اين شعر زيبا را در وبلاگ ليراوي ديدم از نظرم شعر بسيار جالي بود شما نظرتان چيست.
زادگاه من:                              ايرج شمسى زاده

اينجاست زادگاه من اين شهر موج خيز/كارام خفته بر لب درياى بيكران
بر پاش بوسه مى زند امواج دمبدم/بر گرد او غريو كشان بحر هر زمان
اينجا خليج فارس به آرايشى بديع/پر چين و پر شكنج و خروشان و موجدار
گاهى خموش و نرم رود جذر و مدّ كنان/گاهى هراس آور و جوشان و بى قرار
موجى به سنگ خورده شود پخش در هوا/چون دانه هاى باران در جنبش نسيم
آرام قطره هاش چو لغزد به صخره، باز/ماند به اشك كودك درمانده يتيم
چون نيلى آسمان به شب پرستاره اى/بر سطح نيلگونش قايق بود هزار
پارو زنان و نغمه كنان هر طرف روان/پير و جوان شده پى صيد و براى كار
بر ماسه هاى ساحل آن نخلها بلند/آرام خفته اند در آغوش همدگر
خورشيد چون طلاى مذابى به هر غروب/در موجها فرو شده عمرش رسد به سر
شب آن زمان كه ماه برآرد سر از افق/خونين و پر شكسته چو دزدى سر از كمين
دريا به سرخى و زردى آتش در آورد/چون دشت پر زلادن و گلهاى آتشين
در نيمه هاى شام كه مهتاب كم كمك/سر ميكشد به روزن تاريك خانه ها
خفته است طفل موج به قايق به خواب ناز/رفته است در سكوت و خموشى ترانه ها
اين بچه هاى بندر، اين مردهاى مرد/اين دختران با نمك شادى آفرين
اين مردم نجيب و پر احساس و گرمجوش/همشهريان همدل و با جان من قرين
جانم فداى هر وجب خاك پاك آن/اين شهر آرش من و اين شهر كاوه است
اين زادگاه دختر احساس شعر من/اين بندر عزيز من اينجا گناوه است