مــعـتـادان گـمـنـام (NA)
پیرو دعوتنامه فرمانداری دشتی حوالی ساعت 30/21 مورخ 6/4/1387 در معیت دو تن از دوستان در جلسه باز "انجمن معتادان گمنام" که در سالن ارشاد شهر خورموج برگزار می شد شرکت کردیم.
اولین باری بود که در چنین محفلی حضور می یافتم ،سالن نیمه پر بود، در یک سمت معتادان در حال بهبودی حضور داشتند و در طرف دیگر خانواده های آنها و علی رغم دعوت گسترده از مسئولین شهرستان بجز تنی چند، از دیگران خبری نبود.
من و محمد جواد و غلام در ردیف اوّل نشستیم ، جو حاکم صمیمی و دوست داشتنی بود ، بدون هرگونه تشریفات و چاپلوسی های مرسوم و معمول در سیستم اداری ، از ابتدای جلسه به ما سفارش شد که از گرفتن عکس یا فیلم و ضبط صدا جداً خودداری شود و من برای تهیه همین گزارش نیز از مسئولین برگزاری جلسه که اتفاقاً همگی از خود مجموعه بودند کسب اجازه نمودم و آنها مجوز لازم را دادند البته به شرطی که فقط به موارد عمومی اکتفا نمایم.
در طرفین سن(SEN) دو پلاکارد عمودی به ارتفاع سالن نصب شده بود، روی پارچه نوشته سمت راست "قدمهای دوازده گانه" و در طرف چپ "سنتهای دوازده گانه معتادان گمنام" نوشته شده بود که بسیار دقیق و اساسی سیاست های لازمه را تبین می نمود.
لحظه ای که ما وارد شدیم برنامه امتداد داشت و مجری، منشی، خزانه دار و تمامی دست اندرکاران برگزاری جلسه که روی سن(SEN) در برابر ما نشسته بودند جملگی از جمع معتادان در حال بهبودی محسوب می شدند که با نظم و ترتیب خاص برنامه را دنبال می کردند.
گزارشی از اقدامات انجام گرفته ارائه شد، موجودی صندوق قرائت گردید و در ادامه نام افرادی خوانده شد تا پشت تریبون حاضر شوند و با دوستانشان صحبت کنند به هر نفر بین 5 تا 10 دقیقه وقت داده می شد تا خودش را معرفی کند و از وضعیت گذشته و حال خویش بگویند.
انصافاً من از آنهمه نظم و انظباط و رعایت اصول و سنتهای انجمن توسط کسانیکه همواره در افکار عمومی به عنوان مجرم و متهم شناخته شده اند در شگفت بودم و هستم؟!!
هر کس که پشت تریبون قرار می گرفت در ابتدا خودش را معرفی می کرد:
اسم من احمد است و یک معتاد در حال بهبودی هستم ، و جماعت حاضر در سالن یکصدا می گفتند: سلام احمد، احمد هم بلافاصله جواب می داد: سلام دوستان و بعد شروع می کرد به ایراد سخن.
آنها آنقدر راحت و مسلط صحبت می کردند که انگار سالها پشت میز خطابه بوده اند ، بی پروا مسائل و مشکلاتشان را بیان می داشتند، از گذشته دردناک خویش می گفتند و از اینکه مجدداً سلامتی خود را باز یافته اند ابراز رضایت و افتخار می نمودند.
مسئولان انجمن از مهمانان هیچ توقعی بجز حمایت معنوی نداشتند و حاضر نشدند سبدی که در آن کمک جمع آوری می شود را به ردیف ما نزدیک کنند و حتی مجری برنامه اعلام کرد که انجمن NA هیچ کمکی را از مهمانان نمی پذیرد لذا از پرداخت وجه در سبد توسط مهمانان جداً خودداری شود.
من در پایان جلسه به مجری مراجعه نمودم و خودم را معرفی کردم و آمادگی شهرداری جهت همکاری را اعلام داشتم امّا او گفت : ما نیازمند حمایت های معنوی مسئولانیم نه مادی!!
براستی باید به مجریان و گردانندگان انجمن NA آفرین گفت که توانسته اند از جماعتی گوشه گیر و منزوی که مطرود اجتماع محسوب می شدند افرادی بسازند که امروز می توانند حرف دلشان را در جمع بازگو کنند و در سرنوشت خود و جامعه موثر باشند.
در ادامه رضا خودش را معرفی کرد و دوستانش به او سلام دادند ، او نیز پاسخ گفت و بیان داشت که : ما عمری با ترس و هراس زندگی کرده ایم ، من در حالیکه بچه ام در تب می سوخت و هیچ چیزی در منزل نداشتم فقط و فقط بفکر تهیه مواد بودم و بس، اگر مواد گیر نمی آمد تمام شیشه های درب و پنچره ها را می شکستم اما بیماری زن و فرزندم برایم مهم نبود ، رضا از اینکه اکنون سلامت خودش را بازیافته و حتی سیگار هم نمی کشد بسیار خوشحال و خرسند بود.
نفر بعدی عباس بود که طبق معمول خودش را معرفی کرد، به او هم درود گفتند و عباس با اعتماد بنفس دوچندان سفره دلش را گشود، عباس گفت : انجمن برای ما همچون نوری است در تاریکی ، ما همواره دیوار انکارمان بلند بود و علی رغم اعتیاد شدید منکر قضیه بودیم.
عباس بیان داشت که : "من فکرش را نمی کردم 24 ساعت بتوانم بدون مواد دوام بیاورم ولی الان بیش از یک سال است که رنگ و بوی مواد مخدر را احساس نکرده ام و دیگر سیگار هم بر لب نمی گذارم، من در برابر برنامه های انجمن NA تسلیم شدم و این تسلیم را برای خود پیروزی می دانم چون تا تسلیم نشوی رشد نمی کنی ، عباس گفت که برای ترک اعتیاد سختی های فراوانی را متحمل شده است. او گفت که در ظهر تابستان آن زمانیکه اکثر مردم زیر کولر استراحت می کردند من بخود می لرزیدم و مجبور می شدم زیر آفتاب بنشینم و در این میان تنها مشوق من همسرم بود، او در کنارم زیر اشعه مستقیم خورشید می ماند و عرق می ریخت تا همدردم باشد و مرا به ادامه راهم امیدوار کند، من سختی کشیدم اما خواستم و خداوند کمکم کرد، همان خدایی که ابتدا فکر می کردم ظالم است و می خواهد مرا عذاب بدهد، عباس گفت من اینک پاک پاک هستم و احساس ارزش می کنم..."
سخنان عباس و دوستانش در من انقلابی بپا کرد و بشدت متأثر شدم بنحوی که اشک در چشمانم حلقه زد و دلم می خواست بلند بلند گریه کنم.
آن شب خیلی ها صحبت کردن و اعتراف نمودند، آنها صادقانه حرف زدند بدون آنکه چیزی را کتمان کنند، آنها از بازداشتشان ، از کتک هایی که خورده اند و از تحقیرهایی که شده بودند سخن راندند امّا همگی خوشحال بودند که امروز پاک هستند و به زندگی برگشته اند.
آنها خوشحال بودند و خانواده هایشان خوشحال تر و ما هم با شادی آن جمع شاد شدیم و شادی ما زمانی بیشتر شد که افراد حاضر در سالن یکی یکی برخاستند ، دستها را در دست همدیگر زنجیر نموده و یک صدا دعا کردند:
" خداوندا ، دانشی عطا فرما تا بتوانیم کلمات را مطابق با احکام الهیت به رشته تحریر در آوریم. غریزه فهم عزم عزیزت را در ما بکار، ما را به خدمت اراده خود در آورده و سند از خودگذشتگی مان را صادر کن، تا این کلمات در حقیقت از آن تو باشد نه از آن ما. شاید بدین وسیله دیگر لازم نشود که هیچ معتادی در هیچ جا از درد اعتیاد هلاک شود."
ما نیز با جمع بلند شدیم ، دست در دست هم دعای مخصوص را زمزمه کردیم و آرام آرام سالن را ترک نمودیم در حالیکه من مرتباً این جمله را تکرار می کردم که " خواستن توانستن است "
جويباری هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم.