زنـــــــــــدگــــی ســگــی
کافی است کمی به دور و بر خود نگاه کنیم تا انواع و اقسام زندگیها را لمس نماییم ، زندگی شاهانه ، زندگی فقیرانه ، زندگی معمولی ، زندگی معنوی ، زندگی زاهدانه ، زندگی عارفانه ، زندگی عاشقانه ، زندگی نکبتی و در نهایت زندگی سگی
زندگی سگی هم بالاخره نوعی زندگی است که در جوامع امروزی معنا و مفهوم پیدا نموده است.
زندگی سگی یک مفهوم عمومی است و به نوعی از زندگی اطلاق می شود که اوج فلاکت و بدبختی یک فرد در جامعه را نشان میدهد امّا من امروز می خواهم از یک زندگی به تمام معنا سگی با شما صحبت کنم ، زندگی از نوع عشق متقابل انسان و سگ ، آن هم نه یک سگ ، نه دو سگ ، بلکه دهها سگ.
قدیمی ترها ، البته قدیم قدیم هم نه ، حتی افراد جوانتر نیز حیدر را خوب می شناسند و او را حتما" دیده اند ، پیرمردی ژولیده با ریشی انبو که همواره گونی پر از نان و استخوان را بر دوش می کشید و بارها و بارها در مسیر دیلم تا بویرات و روستای شیخ زنگی در تردد بود ، در تردد بود چون دیگر نیست و به قول خودش: چشمانش سو ندارند و نمی تواند به شهر برود و همین موضوع موجب شده تا خیلی از سگهایش از گرسنگی تلف شوند.
حیدر ، پیرمردی تنها در گوشه ای از همین دیار ، چند کیلومتری بندر دیلم در روستا خالی از سکنه شیخ زنگی ، البته او از تنهاییش ناراحت نیست چرا که دور و برش را چندین و چند سگ پر کرده اند ، سگهایی که به گفته حیدر از خیلی از ما آدمها باصفت تر و وفادارترند ، سگهایی که هیچ توقعی از حیدر ندارند ، اگر از گونیش پاره نانی یا تکه استخوانی که از سطل زباله کبابی اکبر پهلوان یا ... جمع آوری کرده جلویشان انداخت با علاقه می خورند و اگر مثل اینروزها نتوانست به شهر برود و چیزی تهیه کند او را ترک نمی کنند و آنقدر در کنارش می مانند تا از گرسنگی تلف شوند و یا مورد اصابت ساچمه تفنگ بچه ای بازیگوش قرار گیرند که بصورت گذرا پا در حریم خصوصی حیدر گذاشته است و این موضوع به عینه ثابت شده بنحوی که هم اکنون تعداد سگهای حیدر به چند قلاده تقلیل یافته است چون جای جای منزل حیدر گورستان سگهای ازبین رفته است که خودش به ما نشان میداد.

وقتی وصف حیدر و زندگی منحصر بفرد او را از زبان حاج عبدالکریم شنیدم بسیار علاقه مند گشتم او را از نزدیک ببینم و گپ و گفتی با وی داشته باشم که این خواسته خوشبختانه در آخرین روز سال 1388 محقق شد و من در معیت یکی از دوستان و حاجی ، روز 29 اسفند مسیر دیلم تا بویرات و بعد از آن روستای شیخ زنگی را پیمودیم تا در گوشه ای از روستای مخروبه شیخ زنگی به خانه حیدر برسیم ، خانه ای بدون در و دیوار ، سرویس بهداشتی و حداقل امکانات زندگی ؟! تنها چیزی که رنگ و بوی امروزی به آنجا میداد وجود کنتور آب و برقی بود که مدتها بلااستفاده به حال خود رها شده بود .
از دو اطاق پابر جا در آن محدوده که هر دو فاقد شیشه و امکانات رفاهی می باشند یکی با قفل و زنجیر بسته شده و طبق گفته حیدر آن اطاق متعلق به خواهرش بوده که سالها قبل بعد از چند بار مارگزیدگی فوت کرد و اطاقش کماکان بسته باقیمانده است.
اطاق دیگری که مملو از خرت و پرت است محل استراحت حیدر می باشد، اطاقی که حتی یک زیر انداز ساده در آن بچشم نمی خورد و کف خاکی آن آنقدر با پنجه سگها گود گشته که تبدیل به چاله شده است و وقتی از حیدر سؤال کردم که در کجای این اطاق میخوابی او با دست به همان چاله اشاره کرد، حیدر گفت من در همین جا دراز می کشم و تیله هایم(منظور سگهایش می باشد) در اطرافم می خوابند ، حیدر بیان داشت در شبهای سرد زمستان تنها بالاپوش او دستان گرم سگهایش بوده تا وی از سوز سرما ازبین نرود و همین روابط متقابل باعث شده است که همان اندک غذایی را که حمید برایش می آورد با سگهایش تقسیم کند.
حیدر آن روز از خاطرات گذشته اش برایمان گفت ، دوران کودکی و جوانیش را ترسیم کرد و از سختی ها و ناملایمات زندگیش صحبت نمود و حتی امید و آرزوهایش را شرح داد.
در لابلای حرفهای حیدر ردی از زیاده خواهی وسیاست ندیدم و وقتی از اوضاع و احوال مملکت پرسیدم ابراز بی اطلاعی کرد ، در اطراف حیدر نه خبری از رادیو بود نه تلویزیون ، حتی اثری از ساعت هم دیده نمی شد چرا که زمان برایش مفهوم نداشت، او هیچ توقعی از احدی نداشت و از کسی هم گله مند نبود ، حتی از ما هم کمکی طلب نکرد ، حیدر هیچ وقت ازدواج نکرده ولی به زندگی امید داشت و این امید را از صدها بطری پر از آب می توان حدس زد که در گوشه و کنار خانه حیدر پراکنده است چون او بطریها را برای روزهای بی آبی نگهداری می کند ، حیدر گفت که حدود چهار سال است که حمام نکرده و پوست دست و پایش چنان زمخت شده بود که نیش افعی هم به آن کارگر نیست. حیدر از زندگیش راضی بود و این رضایتمندی مسیر زندگی نکبت بار سگی را عوض میکرد ، اینجا بود که بیاد این قطعه شعر از شیخ اجل سعدی افتادم که :
گر نبود بالش آکند پر ..... خواب توان کرد حجر زیر سر
ور نبود دلبر همخوابه پیش ..... دست توان کرد در آغوش خویش
واین شکم بی هنر پیچ پیچ .... صبر ندارد که بسازد به هیچ

حیدر از فک و فامیلش هم ناراضی نبود ، نسبت به آنها ابراز ارادت می نمود و از اینکه هر از چند گاهی به او سر می زنند و غذایی برایش می آورند شکرگزار بود ولی معتقد بود سگهایش بیشتر از همه او را دوست دارند ، سگهایی که هر وقت حیدر به شهر می رفت او را از خانه تا بویرات مشایعت می کردند و از ابتدای روز تا غروب در طرفین جاده می ماندند تا حیدر برگردد که او را تا روستا همراهی کنند.
شاید باورش سخت باشد امّا حاج عبدالکریم می گفت : یک بار با چند ماشین می خواستیم سری به روستا بزنیم و در بین راه حیدر را با خود سوار کردیم تا به خانه اش برسانیم با اینکه شب شده بود و هوا هم کاملا" تاریک بود وقتی اولین و دومین ماشین از کنار سگهای حیدر که در اطراف جاده منتظر او بودند گذر کرد سگها هیچ عکس العملی نشان ندادند امّا تا ماشین ما که حامل حیدر بود از آنجا رد شد تمامی سگها بلند شدند و شروع به عو عو کردند و دنبال ماشین حیدر تا منزل دویدند ، آنها بوی حیدر را بخوبی حس می کردند و همین رفتار سگها همگی را متعجب نمود.
با تاریک شدن هوا ما که مثل بقیه خلق الله به نورهای مصنوعی عادت داریم حیدر و دنیای منحصر بفرد او را به خودش واگذار نموده و به برای صرف کباب مرغ هورمونی روانه منزل یکی از دوستان شدیم .
آری آدمی همه جور می تواند زندگی کند که زندگی سگی به سبک و سیاق حیدر هم نمونه ای از آن می باشد پس مهم نوع زندگی نیست مهم این است که تا آنجا که میتوانیم به همنوع خدمت کنیم که عبادت بجز خدمت خلق نیست و اگر نتوانستیم حداقل مثل حیدر باشیم و به کسی ضرر نرسانیم%
جويباری هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم.