نــــگــار 3 ، یـــلدا
« يك قصه بيش نيست غم عشق و اين عجب .... كز هر زبان كه می شنوم نامكرر است »
دوستانم گفتند كه باز از تو بنويسم ، امّا من با خود عهد كرده بودم ديگر ننويسم تا دوباره تو بيايی و
امروز با اولين نشانه های ظهورت به وجد آمدم و حضور امروز تو يلدای مرا رنگ و بوی ديگری بخشيد.
تو از يلدا برايم گفتی و ناليدی كه هر سال فقط يك شب يلدا دارد ولی همه شب های سال برای تو شب يلدا است ....
و من اين شب فرخنده ، شب پيروزی فرشته روشنايی بر اهريمن تاريكی و ظلمت را با ياد تو به جشن می نشينم چرا كه وجودم را سرشار از عطر و بوی خود كرده ای .
نگار من؛ آنچه اكنون بر سينه كاغذ می نشيند جوهر قلم من نيست ، بلكه خون دل عاشقی است كه قطره قطره می چكد و دستان من و جسم من وسيله ای است همچون « مديومی » كه روح عشق در كالبدش حلول نموده است. پس اختيار نوشتن در كف من نيست و حتی زمان نگارش را هم عشق تعيين می نمايد . قلمم بدون اراده به رقص در می آيد و خود نمی دانم تا كجا و كی اين مركب از حركت باز خواهد ايستاد ، فقط چون به خود می آيم می بينم چه صفحاتی را سياه نموده ام ؟!
« الهی هر كس را آتش در دل است و اين بيچاره آتش بر جان ، از آنست كه هر كس را سر و سامانی است و اين درويش را نه سر و نه سامان . »
امروز وقتی كه آمدی گله كردم كه چرا كمتر به من سر می زنی و تو گفتی می ترسم كه اين آمد و شد تو را رسوا نمايد ، امّا مرا چه باك ؛ چه كس را توان آن باشد كه خورشيد را در پستو پنهان نمايد؟! من به تو گفتم كه حسادتم می شود در توصيفت از ديگران كمك بگيرم ولی اينك، آن كه تصميم می گيرد من نيستم و روح عشق آزاد است و بلند پرواز، به هر كجا كه خواست می پرد و از آن بهره می گیرد.
نگارا : من روزی همانند وحشی بافقی شرح پريشانی خويش را فرياد می زنم و خواهم گفت :
« دوستان شرح پريشانی من گوش كنيد ... قصه اين غم پنهانی من گوش كنيد »
«داستان من و رسوايی من گوش كنيد ..... قصه بی سر و سامانی من گوش كنيد »
« شرح اين آتش جانسوز نگفتن تا كی....... سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كی ...»
عمری گذشته، دوران مدرسه، دبيرستان و دانشگاه و حتی بعد از آن ؛ بسيار به دنبال تو گشتم و هر چه بيشتر گشتم كمتر يافتم . امّا نمی دانم چرا اكنون و اينجا نقاب از چهره افكنده ای.
« تو كافر دل نمی بندی نقاب زلف و میترسم ... كه محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو »
«اگر چه مرغ زيرك بود حافظ در هواداری ..... به تيره غمزه صيدش كرد چشم آن كمان ابرو»
باور كن از روزی كه تو رخ نمايان كرده ای در نمازم ، خويشتن خويش را فراموش نموده و حساب ركعت و جهت از دست داده ام ،محراب من اكنون روی زيبای تو است و هر جا كه تو ظاهر می شوی به همان جهت نماز می گذارم و سجده می كنم .
تو به من گفتی كه : از هر چه رنگ تعلق پذيرد خويش را آزاد ساخته ای ؛ شايد اين حديث در مورد تو صدق كند ولی من بينوا چه كنم و چطور می توانم تعلقم را به تو انكار نمايم ؟!
ای يوسف گم شده دل من ، بسيارند گرفتاران در كمند زلفت امّا دلدادگی من تلذذ دو جسم نيست بلكه همچنانكه تو روح مرا تسخير نموده ای من نيزفقط در كنار روح تو تسكين خواهم يافت .
ای نگار : بدان كه بقول خواجه عبدالله : « فراق كوه را هامون كند، هامون را جيحون كند و جيحون را پر خون كند، دانی كه با دل ضعيف چون كند . » و براستی آيا تو خود می دانی با دل بيمار من چه كرده ای ؟!
نگار: تو به من گفتی كه « من و امثال من بايد دعاگوی تو باشند » و من اين حقيقت را با دل و جان می پذيرم و تا توان دارم ثناگويت خواهم بود ، چرا كه تو به من معنای عشق و عاشقی را آموختی هر چند كه تمام وجودم را سوختی ؟!و حالا تو از من مسكين می خواهی كه برايت دعا كنم ؟! امّا من كیم كه همچون تويی را دعا كنم ؛ كه خود بنده ای هستم سخت محتاج دعا ؟! منی كه برای برآوردن حاجتم به تو متوسل می شوم چگونه توانم كه در حق تو دعا كنم ؟! دعای من اين است كه تو هميشه در كنارم بمانی ؛ تو از من درخواست دعا نكن بلكه طلب جان بنما تا در پايت نثار كنم چون بقول شاعر:
« در من احساسی هست
كه می خواهد با تو
از راهی
جز كلمات گفت و گو كند »
ای زيباترين ترانه خلقت و ای درخشنده ترين ستاره و شيرين ترين عصاره ؛ هماره شهد سكرآور لبانت را با هيچ نعمتی قياس نتوان نمود .
امروز هم هر چه گشتم اثری از رنگ و لعاب در رخسار تو نيافتم امّا توتیای چشمانت بی تابم كرد و مرا به ياد اين شعر فايز انداخت كه :
« مكش سرمه به چشم ناز پرور .... مكن روز مرا از شب سيه تر »
« نمی سوزد دلت از بهر فايز ........ چه خواهی گفت فردا روز محشر »
نگارا : من چله نشين كوی تو بوده ام مرا درياب ، چرا که نقل است كه هر كسی به شوق دیدار دوست چهل شبانه روز به انتظار بنشيند حاجت روا گردد و من بيچاره چهل سال است كه به انتظار تو نشستم و باز چه خوشبختم من كه بعد از اين اربعين كام روا شده ام .
ای فرشته نور ،بدان كه تنها آرزوی من اين است كه باقيمانده عمرم در كنارم باشی ، چون رفتن تو همانا و جان دادن من همان، پس با من بمان كه بسيار نيازمند تو ام ...







جويباری هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم.