9 شهريور ماه 1350 (19 رجب 1391) به مناسبت برگزارى جشن‏هاى 2500 ساله به موجب فرمان شاه منحل و در همان روز، دوره‌ی بيست و سوم مجلس شوراى ملّى به‌دست شاه گشايش يافت.

در جلسه‌ی 228 مجلس بیست‌ و دوم، یکی از نمایندگان، به‌نام مهندس محمدحسین قادرپناه، شرحی می‌دهد از اعزام فرزندش به بندردیلم در قالب نیروی‌های سپاه‌دانش. مهندس قادرپناه نماینده‌ی مردم گرگان بود و تقریباً سه سالی بعد از این سخنرانی در تاریخ ۲۲ مرداد ۱۳۵۲ در اثر سانحه‌ی اتومبیل درگذشت.

تاریخ این سخنرانی حدوداً 42 سال قبل است. 

مهندس قادرپناه:

«... يكى از مواد دوازده‌گانه‌ی انقلاب سفيد ايران كه بابت كار شاهنشاه عظيم پى‌ريزى و به مرحله اجرا در آمد، ايجاد سپاهيان انقلاب در رشته‌هاى دانش، بهداشت، ترويج آبادانى و مسكن بود كه به دور‌افتاده‌ترين نقاط مملكت نفوذ پيدا كرده و مردمى كه احتياج به فرهنگ، بهداشت و آبادانى و ترويج كشاورزى داشتند مقدم آن را گرامى داشته و حداكثر استفاده از معلومات و دانش آنها نمودند. مردمى كه فكر نمى‌كردند در ظرف چندين سال، داراى مدرسه و معلم شوند. مردمى كه فكر نمى‌كردند پزشكى براى درمان امراض آنها اعزام گردد و بالاخره كشاورزانى كه براى استفاده از آخرين تكنولوژى كشاورزى روزشمارى مى‌كردند. اين‌ها همه، عملًا مشاهده نمودند متخصص در هر فن و حرفه‌اى در ده آنها ساكن شده و شبانه‌روز براى ايجاد يك زندگى بهتر [برای] آنها و استفاده بيشتر از وسائل موجود كوشش مى‌نمايند. سپاهيان انقلاب را مى‌توان مردان ما‌فوق بشرى دانست كه زندگى راحت شهرى را براى مدتى پشت سر گذارده و رو به روستاها آوردند و زندگى جديدى در روستاها به راه انداخته، هم براى خود و هم براى روستانشينان. در اين مجلس مقدس، جاى اظهار امور خصوصى نيست ولى چون واقع شده است بايد به استحضار مردم برسد بدانند كه در دوره‌ی انقلاب و براى پيش‌برد انقلاب بين يك وكيل و مردم عادى هيچ فرقى نيست.

 (نمایندگان: صحيح است).

فرزند من به‌نام سيد‌رضا قادرپناه پس از اتمام دوره متوسطه و اخذ ديپلم وارد سپاه بهداشت شد. پس از طى دوره چهار‌ماهه به بندر ديلم اعزام گرديد. وقتى به من گفت كه عازم بندر ديلم است به او گفتم بى‌نهايت خوشحالم پسرم به جائى مى‌رود كه من هنوز نديده ام و باز افتخار مي‌كنم براى خدمت مقدس و كمك به هم‌ميهنان خودت مى‌روى. او هم با جان و دل قبول كرد و رفت و در گرماى سوزان اين بندر دورافتاده به خدمت مشغول شد و تا آخرين روز، به انجام وظيفه پرداخت. هستند اغلب كسانى كه راحتى را براى فرزندان خود خواسته و براى اينكه به نقاط خوش آب و هوا منتقل شوند به اين و آن متوسل مى‌گردند. ولى من كه خود نماينده‌ی انقلاب هستم نه تنها از كسى درخواست ننمودم ـ و جناب آقاى دكتر شاهقلى وزير محترم بهدارى و مأموران مربى سپاه بهداشت شاهد هستند كه به هيچ‌وجه براى تغيير محل مأموريت فرزندم اقدامى نكردم ـ بلكه او را تشويق نمودم كه به بندر ديلم برود و كشور بزرگ خود را عملاً ببيند تا به ميهن‌پرستى او كمكى شده باشد.

درهرحال آنچه به استحضار رسانيدم نماينده‌ی علاقه‌ی قلبى من در خدمت به مملكت است...».

(مشروح مذاكرات مجلس ملى/   دوره‏22 /  جلسه: 228 / ص : 228)

 

جهاز

با تشکر از جناب آقای کربلایی نعمت الله قره باغی وهمه عزیزانی که در مطلب قبلی  ناخداهای بندر دیلم را معرفی نمودیم اینک در پی تلاش این برادر بزرگوار، لنج هایی که در بندر دیلم دارای نام ومشخصه بوده اند ومردم دیلم درقدیم الایام لنج های این بندر را که مهمترین رکن اقتصادشهر وبخشی از زندگی  اکثریت مردم این دیار بوده  با نام خودش می شناخته اند، برای همشهریان عزیز به ویژه نسل های جوانتر معرفی می کنیم

چنانچه این اسامی هم تکمیل نباشدیا دارای اشکال باشد ضمن عذرخواهی از خوانندگان ارجمنداز شما بزرگواران درخواست همکاری دارم.

 

                                   اسامي لنجهاي قديمي همراه با اولين مالكانشان

ش

اسامي

مالك

1

كُلَه

مرحوم حاج غلامحسين تنگستاني

2

مَنجي

مرحوم محمود خداياريان

3

بُوتَنك

مرحوم نصير روغني

4

خرما

مرحوم حاج خليفه ايراني

5

شاخ بزي

مرحوم كَل گرگعلي پيران

6

حسيني

مرحوم حاج محمود معتمدي

7

عباسي

مرحوم ديلمپور

8

گِل كَنوُ

مرحوم هال يوسف گله گيريان

9

قُنتوُ

مرحوم حاج عبدالرسول ريگستاني

10

گَنبي

مرحوم حاج بشير بشيري

11

مَحشوري

مرحوم حاج بشير بشيري

12

شِنگُو

مرحوم حاج عبدالرسول بشيري

13

فيروُزُ

مرحوم حاج عبدالرسول بشيري

14

بُوخَنجير

مرحوم حاج جعفر معتمد

15

بَرزوُك

مرحوم عباس ديلمپور

16

دَل هَه

مرحوم عباس ديلمپور

17

چرداغ

مرحوم حاج عباس تاج الديني

18

شير سميل

مرحوم اسماعيل گله گيري

19

بِن بَكر

مرحوم مشهدي محمد گله گيري

دیلم در مجلس 1

مشکل آب در دیلم:

نوزدهمين دوره قانونگذارى در مجلس شورای ملی، در تاريخ 10 خرداد ماه 1335 خورشيدى مطابق با 20 شوال 1375 افتتاح شد. در اين دوره بود كه دوره اجلاسيه‌‌ی مجلس از دو سال به چهار سال تغيير يافت و تعداد نمايندگان از 136 تن به 200 نفر افزايش پيدا كردند. دوره مزبور پس از چهار سال، در تاريخ 19 خرداد ماه 1339 (14 ذيحجه 1379) به پايان رسيد.

حدوداً 5۳ سال قبل، و در همین دوره‌ی مجلس، در جلسه‌ی 298 آن، زمانی که عبدالله دشتی ، نماینده‌ی بوشهر در مجلس شورای ملّی بوده است، بحث کمبود آب دیلم و گناوه و بوشهر در مجلس مطرح می‌شود. آنچه می‌خوانید، بیانات جناب دشتی است در خصوص این مسئله. البته این بیانات، در پی تلگراف‌های متعددی بوده است که درباره‌ی همین مسئله برای ایشان از شهرهای فوق ارسال شده است:

«... و اين جا راجع به‌ آب بوشهر خيلى صحبت شده إست به‌نظر بنده ديگر جنبه شوخى و تفريح كم‌كم پيدا مى‌كند اما عرض كنم تنها بوشهر نيست، بندر گناوه و بندر ديلم هم هست. اعليحضرتِ همايونى دو جا را حضوراً امر فرمودند كه‏ بايد براى گناوه و ديلم آب بياورند. بنده اين را به رئيس آبيارى عرض كردم و خود جناب آقاى نخست‌وزير هم بودند. اما بنده مأمورم كه بگويم گناوه آب ندارد. بندرى إست كه بعد از اين، يك بوشهر بزرگى خواهد شد، و خود جزيره خارك، يكى دو سال ديگر در رديف آبادان مى‌شود. گناوه يك شهر عظيمى مى‌شود. گنجايش هم دارد. عمليات عجيبى هم در آنجا مي‌شود. يعنى تقسيم املاك و واگذارى املاك به مردم خيلى توسعه پيدا مي‌كند. بنابراين آب لازم دارد. بندر دى‌لُم يكى از بنادر قديمى ايران است. ببخشيد شما ديلم مى‌گوئيد ولى چون در محل مى‌گويند دى‌لُم، بنده زبان محل را به عرض رساندم. فرمودند كه آب بايد براى اينجا بياورند از رودخانه زهره مى‌توانند بياورند. حالا خودتان مطالعه بكنيد و مطالعه هم شده إست...».‏

(مشروح مذاكرات مجلس ملى،    دوره‏19،  جلسه‌ی  298)   

انتخابات دوره 24 مجلس شوراى ملى، يا انتخابات رستاخيزى، آخرين انتخابات دوران حكومت پهلوى بود كه در تاريخ 17 شهريور 1354 برابر با 2 رمضان 1395 افتتاح شد. در اين دوره مجلس بخاطر فضاى انقلابى كه در كشور بوجود آمده بود پنج نخست وزير در طى چهار سال روى كار آمدند كه هيچ يك از آنها موفق به ادامه كار نشدند.

  عمر مجلس بيست و چهارم نيز در 21 بهمن 1357 به پايان رسيد.

بیانات زیر از آن دکتر حسین طیب است،نماینده بوشهر که حدوداً 35 سال قبل بنا به وظیفه نمایندگی، از بندردیلم بازدید کرده است. ظاهراً بعد از گذشت حدود 1۷ سال!! از بیانات عبدالله دشتی در مجلس نوزدهم، مشکل آب در دیلم همچنان به قوت خود باقی بوده است:

«...منطقه ديگرى كه مورد بازديد قرار گرفت منطقه‌ی ديلم بود در اين منطقه يك راه هست كه سالها است ساختمان آن راكد مانده و در فصل تابستان به هر ترتيب كه هست و با هر مشكلى كه مي‌تواند وجود داشته باشد انسان از كوره‌راه‌ها مى تواند خودش را به بندر ديلم برساند ولى در فصل زمستان اين‌ راه به‌كلى مسدود است و قابل استفاده نيست يادآورى مي‌كنم كه اين راه قسمتى مربوط است به پل بويرات كه بايد تكميل بشود و هرچه زودتر مورد استفاده‌ی اهالى قرار بگيرد. بالاخره به‌هر طريق كه بود از راههاى فرعى روستائى ديگر، به بندر ديلم رسيديم و به‌ياد آورديم كه مردم در تابستان بيشترين فرياد و شكايتشان و اصلى‌ترين مسئله‌شان آب بود ولى من انتظار نداشتم كه در فصل زمستان هم بيشترين و مهمترين مسئله مورد بحث مردم بندر ديلم ـ در حالي‌كه نزولات آسمانى باريده است ـ باز هم مسئله‌ی آب باشد اما به‌قرارى كه مشاهده كرديم باز هم در فصل زمستان و در موسم بارندگى بيشترين مسئله‌ی مردم بندر ديلم مسئله آب بود زيرا طرح تأمين آب بندر ديلم طورى بى‌اساس و پايه است كه به‌محض اينكه اندك بارانى مي‌آيد و در رودخانه زهره جارى مي‌شود بكلى، بكلى، دستگاه آبرسانى را عاطل و باطل و تعطيل مي‌سازد و من روزى كه رفتم مردم گفتند 20 روز است كه آب نداريم و از آب‌هاى آلوده‌ی راكد كه در بركه‌هاى عادى، روى زمين جمع شده بود آبشان را تأمين مي‌كردند و اين مسئله قابل پذيرش براى مردم امروز ايران و اهالى بندر ديلم نبود و براى آنها تعجب‌آور بود كه مي‌بايستى در عصر رستاخيز با يك چنين منظره‌هاى غير قابل پذيرش روبرو باشند. انجمن شهر با نهايت علاقمندى در برابر خواست‌هاى مردم آنجا احساس مسئوليت مي‌نمايد. در گفت و شنودى كه در محل حزب به‌عمل آمده بود رئيس انجمن و اعضاى انجمن با دلسوزى صادقانه مي‌گفتند كه اگر انجمن شهر براى ده سال آينده هيچ عملى انجام ندهد و شهردارى كلاً تعطيل باشد و ما فقط بتوانيم تنها آب بندر ديلم را تأمين كنيم مي‌توانيم در برابر مردم روسفيد باشيم. رئيس سازمان زنان مي‌گفت با كمال تأسف ميرويم در خانه‌ها كه مردم را تشويق كنيم براى باسواد‌شدن، مي‌گويند اين حرفها چيست كه مي‌زنيد؟! ما صبح تا حالا رفتيم از جاى دورى آب بياوريم يك حلب 15 ليترى آب راكدى كه از توى بيابان‌ها جمع مي‌كنند، ده ريال بدست مردم مي‌رسد، ديگر كجا وقت اضافى داريم؟!  يك برنامه و طرحى است براى تأمين آب بندر ديلم كه در خواست مي‌كنم جناب دكتر شادمان با آن علاقمندى و دقتى كه دارند به اين مسئله توجه كنند و انشاء‌الله با پيشنهادى كه صورت مي‌گيرد بتوانيم در آنجا يادگار بسيار خوب و ارزنده‌اى باقى بگذاريم. قيمت برآورد‌شده طرح آب‌رسانى بندر‌ديلم، يازده و نيم ميليون تومان مي‌شود كه قسمت عمده‌اى از آن را مردم بندر ديلم حاضرند تأمين كنند از طريق حق اشتراك و لوله كشى داخلى، 5 ميليون تومان مي‌بايستى از صندوق مشترك شهرداري‌ها و سه ميليون از محل طرح خاص ناحيه‌اى به اين طرح كمك شود كه البته چون بنيه‌ی مالى بندر ديلم ضعيف و ناتوان هست و بازپرداخت اين 5 ميليون تومان مشكل بنظر مي‌رسد، مي‌توان ترتيبى اتخاذ كرد و كمك بلاعوض شهردارى بندر ديلم را از طريق وزارت كشور افزايش داد تا بتوان باين مطلب جامه‌ی عمل پوشاند اما مسئله‌ی ديگرى كه وجود داشت مخصوصاً با توجه به فرمان 16 آبان ماه شاهنشاه، مي‌توان كار مثبت خوبى را پيگيرى كرد و آنكه طرح ديگرى وجود دارد براى تأمين آب بندرديلم از محل اعتبارات وزارت مسكن و شهرسازى، كه طرحى است ناكامل و نارسا و جواب‌گوى تأمين احتياجات آب‌رسانى بندر ديلم را بطور كاملى نمي‌نمايد. من فكر مي‌كنم و مردم پيشنهاد مي‌كنند كه اگر اين دو طرح درهم ادغام شود، چون هردو طرح مربوط است به اعتبارات مملكتى، در مدت كوتاهى به اين مسئله مي‌توان جامه‌ی عمل پوشاند. در اين زمينه من خلاصه‌ی مشاهداتم را با جناب استاندار استان در ميان گذاشتم. ايشان كه علاقمند براى پيشرفت اين كار هستند عملى‌بودن اين مسئله را مورد تأييد قرار دادند. بنابراين از جناب آقاى دكتر شادمان در خواست دارم كه نسبت به ادغام اين دو طرح در فاصله‌ی زمان كوتاه، به‌طوري‌كه مردم بندر ديلم اين قدم مثبت را بهره‌بردارى كنند. از بذل مساعدت و علاقمندى دريغ نفرمايند و من سپاس دارم از وقتى كه به من داده شد و توجهى كه به مطالب من فرموديد و اميد است كه اين مملكت با آن آينده‌اى كه شاهنشاه ترسيم فرموده‌اند با اتكا به نيروى ذاتى و گوهر وجودى كه در فرد فرد افراد ملت ايران نهفته است بتواند شايسته براى رهروى در راه تمدن بزرگ ملت ايران باشد. تشكر مي‌كنم. (نمایندگان: احسنت)

 (مشروح مذاكرات مجلس ملى/  دوره‏24 /  جلسه: 71 / ص : 72 )

 در مشروح جلسات مجالس ملّی و اسلامی، بارها و هربار بنا به وجود مشکل و یا مسئله‌ و مناسبتی، نام بندردیلم بر زبان نمایندگان جاری شده است. اگر فراغ بالی و جمعیت خاطری فراهم شود، به‌تدریج برگ‌های تاریخی دیگری را از دیلم در همین وبلاگ درج خواهم کرد.

نامه ای تاریخی از سیدجمال الدین اسدآبادی

سیّد جمال‌الدین اسدآبادی ـ بزرگ‌مرد ایران‌زمین و اعجوبه‌ی دوران ـ چند سال قبل از درگذشت مشکوکش در خاک عثمانی و حدوداً 125 سال قبل و تقریباً 9 سال پیش از اتمام سلطنت ناصرالدین‌شاهی، نامه‌ی سرگشاده‌ای به ملکه ویکتوریای انگلستان می‌نویسد. این نامه‌ی مفصل ـ حدوداً 10 صفحه ـ در جراید آن روزگار لندن به‌چاپ رسید. نامه در واقع فریاد دردگزاری و دادخواهی سید جمال‌الدین است از ظلم و خفقان عصر ناصری. سیّد پس از این که به‌زحمت از بند زندان در ایران می‌گریزد و خود را به خاک انگلستان می‌رساند این نامه را ـ در بحبوبه‌ی واقعه‌ی تنباکو ـ می‌نویسد. این نامه بیش از این که خطاب به ملکه‌ی انگلستان باشد خطاب به جهان پیشرفته‌ی آن روزگار است و سیّد از این تریبون برای رساندن صدای مظلومیت ایرانیان بهره می‌جوید. اصل نامه به‌زبان انگلیسی است. من به اصل نامه دسترسی ندارم ولی قدر مسلم آن‌که سیّد این نامه را خود به‌زبان انگلیسی ننوشته است چون در جایی از همین نامه خطاب به ملکه ویکتوریا می‌گوید که «من زبان شما [= انگلیسی] را به‌خوبی نمی‌دانم ولی به‌زبان فرانسه که به‌طور شکسته تکلم می‌نمایم، با بعضی از افراد ملت شما صحبت کردم. حال مطلب را می‌نویسم و کسانی که با من دوست هستند، مرا کمک می‌نمایند که مطالب و احوال خودم را در روزنامه‌های شما به‌طبع برسانم». آن‌چه در پی می‌خوانید، ترجمه‌ی فارسیِ صورت چاپ‌شده‌ی این نامه در جراید انگلستان آن روزگار به‌قلم ابوالحسن جمالی و البته با ویرایش سنگین سید هادی خسرو‌شاهی است.

با هم بخش‌هایی از آن را می‌خوانیم:

 

«سلطنت و استیلای خوف و وحشت در ایران

مملکت من به‌حالت خرابی افتاده است...بهترین افراد این مملکت در زندان‌ها به‌سر برده و پادشاه و وزراء آنها را آزار داده و اموال آنها را بدون رحم، نهب و غارت کرده بدون آن‌که استنطاقی درباره‌ی آنها به‌عمل آید، آنها را به قتل می‌رسانند... مردم در زندان‌های زیرزمینی و اتاق‌هایی که برای انواع شکنجه آماده است، دچار زجرهای سخت بوده و در دست اشخاص طماع و حریص و خسیس، گرفتار هستند و خود پادشاه، به‌حالت بی‌اعتنایی، این چیزها را تماشا می‌کند، یا آن‌که خود او با میل و رغبت مرتکب بدترین گناهان است...من از ایران می‌آیم، رفقا و دوستان من در آنجا در زندان‌ها محبوس‌اند. آن‌چه را که می‌گویم از روی اطلاع است. من کسی نیستم که مطالبی که می‌گویم از روی عدم بصیرت باشد...من به اینجا آمده‌ام که به جمیع اهالی فرنگ که در ایران منافعی ملاحظه کرده و به احوال اهالی آن دلسوزی دارند، اطلاع بدهم که صدماتی که به اهالی مملکت من وارد می‌آید طوری است که دیگر نمی‌توان مخفی داشت... لازم است اطلاع داده شود که در زمان سلطنت پادشاه فعلی، به‌هیچ‌وجه قانونی نداریم، بلکه می‌توان گفت که هیچ حکومت و دولتی در میان نیست... وزیر اعظم کنونی [= علی اصغر‌خان امین‌السلطان ملقب به اتابک اعظم] مردی است که هیچیک از نجبا حاضر نیستند که با او در سر یک میز بنشینند. او از پست‌ترین مردم است و احترام هیچ‌کس را ملاحظه نمی‌کند و هیچ‌کس نیز ملاحظه او را نمی‌نماید. او آشکارا مردم را به‌خاطر نفع پادشاه و شخص خود غارت می‌کند. این تفاصیل صدر‌اعطم است.[1]... ایرانی‌ها خیلی دچار صدمات شده و متحمل همه‌گونه تعدیات گردیده‌اند... هرگاه عموم مردم شکایت نداشته باشند، به‌واسطه‌ی این است که تقریباً با این وضع عادت کرده‌اند و یا نمی‌توانند ابراز کنند... اگر دولت انگلیس در عمل چوب‌زدن‌ها، دستگیری‌ها و صدمات و قتل بدون استنطاق و محاکمه و سرقت بدون دادخواهی، ایرادی نگیرد، بلکه با پادشاه و رژیم او همراهی کند، در این صورت کار ما تمام است و ما به هلاکت خواهیم رسید!...اکنون باید پادشاه معزول شود و این لفظِ عزل در تمام مدت سلطنت پادشاه به‌زبان مردم جاری نشده بود، ولی اکنون برای نخستین بار است که مردم ایران این مطلب را می‌گویند... ای مردم انگلیس! که طالب قانون و ایجاد آن می‌باشید، بدانید که در ایران تا بحال به‌هیچ‌وجه یک سط قانون نوشته نشده که موجب راهنمایی باشد. هیچوقت از روی عدالت و درستی حکمرانی نشده است و همه‌ی قدرت‌ها در شخص پادشاه جمع شده است. و در صورتی که او دیوانه یا دائماً مست باشد ـ یا این‌که هر دو حالت در او وجود داشته باشد ـ پس اوضاع و احوال ملت ایران چه خواهد بود؟ هیچ‌چیز او را راهنما نیست، جز خیالات بوالهوسانه‌ای که از او موقتاً به‌ظهور می‌رسد. هرچه او خیال کند، همان می‌شود و حکّام و وزراء و قائم‌مقام‌ها و مدیرهای او کورکورانه، روش او را پیروی می‌نمایند، بنابراین عدالت در میان نیست... هزاران نفر از مردم ما مجبور شده‌اند که از مملکت خود جلای وطن کرده به‌ممالک قفقاز و ماوراء قفقاز رفته و در آنجا برای خود ملجاء و پناهی اختیار نمایند. و چندین هزار نفر دیگر به بلاد مختلفه‌ی آسیایی عثمانی و آناتولی و خاک اروپای عثمانی یا عربستان مهاجرت کرده‌اند. در اسلامبول ایرانی‌هایی را ملاقات کردم که با دست‌های ظریف خود به پست‌ترین کارها مشغول هستند، از قبیل: آب‌فروشی، جارو‌کشی در کوچه‌ها و عراده‌کشی و غیره...اگر ملاحظه شود معلوم می‌گردد که تعداد ایرانی‌هایی که از وطن مهاجرت کرده‌اند متجاوز از یک‌پنجم تعدا کل نفوس ایران است... فریاد و فغان از میان هزاران خانه‌ی ویران‌شده‌ بیرون می‌آید و صدای آن مانند رعد به‌گوش می‌رسد و آن صدا بالاخره به انگلیس رسیده است و آن صدایی که هم‌اکنون از همه‌جا برخاسته است، براساس این است که یا تغییری در وضع حکومت ایران داده شود، یا پادشاه معزول شود... تغییرات در وضع ایران لازم است و هرگونه تغییری که به‌عمل آید بهتر از وضع کنونی خواهد بود... ملت ایران که نمی‌تواند شما را دشمن خود بداند، بلکه دوست خود می‌پندارد، همینقدر منتظر است که اعتراضی از طرف شما ابراز شود... البته اگر شما به ایرانی‌ها کمک ننمایید، یا جرأت این‌ کار را نداشته باشید، دولت روس آماده‌ی این کار است زیرا ....».[2]



[1] - نفرت سید از اتابک و نفرت عموم مردم از این صدر‌اعظم را می‌توان مقایسه کرد با دوستی نزدیک شیخ فضل‌الله نوری با این شخص و ارادتی که به این صدراعظم دارد! در تلگرافی که شیخ فضل‌الله نوری در میانه‌ی واقعه‌ی تنباکو به میرزای شیرازی می‌نویسد و البته محذوریتی در حفظ ظاهر نداشته است، از امین‌السطان چنین یاد می‌کند: «... حضرت مستطاب اجل اشرف وزیر اعظم آقای امین‌السطان و کفایت ایشان ... » همچنین توصیف سیدجمال‌الدین اسدآبادی از شاه ایران را مقایسه کنید با توصیف شیخ‌فضل‌الله نوری از ناصرالدین شاه در همین تلگراف: «... خلق ...مشغول به دعاگویی سلامت ذات اقدس همایون شاهنشاه دین‌پناه متّع‌الله المسلمین به‌طول بقاء دولته هستند...»

(تاریخ بیداری ایرانیان/ ناظم‌الاسلام کرمانی/ مقدمه/ص 30/انتشارات امیرکبیر/1387)

[2] - سیدجمال‌الدین اسدآبادی/ مجموعه‌ی آثار/ جلد چهارم (نامه‌ها و اسناد سیاسی – تاریخی)/به‌کوشش و تحقیق سید هادی خسروشاهی/انتشارات شروق/1379)

موضوع آزاد (( مرغ ))

باسلام واحترام خدمت بینندگان عزیز،

 این پست را برای درج نظرات آزاد شما با نام واقعی یا مستعار

،در صفحه اصلی با موضوع (( مرغ )) که این روزها با شخصیت اجتماعی

هریک از ما ایرانیان بازی کرده است، انتخاب نموده ام .این وبلاگ متعلق به شما ودرخدمت شماست..

   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چهارشنبه 4 مرداد1391 ساعت:

8:42

توسط:سید حیدر

من فقط دوست دارم به یک نکته فارغ از بی برنامگی دولت یا هر دلیل دیگه که همواره در این بحران های سریالی ! دخیل است اشاره کنم و آن اینکه ما مردم ایران هم عادت کرده ایم بر هر بحران راه را برای دلالان و سودجویان هموار کنیم.
مثلا اگر یک ماه مرغ نخوریم میمیریم؟
تشکیل صف های طولانی در این ماه مبارک و با زبان روزه نه تنها شایسته مملکت ما نیست بلکه شایسته تک تک مردم هم نیست. باور کنید اگر با ایجاد هر بحران فقط و فقط یک ماه از خرید اون کالا امتناع کنیم به خودمان بیشتر از همه کمک خواهیم کرد.

چهارشنبه 4 مرداد1391 ساعت:

11:3  

توسط:سیدکریم موسوی از شهر امام حسن

چرا موضوع مرغ را به دولت ربط می دهی به نظر من این جریان گرانی وکمبود مرغ در بازار هیچ ارتباطی با دولت جناب آقای احمدی نژاد ندارد
فتح الله صالحی فرد
جناب آقای موسوی اگر به نظر شما ضعف برنامه ریزی یا بهتر بگویی بی برنامگی دولت ما نیست پس به نظر شما کار دولت مثلا تاینلند کنگو یا اسپانیا است !!!!؟ یا کار دولت های گذشته ایران است !!!؟ با کی ارتباط داره با قوه قضائیه گرانی مرغ با صدور حکم قضایی قاضی دادسرای ورامین ودهدشت صورت گرفته !!!؟ لذا حمایت و دفاع ما از دولت باید منطقی باشد.

---------------------

پنجشنبه 5 مرداد1391 ساعت:  

16:8

توسط:معصومه راستی

سلام کاش صدها سال مرغ نمی خوردیم ولی خاکمان را برای به دست اوردن مشتی دلار به عرب و افغان و....واگذار نمی کردیم.کاش تنها مشکل مرغ را داشتیم.....

 وب سایت   پست الکترونیک

سوژه آزاد (( مرغ ))

--------------------------------

پنجشنبه 5 مرداد1391 ساعت: 

8:59

توسط:عماد

اقایسید کریم اگه گرانی مرغ تقصیر دولت نیست حتما تقصیر مونه نه-مرد حسابی طی شرکت نفت نشسه ای صدات از جای گرم بلند میشه -یه کمی سرته از زیر ماسه ها بیار بیرون مردم گشنه ی هلاک ابیدن دیگه نونن چه بخرن هی شعار میدی برای چی -اگه راست میگی یه روز گشنگی بکش تا درد بیچارهه را بدونی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پنجشنبه 5 مرداد1391 ساعت: 

1:29

توسط:محمدرضا

نظام که دولت هم بخشی از آن است در گیر با یک جنگ که در نظامات به آن میگویند جنگ اقتصادی ازقبل هم که ادامه دارد ما در گیر جنگ دیگریبودیم بنام جنگ فرهنگی بنظر شما دشمن در این دو جنگ بدنبال چه میگردد
1- بی حوصله گی و نابودی روحیه مقاومت مردم
2- تخریب شخصیت های نظام اسلامی
3- تحریف واقعیتها
4-هرج و مرج بین اذهان مردم
این آخرین هدف دشمن است باید بصیرت داشته باشیم اززیر بیرق ولایت هر کس بیرون رفت نابود خواهد شد متوجه باشیم قطار انقلاب به سرعت به پیش می رود غافل نباشیم در دوران جنگ همین موضوعات بشکل دیگری اتفاق می افتاد این بصیرت و وحدت کلمه و بیرق ولایت بود که این انقلاب به اینجا رسید دوستان انقلاب ما خار چشم دشمن شده اگر چند شب بی خوردن مرغ خوابیدیم اشکال ندارد ولی اگر ایمان و سرنوشت ما را دزدیدن و بردن آن اشکال دارد ما داریم با دانش مان چشم دشمن را کور میکنیم باید مواظب بود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکشنبه 8 مرداد1391 ساعت: 8:23 توسط:سنگ صبور
چه نظری بدم می نونی چی ایگه -ایگه نه تقصیر احمدی نْژاده تقصیر مردمه که مرغ ایخن واقعا که
 وب سایت   پست الکترونیک
موضوع آزاد (( مرغ ))

ناخدا

  چند روزقبل دوست وهمکارعزیزمان آقای جواد قره باغی مطلبی تحقیقی حاوی مجموعه اسامی ناخدایان زبده ومشهور دیلمی را به من نشان داد که حاصل تلاش پدربزرگوارشان آقای نعمت الله قرباغی بود.برای ماندگارماندن نام وهنر ناخدایان قدیم بندردیلم که با محدودیت تجهیزات رد یابی وراه یابی امروز وفقط با استفاده از(دیره) قطب نما ومحور تابش ماه وخورشید وستارگان (ُمجرا) مسیرهای دریایی را تشخیص می داده اند وبعضا"با حداقل امکانات، حتی بدون موتوروبوسیله شراء (بادبان)، لنج (کشتی های چوبی کوچک) خود را ازبندردیلم تا دورترین بنادرهندوستان وپاکستان ومناطق شرق آفریقا وتمام بنادر کشورهای عربی هدایت می کرده اند، چناب آقای قره باغی این کار ارزشمند تحقیقی را انجام داده اند.من ضمن ارج نهادن به زحمات آنان ازهمکارمان درخواست نمودم این ناخدایان ودریانوردان غیور وماهر را در وبلاگ ((دیلمی یل)) برای نسل های جدید وجوانان شهرمان معرفی نمایم شاید در معرفی وبقاء نام مانگارآنان گامی برداشته باشیم.

انشاءالله کار دیگری از آقای کربلایی نعمت الله قرباغی را که آماده شده در پستی دیگر خواهیم پرداخت.

البته قبل ازمعرفی چند نکته لازم به ذکر است:

 1 - این لیست حاصل تحقیق میدانی است وقطعا" می تواند کامل وجامع نباشد وشاید به علت نسبی بودن محدوده زمانی فعالیت آنان یا میزان تبهربرخی ناخدایان سبب شده باشد نام ناخدایی ازلیست خارج شده باشد.

2 - قید اسامی والقاب افراد براساس معروفیت آنان درمنطقه می باشد وقید نام مخفف و... که طبق عرف بوده (مانند خلو = خلیفه یا غلو=غلامحسین وابو وعاله و...) حمل براهانت به افراد نیست.

۳ - ترتیب اسامی بر اساس هدف خاصی نیست

 ۴-  معروفترین ترین استاد وناخدای بندر دیلم ناخدای شهیر مرحوم عبدالله فهیمی صاحب ومولف کتاب راهها وبنادر دریایی خلیج فارس ودریای عمان در مبحثی جداگانه انشاءالله معرفی می گردد.

۱ - مرحوم خليفه حيدر (تنگسيري)  

۲ -مرحوم حاج علي ناصر (ناصري)

 ۳ - مرحوم غلامرضا حيدر (تنگسيري )

 ۴ - مرحوم غلامرضا درويش (يگانگي)

۵ - محمود عبدو (شعباني)

 ۶- مرحوم مندو مه غلومو (يوسفاني)

۷ - مرحوم نصير حاجي (كپتان)

 ۸ - مرحوم حسين عياده (عيادپور)

۹ _ مرحوم غلامعلي عياده (عيادپور)

 ۱۰ -مرحوم جاسم كل عيسي (دريانورد)

 ۱۱ -مرحوم كل غلو (مكي)

 ۱۲ - مرحوم بريم ملا (بحريه)

 ۱۳ - مرحوم غلامحسين حاج خلیفه (تنگستاني)

 ۱۴ - مرحوم غلامشاه علي مراد (قره باغي)

 ۱۵ - مرحوم قلندر غلامعلي (عيادپور)

 ۱۶ - جابر غلامرضا (تركزاده)

 ۱۷ - مرحوم خَلُوْ  مَه سردار (حاج خلیفه سرداريان)

 ۱۸ -مرحوم عبدالشاه عيوض (خدري)

 ۱۹ -مرحوم ماشااله غُلوُم (قره باغي)

 ۲۰ -مرحوم كَل رسول مندو (يوسفاني)

 ۲۱ - مرحوم عزيز عاله (طاهري)

 ۲۲ -مرحوم بريم حسن (خدري) (اهل بنه سميل)

 ۲۳ _مرحوم حسن زورقي

 ۲۴ -مرحوم مجيد جاسم (دريانورد)

 ۲۵- مرحوم حاج عبدالله بريم (بحريه)

 ۲۶ - مرحوم حاج حسن حاج علي (ناصري)

 ۲۷ - مرحوم كل صفر (خدري)

 ۲۸ - مرحوم كل رحمان خلو (سرداريان)

 ۲۹ - مرحوم كل بريم خلو (سرداريان)

 ۳۰ _رحيم حميدي (بهرامی فرد)

 ۳۱ – حسين بريم (بحريه)

 ۳۲ - مرحوم محمود حاج علي (ناصري)

 ۳۳ - مرحوم عباس هال يوسف (گله گيريان)

 ۳۴ - مرحوم حاج حسين كَل حسن (اميد)

۳۵ - مرحوم ماندني محمود (شعباني)

 ۳۶ - مرحوم ناصر محمدي (ناصري)

 ۳۷ - مرحوم كل محمد درويش (زورقي)

 ۳۸- مرحوم حسن غلامشاه (قره باغي)

 ۳۹ - مرحوم کل  فياض (فياضي)

 ۴۰ - مرحوم داوود كل صالح (صالح پور)

 ۴۱ - مرحوم احمد حاج غلامرضا (تنگسيري)

 ۴۲ - مرحوم رحيم عَبوُ (تنگسيري)

 ۴۳ - مرحوم غلامحسين تشو (شعله)

 ۴۴ - مرحوم عبدالحسين تشو (شعله)

 ۴۵- مرحوم مرتضي كل حسين (چپكش)

 ۴۶ - مرحوم عبدالرسول بريم (يوسفي)

 ۴۷- مرحوم حسن عیسی (پشتیبان - ساکن کویت )

۴۸ - مرحوم حاج جواد قلندر (عيادپور)

۴۹ - مرحوم بريم کل حسن (اميد)

 ۵۰ - ناصر بريم (بحريه)

 ۵۱ - مرحوم خليفه غلامعلي (عيادپور)

 ۵۲ - مرحوم درويش غلامعلي (عيادپور)

۵۳ - مرحوم علمدار غلامعلي (عيادپور)

 ۵۴ - مرحوم حسين كَل صالح (حمادي)

 ۵۵ - مرحوم عباس كَل صالح (حمادي)

 ۵۶ - -حبيب تُرك (تركزاده)

 ۵۷ - مرحوم كَل مبارك (بحراني)

۵۸ - مرحوم محمود درويش (زورقي)

 ۵۹ - مرحوم حسن عيسي (حسين عباسي)

۶۰-مرحوم کربلایی محمد مهنایی

 ۶۱- مرحوم حاج مبارک آل بهبهانی

۶۲ - مرحوم حسین عرب ( دشتی )

۶۳ - مرحوم   عربو  ( منصوریه ) 

------------- ( ناخدایان پیشنهادی خوانندگان گرچه عموم آنان امروزه نیز با تجهیزات مدرن ناخدایی لنج را کرده اند وشاید در گذشته دور بدون موتور وامکانان هنوز به درجه ناخدای ماهر نرسیده اند اما با احترام به خوانندگان عزیز آنان را نیز به شرح ذیل لیست اضافه نمودم ) ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

۶۴ - حاج شکرالله حاج عباس (الهیاری)

۶۵ - حاج رضا یگانگی

۶۶- حاج احمدماندنی (صالحیان)

۶۷ - مرحوم حاج حمید جاسم (دریانورد)

۶۸ - - مجید کنارو ( تنها فرد )

۶۹ - مرحوم  غریب (موحدی)

۷۰ - حاج جعفر امید

۷۱ - مرحوم عباس فیاضی

۷۲ - مرحوم مجید حاج حسین ( احمدخان) امید

۷۳ - بوجاسم (محمد تنگسیری)

۷۴ - مرحوم حاج مختارحاج غلامرضا(تنگسیری)

۷۵ - مرحوم بورضا تاج الدینی ( حاج عبدالحسین)

۷۶ - مرحوم  پرویز بشیری

۷۷ -مرحوم حاج غلامرضا ناصری

۷۸ - مرحوم حیدرحاج غلامرضا(حاج حیدرتنگسیری)

۷۹ - حاج ابول مظلومی

۸۰ - نوخدا عباس حاج غلامرضا ( تنگسیری)

۸۱ - مرحوم کهزاد بهبهانی زاده

۸۲ -مرحوم رضا قره باغی

۸۳ - منصور قره باغی

۸۴ - مختار حسن غلامشاه (قره باغی)

۸۵ - مرحوم علی آقا ( شاکرمطلق)

۸۶ - حاج غلامحسین علی آقا ( شاکرمطلق)

۸۷- محمد کل رجب ( الوان)

در پی نوشتن مطلب(( ناخدا)) که تلاش نمودیم با درج زحمات آقای کربلایی نعمت الله قره باغی و معرفی ناخدایان قدیم بندر دیلم که با مشقات فراوان این شغل سخت ومسئولیت آور را تقبل تحمل نمایند،خدمات آنان را ارج بگذاریم.در همین راستا با استقبال خوب همشهریان عزیز مواجه گردید. از همین رو برخی خوانندگان وهمشهریان بزرگوار لطف نموده در تکمیل این لیست، نوخداهایی اعم ازکهنه کار وتازه کار و ( ناخدای بر و بحر ) معرفی نمودند وقطعا" درج همه یا برخی از آنها یک سری تبعات وانتظارات را در بر خواهد داشت وعدم درج آن نیز یک سری دلخوری و نارضایتی .... علی ایحال" اینجانب با احترام به نظرات دوستان وشناخت وآشنایی نسبی که نسبت به همشهریانم دارم وبا مشورت چند ناخدای قدیمی نام پیشنهادی این عزیزان را هم درج نمودم. گرچه در میزان مهارت افراد یا زمان فعالیت افراد، تفاوت بسیار بوده وهست وهیچگاه ما نمی توانیم کار ومهارت ناخدای ۴۰ یا ۵۰ ساله امروز را که با موتور و جی- پی - اس ودیگر تجهیزات صوتی تصویری وادوات ،سفر می کنند با مرحوم نوخدا حاج علی ناصر مقایسه کنیم .به هر صورت اگر در این مطلب نقص وایرادی هست عذر می خواهم .

اولین رویارویی ایرانیان با مظاهر تمدن غرب 5

میرزا ابوطالب‌خان در مدت اقامت خود در انگلستان در سال 1800 میلادی      (212 سال قبل و حدوداً مقارن با اوایل عهد فتحعلی‌شاه قاجار در ایران) به موزه‌ی بریتانیا موسوم به بریتیش میوزیم (British Museum) سری می‌زند:

موزه:

«انگلش [= انگلیسی‌ها]، خانه‌ای را که عجایب عالم در آن جمع و نگاه دارند، «میوزیم» خوانند. در این خانه، قرب صد ایوان است، هر یک منسوب به عجوبه‌جایی یا قسمتی از عجوبه‌ای است. عجایب انسانی و حیوانی و نباتی و حجری، آنقدر در آن دیده شد که مطلقاً در حفظ نماند، مگر یکی؛ و آن دو شاخ است چون شاخ قوچ دوساله، که بر سر زنی برآمده بود، بعد مردنش از سر کنده، با تصویر او در این مقام گذاشته‌اند. عمارت «بریتیش میوزیم» یک سمت شهر، بر کنار واقع شده. زیر دیوار آن، تا چهار میل، میدان مسطح و سبزه‌زار است».

(مسیر طالبی یا سفرنامه‌ی میرزا ابوطالب‌خان/ ابوطالب بن محمد اصفهانی/ ص 159/به‌کوشش حسین خدیو جم/ انتشارات اطلاعات/1383 )

 

توضیح:

1-     میرزا ابوطالب‌خان (1808 – 1753) از ایرانیان زاده‌ی هند و ساکن در آن کشور بود. مدت‌ها با کمپانی هند شرقی همکاری کرد تا این که در سال 1799 و زمانی که از آن کمپانی بیرون آمد، به دعوت دوستش، کاپیتان دیوید ریچاردسن اسکاتلندی و برای تغییر آب و هوا و روحیه، به انگلستان سفر کرد و قریب به دو سال و نیم در آنجا اقامت کرد. پس از آن به فرانسه رفت و از آنجا به ایتالیا، ترکیه‌ی امروزی، عراق، خلیج‌فارس و سرانجام به هندوستان بازگشت. میرزا ابوطالب‌خان ـ دست‌کم بر طبق آنچه در این سفرنامه به رشته‌ی تحریر درآورده است ـ مردی است ریز‌بین، نکته‌سنج، با معلومات و تشنه‌ی سردرآوردن از شگفتی‌های سرزمین‌های دوردست. همچنین، در نقش یک روان‌شناس، ذهنیت انگلیسی‌ها و محاسن و معایب رفتارهای آنها را به‌دقت و حوصله تشریح و تحلیل می‌کند.

2-     موزه‌ها سابقه‌ای بس طولانی دارند و تاریخ آنها به درازای تاریخ علاقه‌ی انسان‌ها به گرد‌آوری اشیاء عتیقه و گرانبها بر می‌گردد. ولی قدر مسلم، نخستین موزه‌ها، از آن شاهان و ثروتمندان بوده که دسترسی عمومی به آنها مقدور نبوده است. قدیمی‌ترین موزه‌ی نیمه‌خصوصی، موزه‌ی شهر رم در دوران رنسانس یا عصر نوزایی است. اما، موزه، به شکل امروزین و البته عمومی، به قرن هیجدهم و عصر روشنگری بر‌می‌گردد. در ایران، اولین بار، به‌دستور ناصرالدین‌شاه، تالاری در کاخ گلستان به موزه اختصاص یافت که بعدها به موزه‌ی همایونی معروف شد و البته خصوصی بود و تنها رجال معروف و صاحب‌منصبان اجازه بازدید از آن را داشتند. در دوره‌ی مشروطه و به دستور وزیر معارف، صنیع‌الدوله، دایره‌ی عتیقات تأسیس شد که کارش سر و سامان دادن به بلبشوی حفاری‌های غیر مجاز برای استخراج اشیاء عتیقه بود. در همین زمان بود که نخستین موزه‌ی عمومی ایران به‌نام موزه‌ی معارف تأسیس شد. یعنی حدوداً بیش از 100 سال بعد از این که میرزا ابوطالب‌خان از موزه‌ی بریتانیا بازدید کرده بود.

 

اولین رویارویی ایرانیان با مظاهر تمدن غرب 4

                                                             ناصرالدین شاه

   در مقابلش اعتماد السلطنه روزنامه فرنگ می خواند و همزمان به فارسی ترجمه می کند

ناصرالدین‌شاه در سفر دوم فرنگستان در سال 1878، در حومه‌ی پاریس، از یک انبار آذوقه‌ی نظامیان بازدید می‌کند و برای نخستین بار گوشت کنسرو‌شده را می‌بیند:

کنسرو (گوشت):

«...قوطی‌های حلبی زیاد که درش را محکم بسته بودند دیده پرسیدم چیست؟ گفتند: گوشت پخته‌ی گاو است که از مملکت اوسترالیای متعلق به انگلیس همینطور خریده آورده‌ایم، چون گوشت در آن مملکت فراوان و ارزان است و خوب قوطی‌های آن را می‌بندند که هوا به‌هیچ‌وجه داخل نمی‌شود. چنانکه گوشت تا ده سال اگر توی آن بماند هیچ عیب نمی‌کند. یک قوطی را باز کرده گوشتش را آوردند بسیار تازه و خوب بود ... سرباز خوب می‌تواند بخورد».

(سفرنامه‌ی دوم ناصرالدین‌شاه به فرنگستان/ ناصرالدین‌شاه/ص 154/انتشارات شرق/ 1363)

        نیکولا اپر                    پیتر دوراند

توضیح:

1-     روش کنسرو‌کردن غذا را نخستین بار شیرینی ساز و آشپز فرانسوی به‌نام نیکولا اَپر در سال 1795 ابداع کرد. او از بطری‌های شیشه‌ای برای کنسرو استفاده کرد و غذا را بعد از اینکه در بطری قرار می‌داد و مهر و موم می‌کرد حرارت می‌داد. از این طریق غذا مدت زیادی سالم و تازه می‌ماند. هدف اصلی از ابداع این روش که بنا به درخواست ناپلئون صورت گرفته بود در وهله‌ی اول تهیه و تأمین غذای ارتش بود که گاه امکان داشت هفته‌ها و یا ماه‌ها به غذای تازه دسترسی نداشته باشند و در وهله‌ی دوم تأمین غذای دریانوردان بود که احتمال داشت ماه‌ها روی خشکی را نبینند. نه نیکولا اَپر و نه معاصرانش نفهمیدند چرا غذای حرارت‌دیده در یک فضای بسته بدون دسترسی به هوای آزاد سالم می‌ماند. حدود پنجاه سال طول کشید تا یکی از هموطنان نیکولا اَپر، به‌نام لویی پاستور کشف کرد که جوشاندن و حرارت‌دادن مواد غذایی موجب کشتن میکروارگانیسم‌ها می شود. همان موجودات میکروسکوپی که باعث و بانی اصلی فساد مواد غذایی هستند. با این همه،کنسرو‌های شیشه‌ای هم سنگین بودند و هم در طول جابجایی ممکن بود به‌راحتی بشکنند.

2-     پیتر دوراند انگلیسی، نخستین کسی است که مبدع کنسرو مواد غذایی در قوطی‌های حلبی با اندودی از قلع است. او اختراعش را در سال 1810 به‌ثبت رساند یعنی 68 سال قبل از بازدید ناصرالدین‌شاه از انبار آذوقه‌ی حومه‌ی پاریس. و البته، اختراع نخستین قوطی‌باز‌کن به‌همت ادوارد وارنر آمریکایی در سال 1848 صورت گرفت. یعنی 38 سال بعد از اختراع کنسرو حلبی و 30 سال قبل از بازدید ناصرالدین‌شاه.

3-      غذاهای کنسرو در آن روزگار و حتی تا ده‌ها سال بعد عمدتاً به مصارف نظامی می‌رسید و از همین رو است که ناصرالدین‌شاه این کنسرو‌ها را در یک انبار آذوقه‌ی نظامی می‌بیند و باز به همین سبب است که اولین چیزی که به ذهنش می‌رسد استفاده‌ی آن برای سربازان است. و نکته‌ی آخر این که ماندگاری ده‌ساله، آنگونه که ناصرالدین‌شاه می‌گوید، بیشتر اغراقی شاهانه است تا امری واقعی.

جاستین پرکینز

 

                 جاستین پرکینز

جاستین پرکینز (Justin Perkins)، مبلغ و مبشّر آمریکایی (متولد 1805 و درگذشته‌ی 1869) نخستین تبعه آمریکایی است که در خاک ایران اقامت گزید. کشیش پرکینز از سوی کمیته آمریکایی هیئت های خارجی ویژه تبلیغات مسیحیت، و با هدف سامان‌دادن به امور مذهبی مسیحیان آشوریِ شمال‌غرب ایران و در اواخر دوره‌ی زمامداری فتحعلی‌شاه قاجار به منطقه‌ی آذربایجان و شهر ارومیه اعزام شد.

زمانی که پرکینز در سال ۱۸۳۳ وارد حوزه‌ی ماموریت خود در ارومیه شد، آن‌چه دید فقر و فلاکت و بی‌سوادی مردمی بود که تنها نقششان در جامعه، رعیت و بنده‌بودن برای شاهان مرکز‌نشین بود. از اقدامات اولیه‌ی او تأسیس یک مرکز تبشیری در ارومیه در سال 1835 بود. دوست و همراه پرکینز در این سفر، اشال گرنت بود که به حرفه‌ی طبابت اشتغال داشت و کمی بعد به او پیوست. در طول 35 سالی که پرکینز در منطقه‌ی ارومیه حضور داشت، علاوه بر تبلیغ و تبشیر مسیحیت و کمک به اعضای کلیسای آشوریان در منطقه که با رضایت کامل آنان همراه بود،نخستین مدرسه‌ی پسرانه را برای کودکان مسیحی ایرانی تأسیس کرد. او در این مدرسه ـ و برای نخستین بار در آسیای مرکزی ـ از روش یادگیری از طریق تدریس استفاده کرد. در این روش از تک‌تک دانش‌آموزان خواسته می‌شود که به‌نوبت در نقش معلم، تدریس قسمتی از کتاب را بر عهده بگیرند. در این روش که با نظارت کامل معلم همراست، دانش‌اموزان می‌توانند از روش‌های مختلفی برای تفهیم مطلب استفاده کند. این روش موثر، دهه‌ها بعد در دیگر نقاط جهان رایج شد.

ارومیه در آن روزگار حدوداً 125 هزار سکنه داشت که از این جمعیت تنها حدود 40 مرد سواد خواندن و نوشتن داشتند و تنها زن باسواد، خواهر پتریک از مبلغان مسیحی آن دیار بود. پرکینز با تلاش و همت بسیار توانست در طول اقامت خود بسیاری از بی‌سوادان را باسواد کند.

مدرسه‌ پرکینز رایگان بود ولی در ابتدا از دفتر و تخته‌سیاه و مداد خبری نبود. دانش‌آموزان هر یک جعبه‌ای چوبی تهیه کردند و داخل آن شن ریخته و سر کلاس با انگشت روی شن‌ها با انگشت عملیات حساب را انجام می‌دادند. بعد از مدتی، لوازم تحریر وارد مدرسه شد و حتی پرکینز خرج تحصیل دانش‌آموزان بی‌بضاعت را از پوشاک گرفته تا دیگر اقلام ضروری برعهده گرفت. پرکینز علاوه بر دروس انگلیسی، فارسی، ترکی، حساب، تاریخ و جغرافیا مهارت‌های عملی از قبیل آهنگری و قالی‌بافی را هم آموزش می‌داد. پرکینز و همسرش سعی وافری در باسواد‌کردن زنان داشتند زیرا بر این باور بودند که مادران باسواد، فرزندان را به‌نیکویی و بصیرت پرورش خواهند داد.

 بعد از موفقیت اولین مدرسه، پرکینز، چندین مدرسه‌ی دیگر در روستاهای ارومیه هم برای دختران و هم برای پسران تأسیس کرد. آوازه‌ی خوب این مدارس به تهران نیز رسید و محمدشاه قاجار که به‌تازگی بر تخت سلطنت جلوس کرده بود طی فرمانی، هم کار او را تأیید کرد، هم او را برای ادامه کار تشویق کرد و هم از او خواست که به همه‌ی کودکان و نوجوانان مسلمان دروس مورد نیازشان را آموزش دهد. متن فرمان محمد‌شاه که حدوداً 178 سال قبل صادر شده، این است:

السلطان ابن السلطان محمد‌شاه غازی

آن‌که عالیجاه، ذکاوت و فطانت‌همراه، فراست و کیاست‌انتباه، شهامت و فخامت‌اکتناه، زبده‌العلماء‌ المسحیین و عمده‌الفضلاء العیسویین، مستر پرکینز، به توجهات بی‌کران خاطر خطیر اقدس شاهنشاهی مفتخر و مباهی بوده، بداند که از قراری که عمّ افخم، ملک قاسم‌میرزا، به‌عرض اقدس همایون شهریاری رسانیده، آن عالیجاه به شوق و میل خود در بلده‌ی ارومیّه مدرسه‌ای ترتیب داده، با سعی و دقت تمام مشغول تربیت و تعلیم جوانان و نشر علوم می‌باشد. این معنی، باعثِ ظهور التفات و مراحم شاهنشاه درباره‌ی آن عالیجاه گشته، محض وفور مرحمت، او را به‌صدور این همایون‌منشور ِ عنایت‌دستور، قرین عزّ افتخار فرموده‌ایم. می‌باید آن عالیجاه در تربیت و تکمیل جوانان، زیاده از پیش‌تر، اهتمام و اجتهاد به‌عمل آورده، علم تاریخ و جغرافیا و هندسه و حساب به آنها آموخته از ظهور این خدمت، خود را مشمول عواطف و عوارف شاهانه سازد و در این عهده شناسد.

تحریراً فی 27 شهر ربیع‌الاول سنه‌ی 1255[1]

کار دیگر پرکینز، چاپ کتاب‌هایی به زبان آشوری ـ زبان رایج مسیحیان آن ناحیه از ایران ـ بود. او موفق شد چندین جلد کتاب در موضوعات مختلف برای رشد و تعالی مسیحیان این دیار تألیف یا ترجمه کند. کمی بعد، چاپخانه‌ای در ارومیه راه‌اندازی کرد که حاصل کارش، چاپ حدود هشتاد کتاب بود. این کتاب‌ها را یا خود پرکینز مستقیماً نوشته بود و یا از زبان‌های دیگر ترجمه کرده بود. همچنین، نشریه‌ای را به چاپ رساند تحت عنوان انوار شب (Rays of Night). موضوعاتی که این نشریه بدانها می‌پرداخت عبارت بودند از مذهب، تعلیم و تربیت، علم، مسائل تبشیری و موضوعاتی درباب کودکان و نوجوانان، شعر و موضوعات گوناگون دیگر. افزون بر این، بخش‌هایی از انجیل و عهد عتیق را به زبان آشوری مدرن ترجمه کرد و به چاپ رساند. همچنین، چاپ کتاب‌های دعا و نیایش و ترجمه‌ی آثاری مذهبی از نویسندگانی همچون آیزاک واتس، جان بانیان، فیلیپ دودریج و ریچارد بکستر از دیگر کارهای وی بود. پرکینز از کارشناسان صاحب‌صلاحیت زبان آشوری بود و همین تخصص، در موفقیتش در بین اعضای کلیسای آشوریان نقش عمده‌ای داشت. پرکینز، به‌سبب خصایل بارز اخلاقی و حس انسان‌دوستی، هم از جانب مسیحیان آشوری و هم از جانب مسلمانان از احترامی فوق‌العاده برخوردار بود.

حضور پرکینز در ایران موجب شد، فعالیت آمریکاییان در دهه‌های بعد هموارتر شود. آمریکاییانی که بعدها آمدند، در ادامه‌ی راه او، علاوه بر چاپ و نشر کتاب‌های تربیتی و آموزشی و ادامه کار مدارس، موفق شدند نخستین دانشگاه پزشکی در عصر مدرن را در سال 1879 در ایران تأسیس کنند.

پرکینز علاوه بر برخورداری از تخصص‌هایی که برایش برشمردیم، نقاش آبرنگ‌کار ورزیده‌ای بود و نقاشی‌های فراوانی از او برجای مانده است. این نقاشی‌ها عمدتاً نقاشی‌هایی انسان‌شناختی و مردم‌شناختی‌اند. به این معنی که، موضوعات نقاشی‌ها عمدتاً، زنان، مردان، سربازان، پیشه‌وران، روحانیان و دیگر اقشار اجتماع در آن روزگارند که البته به لحاظ اجتماعی و تاریخی حائز اهمیت بسیارند.

آنچه از پرکینر برجای مانده است، علاوه بر کتابهایی که برای مدرسه تالیف و ترجمه کرد و افزون بر حجم بالای مکاتباتش با مسئوولان کلیسای متبوعش در آمریکا و شخصیت‌های بزرگ، دو جلد کتاب نوشت با نام: هشت‌سال اقامت در ایران و ماموریت تبشیری در ایران.

همچنین همسر دوست پزشکش، جودیت نیز، کتاب خاطراتی دارد با عنوان گل ایرانی از اقامتش در ایران. تا آنجایی که من اطلاع دارم این کتاب‌ها که گنجینه‌ی باارزشی در شناخت اجتماع ایران در بیش از یک‌قرن و نیم پیش است هنوز به فارسی ترجمه نشده‌اند. امیدوارم به‌زودی امر ترجمه‌ی آنها به سامان برسد.

پرکینز و همسرش شارلوت، صاحب هفت فرزند شدند که شش‌تای آنها در ایران و در کودکی مردند و فرزند هفتم آنها، جودیت، اندکی بعد از مراجعت پرکینز به آمریکا از دنیا رفت.

جاستین پرکینز، بعد از مراجعت به آمریکا، در سال 1869 و در سن 64 سالگی چشم از جهان فرو‌بست.

یادش گرامی باد.

 نمونه هایی از نقاشیهای آبرنگ پرکینز:



[1] - فرمان محمدشاه قاجار درباره‌ی نخستین آموزشگاه آمریکایی در ایران/ محمد فیضی/ نشریه‌ی وحید / شماره 107 / آبان‌ماه 1351

اولین رویارویی ایرانیان با مظاهر تمدن غرب 3

 

           ادای احترام ناصرالدین شاه به ملکه ویکتوریا

       صفحه اول یکی از روزنامه های لندن به تاریخ ژوئیه  ۱۸۸۹

در سومین و آخرین سفر به فرنگستان در سال 1889، ناصرالدین‌شاه به انگلستان نیز رفت. در این سفر علاوه بر ملاقات با ملکه ویکتوریا، از نمایشگاه معروف و بین‌المللی لندن هم که در آن سال برگزار شده بود دیدن کرد. همچنین به اکثر اماکن صنعتی و تولیدی نیز سر زد. قطعه‌ی زیر مربوط به بازدید ناصرالدین‌شاه از یک کارخانه است در هوای گرم چله تابستان و البته اولین برخورد با پدیده‌ای به‌نام پنکه!

پنکه:

«کارخانه خیلی گرم بود... در بین گردش، نسیم خنکی احساس کردیم. باد می‌وزید مثل باد بهشت که در آن گرما و تعفّن، آدم را زنده می‌کرد. ما تعجب کردیم از کجا می‌آید. بعد ملتفت شدیم از یک چرخی است که پرّه‌پرّه ساخته‌اند با الکطریسیته حرکت می‌کند با سرعت زیاد و احداث باد می‌کند. اسبابی دارد که به حرکت انگشت، چرخ می‌ایستد. یک‌مرتبه تعفّن و گرما و جهنم می‌شود؛ باز انگشت می‌گذارند، به حرکت می‌آید، بهشت می‌شود. خیلی مغتنم دانستم و آنجا ایستادم، خنک شدم... گفتیم اگر ممکن است یکی از این چرخ‌ها بسازند برای ما طهران بفرستند.»

(روزنامه خاطرات ناصرالدین‌شاه در سفر سوم فرنگستان/ناصرالدین‌شاه/ به‌کوشش و تصحیح محمد‌اسماعیل رضوانی و فاطمه قاضیها/ جلد اول/ ص 236/ سازمان اسناد ملی ایران/ چاپ دوم/ تهران 1371)

توضیح:

1-     پنکه‌ی الکتریکی را نخستین بار مهندسی آمریکایی به‌نام اسکایلر اسکاتس ویلر در فاصله‌ی سال‌های 1882 تا 1886 اختراع کرد. یعنی حدوداً سه‌چهار سال قبل از بازدید ناصرالدین‌شاه از این کارخانه در انگلستان.

2-     ایرانیان در ابتدا، پنکه را بادبزن برقی می‌گفتند. کلمه پنکه (punkah)، کلمه‌ای هندی است که وارد زبان فارسی شده است. پنکه در هندوستان در حدود 500 قبل از میلاد رایج بوده است منتها نه به شکل امروزین آن. در آن روزگار، و در خانه‌ی اغنیا و اشراف، یک قطعه‌ی چوب پهن و نازک را از سقف آویزان می‌کردند و یکی از خدمتکاران که او را پنکه‌گردان (punkawallahs) می‌گفتند، قطعه چوب را با کشیدن طناب به جلو و عقب حرکت می‌داد و به‌قول ناصرالدین‌شاه «احداث باد» می‌کرد. 

اولین رویارویی ایرانیان با مظاهر تمدن غرب 2

 

                            ناصرالدین شاه در فرنگستان

ناصرالدین‌شاه قاجار در سفر دوم فرنگستان خود به‌سال 1878 و در شهر پاریس، سری به مدرسه‌ی نابینایان این شهر زد و از این که می‌دید نابینایانی که در ایران عمدتاً به گدایی و دریوزگی و بی‌سوادی روزگار می‌گذرانند، در فرانسه مدرسه‌ای از آن خود دارند دچار شگفتی شد.

مدرسه‌ی نابینایان و خط بریل:

« بسیار مدرسه‌ی خوبی است. یک‌صد و سی‌نفر کورهای جوان از زن و مرد در آن مدرسه تحصیل می‌نمایند. عمده‌ی صنعت آنها ساز و آواز است. همگی جمع شدند و کمانچه [= ویولن] زدند و آواز خواندند، پیانو زدند و خوب زدند ... هر کوری اطاقی دارد و در هر اطاقی یک دستگاه پیانو بود و اغلبی هم صنعت جوراب‌بافی و لباس بچگانه و غیره می‌آموزند. از کارشان چند وصله به‌یادگار گرفتیم ... یک‌نوع الف بایی برای آنها اختراع کرده و چاپ زده‌اند که غرابت دارد. حروفِ روی کاغذ برجسته می‌شود که عدد حروفِ برجسته، کلمات است. کور دست روی آنها مالیده، هر کتابی باشد در کمال خوبی می‌خواند.»

(سفرنامه‌ی دوم ناصرالدین‌شاه به فرنگستان/ ناصرالدین‌شاه/ص 166/انتشارات شرق/ 1363)

توضیح:

1-     نخستین مدرسه‌ی نابینایان، در پاریس و در سال 1784 به‌همت والنتین اُویی تأسیس شد. یعنی زمانی که ناصرالدین‌شاه از این مدرسه بازدید کرده است 94 سال از تأسیس آن می‌گذشته است. نخستین مدرسه‌ی شبانه‌روزی ویژه‌ی نابینایان در ایران در سال 1299 خورشیدی در تبریز و به‌همت یک کشیش آلمانی به‌نام ارنست کریستفل راه‌اندازی شد. یعنی 42 سال بعد از بازدید ناصرالدین‌شاه از مدرسه‌ی نابینایانِ پاریس.

2-    خط بریل در سال 1825 به‌دست لویی بریل ـ که خود نابینا بود و از شاگردان همین مدرسه بود ـ ابداع شد ولی به‌دلیل مخالفت مسئولان مدرسه، عملاً تا سال 1844 از آن استفاده نشد. در این سال، این خط به‌رسمیت شناخته شد و به پاس مبدع آن، خط بریل نام گرفت. زمانی که ناصرالدین‌شاه از این مدرسه بازدید کرده است، 34 سال از رواج این خط و چاپ کتاب‌هایی به این خط می‌گذشته است.

  

اولین رویارویی ایرانیان با مظاهر تمدن غرب 1

نخستین رویارویی ایرانیان با ممالک پیشرفته‌ی اروپایی به دوران صفویه برمی‌گردد. ولی برخورد جدی ایرانیان با تمدن غرب در دوران قاجار رخ داد. در این دوران بود که هم غرب ـ عمدتاً انگلستان، فرانسه و روسیه ـ بنا به سیاست‌های جدید استعماری خود به سوی ایران و هند و کشورهای همجوار سرازیر شدند و هم ایرانیان به‌تدریج، چه از سر کنجکاوی و دانش اندوزی و چه به قصد سیاحت و سیاست روانه فرنگستان شدند. این تعامل دوسویه ـ هرچند خاستگاه‌های متفاوتی داشت ـ راه را برای آشنایی ایرانیان با مظاهر و پدیده‌های نوینِ تمدن غرب هموار کرد.

آن‌چه از این به بعد ـ قسمت به قسمت ـ خواهید خواند توصیف سیاحان و سیاستمداران ایرانی است از پدیده‌های گاه نوظهور در مغرب‌زمین. توصیف ایرانیان ـ چه در نقش شاه، چه در نقش سیاست‌مدار و چه در نقش سیاحان و محققان ـ از آن‌رو جالب و حائز اهمیت است که نشان می‌دهد واکنش اولیه‌ی آنها با این مظاهر به‌چه صورت بوده است و آن پدیده را که ـ مابه‌ازایی از آن در ایران موجود نبوده است ـ چگونه و با چه زبانی و با چه تأثیر و تأثّری بیان می‌کرده‌اند.

با این مقدمه‌ی مختصر، اولین رویارویی ایرانیان با پدیده‌ی پول کاغذی یا اسکناس را با هم می‌خوانیم.

اسکناس:

«غریب‌تر آن‌که یک کاغذ نازکی را چاپ کرده از یک تومان تا هزار‌تومان و آن چاپ را نوت می‌گویند و اعتبار نوت بیش از زر رایج است و صبح تا شام، محرّران که دویست نفر البته می‌باشند به چاپ‌کردن آن مشغول‌اند و آن، کاغذ چاپ‌شده، علامتی دارد که تقلّب در ساختن آن کمال اشکال دارد. بلکه شبه آن، مانند ذات خالقِ بی‌چون و چند، محال است و آن کاغذ، بهتر از زر رایج، مرغوبِ سلیقه‌ی تجّار آن دیار است.»

(سفرنامه‌ی حیرت‌نامه/ میرزا ابولحسن‌خان ایلچی/ ص 149)

 توضیح:

1-     میرزا بوالحسن خان ایلچی (متولد 1192 قمری یا 1776 میلادی و درگذشته‌ی 1262 قمری یا 1845 میلادی) سفیر ایران در زمان فتحعلی‌شاه قاجار در کشور انگلستان بود. کتاب حیرت‌نامه، رهاورد اقامت چندین‌ساله‌ی وی در این کشور است. میرزا ابوالحسن‌خان - شیفته‌ی پیشرفت اروپا و خصوصاً انگلستان - از تفاوت فاحش آن با ایران و از این همه ترقی دچار حیرت و شگفتی شد و از همین رو، سفرنامه‌ی خود را حیرت‌نامه نام نهاد.

2-     پول کاغذی یا اسکناس برای نخستین بار در قرن هفتم میلادی در کشور چین و در سلسله‌ی تانگ پدید آمد ولی گسترش چندانی نیافت. در اروپا برای نخستین بار در قرن هفدهم (1661) و در کشور سوئد پول کاغذی رایج شد و از آن‌جا به دیگر نقاط اروپا رفت.

مارکوپولوی ایرانی

 

حاج محمد علی سیاح محلاتی ( تولد 1215 مرگ 1304 هجری شمسی ) معروف به " حاج سیاح " از مشهورترین سیاحان دوران قاجار در عهد ناصری است که با جیبی تهی راهی سفر فرنگستان می شود. وسیله اساسی سفر حاجی، افزون بر دل گنده و آزاد از وسواس عاطفی، هوش بالاتر از متوسطی است که دارد و استعداد آموختن زبانهای جدید.او در این سیاحتِ یکه و تنها، از هیچ مانعی نمی هراسد. با فقر و گرسنگی و درماندگی مبارزه می کند و هیچ‌گاه غم نان را بر تیمار جان اولویت نمی‌دهد.

آنچه از این سیر و سیاحت قریب به پنجاه سال، بر جای مانده ،یادداشتهائی است که سیاح هنگام سیاحت از کشورهای اروپائی بر می‌داشته و اکنون به‌صورت سفرنامه‌ای بدست ما رسیده است. علاوه بر آن کتاب خاطرات اوست که پس از دور اول جهانگردی‌اش به رشته‌ی تحریر درآورده است و نسخه‌ی خطی و چاپ‌نشده‌ای از اوست که حکایت سفرش به ینگه‌ی دنیا و بعد از آن را دربر دارد. حاج سیاح با زبان‌های انگلیسی و فرانسه آشنایی قابل قبولی داشته و آلمانی را نیز تا حدی می‌دانسته است. به اینها اضافه کنید تسلطش بر فارسی و ترکی و عربی. منبع درآمد او و خرج سفرهایش عمدتاْ از راه معلمی و مترجمی و البته خوش شانس اش در جلب اعتماد بزرگان و اشراف زادگان ملل مختلف بوده است.

حاج سیاح ابتدا از راه آذربایجان و ترکیه وارد اروپا می‌شود. تقریباً تمامی کشورهای مرکزی و جنوبی اروپا منجمله انگلستان و فرانسه را در می‌نوردد. در سال 1875 وارد آمریکا شده و در شهر سانفرانسیسکو تابعیت آمریکایی را می‌پذیرد و با گذرنامه‌ی آمریکایی وارد ژاپن می‌شود و از ژاپن پا به کشور پهناور چین می‌گذارد. از آن‌جا به برمه و سیلان و هند می‌رود و بعد از قریب به بیست سال از راه بوشهر وارد ایران شده و از راه اصفهان، کاشان و محلات (زادگاهش) وارد تهران می‌شود. ناصرالدین‌شاه او را به‌حضور می‌پذیرد و می‌دهد چند زبان‌دان او را از حیث دانستن السنه‌ی فرنگی آزمایش کنند. حاج سیاح تعدادی از سکه‌های اروپایی خود را به موزه‌ی سلطنتی هدیه می‌کند. باز عزم سفر می‌کند و از راه اروپا وارد مصر شده و از مصر به عربستان می‌رود. حاج سیاح جمعاً 9 بار به زیارت مکه نایل می‌شود. از عربستان به هند رفته و دوباره به ایران بر‌می‌گردد. ورود او به ایران در این زمان مصادف با اوجگیری فعالیت‌های ضد استبدادی سیدجمال‌الدین اسد‌آبادی است. حاج سیاح که شیفته‌ی افکار سیدجمال است به اتفاق میرزا رضای کرمانی (قاتل آینده‌ی ناصرالدین‌شاه) به جرم همکاری و همفکری با سید‌جمال بازداشت شده در غل و زنجیر می‌شود و به زندان قزوین که «مخصوص مقصرین سیاسی» است ارسال می‌شود. پس از 22 ماه حبس آزاد شده و به‌سبب فشارهایی که بر او و خانواده‌اش می‌آید به سفارت آمریکا در تهران پناهنده می‌شود و چون تبعه‌ی آمریکاست، دولت آمریکا از طریق سفارت، دولت ایران را وادار می‌کند که او را تأمین دهند. بعد از مدتی که میرزا رضای کرمانی از طریق عثمانی وارد ایران می‌شود و حاج سیاح احتمال می‌دهد که میرزا رضا نقشه‌های تروریستی در سر دارد، سه روز قبل از اقدام میرزا رضا به قتل ناصرالدین شاه در حرم حضرت عبدالعظیم، به امین‌السلطان، اتابک اعظم، نامه می‌نویسد که «میرزا رضا از اصحاب سیدجمال در شهر است و خوش‌خیال نیست...». بعد از واقعه‌ی ترور ناصرالدین‌شاه، همین نامه، جان حاج سیاح را نجات می‌دهد. حاج سیاح در دوره‌ی زمامداری مظفرالدین‌شاه از سیاست کناره‌گیری می‌کند ولی در واقعه‌ی فتح تهران و تبعید محمد‌علی‌شاه به روسیه از حامیان مخالفان استبداد می‌شود. در سال 1319 قمری باز راهی سفر می‌شود و از طریق جنوب کشور به جیبوتی و عربستان رفته از آنجا به مصر و از مصر دوباره به اروپا می‌رود. از اروپا به روسیه‌ی تزاری و از روسیه به عثمانی و از آنجا دوباره وارد ایران می‌شود و سرانجام در سال 1304 خورشیدی در جعفرآباد شمیران بدرود حیات می‌گوید. از او سه پسر و یک دختر بر جای مانده است.

حاج سیاه در اولین سفری که وارد پاریس می شود ( البته اگر ترتیب و توالی شهرهای بازدید شده در سفرنامه، ترتیب حقیقی سفر او باشد.)، حضور او مصادف می شود با برپائی جشنی شبانه در پاریس. آنچه در زیر خواهید خواند گوشه‌ای است از وصف‌العیش حاج سیاح در آن شبِ پاریس در نیمه دوم قرن نوزدهم.

از این قطعه سفرنامه نکات بسیاری می توان آموخت: 

« ... وقت مغرب رسید، گفتند کالسکه حاضر است، خواستم قیمت جویا شوم، همراه گفت حال جویا مشو زیرا که یقین گران به نظر می‌آید بهتر آن است سوار شویم و برویم بعد هرچه قیمت آن باشد می‌دهیم.سوار شده به بازارها، گفتم آهسته بران. در و دیوار از چراغها و بلورهای کوچک و بزرگ در نهایت روشنی. جماعت نسوان از پیر و جوان همه لباس‌های فاخر پوشیده دامن‌کشان بر زمین خرامان، سر را به‌جانب شوی و به‌دست، دست فرزند خود را گرفته می‌گردیدند. مردم در پیشگاه‌ها نیز نشسته سیر می‌کردند و چراغان الی طبقه هفتم بود. در قهوه‌خانه‌ها به‌نحو مزبور در نهایت ازدحام که جای نشستن نبود. مخزن‌های هرگونه امتعه را در کمال ظرافت به‌‌جای خود پشت شیشه‌ها نهاده بودند. منارهائی جهت قراولخانه یانقین(= آتش‌نشانی ) ساخته‌اند، چراغان نموده بودند.بعضی جای‌ها چنان زمین را ساخته بودند که ابداً صدای چرخ کالسکه شنیده نمی‌شد و به‌هیچ‌وجه معلوم نمی‌گشت که کالسکه می‌رود.از بولوار استراسبورگ و ایطالیا گذشته. در هیچ جا ندیده بودم، دیگر از بیانش عجز دارم که آن شب آن شهر را چگونه دیدم. الحق گویا یک پارچه جواهر بود. رفیق موافقم گفت برادر آیا در عالم از این بهتر هم ممکن است؟ گفتم از جنس انسان هر چه به‌تصور درآید ظهور می‌نماید.

صحبت کنان می‌رفتیم. جای آدم علی‌حده و جای حیوان علی‌حده و جای عبور کالسکه علی‌حده بود. پلیس‌ها نمی‌گذاشتند که اینها داخل یکدیگر شوند. تیاتورها و قهوه‌خانه‌ها پر از خوانندگی و نوازندگی ، چنانکه جای نشستن نبود، به هر جا می‌رفتیم امکان توقف نداشتیم. بدین منوال رفتیم تا میدان بسیار عریض و طویل . اشجار همه سبز در میان سبزی روشنی چراغ گاز، موسیقیان مشغول به نواختن، بسیاری از اطفال و جوانان را دیدم که بیخودانه به رقص مشغول بودند، مردم در نهایت آزادی و در مقام انسانیت همگی مقید و تکالیف همگان یکسان، دشت‌های دور و نزدیک همه سبز و خرم، فواره‌های آب جاری در میان همان نمایش‌خانه. یک طرف دیگر رود سن جاری، گویا طناب کشتی‌ها و دودکش و دیرکش همگی از چراغ ساخته بودند و اطراف همه جا چراغ‌ها نمودار بود و عکس چراغ‌ها در آب عالمی داشت که به تقریر و تحریر نمی‌گنجد.

به رفیق خود گفتم برادر فایده نظم این است که ملک به‌دین درجه ترقی و آبادی حاصل می‌کند. گفت فی‌الواقع در کتاب‌های ما که وصف بهشت را نوشته‌اند از این بهتر نخواهد بود....کسی راضی نبود که آن شب  صبح شود. بعد از ساعتی بنای آتش‌بازی شد، میان نهر در همان میدان به‌نحوی که از تقریرش عجز دارم تا به تحریر چه رسد. چراغ‌های الوان به اشکال مختلفه لا تعد و لا تحصی. ولی چیزی که خیلی غریب بود یک‌نوع موشک داشت که به هوا می‌رفت و بعد از انتهای عروج چنان روشنی می‌داد که جمله چراغ‌ها تاریک به‌نظر می‌آمد و چشم تا مدتی خیره می‌ماند و نیز موسیقیان چنان می‌نواختند که فلک را گوش کر و ملک را بازیگر می‌داشت.  متصل از روی تعجب به ذکر سبحان‌الله مشغول بودم که جنس انسان از تربیت تا به چه درجه ترقی می‌کند. در تمام آن شهر یک نفر با لباس چرکین ندیدم.

بالجمله آن شب گذشت و بر عمر سالها افزود که جنس انسان را تا به این درجه کامل دیدم، سبحان الله آن مایه صنعت و این پایه آزاذی که ابداً کسی نمی تواند با کسی سئوال و جواب کند، هرکس به تکلیف خود عالم، اگر گناهی کند جزا داده می‌شود بلکه خود جزای خود را می‌داند، نظم و قانونِ ولایت را سلطان مشاهده می‌کردم زیرا برای هر گناهی عدالتخانه معینی دارند....»

انگ زمانه: هر لحظه به شکلی بت عیار درآمد!

انگ‌زنی از شیوه‌های ترور شخصیت است و غالباً یا همواره کسانی از آن سود می‌جویند که توانایی مقابله با استدلال فرد مقابل را نداشته و یا به تبعیت از موج کلی جامعه، گاه نادانسته، به تخریب وجهه‌ی فرد مقابل دست می‌زنند و از این طریق وی را از میدان بدر می‌کنند. در برهه‌هایی از تاریخ، زمانی که عقیده و مرامی تنفر عمومی را در پی دارد، نام آن عقیده و مرام و گروندگان به آن، به‌نوعی، تبدیل به انگِ زمانه می‌شود. گاه نیز، انگ زمانه، به‌نوعی، بدل به فحش رایج می‌شود.

نخستین سال‌های پس از انقلاب، انگِ طاغوتی و شاه‌دوستی سکه‌ی رایج بود. زمانی، سال‌های قبل و حتی بعد از انقلاب، انگِ توده‌ای و کمونیست‌بودن رواج داشت. در سال‌های دورتر، اواخر قاجاریه و حوالی مشروطه، صد و اندی سال قبل، انگی دیگر انگِ زمانه بوده است: بابی‌گری!

فرقه‌ی بابیه از فرقه‌های نوپدیدی بود که ابتدا خود را همریشه با اسلام می‌دانست ولی بتدریج و طبق ادعای مرشد و رییس آن، سید علی‌محمد شیرازی، خود را آیینی جدا و ناسخِ اسلام عنوان کرد و از جرگه‌ی اسلام بیرون رفت و علمای شیعه حکم به تکفیر رییس آن و گروندگان به آن را دادند و از همین روی، بابی‌گری مترادف با کفر و زندقه شد.

در پست قبل (رشدیه)، خواندید که مخالفان میرزا حسن رشدیه، وی را بابی دانسته و او را به بابی‌گری متهم می‌کردند. ناظم‌الاسلام کرمانی درباره‌ی این انگ‌زنی چنین می‌نویسد:

«در ایران رسم شده است هرگاه بخواهند کسی را مغلوب و از میدان بیرون کنند، نسبت او را به بابیه می‌دهند. مثلاً امروز الی وقتی که مجلس قوّتی داشته باشد اگر بخواهد حرفی بزند که مخالف میلِ طرف باشد فوراً می‌گویند بابی‌ها دشمن مجلس می‌باشند و نمی‌خواهند در ایران مجلس باشد و اگر یک وقتی خدای ناکرده، سلطان و یا علماء با مجلس بد شوند و آثار مغلوبیّت در مجلس خواهان باشند، آن‌وقت می‌گویند این مجلس را بابی‌ها برپا کردند. چنانکه در امر مدارس و مکاتب دیدیم که در اول تأسیس مدارس، مردم می‌گفتند این مدارس را بابی‌ها تأسیس و تشکیل می‌دهند. بعد از آن‌که جناب حجت‌الاسلام آقای آقامیرزا سید محمد طباطبایی، مدرسه‌ی اسلام را تأسیس نمود و عمومیّت پیدا کرد، آن‌وقت هرکس از مدرسه بد می‌گفت و او را بابی می‌دانستند. این است حال ما اهالی ایران که این‌طور مدعی را از میدان بیرون می‌کنیم.»[1]



[1] - تاریخ بیداری ایرانیان/ ناظم‌الاسلام کرمانی/جلد سوم/ص 549/انتشارات امیرکبیر/1387

رشدیه

«کسی که تاریخ نخوانده است کودکی بیش نیست.» سیسرون

 

کمترین  ـ و شاید هم بیشترین ـ فایده‌ی تاریخ‌خوانی این است که آدمی پی می‌برد دنیا همیشه به‌شکلِ کنونی نبوده و وضع و حال فعلی، محصول فرایندهای مختلفی بوده است که طی قرون و اعصار رخ داده‌اند.

از جمله‌ی این تغییرات، تغییرات نظام آموزشی در ایران است. مدارسی که همه‌ی ما در دوره‌ی دبستان و دبیرستان تجربه کرده‌ایم عمر چندان طولانی‌ای ندارند. تا حدود 130 سال قبل مراد از مدرسه همان مکتب بود که کودکان در آن قرآن، گلستان سعدی،ابواب الجنان، جامع عباسی، نصاب‌الصبیان و درس‌هایی از این دست را ـ البته به‌همراه چوب و فلک و تنبیه بدنی ـ فرا‌می‌گرفتند و ایرانیان خصوصاً از تحولاتی که در دوره‌های متأخر و در ممالک پیشرفته‌ی اروپایی در زمینه‌ی علوم جدید و نحوه‌ی آموزش آنها رخ داده بود بی‌اطلاع بودند.

                                    میرزا حسن رشدیه

به شهادت تاریخ، نخستین ایرانی که در دوران معاصر نظام آموزشی ایران را دگرگون ساخت و شکل فعلی نظام مدرسه‌ای ما تا حد زیادی محصول از خودگذشتگی‌های او بوده، میرزا حسن رشدیه است. رشدیه به‌حق پدر نظام آموزش نوین در ایران قلمداد می‌شود.

میرزا حسن رشدیه در سال 1230 خورشیدی در تبریز به‌دنیا آمد. پدرش از روحانیان تبریز بود و مایل بود فرزندش نیز راه پدر را دنبال کرده در کسوت روحانی درآمده و تحصیلاتش را در نجف به سطوح عالیه برساند. رشدیه مدتی علوم دینی را فرا گرفت و حتی مدتی خطیب و امام جماعت مسجدی در تبریز شد. ولی به‌علت کنجکاوی و انقلابی که در وی پدید آمده بود تصمیم گرفت به‌جای نجف و تحصیل علوم دینی، راهی بیروت شده و در آنجا در دارالمعلمین فرانسوی‌ها علوم جدید و شیوه‌های جدید آموزش این علوم را بیاموزد.

در آنجا بود که برای نخستین بار دید دانش‌آموزان به‌جای نشستن بر زمین، پشت نیمکت نشسته و چیزی به‌نام تخته‌سیاه کمک‌کار معلم و یاری‌گیر دانش‌آموزان در تحصیل است. در آنجا بود که با دروسی به‌کلی جدید مانند فیزیک، شیمی و زبان خارجه آشنا شد. رشدیه طی دو سال اقامت در بیروت و اندوختن توشه‌ی کافی ابتدا به استانبول و سپس به ایروان رفت و در آنجا نخستین مدرسه به سبک جدید را تأسیس کرد. پس از آن به موطن خود تبریز آمد و در سال ۱۲۶۶ خورشیدی، نخستین مدرسه به سبک جدید را در ایران و در شهر تبریز دایر کرد. سیستم الفبای صوتی او که ابداع خودش بود قادر بود بین 60 تا 90 ساعت، خواندن و نوشتن را به دانش‌آموزان بیاموزاند.

تا پیش از رشدیه، در مکتب‌خانه‌های قدیم، معلم، دانش‌آموزان را ابتدا با «اسم» حروف – و نه صدای آنها – آشنا می‌کرد وبعد قواعد ترکیب هر حرف را با حرف دیگر و نه هر صوت با صوت دیگر را آن هم صرفاً بصورت نوشتاری و خوانداری آموزش می‌داد. اشکال این روش این است که اسامی حروف نماینده‌ی صدای حروف نیستند و مهمتر این که یک کلمه از ترکیب اسامی حروف ساخته نمی‌شود. برای مثال، کلمه‌ی «جو» هیچگاه – هنگام خوانش یا گویش - با ترکیب اسم دو حرف آن یعنی «جیم» و «واو» ادا نمی‌شود بلکه از ترکیب صوتی آن خوانده و گفته می‌شود. کاری که رشدیه کرد و امروزه بخش‌کردن نامیده می‌شود به‌نوعی مهندسی معکوس ساخت کلمه بود. یعنی کلمه را به «اصوات» تشکیل‌دهنده‌اش تجزیه می‌کرد و آنگاه ترکیب می‌کرد. برای مثال، کلمه «پا» از دو صدا تشکیل شده است. دانش‌‌آموزان یاد می‌گیرند که این کلمه از دو آوا – و نه دو اسم برای دو حرف الفبا – تشکیل شده است: پ و آ
رشدیه ابتدا کلمات ساده‌ی دو صوتی را کار می‌کرد. مثل: پا، ما، جا و غیره
بعد از آن کلمات دوحرفی ولی سه صدایی را کار می‌کرد. برای مثال: سر. در مکاتب قدیم، کلمه‌ی سر صرفاً از دو «حرف» تشکیل می‌شد ولی رشدیه که اساس کارش با صوت و آوا و بعد با صورت مکتوب کلمات بود این کلمه را به سه صدا تقسیم می‌کرد: س – صدای زبر یا فتحه – ر
کم‌کم به کلمات پیچیده‌تر می‌رسید مانند: کیکاووس که در تقطیع صوتی می‌شد:
ک – ای (کی)
ک – آ (کیکا)
وو (کیکاوو)
س (کیکاووس)
تحول اصلی رشدیه در همین نوآوری‌اش نهفته بود. کودکان با این روش به‌سرعت حیرت‌آوری - در عرض دو سه ماه - خواندن را می‌آموختند. کاری که در مکتب‌خانه به چند سال بالغ می‌شد.
از خدمات دیگرش نگارش و تدوین کتاب‌های آموزشی در سه سطح مبتدی، متوسطه و پیشرفته‌ی خواندن بود. دانش‌آموزان هر سه کتاب را نهایتاً ظرف 100 روز - 100جلسه – فرا می‌گرفتند! از همین جا باید به عمق خشم مکتب‌دارانی که با چوب و فلک و تنبیه دانش‌اموزان را مدتهای مدید معطل می‌کردند پی برد.
با این توضیح باید دانسته باشید که روش آموزش خواندن در پایه اول دبستان در ایران دقیقا مبتنی بر روش ابداعی میرزا حسن رشدیه است که بیش از 100 سال(!) است در مدارس ایران اجرا می شود.

ولی این تازه آغاز ماجرا بود. مکتب داران از سر حسادت و گروهی از روحانیان شهر به همراه جمعیتی از مقدسین با این فرض که این مدارس موجب تباهی دین و انحطاط کودکان و نوجوانان می‌شود مردم را بر او شوراندند و مدرسه‌اش را تعطیل کردند.

ناظم‌الاسلام کرمانی می‌نویسد: «فریاد مقدسین در مجالس بلند شد که آخرالزمان نزدیک شده است که جماعتی بابی و لامذهب می‌خواهند الف و باء ما را تغییر دهند، قرآن را از دست اطفال بگیرند و کتاب به آنها بدهند ... مجملاً رساله هم از بعض علماء تألیف شد در ردّ مدارس و تکفیر اولیاء مدارس.»[1]

کار را چنان بر رشدیه تنگ گرفتند که مجبور شد از ترس جان شبانه تبریز را به مقصد مشهد ترک کند. ولی از پای ننشست و شش ماه بعد باز به تبریز آمد و در محله‌ای دیگر مدرسه‌ای دیگر بنا کرد. ولی این بار نیز مدرسه‌اش را تعطیل کردند و شاگردانش را با چوب و چماق مضروب ساختند. رشدیه باز از تبریز رانده شد. در مجموع، میرزا حسن رشدیه حدود هفت بار در تبریز مدرسه ساخت که بار آخر با مساعدت امین‌الدوله ـ والی تبریز ـ بود. و هر بار و بار آخر بعد از برکناری امین‌الدوله و قدرت‌یافتن امین‌السلطان، باز مدرسه‌اش ویران شد. رشدیه، علاوه بر تبریز، در مشهد و قم  و تهران نیز مدارسی به سبک مدرن ساخت که آنها نیز به سرنوشت مدارس تبریز دچار آمدند.

شیخ فضل‌الله نوری درباب این مدارس جدید به ناظم‌الاسلام کرمانی می‌گوید:

«ناظم‌الاسلام، تو را به حقیقت اسلام قسم می‌دهم، آیا این مدارس جدیده خلاف شرع نیست؟ و آیا ورود به این مدارس مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک، عقاید شاگردان را سخیف و ضعیف نمی‌کند؟»[2]

رشدیه سرانجام در سال 1323 خورشیدی و در سن 97 سالگی و پس از عمری تلاش در جهت تحول نظام آموزش مدارس در ایران، در قم دیده از جهان فرو بست ولی اخگرهای نهفته در خاکستر مدارسش سرانجام جان گرفتند، شعله‌ور شدند و بنیان مدارس جدید را در ایران پی افکندند.

یادش گرامی باد.

 برای اطلاع از جزییات بیشتر زندگی میرزا حسن رشدیه اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا را بخوانید.



[1] - تاریخ بیداری ایرانیان/ ناظم‌الاسلام کرمانی/جلد دوم/ص363/انتشارات امیرکبیر/1387

[2] - همان/ جلد اول/ ص 257