جمعیت ایران رو به پیری است و باید کاری کرد. این دغدغه‌ی مقامات بلندپایه‌ی ایرانی است و درست هم می‌گویند. جمعیت ایران پس از انفجار جمعیتی دهه‌ی شصت شمسی، و در پی برنامه‌ی کنترل جمعیت در دهه‌های هفتاد و هشتاد تا حد زیادی کنترل شد. علاوه بر فرهنگ‌سازی گسترده، تورم خزنده، هراس والدین و تنوع‌یافتن امکانات آموزشی و پرورشی و تفریحی مورد نیاز کودکان، همگی سبب شدند که رشد جمعیت نه‌تنها کنترل شود که به‌تدریج به روندی منفی رو آورد. یعنی مهاجرت‌ها و مرگ و میرها نسبت به زاد و ولدها کم‌کم دست بالا را گرفتند و این هشداری جدی برای بدنه‌ی رو به پیری جمعیت ایران است. همه‌ی این دغدغه‌ها درست. کاملاً هم درست. ولی سخن در این است که با اقتصادی ورشکسته یا نیمه‌ورشکسته، تورمی کمرشکن و خرد‌کننده، با چه ترفندی باید زوج‌ها را به ازدیاد فرزندان تشویق کرد و مهمتر این که زوج‌ها با چه امیدی قرار است به ازدیاد نسل روی بیاورند؟! چه زیرساخت‌هایی فراهم آمده است؟ چه فردای روشنی فراروی پدران و مادران جوانی است که به زحمت و تقلای فراوان آنهم صرفاً با یک فرزند اول ماه را به آخر ماه می‌رسانند؟

در این بلبشوی اقتصادی و اژدهای تورم و عدم ثبات قیمت‌ها، داشتن فرزند بیشتر یا دل شیر می‌خواهد یا...، بگذریم.[1]


[1] - به‌تدریج بیلبوردهای تبلیغی در سطح پایتخت نصب می‌شوند که پدران و مادران جوان را به داشتن فرزند بیشتر و زندگی شادتر(!) تشویق می‌کنند. در بیلبورد فوق، که طراح آن حسابی پسردوست بوده، از مادر خانواده خبری نیست! احتمالاً در خانه مانده که سماق بمکد! با یک هندوانه هم که می‌شود شکم پنج بچه‌ی قد و نیم‌قد را سیر کرد! مدرسه و آموزشگاه و باشگاه و خوراک و پوشاک هم که صلواتی‌اند به‌حمدالله! اینها خیلی شادند و به همین دلیل باوجود بار بیشتر بر یک دوچرخه، پدر خانواده مدهوش از خوشحالی، از پدر و پسر تنهایی جلو افتاده که به رغم اینکه فقط دو نفرند و طبعاً بارشان سبک‌تر، ولی با وجود بقچه ی پروپیمانشان، رنج و اندوهشان سنگین‌تراست! آنها هم مادر ندارند. شاید هم مثل هاچ زنبور عسل دارند دنبال مادر می‌گردند!