در پی روزی حلال
میدان تره بار دیلم با نام او عجین شده است و همه او را به نیکی یاد می کنند، دقایقی تأخیر او نگاه های منتظر فروشندگان میدان را به دنبال دارد....

رکاب زنان در حالی که صندوق چوبی کیسه های نایلونی اش را بر ترک دوچرخه بسته و مقداری را روی فرمان در کنار خود... به اُمید روزی حلال به میدان می آید....

روزی او از فروش کیسه های نایلونی به فروشندگان میدان می گذرد و با تمام وجود شاکر خدا....
همه او را می شناسند و دلخوش است به مشتریان ثابت صبحگاهی خود...

«عبدشاه مُطُری»
زحمتکش میدان تره بار دیلم... فرزندانش برای خود زندگی مستقلی تشکیل داده اند... پیرمرد همراه عیالش در خانه ای قدیمی زندگی می کند... کیسه ها را عصرها از عمده فروشی ها تحویل می گیرد و صبح برای فروش به بازار می آورد.
از سن این بزرگمرد می پرسم، خنده ای می کند:90، 80 شاید هم صد سال. وقتی می گم متولد چه سالی هستی؟ می گوید هزار و سیصد و خرده ای. چشمانش دیگر کم سو شده است و سوار شدن بر دوچرخه ی زهوار در رفته اش برایش سخت. حاج یوسف خلیفه 77 ساله، که از دوستانش است سن او را حدود 90 می داند. حاج یوسف می گوید بچه که بودم آقای مطری سربازی بوده است.

پیرمرد با سر تأیید می کند و از آموزشی سربازی در اهواز و مأموریت خدمتش در رگ سفید هندیجان صحبت می کند.
گلایه از روزگار جزء جدا نشدنی صحبت هاست... از این که شغل او بازنشستگی ندارد و توسط هیچ نهادی حمایت نمی شود گلایه دارد.
نگاهی به من می کند و بعد از مکثی طولانی: «بگو تا سیم ماجُب بدن»، (بگو بهم حقوق بدن).
از کودکی با دوچرخه الفت عجیبی پیدا کرده است. درسال های جوانی از روستا های اطراف دیلم، مرغ، خروس، تخم مرغ، گندم و ... با دوچرخه برای فروش به شهر می آورده است.
از درآمدش می پرسم نگاهی می کند و لبخندی، « گاهی حتی کم می آورم و شرمنده ی مغازه دار عمده فروش»
کار روزانه، دیدن دوستان و دوچرخه که با وجود سن زیاد از او جدا نمی شود و در کنار آن زندگی با همسری که یک عمر روزگار گذرانده اند و دید و بازدید فرزندان همه ی زندگی او هستند.
آفرین نثارش می کنیم و با تمام وجود می گوییم: «آقای مطری خداقوّت».
جويباری هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم.