نیل جوردن در سال 1989 فیلمی می سازد تحت نام " ما فرشته نیستیم"  با نقش آفرینی رابرت دنیرو و شین پن. موضوع فیلم از این قرار است:

دو تبه کار محکوم و زندانی ( دنیرو = ند   و  پن = جیم ) موفق می شوند از زندان بگریزند. از قضا در حین فرار و با دزدیدن و پوشیدن لباسهای دو کشیش به روستایی مرزی می رسند و تا بیایند به خود بجنبند راهبان کلیسای آنجا آن دو را به جای دو کشیشی که قرار بوده است عنقریب به آنجا بیایند اشتباه می گیرند. ند و جیم که کمترین آشنایی با مراسم و مناسک مذهبی ندارند و تقریباً با کتاب مقدس بیگانه اند در نگاه راهبان آنجا تقدیس می شوند و اشتباهات مضحک آنها در انجام مراسم عبادی و مذهبی به صورت اعمالی عرفانی و ملکوتی تفسیر می شود. در این میان کشیش جوانی است که انجیل به دست مرتب از آنها درباره مشکلات تفسیری کتاب مقدس و از نحوه انجام درست اعمال عبادی می پرسد و دائم موی دماغ آنها می شود. جواب های خنده دار آنها برای این کشیش جوان دریایی از عرفان تعبیر می شود. از این رو کلیه حرکات و سکنات آنها را مشق عرفان می بیند. ( در صحنه ای از فیلم هر دو مجرم کفش هایشان را می کنند و با پای برهنه سعی در فرار از دست پلیس دارند. کشیش جوان از راه می رسد و علت این کار را می پرسد. ند با بی حوصله گی و دستپاچگی دلیل آن را نزدیک تر شدن هر چه بیشتر به خاک عنوان می کند و کشیش جوان نیز بی درنگ کفش از پای می کند.)

در این میان ند از قضا با پلیسی محلی و سمج آشنا می شود که از او می خواهد با دم مسیحایی خود زن بدخو و بداخلاقش را به زندگی با شوهرش راغب کند. فرزند این زوج دخترک لالی است که بعداً جواز رفتن دو مجرم به آن سوی مرز می شود.

پلیس در بدر بدنبال این دو فراری به روستای مرزی می رسد و روستا را محاصره می کند. در این بین قرار است مجسمه ی باکره مقدس ( مریم عذرا ) طی مراسم ویژه ای به آن سوی مرز حمل شده و بدست راهبان کلیسایی کانادایی سپرده شود. از قضای روزگار طی قرعه کشی سخنران این مراسم باشکوه کشیش جیم ! انتخاب می شود. آن هم با حضور کلیه افراد پلیس. جیم که هیچ گاه سخنرانی مذهبی ایراد نکرده است با تقلای فراوان بر اضطراب فائق آمده و سخنرایی غرایی را( با همان لهجه لاتی و اصطلاحات کوچه خیابانی ) با مضمون بدی قید و بند و خوبی رهایی و راه های نزدیکی به خدا ایراد می کند که اشک را در چشمان همه می نشاند.

در حین عبور از روی پل مرزی و طی اتفاقی دخترک که دو کشیش قصد شفایش را در آن سوی مرز دارند به داخل رودخانه می افتد و جیم بلافاصله برای نجاتش در رود می پرد و با زحمت فراوان او را نجات می دهد. بعد از نجات، دخترک چند کلمه ای را به لکنت می گوید و همگان تصور می کنند این از برکات انفاس این مرد خدا ( جیم ) بوده است و ارادت نسبت به این دو افزونتر می شود.

 ند و جیم به هر زحمت موفق می شوند با هیات حمل مجسمه مریم مقدس رهسپار آن سوی مرز شوند. در آخرین لحظات جیم که کم کم احساسات روحانی بر او چیره شده تصمیم می گیرد در همان صومعه بماند و از مردان خدا شود و ند نیز به ان سوی مرز می رود.