خاکهای بر سر ما

از پاييز گذشته تا به حال بيشتر از سي بار گرد و غبار با غلظت هاي بسيار زياد تا متوسط٬ آسمان استانهاي جنوبي را فرا گرفته و باعث به وجود آمدن مشكلات فراواني براي شهروندان و ساكنان اين سرزمين زرخيز شده است اما مسؤولين امر به جاي حل اين معضل در قالب يك همكاري بين المللي با كشور هاي همجوار٬ فقط گه گاه به برگزاري جلسات و بررسي آن پرداخته اند و حل آن را به فراموشي سپرده اند.

عجيب است! در كشوري كه به خاطر برف وسرما  كل مدارس٬ دانشگاه ها و ادارات را  در تهران تعطيل مي كنند٬ اين جا ما بايد در هر شرايطي فقط كار كنيم و كار. نه دماي بالاي ۵۰ درجه باعث تعطيلي ادارات و شركت ها مي شود (مدارس شايد) نه گرد و غبار غليظي كه استان را در خود غرق كرده است!

نه٬ اشتباه كردم٬عجيب نيست! اين جا ايران است و ايران فقط تهران است و بس!

ما انگار شهروندان اين مملكت نيستيم! اگر هم باشيم درجه دو يا پايين تريم! ما فقط بايد كار كنيم تا مركز نشينان در هواي عالي شهرشان(بگذريم از دود و دمي كه خودشان درست مي كنند) درآمدهاي حاصل از دسترنج جنوب نشينان را در خزانه بريزند. تعطيلي صنعت؟! محال است. كار كنيد كه از دنيا عقب نمانيم...!

مــرغ بــــی مـــرغ

طنز

 الیوم که 15 روز از ماه مبارک رمضان می گذرد هنوز موفق به ابتیاع مرغ یارانه ای نشده ام و علی رغم تلاشهای همه جانبه و بسیج تمام امکانات چشم من و دیگر دوستان به جمال این « تحفه رمضانیه » روشن نشده است.  وعده دولت نیز برای ما شهرداری چی ها که بالاخره بعد از 15 سال خدمت متوجه نشدیم شهرداری موسسه دولتی است یا غیر انتفاعی یا وابسته به دولت یا کمی تا قسمتی دولتی به منصه ظهور نرسیده و کماکان « در حسرت دیدار مرغ آواره ترینم » .
وعده های جناب وزیر هم که این روزها در صدا و سیما از تزریق روزانه n تن مرغ به بازار خبر می دهد نیز افاقه نکرده و شاید نکند .
راستی نکند ما خیلی بی عرضه ایم که تا حالا نتواسته ایم از این نعمت دولت کریمه بهره مند شویم چرا که نعوذ باالله مگر می شود مسئولان نظام سخن نسنجیده ای بر زبان جاری سازند؟! حاشا و کلا.
شاید بخش اعظم مرغ تحویلی به عاملین قبل از رسیدن به محل توزیع، نصیب روبه هان می شود یا سر از ناکجا آباد در می آورد؟! البته باکی نیست که همان مرغ را می شود به راحتی آب خوردن با قیمت بالاتر چند مغازه آن ورتر در حد وفور بدست آورد بدون آنکه بخواهی در صف بمانی و عرق بریزی، بهر حال مرغ مرغ است چه کیلویی 2300 تومان باشد چه 3700 اصلا هر چه گرانتر بهتر، چون آن موقع قدرش را بیشتر می دانی؟! هدف تهیه مرغ است که بحمدالله میسور می شود و اصلا لازم نیست ما هر روز مرغ نوش جان کنیم هفته ای یک مرتبه یا هر دو هفته یک بار هم کافی است و مگر ماه رمضان بیشتر از 4 هفته دارد خوب با دو وعده مشکل مرغ حل می شود، یک بار زرشک پلو با مرغ یک مرحله هم خورش مرغ با پلو و اگر نتوانستیم ترید مرغ میل می کنیم ما که برای شکم یا هندوانه انقلاب نکرده ایم که خودمان را گرفتار جرئیات کنیم، در ماه مبارک رمضان هم بقول شاعر باید « اندرون را از طعام خالی داریم تا نور معرفت را مشاهده کنیم » و بقیه ایام را نیز می شود به نان و سبزی و پیاز و سیب زمینی اکتفا نمود، هم سالم تر است و هم با معده ما سازگار است و باز اگر هوس مرغ کردید به جای مرغ سفید ماشینی هورمونی کیلویی 3700 تومان می شود مرغ سیاه ( بادمجان ) یا مرغ زرد( دال عدس ) را بر سفره افطار حاضر نمود، نه کلسترول دارد نه مواد شیمیایی مضر، قیمتشان هم  یک چهارم مرغ سفید است. در پایان نباید زیاد ناراحت و ناامید بود چون در آینده ی نه چندان دور با هدفمند شدن یارانه ها به جای اینکه در صف خرید کالاهای یارانه ای باشیم تدابیری اندیشیده شده که برای پرداخت یارانه اجناس، جلوی خانه های ما صف می کشند و این وعده چندان هم دور از انتظار نیست و احتمالا تا قبل از 22 خرداد سال آینده (1388 ) محقق می شود ؟!! پس با این تفاسیر دیگر نیازی به خرید جنس ارزان نیست چون ما پول داریم لذا جنس گران و البته مرغوب می خریم، مگر آن ضرب المثل انگلیسی را نشنیده اید گه می گوید: « ما پولمان را مفت بدست نیاورده ایم که جنس ارزان بخریم ».

 

سریال های سرگردان

 

پای سریالهای ماه مبارک که می نشینی واقعاً به این سخن می رسی که هر سال دریغ از پارسال. من نمی دانم واقعاً چه دستمزدهایی و در چه حد رد و بدل می شود فی مابین کارگردان و صدا وسیما و چه کارشناسان کیفی نظارت می کنند بر کیفیت این سریالها که نتیجه می شود "بزنگاه" و یا "مثل هیچکس".

سریال بزنگاه سریالیست با تقلیدی مضحک از ژانر کمدی، سرگردان و بی هدف و فاقد حتی عناصر کمیک پیش پا افتاده. عطاران کارگردان این سریال که او را از برنامه درخشان و تاثیر گذار ساعت خوش می شناسم شاید به انتهای توان خلاقه خویش رسیده است که نتیجه این همه تامل و تفکرش می شود سریالی که دست بالا می توانست در چند قسمت و نه سی قسمت تمام شود. از این گذشته، خود کلیشه شده است در قالب شخصیتی که انگل وار و طفیلی در کنار دیگران زندگی می کند. این قالب منحصر به این سریال نمی شود در چندین سریال اخیرش در همین قالب جا خوش کرده است. گاه دامادی سرخانه و البته چون اکنون بیکار و علاف که با تلکه از این و آن روزگار می گذراند و باز البته عایق در مقابل متلک ها و گاه توهین های اطرافیان. به این نیز بسنده نکرد و اعتیاد را بر آنها افزود تا سنگ تمام بگذارد و شخصیتی بیافریند به تمام و کمال انگل و طفیلی.

بسیار عجیب است از کسی مانند عطاران که خود بر این باور بود كه طنز شبهاي برره از ساختاري ضعيف و محتوايي سطحي برخوردار است و باعث تنزل سطح فرهنگي جامعه می شود و این که  اثار طنزي مانند ''شب‌هاي برره'' نه تنها نمي تواند در انديشه مخاطب تاثير بگذارد، بلكه با ساختار ضعيفش و كاربرد برخي كلمات توسط بازيگران به فرهنگ و ارزشهاي جامعه خدشه وارد می کند ، حال خود به چنان سقوطی رسیده است که گذاردن عنوان هنر بر کارش محل اشکال است.

 ناظران کیفی صدا و سیما نیز همه در خواب خوش مستی بی خبر از ملک هستی نمی بینند که در ساعت اذان و افطار که همه از بچه دو ساله تا پیرمرد نود و نه ساله سر سفره حضور دارند نباید سیخ و سنگ و  آتش و چیز!! به نمایش گذاشته شود. سال گذشته همین مطلب را درباره سریالی دیگر گفتم و عنصر ترس و وحشت را در آن تذکر دادم و گفتم که چنین سریالی مناسب پخش در زمانی نیست که کودکان پای تلویزیون حضور دارند. حال دسته گلی دیگر است که به آب نادانی و ندانم کاری به اصطلاح کارشناسان سپرده می شود.

سریال مثل هیچکس با بازی حسین یاری و اضغر همت هر چند به مشکلات فوق دچار نیست ولی از جایی دیگر می لنگد: موقعیت غیر واقعی

فکر می کنید چند درصد خانواده های ایرانی در یک باغ مانند زندگی می کنند به این صورت که برادران و همسرانشان و دختران و شوهرهایشان همگی در محیطی نزدیک به هم باشند؟

چند درصد برادران این چنین به هم نزدیکند و همگی تنگ به تنگ همند و از برادری که از نظر سنی فاصله چندانی با آنها ندارد این قدر حرف شنویی دارند تا جایی که در سخنانش جای چون و چرا نمی بینند؟

چند درصد برادران  و البته در معیت داماد هایشان در یک محیط کاری زندگی می کنند؟

گذاردن درصد های کم در مقابل هر کدام از پرسش های فوق  درصد وجود چنان موقعیت هایی را آنقدر ناچیز می سازد که از زندگی واقعی ایرانی های امروزی فرسنگ ها فاصله دارد. شاید بهتر بود چنین داستانی درعصر قاجار و یا حتی در اوایل حکومت پهلوی روی می داد تا دست کم چنین موقعیت هایی فراوانتر و البته دور بودنشان از زندگی ایرانی های امروز قابل قبول تر می بود.

 

و خدایی که در این نزدیکی است ...

داریوش عزیز ؛ مطلبت را چند بار خواندم و چون در پایان گفته بودی که: « اگر کسی خبری از خدا دارد ما را بی خبر نگذارد » وظیفه خویش دیدم به استحضار برسانم که :

من از خدا با خبرم و فکر کنم آدرس خدای مشترکمان را بدانم، خدای من آن دور دورها و در اعماق کهکشان نیست بلکه « از رگ کردنت به تو نزدیکتر است » خدای مرا نباید « پشت شیشه ماشین ها یا گوشه صفحه یا زیر نویس تلویزیون » جستجو کرد ، برای یافتنش کافی است لای شب بوهای گوشه حیاط کنکاش کنی، خدای من خدای تو هم هست ، خدای ما است ، او خدای همه موجودات عالم هست، او خدای سرخپوستان امریکای جنوبی ، جوکی های هندوستان، خدای دالایی لامای تبتی و خدای مردم رودزیا و فیلیپین نیز می باشد، خدایی که من می بینم و خدایی که من می شناسم مرکز تمام هستی است و همه ادیان پرتویی از وجود اویند و در نهایت به او ختم می شوند.

خدای من خدای آدم،نوح،ابراهیم،موسی،عیسی و محمد(ص)است او خدای بودا و زرتشت نیز می باشد. خدایی که من می شناسم نیازی به سوگند خوردن بندگان و حتی تضرع آنها ندارد، خدای من خدای شادی هاست و انسان را آفریده که در صلح و صفا با صداقت و سلامت زندگی کند ،او خشمگین نمی شود ، ظالم نیست و در نظرش « گل شبدر چیزی از لاله قرمز کم ندارد » خدای مرا در اشعار سهراب می توان یافت آنجا که می گوید:

                «... و خدایی که در این نزدیکی است :

                           لای این شب بوها ،پای آن کاج بلند.

                                     روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه .

دوست خوب؛ خدای مرا باید در لابلای کتب بزرگان و عرفا جستجو کرد، در دیوان شمس،در مثنوی معنوی،در مناجاتنامه خواجه عبدالله انصاری،در آثار حافظ،سعدی،ناصرخسرو،جامی،نظامی و ...

طبق گفته اریک فون دانیکن : خدای من خدایی نیست که به زمین آمده با یعقوب کشتی گرفته و به او باخته یا خدایی نیست که فرزندی داشته و برای بخشش و رستگاری دیگر انسان ها وی را بر صلیب سپرده است؟! خدای من بسیار قدرتمندتر از این ادعاهاست و اصلاً نمی توان برایش قالب مشخص نمود. خدایی که می شناسم قیم نمی خواهد، واسطه هم قبول نمی کند، بهشت او انحصاری نیست و همه را علی السویه دوست دارد.

داریوش جان این اشتباه محض است اگر ما خدا را در بیرون از خود جستجو کنیم چرا که خداوند می فرماید : « ... وَنَفَختُ فیهِ مِن رُوحیِ ... » (... و دمیدم در او از روح خویش ...) پس روح خدا در کالبد تمام آدمیان دمیده شده ، به یک حد و اندازه و فرقی بین سیاه و سفید و زرد و سرخ وجود ندارد.

خدای من بین بنده گانش مرزبندی نمی کند و خودی و غیر خودی نمی شناسد و هر کس توانست بیشتر از روح خدایی که در وجودش دارد بهره ببرد به او نزدیکتر می شود.

رفیق شفیق؛ واقعیت همان است که تو در در پایان بیان داشته ایی ، براستی خدایان جای خدا را در قلب و چشم ما تنگ کرده اند و همین حاشیه هاست که ما را غافل از ماهیت اصلی نموده است پس چه بهتر که مجدداً چشمانمان را شستشو دهیم و آن جور که لازم است جستجو کنیم ، مسلماً خدای واقعی را نزدیکتر از آن که فکرش را می کنیم خواهیم یافت ، روشن و آشکار همچون خورشید یک روز صاف و بی ابر تابستانی

کسی خبری از خدا دارد؟

چند مدتیست که بد جوری پکر شده ام، به ویژه از هنگام آغاز ماه روزه، هر چه به دنبال خدا در بین خودمان می گردم، کمتر نشانی می یابم!!! دیگر هیچ کس به خدا سوگندی نمی خورد! پشت شیشه هیچ ماشینی نمی بینم که نوشته باشد: یا خدا و یا الله!! تلویزیون را که روشن می کنم، گوشه صفحه یا زیر نویسی برای خدا نمی بینم!! اگر اذان از تلویزیون یا رادیو پخش نشود شاید ماه ها، نشانی از الله پیدا نیست! ما به کجا می رویم؟ نکند خدا را فراموش کرده ایم؟ نکند آنقدر برای خدا حاشیه درست کرده ایم که دیگر او را نمی بینیم؟ نکند خدایگان ها جای خدا را در قلب و چشم ما تنگ کرده اند؟ به هر حال  اگر کسی خبری از خدا دارد ما را بی خبر نگذارد.  

دریهَ شنوُ و اُلمپیک 2008 چین

نیمه شعبان در صبح یک روز تابستانی روانه دریا شدم ، طبق روال طبیعی دریا در مد کامل و هوا بغایت گرم و رطوبت هم در حد اشباع بود ، آب دریا چنان بالا آمده بود که براحتی می توانستی روی موزائیک های دستک غربی پلاژ ساحلی بنشینی و پاهایت را به آب بزنی یا حتی با دست بدون زحمت آب را لمس کنی.

مجموعه پلاژ ساحلی با تأسیسات جانبی و جاده دسترسی به ساحل همچون جزیره ای در آبی دریا خودنمایی می کرد و آب تمام زشتی های ناشی از تأثیرات انسان بر طبیعت را پوشانده بود.

در آن هوای گرم و شرجی نفس گیر تنها چیزی که تو را خنک می کرد پریدن در آب و شنا کردن و مهمتر از همه فاصله گرفتن از ساحل بود ، تا جایی که با کف پاهایت جریان آب خنک را بر ماسه های عمق دریا احساس می نمودی.

راستی چه کیفی دارد خالی کردن ریه ها از هوای مسموم شهر و پر کردن آنها با اکسیژن دریا و تن را به آب زدن و « غوص کردن » در آب و خالی کردن تدریجی ریه ها تا رسیدن به کف « غاله » که در مد کامل جزء لاینفکی از بیکران دریا محسوب می شود.

آن روز در حاشیه دستک های شمالی و جنوبی غوغایی برپا بود ، در یک سمت مردان با بچه ها مشغول شنا بودند و در سوی دیگر تعدادی از خانم ها با چادر و چارقد و مانتو و روسری به آب می زدند، عده ای از کودکان نیز پشت سر هم با حالت دو ، نصف دستک غربی را طی می کردند و انواع و اقسام شنا ، شیرجه و پشتک را به نمایش می گذاشتند ، آنها در آب می پریدند و ناپدید می شدند و بعد از مدتی چند متر دورتر سر از آب بیرون می آوردند و شنا کنان به محل قبلی برمی گشتند و باز تکرار پرش و شیرجه البته با فرم و مدلی دیگر.

من محو حرکات نمایشی بچه ها شده بودم ، کودکانی که فارغ از دغدغه های دنیای سیاست زده امروز ، بدون شرکت در کلاسهای آموزشی در آب می پریدند ، شیرجه می زدند ، شنا می کردند و لذت می بردند ، دقیقاً مثل چند دهه قبل ، دوران کودکی خودمان، آنزمان که بعد از انجام بازیهای کودکانه مانند « بره بیوُ ، هفت سنگ ، هُو کلی » ، فوتبال و ... با شتاب خود را به دریا می زدیم و گرد و غبار کوچه های خاکی را از تن می زدودیم.

هنوز شیرجه های استثنایی « فلُو » از روی « گایم » لنج های مستقر در « خور دخترل » ، پشتک واروی « حسینو »، شنای قورباغه ای « غُلو » و غوص های طولانی « ابریمو » در خاطرم باقی است.

وای معرکه بود خوردن هندوانه و خارک در آب و پرت کردن پوست هندوانه بسمت یکدیگر و دویدن در غاله ها رو به غرب تا جایی که دیگر امکان دویدن میسر نبود و سپس شیرجه زدن و فرو رفتن در عمق آب ، هیچگاه مسابقه غوص و عبور از زیر چند لنج « تابج » گرفته در خور دخترل را فراموش نمی کنم بخصوص آن لحظه که در وسط کار کم می آوردیم و تنها راه نجات طی مسیر بود و بس و وقتیکه در پایان باشتاب سر از آب خارج می کردیم چشمانمان می خواست از حدقه بیرون بزند امّا همواره ابریمو پیروز میدان بود، چون هم نفس بیشتری داشت و هم قدرت بدنی بالاتری و در زیر آب نیز بخوبی سطح دریا شنا می کرد ، ابریمو تنها کسی بود که روزهای اوّل ماه قمری در تابستان آنزمان که دریا در شرایط بالاترین مد قرار داشت و آب دورتا دور شهر را در بر می گرفت و حتی به « تنوب » هم می رسید می توانست خود را به ته خور « یُفره » برساند و برای اثبات ادعایش مشتی از گل ته خور را با خود بیاورد.

آنروز به عینه دیدم علی رغم تغییرات صورت گرفته در دنیای جدید، در بین کودکان دیار من هنوز افرادی مثل فلُو و ابریمو یافت می شوند و کافی است در یک روز تابستانی سری به پلاژ ساحلی بزنیم تا تعداد کثیری از آنها را در حال بازی مشاهد کنیم.

کودکان شهر من آنروز بدون مربی و کلاس آموزشی مدلهای مختلف شنا را به من نشان دادند ، کرال سینه ، کرال پشت ، قورباغه ، « مُشکی » و ... ، آنها براحتی بدون تخته شیرجه و امکانات جانبی روی سنگ های زمخت لبه پلاژ در آب می پریدند و پشتک می زدند ،  اینجا بود که با خود گفتم : اگر دولتمردان و متولیان امر ورزش بجای صرف هزینه های هنگفت برای استانهای تهران ، مرکزی و ... که در حال حاضر بیشتر ورزشکاران رشته های شنا ، شیرجه و واترپلو از آنجا انتخاب می شوند روی استانهای جنوبی مخصوصاً بوشهر سرمایه گذاری می نمودند و امکانات لازم بخصوص مربی های با تجربه را به شهرهای بندری گسیل می داشتند شاهد نتایج بهتری در سطح آسیا و حتی جهانی بودیم ، ره آورد کاروان ورزشی ایران با آن تعداد ورزشکار و هیأت همراه و هزینه میلیاردی در اُلمپیک 2008 چین فقط یک مدال طلا بود با یک برنز حال آنکه « فیلیپس » شناگر امریکایی به تنهایی 8 مدال طلای رشته های مختلف شنا را به خود اختصاص داد و وقتیکه خبرنگاری از وی پرسید از چه زمانی به ورزش شنا روی آورده ای پاسخ داد : من از طفولیت و کودکی تا الان بطور مستمر شنا می کنم.

حال آیا بچه های بومی بنادر که تقریباً اکثر فصول سال با آب و دریا سروکار دارند و بدون مربی و کلاس آموزشی و وسایل مربوطه و استاد نجات غریق و ... انواع و اقسام مدلهای شنا و شیرجه را آموخته اند استحقاق سرمایه گذاری را دارند یا شهرهایی که کیلومترها با دریا فاصله دارند و برای یک ساعت استفاده از استخر می بایست پول بدهند و چند ساعت هم در نوبت بمانند ؟!!

**************************************

دریهَ شنُو: آب تنی در دریا

غوص کردن: فرو رفتن در آب

غاله : شیارهای ایجاد شده در ساحل ماسه ای که بصورت ریپل مارک های بسیار بزرگ مشخص هستند

بره بیوُ ، هفت سنگ ، هُو کلی : چند بازی محلی در شهرهای جنوبی

فلُو : فرامرز

گایم : قائم ، چوبی که در طرفین کابین لنج نصب می کنند تا سایبان روی آن قرار گیرد

خور دخترل : خوری روبروی بخشداری قدیم و در محل فعلی شرکتی که مشغول لایروبی است(غرب برجک)

حسینو : تصغیر شده نام حسین

غُلو : غلام ، غلامرضا , غلام ...

ابریمو : ابراهیم

تابج : پهلو گرفتن

یُفره : خور شمالی و اصلی شهر

تنوب : منطقه ای در شرق شهر دیلم که اکنون جزء محدوده شهری است

مُشکی : شنا کردن مثل موش

 

داستان دبستان صائب دیلم چیست؟

 دیروز ایمیلی به دستم رسید مبنی بر اینکه دبستان صائب دیلم که هنوز کار ساخت آن تمام نشده است، به دلایل عجیبی بایستی از آموزش و پرورش اخذ و به شخص حقیقی که ادعای مالکیت زمین آن را داشته، واگذار گردد. بلافاصله به سایت سازمان آموزش و پرورش استان مراجعه کردم و دیدم این خبر در صفحه اصلی این سایت نیز درج شده. جالبی قضیه به این است که شخص مدعی، این زمین را زمین کشاورزی دانسته و گویا مدارکی هم از امور اراضی دارد و حال آنکه موقعیت این مدرسه بنا به شواهد، در شوره زارهای دیلم قرار گرفته است. نکته ای که برای خود من ارزشمند بود، عکس العمل فرهنگیان دیلم در خصوص این موضوع و صدور بیانیه ای مبنی بر غیر قانونی بودن این اقدام و نهایتا" نوشتن نامه مشترکی به ریاست قوه قضائیه در این خصوص است. نمی دانم قضیه از کجا آب می خورد و مسببین این اتفاق چه کسانی هستند و در کل حق با کیست اما مطمئنم که این اتفاق نادر فقط در شهرهای دور افتاده ای مانند دیلم ما روی می دهد و بس. برای دیدن اصل خبر در سایت آموزش و پرورش،  اینجا  را کلیک کنید.

چهار چـــارک یک من

روز چهارشنبه 13/6/1387 حوالی ساعت 8 غروب وارد دیلم شدم ، نظر به اینکه در ماه مبارک رمضان قرار داشتیم و حدود دو سالی بود که بعد از مطالب « ترب ماه روزه و گری گشو » مطلبی در خصوص ماه رمضان ننوشته بودم دنبال سوژه ای مناسب و جدید می گشتم .

از کنار دفترخانه اسناد رسمی خانم فاطمی در بلوار پاسداران که گذشتم چشمم به صف عریض و طویلی از مردم اعم از زن ، مرد و کودک افتاد که در هوای گرم و شرجی شهریور جلوی مغازه ای تجمع کرده بودند ، ابتدا فکر کردم صف آش ، زولبیا و بامیه یا حتی سبزی است که عموماً در این روزها مناسبت دارد امّا خوب که دقت نمودم کیسه های پلاستیکی مرغ را مشاهده کردم که در دستان مردم جابجا می شد، اینجا بود که به خود آمدم و به یاد اخبار چند روز قبل صدا و سیما افتادم که اعلام داشته بود : « در ایام ماه مبارک رمضان مرغ و گوشت به قیمت دولتی توزیع خواهد شد ».

چرا که چند روز قبل از رمضان قیمت مرغ از کیلویی 2500 به یکباره به 3700 تومان افزایش یافته بود و همین مسئله دولت را به اتخاذ تصمیم فوق وا داشته بود.

جالب اینجاست که حدود ده پانزده روز قبل همین مرغ 2500 تومانی به وفور در همه فروشگاههای مواد پروتیینی یافت می شد ولی هیچ وقت شاهد صف های طویل برای خرید آن نبودیم امّا حالا چه شده که مردم ساعت ها در هوای گرم و شرجی و زمانیکه می بایست پای سفره افطار یا صفوف نماز جماعت و در مساجد حضور داشته باشند مجبورند اینچنین تحمل ماندن در صف مرغ را کنند تا بعد از ساعتی 5 کیلوگرم مرغ به قرار هر کیلوگرم 2300 خریداری نمایند؟!

آیا این موضوع بر پایه نیاز است یا حرص و ولع و اساساً چرا مرغ 2300 تومانی می بایست در ماه رمضان به 3700 تومان برسد که دولت عدالت محور و خدمتگزار مجبور باشد برای رفع احتیاجات مردم قیمت را به این صورت تعدیل نموده و به روزهای قبل از رمضان برساند؟!

دلیل یا دلایل بی نظمی بازار و تورم افسار گسیخته چیست؟ گرانی میوه در شب عید ، مرغ و گوشت در ماه رمضان یا روغن و قند و شکر و امثالهم در محرم و موارد متعدد دیگر را در چه چیزی باید جستجو نمود؟! آیا نوسانات قیمت اقلام عنوان شده و دیگر مایحتاج مورد نیاز اجتماع نیز در ارتباط با پروژه انرژی هسته ای هستند و یا برای بدست آوردن آنها به قیمت مناسب باید رهسپار بعضی از محلات تهران شد؟! آیا ریشه نابسامانی را نباید در ضعف مدیریت کنکاش نمود؟!

غرق در این آیاها و چراها بودم که به منزل رسیدم و بعد از صرف افطاری مسئله را با خانواده در میان گذاشتم ، آنها هم بیان داشتند یکی دو روز است برای تهیه مرغ 2300 تومانی مراجعه کرده اند ولی بعلت شلوغی و ازدحام جمعیت قادر به خرید این تحفه رمضانیه که ارمغان دولت در این ماه مبارک می باشد نشده اند.

به قول یکی از دوستان اگر مدت زمان معطلی در صف مرغ ، تحمل گرما و شرجی طاقت فرسا و هزینه آبی که بلافاصله بعد از خروج از صف مصرف دوش گرفتن می شود را در نظر بگیریم به این نتیجه می رسیم که ارزش 5 الی 6 هزار تومان مابه التفاوت برای 5 کیلو مرغ را ندارد و در اصل ما خودمان را سر کار گذاشته ایم چون « چهار چارک یک من است »

 

ایران در المپیک

بالاخره المپیک بیست و نهم هم تمام شد و کاروان ورزشی کشورمان با کسب یک مدال طلا و یک برنز، رتبه 51 جهان را به دست آورد که در مقایسه با تمام ادوار پیشین ضعیف ترین رتبه است. نگارنده در این نوشته قصد بررسی علل شکست های پیاپی ورزشکاران ایرانی در المپیک اخیر را نداشته بلکه صرفا" از نگاه آماری سعی دارد وضعیت کاروان ورزشی کشورمان را در ادوار مختلف بررسی نماید.

المپیک 1988 سئول:

با تغییر در حکومت ایران و پیدایش انقلاب اسلامی و از طرفی جنگ با عراق، ایران نتوانست در دو دوره المپیک در سال های 1980 و 1984 شرکت نماید. بنابراین اولین حضور ایران پس از انقلاب در المپیک به  سال 1988 بر می گردد که در آن دوره ایران با 27  ورزشکار در قالب 4 رشته ورزشی شرکت کرد. ورزشکاران کشورمان در این دوره با کسب فقط یک مدال نقره عسکری محمدیان در رشته کشتی به رتبه 36  جهان دست یافتند.

المپیک 1992 بارسلونا:

در این سال ایران با 40 ورزشکار در قالب 7 رشته ورزشی در این پیکارها ظاهر شد که با کسب یک مدال نقره توسط عسکری محمدیان در کشتی و همچنین دو مدال برنز توسط خادم ها (امیر رضا و رسول) باز هم در کشتی، مجموعا" با 3 مدال در رتبه 44 جهان ایستاد.

المپیک 1996 آتلانتا:

تعداد ورزشکاران در این المپیک نسبت به دوره قبل کاهش چشمگیری داشته به طوری که فقط 18 ورزشکار در 6 رشته ورزشی به این مسابقات اعزام شدند. سیاست مسئولین ورزش ما در این دوره چنین بود که فقط تیم ها و ورزشکارانی که احتمال گرفتن مدال دارشتند، به این مسابقات اعزام شوند. اما همین تعداد کم نسبتا" خوب ظاهر شده و با کسب یک مدال طلای رسول خادم، یک مدال نقره عباس جدیدی و یک مدال برنز امیررضا خادم در رشته کشتی و با کسب مجموع سه مدال، رتبه 43 جهان را به دست آورد.

المپیک 2000 سیدنی:

در این دوره کاروان ورزشی ایران با 35 ورزشکار در قالب 12 تیم شرکت کرده که نسبت به دوره قبل از نظر تعداد ورزشکاران تقریبا" دو برابر شده بود. در این دوره ما توانستیم در رشته وزنه برداری نیز دو مدال طلا توسط حسین توکلی و حسین رضا زاده کسب کنیم که در کنار مدال طلای علی رضا دبیر در کشتی و همچنن مدال برنز هادی ساعی در تکواندو مجموعا" 4 مدال به دست آورده و رتبه بسیار خوب 27 جهان را کسب کردیم.

المپیک 2004 آتن:

در این دوره کشورمان با 38 ورزشکار در قالب 10 رشته ورزشی پا به این عرصه گذاشت و با دو مدال طلای هادی ساعی (تکواندو) و حسین رضا زاده (وزنه برداری)، دو مدال نقره مسعود مصطفی جوکارو علی رضا رضایی (کشتی) و همچنین دو مدال برنز یوسف کرمی (تکواندو) و علی رضا حیدری (کشتی) در مجموع با کسب 6 مدال رتبه 29 جهان را کسب کرد. تعداد مدال های کسب شده در این دوره بیشترین مدال در بین تمام ادوار مختلف پس از انقلاب اسلامی است.

المپیک 2008 پکن:

در این دوره که اخیرا" به پایان رسید کاروان ایران از نظر تعداد، بیشترین ورزشکار را نسبت به همه دوره ها به این پیکارها فرستاد (55 ورزشکار). اما نتایج کسب شده نشان داد که از نظر موفقیت، کمترین موفقیت را در این دوره نسبت به دوره های پیشین، حاصل شده است. در این دوره تنها هادی ساعی در تکواندو مدال طلا  و مراد محمدی در کشتی مدال برنز کسب کرده و کاروان ایران با دریافت فقط 2 مدال و کسب رتبه 51 جهان به ایران باز گشتند.

اقتصاد خانوار

امروز آخرین روز اجرای طرح جمع آوری آمار اقتصادی خانوار در کشور می باشد. دیدگاه عمومی مردم نسبت به اجرای این طرح ملی به سه دسته ۱ـ مضنون وبدبین۲ـ خوش بین وامید وار ۳ ـ واندکی نیز بی تفاوت می باشند. معمولا بطور نسبی افراد نیازمند ومستضعف امیدوار و سنگ در تاریکی انداخته اند و دل خوش به شعارهای دولت.چونکه چیزی ندارند که از دست بدهند به امید اینده نشسته اند . افراد روشنفکر وصاحب نظر وافراد نسبتا توانمند مضنون وبدیین هستند  و افراد بسیار توانمند کمتر توجه نموده وبه آن همچون کوپن نگریسته وبی تفاوت هستند علی ایحالا اکثر مردم سعی کردند از قافله عقب نمانند وبا امار بدست امده نسبی تاکنون بیش از ۱۰۰ درصد از اهالی شهر امام حسن  ۹۶ درصد مردم روستاهای تابعه و۹۲ درصد در شهر دیلم از این طرح استقبال کرده اند تحلیل ونظر شما از اجرا وپیامدهای این طرح چیست .!!!  

تدبیر و سیاست

به نام خداوند جان و خرد

 شنیدم که وقتی موشی در خانه توانگری خانه گرفت و از آنجا دری در انبار برد و راهی به باغ کرد و مدتها به فراغ دل و نشاط طبع در آن جا زندگانی می کرد.روزی  ماری اژدها پیکر با صورتی سخت منکر در آن باغ درآمد و از آن جا گذر بر خانه موش کرد وچشمش بر آن آرام جای افتاد.مار آن کنج خانه عافیت یافت پای افزار سیر و طلب باز کرد و باز افتاد.موش به خانه آمد از دور نگاه کرد ماری را دید در خانه خود چون دود سیاه پیچیده.جهان پیش چشمش تاریک شد و آه دودآسا از سینه برآوردن گرفت.پیش مادر آمد و از وقوع واقعه دست برد مار برخانه واسباب حکایت کرد واز مادر در استرشاد طریق دفع از تغلب او مبالغتها نمود. مادر گفت اگرچ از موطن و مألف خویش دور شدن و تمتع دیگران از ساخته وپرداخته خود دیدن مجاهده عظیم باشد، اما مرد آنست که چون ضرورتی پیش آید محمل عزم برغوارب اغتراب بندد تا آن گاه که مقری وآرامگاهی دیگر پیدا کند… موش گفت اگرچ این فصل مشبع گفتی اما مرا سیری نمی کند چه حمیت نفس رخصت آن نمی دهدکه با هرناسازی درسازد. من این مار را به دست باغبان خواهم گرفت که به شعبده حیل او را بر کشتن مار تحریض کنم. موش برفت و روزی چند ملازم کار می بود ومترقب و مترصد می نشست تا خود کمین مکر بر خصم چگونه گشاید.روزی مشاهده می کرد که مار از سوراخ در باغ آمد و زیر گلبنی پشت برآفتاب کرد وبخفت. و(موش) همان ساعت اتفاقا باغبان را نیز به استراحت جای خود خفته یافت.موش بر سینه باغبان جست، از خواب درآمد،موش پنهان شد، دیگرباره در خواب رفت، موش همان عمل کرد و او از خواب بیدار میشد تا چند کرت این شکل مکرر گشت. آتش غضب در دل باغبان افتاد چون دود از جای برخاست، گرزی گران و سرگرای زیر پهلو نهاد و وقت حرکت موش نگاه می داشت.موش به قاعده گذشته بر شکم باغبان وثبه بکرد.باغبان از جای بجست و از غیظ در دنبال می دوید و او به هروله وآهستگی می رفت تا به نزدیک مار رسید، همان جا به سوراخ فرو رفت.باغبان بر مار خفته ظفر یافت، سرش بکوفت. این افسانه از بهر آن گفتم تا بدانی که چون استبداد ضعفا از پیش برد کارها قاصر آید استمداد از قوت عقل و رزانت رای و معونت بخت و مساعدت توفیق کنند تا غرض به حصول پیوندد....

 به پایان حکایت موش ومار کتاب مرزبان نامه که می رسم آن را به کناری گذاشته و تلویزیون را روشن می کنم. برنامه قابل توجهی ندارد. یکی از کانال ها اخبار پخش می شود. گوینده خبر با آب و تاب خبری را می خواند که در آن تمام دشمنان ومخالفان کشور از کوچک وبزرگ تهدید به مقابله می شدند. خبربعدی تشدید برنامه های تحریم کشورها علیه ایران بود...

حوصله ام سررفت.تلویزیون را خاموش کردم و باز هم کتاب مرزبان نامه را برداشتم تا بار دیگربا قهرمانان این کتاب سری به دنیای تدبیر وسیاست بزنم.

 

این حکایت زیبا با تمام استعاره ها و تشبیهات دلنشین آن را می توانید به طور کامل در صفحه235 مرزبان نامه نوشته سعدالدین وراوینی و تصحیح دکتر خلیل خطیب رهبر ملاحظه فرمایید.

قطعی برق

قطعی های پیاپی برق اگر چه برای مردم عادی و قابل هضم شده اما واقعا" عذاب آور است. گرمای هوا و درصد رطوبت بالا در مناطقی مانند شهرما گاها" آنقدر شدید است که تحمل را از مردم می گیرد. در نظر بگیریم که عده ای در منزل خود، نوزاد یا بیمار هم دارند و طبیعی است که آنان طاقت چنین عذاب خود ساخته ای را ندارند. جا دارد مسئولین ذیربط شرکت برق استان و خصوصا" نمایندگان محترم مردم در مجلس شورای اسلامی، داد مردم را به گوش سران مملکتی برسانند تا همان گونه که در زمستان قطعی گاز مناطق سرد کشورمان، در صدر اخبار روزانه صدا و سیما قرار گرفته بود، اینبار نیز قطعی برق و گرمای طاقت فرسای جنوب، در صدر اخبار قرار گرفته تا شاید دستی از آستین بیرون آمده و همان گونه که در زمستان گاز مناطق معتدل را قطع و برای مناطق سرد سیر فرستادند، این بار نیز با قطعی برق مناطق خنک کشور که اغلب برق را برای روشنایی می خواهند تا سیستم های خنک کننده، و دادن آن به مناطق گرمسیر، مدیریت بهتری حداقل در توزیع برق کشور به وجود آید. ماحصل تلاش نمایندگان و مسئولین استانی از مطرح کردن این مشکل، حداقل بیان مشکلات مردم در این زمینه بوده تا مردم نیز از آنان راضی باشند. یادمان باشد که چند روز دیگر مدارس باز خواهد شد و دانش آموزان با زبان روزه در این گرما و بی برقی می خواهند سر کلاس درس حضور یابند و طبیعی است که اگر کسی کاری نکند این قطعی مداوم برق با شروع مدارس بیش از این نیز خواهد شد.

رکورد شکنی تا کجا؟

 

ركورد دوي صد متر كه در المپيك شكسته شد باز آن سئوال قديمي در ذهنم شكل گرفت. سئوال اين است كه ركورد شكني در رشته هاي گوناگون ورزشي تا كجا ادامه خواهد يافت؟ توانايي انساني به هر روي توانايي محدودي است و نمي توان آن را با ماشين مقايسه كرد. مي توان هواپيماي جتي ساخت كه با سرعت چند هزار كيلومتر در ساعت حركت كند. اين سرعت را مي توان به يمن پيشرفت تكنولو‍ژي افزايش داد. ولي تكنولوژي هر قدر هم كه پيشرفت كند اين پيشرفت چقدر مي تواند بر توانايي جسمي و فيزيكي انساني بيفزايد؟ فرض كنيد ركورد دوي صد متر 10 ثانيه باشد. ممكن است اين ركورد به 9 ثانيه كاهش يابد. و ممكن است .... ولي اين ركورد شكني با توجه به محدوديت توانايي انساني تا كجا پيش خواهد رفت؟ در جايي متوقف خواهد شد؟ ممكن است در جايي متوقف شود كه هيچ انساني در آينده نيز نتواند مقدار آن را تغيير دهد؟ يعني بنا بر فيزيك انسان كنوني امكان شكست آن ركورد وجود نداشته باشد؟ در آن صورت انگيزه ورزشكاران در مسابقات چه تغييري خواهد كرد؟