وقتی تو را دیدم در خواب بودی،

در خواب شیرین کودکی، در خواب پُررویای بچگی.

شاید خواب می‌دیدی با لباس نوی مدرسه، با صبحانه‌ای سیرخورده در حیاط مدرسه بازی می‌کنی، سر کلاس درس می‌خوانی و مشق‌هایت را به معلم می‌دهی تا خط بزند.

اینها را ندیده‌ای ولی از کودکان همسن و سالت که از کنارت عبور می‌کنند و با هم حرف می‌زنند شنیده‌ای و در خیالت تصورشان کرده‌ای، هرچند ندانی حتی سیر‌شدن یعنی چه...

من اسمت را نمی‌دانم. حتی نشانت را هم نمی‌دانم. ولی خواهران و برادرانت را دیده‌ام که با رنگی پریده، مثل خودت، سر چهارراه‌ها گل می‌فروشند و در مترو فال.

اسم آنها را هم نمی‌دانم. نشانی‌شان را هم نه.

خودت هم نمی‌دانی چرا با دیگر کودکان همسن و سالت اینقدر فرق داری. خودت هم نمی‌دانی چرا باید در سرما و در گوشه‌ای از خیابان از فرط خستگی و گرسنگی به خواب بروی و همه‌ی آرزویت این باشد که بسته‌ی دستمال کاغذی‌ات را تا دانه‌ی آخر بفروشی.

خودت هم می‌دانی که بسته‌ی دیگر و بسته‌های دیگر در راه است و تمامی ندارند.

شاید خواب می‌بینی که هر چه دستمال‌کاغذی در دنیاست بفروشی و از شر همه‌شان راحت شوی. چه خیالی. می‌دانی که همیشه دستمال کاغذی هست. بیشتر از عمر خودت. بیشتر از عمر همه‌ی ما. ولی خوابش را که می‌شود دید.

شاید به خواب رفته‌ای تا گرسنگی‌ات را فراموش کنی. شاید به خواب رفته‌ای تا رها‌شدن از دست خیابان را در رویای کودکانه‌ات ببینی.

شایدم همیشه در خواب بمانی. خوابی به درازای ابدیت. می‌دانم که نمی‌دانی ابدیت چیست. ولی خواهران و برادرانت که برای همیشه به خواب رفتند و از دست خیابان رها شدند معنی ابدیت را خوب فهمیدند و برای همیشه از دست خیابان و از دست کسانی که شما را به استثمار کشیدند خلاص شدند. برای همیشه در کودکی‌شان ماندند. برای همیشه در رویای شیرین‌شان فرو رفتند و فرو رفتند و روشنی صبح روز بعد را هرگز ندیدند...

آن زمان که با چشمان معصوم کودکانه‌ات غریبه‌ای را دیدی که بسته‌ای پول به پدر و مادرت داد، شاید هرگز فکر نمی‌کردی آن پول تو را به عقد همیشگی خیابان و گرسنگی و خستگی و رنج درمی‌آورد. شاید آن زمان حتی نمی‌دانستی پول چیست...

عزیز من...

خیلی از رهگذران از کنارت می‌گذرند و حتی نگاهی هم به تو نمی‌کنند. آنها تو را به چشم چوب و سنگ و دیوار کنار پیاده‌رو می‌بینند. آنها تو را باور ندارند. رنج تو را، حرف تو را، اشک‌های تو را، شکم خالی تو را، بیماری تو را و حتی خواب تو را ...

آنها فکر می‌کنند وقتی به آنها التماس می‌کنی از تو بسته‌ا‌ی دستمال‌کاغذی بخرند داری فریبشان می‌دهی. آنها فکر می‌کنند: گرسنگی تو دروغ است، بیماری تو دروغ است، رنگ‌پریدگی و بی‌خوابی تو دروغ است، حتی فکر می‌کنند وجودت هم دروغ است...

شاید هرگز ندانی چه کسانی به نام تو و به نام خواهران و برادرانت از فرش سفلی به عرش اعلی رسیدند و سهم تو را از زندگی، رندانه از حلقومت بیرون کشیدند.

لعنت خداوندی بر آنان باد، هماره تا هرگاه...

تو بخواب عزیز من،

بخواب فرزند ایران‌زمین،

شاید در این خواب کودکانه اندکی بیاسایی.

شاید تن خسته و پینه‌بسته‌ی کودکیت هرگز مجال نوجوانی و جوانی را نیابد،

شاید مثل خواهران و برادران رنگ‌پریده‌ات که برای همیشه در کودکی ماندند، تو هم برای همیشه در رویای شیرین فروختن همه‌ی دستمال‌کاغذی‌های دنیا به خوابی ابدی فرو روی...[1]

 


[1] - این عکس را شب گذشته، حوالی چهارراه ولیعصر، ساعت 9 شب از این کودک گرفتم.