لهیمر
آنروز رفتنش با گذشته فرق داشت ، بعد از بستن « پیچانه » و ساکش ، آنها را بر دوش کشید و از منزل خارج شد و مادر بزرگ هم طبق معمول با قرآن و کاسه آبی بدرقه اش نمود، ولی دقایقی بعد برگشت ، نگاهی به من و زهرا انداخت و سری به مادر که در بستر بیماری بود زد و مجدداً خداحافظی نمود و من سراسیمه بدنبالش دویدم و گفتم بابا دوچرخه فراموش نشود و همچنین خواهرم که درخواست لباس و عروسک داشت . پدر رفت و من هم در پی او از منزل خارج شدم تا « سر سیف »(گمرک قدیم ) و آنقدر پشت دیوار مغازه های اطراف گمرک ماندم تا « جهاز » از خور خارج شد و رو به غرب همچون نقطه ای در افق ناپدید گشت . هنوز به یاد دارم که آنروز ناهار هم نخوردم ، چون فرصتی نشد و مجبور بودم کیفم را بردارم و بدوم سمت مدرسه .
بعد از یک تابستان گرم و طاقت فرسا ، پاییز داشت کم کم خودش را نشان میداد و در این تغییر هوا مادرم سخت مریض شد و کارهای خانه پاک افتاد گردن مادر بزرگ . به محض برگشتن از مدرسه از مادر بزرگ پرسیدم : ننه ؛ بابا چند روز دیگر برمیگردد ؟ و او با مهربانی گفت : پسرم انشاالله تا یک ماه دیگر می آید و تصور یک ماه آینده ، حضور بابا و داشتن دوچرخه یک لحظه از ذهنم دور نمی شد ؛ البته ما به دوری پدر عادت کرده بودیم ؛ چه آن وقتها که 6 ماه 6 ماه مجبور بود برای بدست آوردن لقمه ای نان در کویت بماند یا الان که سالی 4 الی 5 ماهش در سفر بود و ایامی هم که از سفر برمی گشت با لنج های صیادی می رفت صید و یا گرفتار کارهای لنج بود، شستن ، سل و په ، گلافی و ... بنابر این ما کمتر می دیدینش و همواره تشنه دیدارش و هم صحبتی با او بودیم .
پدر چند روز قبل از رفتنش به من و زهرا قول داد عید ما را « بی بی حکیمه »ببرد و اول تابستان هم خانوادگی برویم مشهد ؛ او گفت اگر مجبور هم شوم عید به سفر نخواهم رفت ، چرا گه به بچه هایم قول داده ام . روزها بکندی می گذشت و من هر روز که از خواب بلند می شدم از مادر و مادر بزرگ می پرسیدم ؛ الان چند روزشده وآنها می گفتند : 15 روز یا ... و حتی یکی دو بار هم به توصیه مادرم ، از جاشوانی که تازه از سفر برگشته بودند از پدر سراغ گرفتم و هر بارآنها گفتند : بابات کویت بود ، منتظرند بارگیرشان بیاید ، احتمالاً بزودی حرکت می کنند ، چون تا قبل از لهیمر باید بیایند !!
من تا آنروز معنی لهیمر را نمی دانستم و چند بار از مادر بزرگ پرسیدم ، او هم برایم توضیح داد ولی فراموش کردم چون اصلاً متوجه نشدم و برایم مهم هم نبود که بدانم لهیمر چیست ؟!
روزها به همین منوال گذشت و کار من شده بود انتظار و نظر انداختن به بیکران دریا . من و خواهرم همه روزه ، صبح ها ، بالای پشت بام بتماشای دریا می نشستیم و یا پرسه در اطراف سیف و پرس و جور از ملوانانی که از دریا برمیگشتند و گه گاهی هم با بچه های محل در سایه انبارها می نشستیم و چشم به افق،لنجها را رصد می کردیم تا لنجی از دور نمایان شود و ما از روی شکل «دعومه اش » ( سینه و جلوی لنج ) حدس بزنیم لنج چه کسیست ؟!
یک ماه گذشت و پدر نیامد و بالاخره چیزی که همواره مردم و بخصوص مادر و مادر بزرگ از آن وحشت داشتند فرا رسید ، انقلاب شدید جوی در جنوب و یا همان لهیمر معروف ؛ آن سال برای اولین بار بود که لهیمر را احساس می کردم و ترس از آن تمام وجودم را فرا گرفته بود ، آن شب تا صبح نخوابیدیم ، مادر بزرگ مشغول قرائت قرآن بود و مادرم هراز چند گاهی از اتاق خارج می شد و بیرون را نگاه می کرد و زهرا هم از ترس خودش را به من چسپانده بود . باد از چهار سو می وزید و بدنبال آن رعد و برق و بارندگی شدید ، صدای غرش باد و شرشر باران لحظه ای قطع نمی شد و « تش برک » آسمان و زمین را چون روز روشن می نمود ؛ این وضعیت تا سحر و سپیده دم ادامه داشت و من صبح با روشن شدن هوا فوراً از خانه خارج شدم و بطرف گمرک دویدم ؛ آنجا عجب غلغله ای بود ، بارندگی دیشب سیل عظیمی را بدنبال داشت و جریان سیل و طوفان ، لنج های مستقر در خور را در هم کوبیده بود و حتی چند تایی در لابلای بقیه گرفتار شده و غرق شده بودند ؛ مردم داد و فریاد می کردند و ار همدیگر کمک می خواستند و ....
آن روز هم مثل بقیه روزهای خدا گذشت و گذشت ، فردا و پس فردا و دقیقاً دو روز بعد از آن شب لعنتی ، لنج حاج احمد ، یعنی همان لنجی که « سنگار » ( همراه ) بابام از خور خارج شده بود ، وارد بندر شد و من آنقدر پشت درب گمرک نشستم تا ناخدا پیاده شد ، سریعاً خودم را به او رسانده و سراغ پدرم را گرفتم ؛ ناخدا احمد با تعجب گفت : مگر هنوز بابات نرسیده ؟ گفتم نه و او گفت ما با هم از کویت مرخص کردیم ، هوا خراب شد مجبور شدیم « مسچان » لنگر کنیم ولی آنها نماندند و آمدند ، پس باید قبل از ما می رسیدند ؟! ولی نگران نباش، تا چند ساعت دیگر پیدایشان میشود ؛ همین سخنان ناخدا آتشی در من برافروخت و سخت نگرانم نمود ؟!! نکند لهیمر ؟!! نه ، نه ، خدا نکند ؟!! حتماً می آیند !! باید باز هم منتظر باشم . و آنروز هم هرچه ماندم ، نیامدند و باز فردا و پس فردا و اکنون که سالهاست از این قصه می گذرد !! هنوز پدر نیامده؛ بابا نیامد و مادر بزرگ رفت ، پدر نیامد و محمد بعد از سه ماه از رفتنش بدنیا آمد ولی هیچوقت نتوانست او را ببیند ؟!! یدر نیامد و زهرا بدون حضورش و فقط با خاطراتش به خانه بخت رفت و من در شب حنابندان و سرتراشون نوازشهای پدری را هرگز احساس ننمودم !! حتی مرکب آنها ، « جهاز » هم برگشت ، تک و تنها ، همچون اسبی خسته و زخمی که سوارش را مدتها قبل از دست داده باشد .......
آنچه در بالا آمد افسانه نیست ، بلکه حقیقتی است تلخ از یک زندگی ، قصه ایست از زبان کودکان ساحل نشین ، کودکانی که پدرانشان طعمه امواج خروشان دریا شده اند .




جويباری هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم.