آزادی تلخ
دراین مانده بودم که آیا باز بنویسم یا دراین خفقان و رخوت، سکوت کنم، اما به این باور رسیده ام که با سکوتمان حلاوت خفت را آسان می چشیم ! پس اندیشه هایمان را فریاد می کشیم تا تلخی آزادگی را محکم لگدمال کنیم.
ساحل افتاده گفت : گر چه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم .
موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت :
هستم اگر می روم گر نروم نیستم .
) محمد اقبال لاهوری (
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
هستم اگر می روم ! خوشتر ازین پند نیست .
بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست .
تن، همه شوق و امید، جان همه آوا شدم
بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم،
زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم !
شوق در آمد ز پای، پای درآمد به سنگ
و آن نفس گرم تاز، در خم و پیچ درنگ؛
اکنون، دیگر، دریغ، تن به قضا داده است !
موج زخود رفته بود، ساحل افتاده است !
فریدون مشیری

جويباری هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم.