سومين شعر محلی با عنوان زن ذليل ، سروده آقای سيّد اسماعيل بهزادی شاعر خورموجی با گويش دشتی :

 

هر شاعری بوُ  توُ  ئی دنيا زن ذليلن

سعدی طرابلس رفت و ديد تا ذن ذليلن

 

ری صندلی اينجا اگر چه غوز نشسن

توُ خونه شون نشْسن دوكُرپا زن ذليلن

 

استاد شعر زن ذليل اينجا نشَستن

خُش می گوُ  ايسا بعد چار تا ذن ذليلن

 

عمری « فرج » هجر قمر رسويش به پا كِرد

اِی بی قمر ، او « بی مُقدْما » زن ذليلن

 

اَ ، ئی « غلامی » می گوُ با مين سفيدُم

مُو عاشقُم بيش جونها ، زن ذليلن

 

« دارند » اگر عيب جونها می كه دايم

تا آنتنش هل ری و دريان زن ذليلن

 

« اسپرغم » از نوُمش ديارن غم دُماشن

از شهرتش معلومن آغا زن ذليلن

 

« او شاعری كه آرزوش می كه پسر بوُ »

اِی او پسر وابی ، يقينا زن ذليلن

 

« محمودی » كه گُت می كهِ هر روزی صداشَ

می گُو :« كِسمْ بيدم موُ » ، حكما زن ذليلن

 

يه شاعری هم مال خورموجن بدونين

توُ شاعرا  او ، همچی يكتا زن ذليلن

 

از بس كه او  دَ  خار و كورن ، دس « دی لوُ »

بر عكس بگوييد « دی لوُ » ايسا زن ذليلن

 

***********************************

 

بوُ : باشد

توُ : در

ئی : اين

ذليلن : ذليل است به گويش دشتی

ری : روی

غوز : اينجا منظور نشستن با غرور و تكبر است

دوكُرپا : نشستن به حالت مشابه چمباتمه

خُش : خودش

می گُو : می گويد

ايسا : حالا

فرج : منظور آقای فرج اله كمالی شاعر خوب دشتستانی

بی : بود

بی مُقدْما : بدون مقدمه و نام يكی از اشعار آقای كمالی

غلامی : يكی از فرهنگيان و شاعران دشتستانی

مين : مو

دارند : حسين دارند از فرهنگيان و شاعران برازجانی

هل : بسمت

اسپرغم : شاعر اهل شهر كلمه دشتستان

ديارن : پيدا است

دماشن : دنبالش است

او شاعری كه آرزوش می كه پسر بوُ : منظور سركار خانم خدادادی ، شاعره برازجانی است كه در شعری می گويد : كاشكی من هم پسر بودم ....

وابی : می شد

محمودی : دوست خوبم آقای محمودی ، كارمند فرهنگسرای ارشاد برازجان و از هنرمندان و مجريان توانای دشتستان كه نوار كاست « كِسم بيدُم » او معرف حضور همگان می باشد .

 گُت می كه : كلفت می نمود

دَ : ديگر

دی لوُ : دی علوُ ، مادر علی ، شخصيت خيالی مورد نظر آقای بهزادی شاعر خورموجی كه در بيشتر اشعارش او را مخاطب خود قرار می دهد .