اگر سعي کني بر خلاف جريان آب شنا کني به خودت آسيب ميرساني . در جهتش شنا کن به آرامي و خود را آزاد احساس کن و از آنچه کائنات به تو پيشکشي ميکنند لذت ببر .
 
رودخانه همیشه آنجا بود
اسب ديگر توان نداشت .خسته شده بود .جريان آب سهمگين بود .اما چاره اي نبود دو راه بيشتر نداشت يا دست ا ز تلاش بکشد و يا خود را به دست جريان آب بسپارد .آه نه در این صورت طعمه آبشار بلند پائين دست رودخانه ميشد . پس نا گزير بايد  راه دوم را انتخاب ميکرد .تلاش تا برخلاف جهت جريان سهمگين شنا کند . آري اين تنها راه بود .با خود ميگفت چه شد ، واقعا چه شد .چه چيزي باعث غفلت من شد .من که بارها داستان اسبهاي ديگر را که چگونه طعمه اين جريان سهمگين شده بودند را شنيده بودم .هميشه ، هنگامي که در ميان کوهستانهاي پر از سنگلاخ پرسه ميزدم و خود را با خارها و گياهان کوهي سير ميکردم گوشه چشمي به اين جريان سهمگين داشتم تا مبادا از آن غفلت کنم پس چه شد که سر از تپه هاي سراشيب در آوردم چه شد که لغزيدم .آه همان لحظه که خود را بر روي تپه هاي سراشيب ديدم دانستم که سرنوشتي شوم در انتظارم است .
ديگر توانش را نداشت .خسته شده بود .جريان آب سهمگين بود .تصميم خودش را گرفت .خواست تا آخرين لحظات عمرش را با لذت سپري کند .اسبهاي کوهستان بالاي تپه ايستاده بودند و تلاش او را ميديدند .ميدانست که قصه او هم به قصه اسبهاي ديگر اضافه خواهد شد .خودش را رها کرد و به دست جريان سهمگين آب سپرد .جريان او را غلطاند .حبابهاي هوا در اطرافش درست کرد و او را به اين سو و آن سو ميبرد و تصميم خودش را گرفته بود ميخواست تا آخرين لحظات عمرش را با لذت سپري کند .مرگ را فراموش کرد .جريان او را ميغلطاند .نيازي به فکر کردن براي اينکه اوج لذتش را درک کند نداشت.کافي بود آغوش بازکند و لذتش را به آغوش بکشد .طولي نکشيد که خود را بر فراز آبشار ديد آزاد و رها در آسمان در ميان قطرات آب با پروازي بلند و زيبا .قطره ها را نگريست .قطره ها شاد بودند . به گردابي انديشيد که با تمام قوا مشغول زيبايي بخشيدين به پروازشان بودند . نور خورشيد را جذب ميکردند و رنگين کمان ميساختند . با آنها پرواز کرد ، فرياد زد و آواز خواند و با آنها در درياچه عظيم پاي آبشار فرو رفت غرق در حيرت آن همه زيبايي .
اينجا جريان آرام بود آرام آرام . به آرامي او را به کناري برد . بدنش خسته بود . خوابش برد . وقتي از خواب چشم باز کرد هنوز بر روي ساحل افتاده بود .نگاه کرد باورش نميشد چمنزارهاي بسيار زيبا و وسيع . تمام اسبهاي ديگر در آن چمنزار او را تماشا ميکردند ، لبخند ميزدند . بلند شد و به سمت آنها رفت .حال ديگر جزئي از آنها بود .هرچه باشد حالا در بالاي کوهستان قصه مادران قصه او را براي عبرت گرفتن بچه ها نقل ميکردند همچون ديگر اسبهاي آن چمنزار ...
سیامک صبوری و احسان شعبانیان