نوشتن در این وبلاگ حداقل برای من از زمانی سخت شد که احساس کردم که این وبلاگ در جایگاهی فراتر از توان و ماهیت آن نهاده شده است و این البته هم از سوی نویسندگان آن بود و هم از سوی خوانندگان. شاید هم نبودِ رسانه‌ای چنین آزاد از جنس وبلاگ پیش از این در این شهر  سبب این مساله شد. به هر حال نوشته "جوان" و پاسخ داریوش راستی به آن سبب شد که این چند خط را بنویسم. ارتقا توقع خوانندگان از یک رسانه، مستقل از جایگاه از پیش تعیین شده آن، به خودی خود امری مبارک و میمون است اما نتیجه جانبی این مساله آن شد که ذره‌بین‌ها به دست گرفته شود و در لابلای متون و کلمات این سیاه‌مشق‌ها دنبال چیزی بگردیم که آن را البته پیراهن عثمان کرده و بر سر نویسنده و اصحاب این وبلاگ بکوبیم؛ باشد که ثابت کرده باشیم که ما هم هستیم و شما چارتا و نصفی آدم دور برندارید چرا که درب کماکان بر همان پاشنه سابق می‌چرخد و این البته جدای از دید و طرز تلقی و تفکر رایج نبود. عینک‌ها به چشم زده و سعی کردیم همه چیز را از پشت شیشه رنگی عینک‌مان ببنیم و البته رنگی که خود به آن متمایل بودیم و می‌خواستیم دنیا را اين رنگی ببنیم. عرصه را که بسته دیدیم، عرصه‌های دیگر گشودیم و کردیم و می‌کنیم آنچه را که برای بدنام کردن هر متولد جدیدی نیاز بود. بازی تعریف می‌کنیم و البته بازنده و برنده آن را نیز خود برمی‌کشیم. و این چیزی نیست مگر جزئی از کل که دارد اتفاق می‌افتد و اگر غیر از این بود باید در عجب می‌ماندیم.

"امام ابوالقاسم قشیری گفته بود که فرق من و شیخ ابوسعید ابوالخیر این است که من در راه خدا شناسی پیلم و بوسعید پشه. این خبر را به نزد ابوسعید آوردند. شیخ آن کس را گفت: به نزدیک او شو و بگو آن پشه هم تویی و ما هیچ نیستیم."

"در این درگه، که گه گه، کَه کُه و کُه کَه شود ناگه مشو غره به امروزت که از فردا نه ای آگه."

"ابوسعید ابوالخیر به مجلسی دعوت شده بود که وعظ کند. جمعیت بیش از گنجایش مسجد بود و مستمعین چنان نشسته بودند که جا برای تازه واردان نبود . کسی برای گشودن جا فریاد کشید: خدا بیامرزد  کسی را که برخیزد و گامی فرا پیش نهد! و ابوسعید که تازه بر منبرنشسته بود تا سخن بیاغازد گفت: سخن همین بود که این مرد گفت، والسلام."