این روزها با سرد شدن هوا نسبت به قبل شاهد گذشت روزهای زیبایی هستیم که احتمالا زیباترین آنها را در همین قسمت از فصل سال میبینیم . انتظار برای آمدن هوای سرد و پوشیدن لباس گرم شاید بیش از هر نقطه ی دیگری در کشور، در شهرهای جنوبی محرز باشد ؛ دقیقا تا حد اکثر 2 روز قبل از تغییر آب و هوا از شدت گرما و آفتاب سوزان می نالیم ، زیر بار ورزش و نرمش در ساعات تربیت بدنی هفته نمی رویم ، بهانه مان این است که : خانم ! هوا گرمه ، نمیتونیم . در کلاس درس پنکه ها بی وقفه می چرخند بدون لحظه ای آرامش ، پنجره ها را بسته نمی بینیم هر کس به قول خودمان کمی سرمایی باشد حق هیچ گونه اعتراضی را ندارند . از شهرهای دیگر خبر می رسد که هوا سرد است و ما هنوز گرمای بخاری را حس نکرده ایم . ناگهان باران می بارد ! بلافاصله بادی می وزد ؛ شب است و نسیم خنکی می آید ساعتی که گذشت سوز و سرمایی با آن خنکی دلچسب همراه می شود ، سرما هنوز نیامده پرطرفدار است ، دوستدارانش شادی می کنند مردها سرما را با پوشیدن لباس گرم می ترسانند . سرما می آید اما نباید از ماندنش مطمین بود . سرما همیشه همین است ، دو سه روزی موقت مهمان است گویی کارهای عقب مانده دارد و نمی تواند بیشتر بماند ولی باز می آید ، زنان منتظرند واو باز هم برمی گردد .

بر خلاف مردها ، زنان سردشان نمی شود سرما را دوست دارند؛ می خواهند بماند . صبح زمستان حال می دهد برای کمی بیشتر خوابیدن ، همیشه معتقدم ما باید تعطیلات زمستانه داشته باشیم چنان که سال 76_75 داشتیم و چقدر خوش گذشت چه خوب است اگر این تعطیلات باشد تا بتوان صبح ها کمی بیشتر زیر گرمای تنبلی پتو و آتش زیبای بخاری خوابید.  اخوان ثالث شعری دارد با نام زمستان اندیشه و تفکرات روایت گونه ی اخوان همیشه در کلام شعرش جاریست. در زمستان از خفقان و جامعه ی ستم دیده ی روزگارخود سخن می گوید ؛اینکه زمستان است و قلبهای مردم نیز سرد ،پیام بارز این روایت زیباست زمستان را بخوانید و بدانید "گرمی دلهایمان به سردی شب ها و روزهای زمستان صد چندان می ارزد"

 

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت؛ سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است.

وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک، چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است

پس دیگر چه داری چشم ، ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من ، ای ترسای پیر پیرهن چرکین !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی دربگشای!

منم من ، میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من ، سنگ تیپا خورده ی رنجور

منم دشنام پست آفرینش نغمه ی نا جور ،

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا! میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .

تگرگی نیست، مرگی نیست ،

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگذارم ،حسابت را کنار جام بگذارم

چه میگویی که بیگه شد، سحر شد ، بامداد آمد؟

فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا!گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده ، به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.

حریفا! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دست ها پنهان ،

نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین،

درختان اسکلت های بلور آجین،

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبار آلوده مهر و ماه ،

"زمستان است"

"دی 1334"