لهیمر

آنروز رفتنش با گذشته فرق داشت ، بعد از بستن « پیچانه » و ساکش ، آنها را بر دوش کشید و از منزل خارج شد و مادر بزرگ هم طبق معمول با قرآن و کاسه آبی بدرقه اش نمود، ولی دقایقی بعد برگشت ، نگاهی به من و زهرا انداخت و سری به مادر که در بستر بیماری بود زد و مجدداً خداحافظی نمود و من سراسیمه بدنبالش دویدم و گفتم بابا دوچرخه فراموش نشود و همچنین خواهرم که درخواست لباس و عروسک داشت . پدر رفت و من هم در پی او از منزل خارج شدم تا « سر سیف »(گمرک قدیم ) و آنقدر پشت دیوار مغازه های اطراف گمرک ماندم تا « جهاز » از خور خارج شد و رو به غرب همچون نقطه ای در افق ناپدید گشت . هنوز به یاد دارم که آنروز ناهار هم نخوردم ، چون فرصتی نشد و مجبور بودم کیفم را بردارم و بدوم سمت مدرسه .

بعد از یک تابستان گرم و طاقت فرسا ، پاییز داشت کم  کم خودش را نشان میداد و در این تغییر هوا مادرم سخت مریض شد و کارهای خانه پاک افتاد گردن مادر بزرگ . به محض برگشتن از مدرسه از مادر بزرگ پرسیدم : ننه ؛ بابا چند روز دیگر برمیگردد ؟ و او با مهربانی گفت : پسرم انشاالله تا یک ماه دیگر می آید و تصور یک ماه آینده ، حضور بابا و داشتن دوچرخه یک لحظه از ذهنم دور نمی شد ؛ البته ما به دوری پدر عادت کرده بودیم ؛ چه آن وقتها که 6 ماه 6 ماه مجبور بود برای بدست آوردن لقمه ای نان در کویت بماند یا الان که سالی 4 الی 5 ماهش در سفر بود و ایامی هم که از سفر برمی گشت با لنج های صیادی می رفت صید و یا گرفتار کارهای لنج بود، شستن ، سل و په ، گلافی و ... بنابر این ما کمتر می دیدینش و همواره تشنه دیدارش و هم صحبتی با او بودیم .

پدر چند روز قبل از رفتنش به من و زهرا قول داد عید ما را « بی بی حکیمه »ببرد و اول تابستان هم خانوادگی برویم مشهد ؛ او گفت اگر مجبور هم شوم عید به سفر نخواهم رفت ، چرا گه به بچه هایم قول داده ام . روزها بکندی می گذشت و من هر روز که از خواب بلند می شدم از مادر و مادر بزرگ می پرسیدم ؛ الان چند  روزشده وآنها می گفتند : 15 روز یا ... و حتی یکی دو بار هم به توصیه مادرم ، از جاشوانی که تازه از سفر برگشته بودند از پدر سراغ گرفتم و هر بارآنها گفتند : بابات کویت بود ، منتظرند بارگیرشان بیاید ، احتمالاً بزودی حرکت می کنند ، چون تا قبل از لهیمر باید بیایند !!

من تا آنروز معنی لهیمر را نمی دانستم و چند بار از مادر بزرگ پرسیدم ، او هم برایم توضیح داد ولی فراموش کردم چون اصلاً متوجه نشدم و برایم مهم هم نبود که بدانم لهیمر چیست ؟!

روزها به همین منوال گذشت و کار من شده بود انتظار و نظر انداختن به بیکران دریا . من و خواهرم همه روزه ، صبح ها ، بالای پشت بام بتماشای دریا می نشستیم و یا پرسه در اطراف سیف و پرس و جور از ملوانانی که از دریا برمیگشتند و گه گاهی هم با بچه های محل در سایه انبارها می نشستیم و چشم به افق،لنجها را رصد می کردیم تا لنجی از دور نمایان شود و ما از روی شکل «دعومه اش » ( سینه و جلوی لنج ) حدس بزنیم لنج چه کسیست ؟!

یک ماه گذشت و پدر نیامد و بالاخره چیزی که همواره مردم و بخصوص مادر و مادر بزرگ از آن وحشت داشتند فرا رسید ، انقلاب شدید جوی در جنوب و یا همان لهیمر معروف ؛ آن سال برای اولین بار بود که لهیمر را احساس می کردم و ترس از آن تمام وجودم را فرا گرفته بود ، آن شب تا صبح نخوابیدیم ، مادر بزرگ مشغول قرائت قرآن بود و مادرم هراز چند گاهی از اتاق خارج می شد و بیرون را نگاه می کرد و زهرا هم از ترس خودش را به من چسپانده بود . باد از چهار سو می وزید و بدنبال آن رعد و برق و بارندگی شدید ، صدای غرش باد و شرشر باران لحظه ای قطع نمی شد و « تش برک » آسمان و زمین را چون روز روشن می نمود ؛ این وضعیت تا سحر و سپیده دم ادامه داشت و من صبح با روشن شدن هوا فوراً از خانه خارج شدم و بطرف گمرک دویدم ؛ آنجا عجب غلغله ای بود ، بارندگی دیشب سیل عظیمی را بدنبال داشت و جریان سیل و طوفان ، لنج های مستقر در خور را در هم کوبیده بود و حتی چند تایی در لابلای بقیه گرفتار شده و غرق شده بودند ؛ مردم داد و فریاد می کردند و ار همدیگر کمک می خواستند و ....

آن روز هم مثل بقیه روزهای خدا گذشت و گذشت ، فردا و پس فردا و دقیقاً دو روز بعد از آن شب لعنتی ، لنج حاج احمد ، یعنی همان لنجی که « سنگار » ( همراه ) بابام از خور خارج شده بود ، وارد بندر شد و من آنقدر پشت درب گمرک نشستم تا ناخدا پیاده شد ، سریعاً خودم را به او رسانده و سراغ پدرم را گرفتم ؛ ناخدا احمد با تعجب گفت : مگر هنوز بابات نرسیده ؟ گفتم نه و او گفت ما با هم از کویت مرخص کردیم ، هوا خراب شد مجبور شدیم « مسچان » لنگر کنیم ولی آنها نماندند و آمدند ، پس باید قبل از ما می رسیدند ؟! ولی نگران نباش، تا چند ساعت دیگر پیدایشان میشود ؛ همین سخنان ناخدا آتشی در من برافروخت و سخت نگرانم نمود ؟!! نکند لهیمر ؟!! نه ، نه ، خدا نکند ؟!! حتماً می آیند !! باید باز هم منتظر باشم . و آنروز هم هرچه ماندم ، نیامدند و باز فردا و پس فردا و اکنون که سالهاست از این قصه می گذرد !! هنوز پدر نیامده؛ بابا نیامد و مادر بزرگ رفت ، پدر نیامد و محمد بعد از سه ماه از رفتنش بدنیا آمد ولی هیچوقت نتوانست او را ببیند ؟!! یدر نیامد و زهرا بدون حضورش و فقط با خاطراتش به خانه بخت رفت و من در شب حنابندان و سرتراشون نوازشهای پدری را هرگز احساس ننمودم !! حتی مرکب آنها ، « جهاز » هم برگشت ، تک و تنها ، همچون اسبی خسته و زخمی که سوارش را مدتها قبل از دست داده باشد .......

آنچه در بالا آمد افسانه نیست ، بلکه حقیقتی است تلخ از یک زندگی ، قصه ایست از زبان کودکان ساحل نشین ، کودکانی که پدرانشان طعمه امواج خروشان دریا شده اند .

 

 

 

دفتر نمایندگی سایپا در دیلم

در اقامت یک هفته ایم در دیلم با خرابی قفل درب اتومبیلم و بنا به پیشنهاد دوستان، سری به دفتر نمایندگی سایپا زدم. در دفتر پذیرش با دو جوان خوشرو روبروشدم که پس از استماع مشکل خودروام، مرا به استاد صافکار معرفی کردند. ایشان نیز پس از چند سئوال و جواب، بدون اینکه به ماشین یک نگاه خشک و خالی بیندازد فرمودند: «بایستی فردا صبح زود ماشین را بیاوری تا تعمیر کنم.» طبق برنامه، فردا صبح زود به نمایندگی رفتم و کارت گارانتی به دست با استادکار هم کلام شدم. حرفهایش برای بنده ای که یک سال است خودرو پراید خریداره کرده و در این مدت چندین بار جهت تعمیر به دفاتر نمایندگی سایپا در شهرهای مختلف رفته بودم، تازگی داشت. چون ایشان فرمودند:  «کاری به گارانتی ندارم. اول قفل را باز می کنم اگر قابل تعمیر باشه، تعمیر می کنم و اگر نبود باید بری از جیب مبارک قفلی تهیه کنی و بیاری تا جایگزین قفل معیوب کنم. در آخر هم مزد کار خودم را می گیرم»  از شیوه کار این دفتر نمایندگی خیلی متعجب شدم. متاسفانه نتوانستم با مسئول مجموعه صحبت کنم اما اگر همه خدمات این نمایندگی اینگونه باشد واقعا" جالب است. همان روز به دفتر نمایندگی سایپا در گناوه تماس گرفتم و موضوع را با ایشان درمیان گذاشتم. فردی که پشت خط بود گفت که ماشینت را بیاور ظرف کمتر از یک ساعت تحویل می دهیم. اگر ماشینت گارانتی داشت که هیچ در غیر این صورت هزینه قفل و مزد استادکار دریافت می شود. بی اختیار به یاد صحبت های استاد خلیجی افتادم که می گفت: «بیایید دیلم را با شهرهای همجوار مقایسه کنید و ...».

در پایان جهت اطلاع شما خواننده گرامی به عرض می رساند، قفل ماشین بنده توسط نمایندگی سایپا در چغادک بدون هیچ بحثی تعویض گردید. (چغادک، بخشی است از توابع بوشهر با جمعیتی تقریبا" نصف دیلم که حدود سه سال است دارای شهرداری شده است و تا آنجا که اطلاع دارم هنوز هم صاحب بخشداری نشده است. جمعیت این شهر تشکیل شده است از ساکنان بومی که در اقلیت هستند و مهاجرین خوزستانی که بخش اعظمی از جمعیت آنان را تشکیل می دهند.)

 

مزایده کتاب

 

تعداد ۲۶۱۲ نسخه کتاب وجین شده ی کتابخانه امام صادق (ع) شهرستان دیلم ، در موضوعات متنوع با قیمت پایه ی دو میلیون ریال(۲۰۰۰۰۰ تومان) به فروش می رسد .

برای کسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفن های زیر تماس حاصل نمایید.

۰۷۷۲۴۳۷۲۵۱۰-  ۰۷۷۲۴۲۲۳۹۱۰

 

آمار قبولی دانشگاههای دولتی

نام و نام خانوادگی

رشته قبولی

نوع پذیرش

شهر

زینب شریفی

مهندسی برق کنترل

روزانه

شیراز

زینب شریفی

مهندسی کامپیوتر(نرافزار)

روزانه

شیراز

مریم موتوری

کارشناسی حسابداری

روزانه

بوشهر

مسعود مظفری

کارشناسی فیزیک

روزانه

اصفهان

آسیه بوشهریان

کارشناسی مامائی

روزانه

بوشهر

رقیه لیراوی دیلمی

کارشناسی کتابداری

روزانه

اهواز

رباب ناطق زاده

مهندسی کشاورزی (باغبانی)

روزانه

بوشهر

مریم گله گیری

مهندسی منابع طبیعی شیلات

روزانه

بوشهر

حکیمه مزارعی

مهندسی منابع طبیعی شیلات

روزانه

بوشهر

مریم بیراتی

مهندسی منابع طبیعی شیلات

روزانه

بوشهر

مریم بیراتی

زیست جانوری

شبانه

زابل

زینب ناصری لیراوی

کارشناسی تاریخ

روزانه

قزوین

زینب ناصری لیراوی

کارشناسی حسابداری

شبانه

بوشهر

فاطمه تقیان

کارشناسی تاریخ

روزانه

تهران

لیلا اسماعیلی

کارشناسی علوم اجتماعی

روزانه

اهواز

لیلا اسماعیلی

کارشناسی ادبیات عربی

روزانه

بوشهر

علی دشتی

آموزش علوم تجربی (کاردانی)

روزانه

بهبهان

جواد خلیلی

آموزش علوم تجربی (کاردانی)

روزانه

بهبهان

زینب نوبخت

آموزش کودکان استثنایی ناشنوا

روزانه

تهران

اعظم لیراوی

آموزش علوم تجربی (کاردانی)

روزانه

اهواز

صدیقه خلفی

کاردانی اتاق عمل

روزانه

شیراز

فروغ فرید

کاردانی کامپیوتر(هنرستان فنی)

روزانه

بوشهر

فرزانه سینایی

مهندسی برق

شبانه

بوشهر

سید محمد باقرفاطمی

مهندسی برق مخابرلت

شبانه

بوشهر

احمد درویشی

مهندسی مکانیک

شبانه

بوشهر

ابراهیم براهیمی

مهندسی مکانیک

شبانه

بوشهر

احمد طاهریان

آمار کارشناسی

شبانه

بوشهر

شیوا حاجتی

علوم اقتصادی کارشناسی

شبانه

بوشهر

مکیه پیکانی

زیست شناسی کارشناسی

شبانه

بوشهر

محسن خاکپور

شیمی محض کارشناسی

شبانه

بوشهر

محمود اکبری

علوم اقتصادی کارشناسی

شبانه

بوشهر

فاطمه بیژنی

تاریخ کارشناسی

شبانه

بوشهر

سعید پیرو

کارشناسی حسابداری

شبانه

بوشهر

علی اکبری

کاردانی فنی مکانیک ماشین الات

شبانه

زابل

سیده فاطمه محمدی

کاردانی علوم آزمایشگاهی

شبانه

بوشهر

لاله زنگنه نیا

کاردانی حسابداری(هنرستان فنی)

شبانه

بوشهر

زکیه بازودار

مهندسی  معماری

روزانه

بوشهر

 

مینا باسروی

برق- مخابرات

شبانه

بوشهر

 

 

شور چشمی و چشم زخم

« فلانی تیه ش ، سوره ، که سنگه ، د ، کل ، ایکنه » یعنی فلانی آنقدر شور چشم است که با یک نظر سنگ را دو تکه میکند .

جمله بالا را بارها و بارها شنیده اید و حتی اگر ادعا کنید به چشم زخم هم اعتقادی ندارید ، ولی ناخودآگاه به محض روئیت فردی که در شهر به چشم شوری معروف شده ، سریع مخفی می شوید و اگر فرصت اختفا نداشتید ، شروع میکنید به فرستادن صلوات ، نه یکی ، نه دوتا بلکه هفت تا یا بیشتر و بهنگام خرید مسکن یا اتومبیل ، اولین چیزی که به آن اضافه می کنید نظر بند است که شیی است لوزی شکل ، ساخته شده از نخهای پشمی با رنگهای زننده و حاشیه ای از غلاف اسپند ( کشار ) که آنرا در ورودی « هال » نصب می نمایی تا در زمان ورود مهمان این وسیله دیده شود و در ذوق بزند !! و برای ماشینت هم به همین منوال ، البته اینبار شکل و اندازه اش فرق می کند ، مثلاً جسم پلاستیکی یا شیشه ای به شکل یک چشم ؟! و تو دقیقاً آنرا زیر آینه وسط ، داخل کابین جاسازی می کنی ؟؟!!

فرهنگ ما پر است از قصه ها و روایات گوناگون در باب چشم زخم ؛ و افراد متعددی ، چه در اعصار گذشته و حال به داشتن این نیروی مرموز متهم شده اند ؟! ولی آیا برای شخص شما پیش آمده که از نزدیک شاهد تاثیر چشم زخم بر خود یا افراد دیگری باشید ؟! به احتمال قوی خواهید گفت : بله و سریعاً مواردی چند را ذکر می نمایید .

دوستی داشتم تازه موتورسیکلت خریده بود و هر وقت فلانی را می دید موتورش را خاموش می نمود و شروع می کرد به هل دادن آن ، از وی پرسیدم چرا چنین میکنی ؟ گفت می خواهم او موتورسیکلتم را چشم نزند ؟!!  شاید شما از من بپرسید خودت چه ؟ آیا برایت پیش آمده یا خیر ؟ و من هم مثل بقیه میگویم : بله مواردی را از نزدیک دیده و احساس نموده ام ، و چند نمونه را هم می توانم  مثال بزنم ، مثلا : شبی شام دعوت بودیم منزل دوستی که مراسم عروسی داشت ، در محل پذیرایی شخصی آمد که معروف بود به چشم شوری ، خلاصه شام آوردند و بهمراه شام فیلمبردار هم آمد برای برداشت فیلم از مهمانان ؛ به محض روشن شدن پروژکتور ، اتاق چنان نورانی شد که فرد مورد نظر ناخودآگاه گفت « اوفی ، رگل دسته اییابو ببینی » یعنی وای آنقدر اتاق روشن است که رگهای دستت را میتوانی بخوبی مشاهده کنی و همین گفته او کافی بود تا کل برق منزل قطع شود و هر چه تلاش شد ادامه فیلمبرداری میسر نشد تا اینکه فیلمبردار مجبور شد بساطش را جمع کرده و آنجا را ترک نماید ، آنوقت برق منزل روبرا شد ؟!! این حادثه و حوادث دیگر از این دست را می توان فقط یک اتفاق قلمداد  نمود و مشکل را در سیستم برقی پروژکتور یا عوامل فیزیکی دیگری جستجو نمود . البته تا کنون  حکایات بسیاری در رابطه با چشم زخم شنیده ام ولی برای پرهیز از شناسایی افراد و خدای نکرده توهین و یا بی احترامی به کسی از بازگو نمودنش خودداری می کنم .

در قرآن و احادیث هم ذکری از چشم زخم شده است ، مثلاً در آیه 5 از سوره قلم آمده : « نزدیک است کافران هنگامی که آیات قرآن را می شنوند با چشم زخم خود تو را ازبین ببرند، و میگویند او دیوانه است. » خوب با این تفاسیر راه علاج ، درمان و مقابله با این پدیده چیست ؟!

ما روشهای زیادی برای مقابله با چشم زخم سراغ داریم ؛ مثلاً همان نصب نظربند در ورودی منازل ، فرستادن صلوات هنگام مواجه با افراد شور چشم ، تهیه « تویت » یا بسته ای کوچک حاوی نمک ، اسپند ، زاج (زاغ ) و الصاق آن به البسه و نهایتاً در صورت مبتلا شدن به چشم زخم ، گرفتن مقداری از آب دهان و در مراحل حاد ادرار از فرد چشم زننده و مالیدن آن به بدن کسی که چشم خورده راه علاج معرفی می شود؟!! حتی در رابطه با رفع چشم زخم ادعیه مخصوصی در کتب داریم ؛ بطور مثال در کتاب گنجهای معنوی به قلم رضا جاهد آمده : « جهت رفع چشم زخم و نظر کردن کلمات ، جاعت ، جیعت ، فجیعت ، فجعجعبت ، انفجعت ، انفجلقت را بر روی تخم مرغ نوشته ، پس اگر به جهت انسان باشد در میان دو پای او بر زمین بزند و بشکند و اگر حیوان باشد در میان او زند تا شکسته شود و در وقت شکستن تخم مرغ بگوید : بسم الله و بالله و علی اسم الله و اسم العین »

علم در این خصوص چه می گوید ؟ آیا این پدیده در قالب علوم جدید قابل توجیه است ؟ آیا ارتباطی بین چشم زخم ، تله پاتی ، هیبنوتیزم و کارهای خارق العاده مرتاضها وجود دارد ؟ حتی من شنیده ام افرادی در هند هستند که بصورت خودآگاه و کنترل شده می توانند با نگاه کردن به یک قاشق آنرا کج کنند و یا قطار در حال حرکت را متوقف نمایند ؟!! 

راستی چرا می گویند فلانی چشم شور است و موضوع شوری و نمک چه رابطه ای با این مسئله دارد و چرا همواره نمک ، زاج و اسپند را برای پیشگیری استفاده می کنند؟! آیا چشم زخم در جوامع دیگر از جمله اروپا و آمریکا هم مطرح است ؟! شما چه فکر می کنید؟

دامن سرو بلند آسان نمی آید بدست

 ترجمه فی النفسه کاری " محال " است. این سخن را شمار نه چندان معدودی از صاحبنظران ترجمه عنوان کرده اند.

اندیشه آدمی اگر نه جملگی، تا حد بسیار مرهون زبانی است که فرد بدان سخن می گوید. زبان جزیی جدایی ناپذیر از تفکر آدمی است و به باور شماری از فلاسفه، بدون زبان تفکر چندان رشد نمی کند.زبان بسان پیکری است که اندیشه آدمی پرهیب وار در آن تجسم می یابد. هر زبان آفریننده دنیایی است گاه بسیار متفاوت از دنیایی که زبانی دیگر خلق می کند. دنیایی که فردی فارسی زبان به یمن زبان خود پیرامون خویش نظاره می کند با دنیایی که زاییده زبان انگلیسی است تفاوتی گاه ماهوی دارد. برای این که این سخن تا حدی ملموس تر شود مثالی می زنم. در زبان فارسی " رنگین کمان " پدیده ای است که ترکیب بندی مفهومی در زبان فارسی آن را چونان کمانی چند رنگ بر ذهن ما عرضه می دارد. از سوی مقابل، همین پدیده ی طبیعی برای فردی انگلیسی زبان و به یمن دنیایی که برساخته زبان انگلیسی است بصورت ( Rainbow ) یعنی کمانی بارانی ادراک می شود. فارسی زبان خود را تشنه آزادی می داند حال آنکه انگلیسی زبان خود را ( Hungry for freedom ) گرسنه آزادی می داند. فارسی زبان می گوید پایم شکست و با این کار دامان تقصیر را از گرد خود برمی چیند اما انگلیسی زبان می گوید ( I broke my leg  ) من پایم را شکستم. مثالهایی از این دست تقریباً به گستردگی هر دو زبان است و تنوع چنین اختلاف منظرهایی به تنوع زبانهای دنیا.

 

مترجم خوب کسی است که برای ( Rainbow…Hungry for freedom…I broke my leg ) به ترتیب معادلهای : رنگین کمان/ تشنه آزادی / پایم شکست بگذارد. و بر این کار او علی الظاهر خرده ای نمی توان گرفت چه به زبان و هنجار فارسی سخن گفته است. ولی چیزی که در این جا از دست می رود منظری است که انگلیسی زبان بدان می نگریسته و ویران کردن دنیایی است در مقابل ساختن دنیایی بدیل. بر داشتن عینکی و گذاردن عینکی دیگر و البته از رنگی دیگر. مترجم فارسی زبان دنیای انگلیسی را به گونه ای می آفریند بسیار شبیه به دنیایی که خود در آن اندیشه می کند. در این رهگذر مفهوم انگلیسی در صافی ذهن فارسی زبان پوست می اندازد و شکلی فارسی به خود می گیرد و البته در این دگردیسی اصل با بدل تفاوت بسیار  می یابد. از همین روی شماری از فلاسفه زبان، ترجمه را امری بسیار دشوار و تقریباً ناممکن می دانند. چه آن چیزی که ما به عنوان ترجمه شاهکاری ادبی می خوانیم چیزی است مسخ شده ، دیگرگون شده و برکنده ی از دنیایی که در آن آفریده شده است و در خوش بینانه ترین صورت ممکن نقشی است از پشت قالی. و بر این اساس ما هیچ گاه حتی با صرف دانستن نسبی زبان آلمانی، " کانت " را نخواهیم فهمید زیرا باید آلمانی زبان بود و به آلمانی فکر کنیم تا " سنجش خرد ناب " را ادراک کنیم. " آنا کارنینا " ی تولستوی را نمی توان فهمید جز آن که اندیشه ما اندیشه ای روسی شود. فضایی که" آگوست کنت " می آفریند فضایی است که صرفاً فردی فرانسوی زبان قادر به فهمش خواهد بود. کنت به هر زبانی که ترجمه شود کنتی تازه خواهد بود نه کنت فرانسوی. به بیان دیگر به عدد زبانهایی که کنت بدانها ترجمه شده است، کنت هایی جدید خواهیم داشت. و سر آخر اینکه به زبان فارسی هیچگاه نمی توان مدعی بود " جنایت و مکافات " ، " آرزوهای بزرگ "، " کمدی انسانی " و غیره، خوانده و فهمیده شده است. هر چه بوده است چیزی دیگر از جنسی دیگر بوده است.

این تقریری بسیار مختصر از نظریه ای است که به نظریه ترجمه ناپذیری زبانها مشهور است و طرفدارانی از میان فلاسفه و صاحبنظران ترجمه دارد. بررسی نقاط قوت و ضعف این نظریه به مجالی دیگر محتاج است.

جوانان دیلمی

جوانی همراه با شور و انرژی است. جوانان به واسطه انرژی فراوانی که در وجود دارند، بی قرار و درجستجوی راهی برای تخلیه آن می باشند و از اینجاست که لزوم برنامه ریزی و تامین زیر ساخت های لازم برای هدایت و استفاده از این منابع انرژی و جوانی، نمود پیدا می کند. قصدم بر یادآوری مخاطرات و مضرات عدم توجه به این وجه از جوانی نیست، بلکه می خواهم نظر خوانندگان را به این نکته جلب کنم که جوانان همشهری ما برای تخلیه انرژی خود، چه امکاناتی را فرا رو می بینند؟ فضای ورزشی کافی؟ مجامع علمی و فرهنگی؟ یا تک چرخ با موتور سیکلت و راندن با حداکثر سرعت در خیابانی با طول یک وجب؟ آیا این جوان مستوجب خرده گیریست؟ 

اولين متولد ايران در فضا

اين روزها همه جا پر است از اخبار و تصاویر مسافرت فضائی خانم انوشه انصاری که همه می‌دانيم فردی ايرانی الاصل است (وبلاگ). اين مساله خوا‌ناخواه باعث ايجاد موجی از غرور و افتخار ميان ايرانيان شده است چون اولين متولد ايران و بخصوص اينکه اولين زن ايرانی پا به فضا و ايستگاه بين‌المللی فضائی گذاشته است. به همين مناسبت سازمان فضايی ايران بيانيه‌ای صادر کرده است.

اين سازمان از انصاری به عنوان بانوی موفق و ممتاز ايرانی نام برده که "يکی از اين بزرگان" است: "اين زن دانشمند و علاقمند ايرانی با اراده بزرگ و بلند، تلاشی را آغاز کرده است که افقهای جديدی به روی بشريت خواهد گشود. پرواز ايشان به ايستگاه بين‌المللی به عنوان تنها جايگاه استقرار انسان در فضا، افتخاری بس غرور‌آميز برای تمام ايرانيان خواهد بود اما نبايد تاثير شگرف خدمات و فعاليتهای ايشان در رونق فعاليتهای فضايی در مقياس عمومی و در سطح بين‌المللی را فراموش نمود."

درآخر اين بيانيه سازمان فضايی ايران به عنوان متولی بخش فضا درکشور، اعلام کرده است که ضمن حمايت از فعاليتها و خدمات ارزنده خانم انصاری در ترويج و توسعه فناوری فضايی آرزوی موفقيت و سلامت برای ايشان در سفر فضايی به ايستگاه بين‌المللی را دارد و اميدوار است سفر اين بانوی ايرانی به ايستگاه فضايی بين‌المللی پيام آور صلح و شادی برای جامعه بشری باشد.

خانم انصاری که در سال 1984 ايران را به مقصد ايالات متحده ترک کرده است قبل از سفر فضايی خود اظهار داشت: "فکر می کنم سفر من برای جوانان ايرانی که در ايران زندگی می کنند، بسيار اميدبخش باشد. اين سفر مطمئناً به آنها کمک خواهد کرد تا خود را درگير موضوعات مثبت و مفيد کنند."

 

یک خبر و دو دیدگاه متضاد

شهر بوشهر در 48 ساعت گذشته، ساعت های پر التهابی را پشت سر گذاشت. داستان به چند ماه قبل ارتباط داشت که 6 نوجوان و جوان ساکن روستای چاه کوتاه از توابع شهرستان بوشهر، به طرز وحشیانه ای اقدام به هتک حرمت یک دختر دانشجوی غیر بومی نموده بودند. خانواده دختر مورد نظر و اقشار وسیعی از مردم با حمایت امام جمعه و فرماندار بوشهر خواستار دستگیری عاملان این جنایت غیر انسانی بودند. ظرف کمتر از 24 ساعت کلیه عاملان این جنایت دستگیر و دادگستری نیز بنا به دستور فرماندار شهرستان با ارجاع پرونده به مرکز، در کمترین زمان ممکن حکم نهایی را اعلام کرد. با اعلام حکم اعدام برای کلیه عاملان این جنایت، اقشار مختلف مردم بوشهر، برداشت های متفاوتی با این موضوع نمودند. برخی به دلیل عمق فاجعه و جریحه دار شدن احساسات مردم، خواستار اجرای فوری حکم بودند و برخی دیگر، این حکم را  بی سابقه، احساسی و غیر منطقی خوانده و خواستار تعلیق فعلی حکم تا رسیدگی بیشتر پرونده و قانونی شدن سن برخی از متهمان و از طرفی اجرای حد اسلامی و قانونی (حد اسلامی در مورد عمل زنا برای فرد مجرد، 100 ضربه شلاق است) بودند. این درحالی بود که مسئولین زندان طبق دستور مرکز،  موظف بودند که در صبحگاه روز یک شنبه مورخ 26/6/85 حکم صادره را به مرحله اجرا بگذارند. پخش این خبر باعث تجمع مخالفان این حکم در خیابان و درب دادگستری گردید. از طرف دیگر خانواده متهمان نیز دست به دامان دفتر رهبری شده و درحالی که مخالفان تا پاسی از شب جلوی دادگستری تجمع کرده بودند، توانستند از رهبر انقلاب تا بعد از ماه مبارک رمضان جهت اجرای حکم، فرجه بگیرند. اعلام این خبر در ساعت 11 شب قبل از اجرای حکم ( درست 6 ساعت قبل از اجرای حکم) باعث پراکندگی افرادی که در جلو درب دادگستری تجمع کرده بودند گردید، اما این بار در گوشه ای دیگر از شهر بلوایی به پا شده که ماحصل آن تجمع اقشار مخالف تعویق اجرای حکم، جلو درب فرمانداری بود.

متاسفانه نگارنده اطلاع چندانی از قوانین حقوقی نداشته اما به نظر می رسد اجرای واقعی قانون جزایی، بهترین گزینه برای عاملان این جنایت وحشیانه است.

طرح‌های زودبازده

امروز در خبرها خواندم که:

"اختصاص ۱۸ هزار ميليارد تومان از منابع بانکی در ايران برای ايجاد بنگاه های زود بازده، باعث سرازير شدن سيلی از طرح ها به سوی بانک ها شده است. طرح بنگاه های زود بازده بخشی از برنامه دولت برای کاهش بيکاری است. بنا به اين طرح بانک های دولتی ملزم شده اند برای ايجاد بنگاه های زود بازده بخشی از وام های خود را با بهره کمتر از ۱۴ درصد فعلی به ايجاد کار اختصاص دهند. از مجموع ۲۵۰ هزار طرحی که تاکنون برای تصويب به بانک ها فرستاده شده نزديک به ۱۱۶ هزار طرح تصويب شده و ۱۶ هزار طرح نيز رد شده است. بقيه طرح ها در نوبت بررسی قرار دارند..."

يادم افتاد که دو سه سال پیش برگه‌ای در دست يکی از دوستان در ديلم ديدم که شامل فهرست طرح‌هائی بود که برای اجرای آنها ظاهراً وام می‌دادند و شاهد اين موج بودم که خيلی‌ها در دیلم به دنبال اين طرح‌ها بودند تا بلکه از طریق ارائه طرح به وامی برسند و بتوانند مثلاً کسب و کار جدیدی راه اندازی کنند. تازه اين دوست ما بادی هم به غبغب می‌انداخت که آن قدر زرنگ بوده که توانسته به طریق خاصی به اين سیاهه دست پيدا کند (رانت اطلاعاتی). از اينها که بگذریم، چیزی که من در صحبت با چند تن از اين عزیزان احساس کردم اين بود که ظاهراً دريافت خود وام و احتمالاً تملک میزان قابل توجهی از زمين‌های اطراف شهر به نوعی هدف اصلی "برخی" از ارائه کنندگان طرح بود که اميدوارم احساس و برداشت من از اين جریان غلط بوده باشد، انشاا... به هر حال برخی از اين طرح‌ها تا جائی که حافظه‌ام ياری می‌کند عبارت بودند از احداث گلخانه برای کشت صیفی‌جات، کارخانه توليد پودر لباسشوئی، کارخانه توليد گاز برای نوشابه‌های گازدار، مزرعه ميگو و... بسياری ديگر. من هيچ اطلاعی از سرنوشت‌ اين طرح‌ها و يا احتمالاً کارخانه‌های احداثی ندارم و خوب است دوستانی که در جريان هستند اطلاعاتی در اين زمينه ارائه نمايند.

به هر حال خبر فوق من را وادار به اين نوشته کرد که آيا اين وام‌های زودبازده در بانک‌های ديلم هم ارائه شده است و اگر شده است کدام بانک‌ها و اينکه مراحل و شرايط آن چگونه است و اينکه آيا مردم عادی هم از اين موضوع با خبر هستند يا باز بايد از طريق خاصی از اين قضيه مطلع شد! و اينکه فهرست احتمالی طرح‌ها چيست و اگر کسی دارد، جهت اطلاع اهالی شهر ارائه کند.

همه‌مان به خوبی می‌دانيم که يکی از معضلات اساسی اين شهر آمار بالای بيکاری است که خود باعث بسياری از معضلات ديگر شده است. اميد آنکه گوشه‌ای از اين منابع مالی به شکل صحیح آن به ديلم هم برسد و سبب رونق واقعی در امر اشتغال‌زائی گردد. به اميد آن روز.

شوو شوم

در مبحث قبلی ( دی غلو ) که به پیشنهاد یکی از دوستان تهیه شده بود اختصاصاً به موضوع فاتحه خوانی زنانه در دیلم پرداختیم ولی در اینجا موضوع را بصورت کلی تری بررسی می نماییم .

وای به شبی که « دی مختار » فرصت نکرده بود شامی تهیه نماید ، مثلاً « شله ماهی » ، « تنداز » و یا ... که باز صدای « بو مختار»بلند بود : « چند بار بگم زن ، بابا هر چه داریم ، درست کن ، مو ، نیخم سی کسی بیلمش ، مو حتی شوو شوم خومه ، خوم باید بخرم » ؛ لازم به توضیح است که « شوو ، شوم » غذایی است که شب اول قبر خانواده متوفا تهیه می کنند و آنرا تمام و کمال میدهند به فقیر مستمندی تا بعد از نوش جان ، برای میت فاتحه ای بخواند و طلب آمرزش نماید تا کمی از فشار قبر بکاهد ؛ و استدلال بو مختار از قضیه شوو ، شوم این بود که برای سوم ، هفتم ، چهلم و حتی سالگرد فلانی ، سفره ای مفصل بر قبرش می گسترانند ، مرکب از میوه های رنگارنگ [ سیب ، هلو ، پرتقال و ... ] انواع حلوایات [ حلوای برنجی ، حلوای انگل پیچ ، حلوای پشک پشکو ، حلوا خرمایی ] رنگینک تهیه شده از بهترین رطب آردوروغن حیوانی فرد اعلا ، چند نوع شربت [ تانج ، ویمتو و آبلیمو ] و خلاصه خوردنی و آشامیدنیهایی که شاید میت در طول عمرش هم گیرش نیامده باشد ؟!!

بو مختار می گفت :« بابااین بدبخت اگر در مدت حیاتش از این غذاها می خورد به این زودی ها نمی مرد ؟! پس « مو ، سی چه شوو ، شومه خوم نخرم و به زن و بچه یلم ، هم سفارش ایکنم هر چه ایخن سر قبرم بنن ، همی ایسو بدن تا خوم بخرمش و ... »

قدیم ها سردخانه برای نگهداری میت نبود ، لذا مجبور بودند آنرا در حیاط مسجد بگذارند تا وقت تشییع جنازه و بعد مردها در جلو و زنان هم پشت سر آنهاوجنازه بر دوش مردان تا قبرستان شهر ؛ قبرستانی که تاکنون چند بار با توجه به گسترش شهر تغییر مکان داده شده است ، اول در محل بهداری قدیم وبازار ماهی فعلی ، بعد در محل کنونی پارک شهر و نهایتاً در انتهای خیابان شریعتی  روبروی استادیوم ورزشی. بله در قدیم می بایست این مسیرها را به همراه جنازه طی می نمودند در حالی که شخصی مرتباً چاووشی می خواند و ذکر « الله اکبر  و لا اله الا الله » و متعاقب آن صلوات های پی در پی تشییع کنندگان ؛ ولی امروزه دیگر لازم نیست این مسیر را با پای پیاده و جنازه بر دوش طی نمود ، بلکه آمبولانس مخصوص حمل میت وجود دارد و کاروانی از ماشین ها که بسته به وضعیت ، اقتصادی و اجتماعی متوفا و نزدیکانش ، تعداد و مدل آنها نیز تغییر می کند ، یعنی هر چه میت متمول تر و یا با رئیس فلان دستگاه قرابت بیشتری داشته باشد مسلماً تعداد خودروهای بدرقه کننده چشمگیرتر
ادامه نوشته

افعال معکوس

« فصلی خواهم نبشت در باب افعال معکوس در لسان جماعت دیلمی یل و در نبشتن بر آنم که سخنی نرآنم که ار آن سخن کسی را مکدر گردد و یا تزّیدی کشد و خولنندگان گویند ؛ شرم باد کرامت را با این کتابت ، بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من اندرین موافقت کنند و فایده یی حاصل آید و مزاحی از آن باشد هر چند قلیل . »

وقت قانونی کلاس به اتمام رسیده بود ولی دبیر زبان که اتفاقاً از نیروهای بومی هم محسوب می شد ، داشت بصورت فوق العاده گرامر تدریس می کرد ، در این فاصله تعدادی از دانش آموزان یکی یکی اجازه گرفته و کلاس را ترک می کردند تا اینکه نوبت به زاغو رسید . او از جا بلند شد و رو به معلم کرد و گفت ؛ آغا « نریم » و آقای احمدی دبیر زبان نظری به وی افکند و خیلی خونسرد گفت ؛ شکی درش نیست و شروع کرد به ادامه درس . زاغو همچنان بحالت ایستاده ، مجدداً گفت آغا گفیتم نریم و باز دبیر نیم نگاهی از پشت عینک ته استکانیش به زاغو انداخت و گفت ؛ پسرم مگه شک داری !! و خلاصه درخواستهای مکرر زاغو و شنیدن همان پاسخ تکراری از آقای احمدی ، تا اینکه اینبار زاغو با ناراحتی گفت آغا بالاخره بریم یا نه ؟؟ و اینجا بود که آقای دبیر با طمأنینه گفت بفرمایید جانم ، بفرمایید، و زاغو از کلاس خارج شد . رضو که کنجکاو شده و در فضولی یکه تاز کلاس بود به آقای دبیر گفت آغا چرا چند بار قبل به زاغو اجازه ندادی که برود ؟ و آقای احمدی گفت ؛ او تقاضایی در خصوص رفتن از من نکرد ، فقط پرسید آغا نریم و من هم گفتم شکی ندارم که تو نر هستی ، مگر خودت شک داری ؟!!

این خاطره مقدمه ای است بر اصل مطلب یعنی بکار بردن بعضی از افعال که من بعنوان « افعال معکوس » آورده ام و کراراً در مکالمات روزمره ما کاربرد دارند . لازم به توضیح است که بنده قصد ورود به مبحث « تحول کلمات در گویش دیلمی » را ندارم که در تخصص من نیست و استاد لیراوی در کتاب « گویش و ادبیات فرهنگ مردم دیلم و لیراوی » بطور کامل به آن پرداخته است ، فقط نیم نگاهی دارم در حد بررسی و شاید طنز .

دوستی دارم هم استانی که هر وقت مرا می بیند به کنایه می گوید « نی فرمایی » یا « نی خری » و وقتی فکرش را می کنم می بینم انصافاً به نکته خوبی اشاره دارد و جای درستی دست گذاشته است

بعنوان مثال ، شما با یک جمع دوستانه در حال قدم زدن هستید که اکثراً بومی اند ولی در میان آنها فرد و یا افرادغیر بومی نیز حضور دارند . تو به یکباره می خواهی از آنها جدا شده و خداحافظی کنی ، ناخودآگاه می گویی « بچیل نی فرمایین بریم حونه » ( بچه ها نمی فرمایین برویم خانه ) و یا در حال صرف غذا و آشامیدن چیزی هستی که جمعی بر شما وارد می شوند ، بلافاصله می گویی « نی خرین » ( نمی خورین ) در هر دو حالت شما دارید تعارف می کنید که مثلاً بفرمایی منزل یا بفرمایید چیزی میل کنید و موارد متعدد دیگر از این دست . در وهله اول آن شخص غیر بومی شاید از این شیوه تعارف شما ناراحت شود و حتی آنرا بنوعی بی احترامی به خود قلمداد نماید . این موارد را آورده ام چون بعضاً برای خودم اتفاق افتاده و حتی در ماههای اول حضورم در دانشگاه گاهاً دوستان از نحوه برخورد و لحن صحبت من و بقیه همشهریانم ناراحت می شدند و تصور بر این بود که ما داریم با آنها تند صحبت می کنیم یا خدایی ناکرده منظور بی احترامی است !! البته بنده قصد تخطئه کردن زبان و لهجه خویش را ندارم و فردی هستم به اصطلاح Pan dilomism و در هر موقعیتی که باشم ، به محض اینکه یکنفر همشهری را ببینم سریعاً می روم کانال دو ، هر چند خیلی از افراد را می شناسم ، اصلاً حاضر نیستند در حضور یک نفر غریبه لهجه خود را رو کنند ؟!

علی ایحال ما می توانیم با کمی دقت ، حتی با لهجه مادری هم با مخاطبان ارتباط بر قرار کنیم ، بصورتیکه برداشت بدی از آن نشود و از هر نظر هم محترمانه باشد ، آیا ضرورتی دارد هنوز کبریت را « چربیت » یا لیمو را « نیمول » همچنین ممنون را « مدمون » استعمال نماییم ؟؟!!  

در خوابگاه دانشگاه همشهری داشتم که اصرار داشت در خصوص بازی فوتبال ایران و ژاپن شرطبندی کند و مرتباً می گفت ما به ؤاپن « می باخیم » و بچه ها می زدند زیر خنده ، چرا ؟؟ چون بجای اینکه بگوید ما به ژاپن می بازیم ، میگفت ؛ ما می باخیم یعنی « می » را به اول « باختن » اضافه می نمود و تصور می کرد چون می و باختن هر دو فارسی هستند پس کلمه ای که ساخته درست است .

در پایان فکر می کنم ما می توانیم با شناسایی اینگونه افعال و کلمات ، نسبت به بررسی و حتی اصلاح آنها اقدام کنیم تا لهجه ایی به مراتب شیرینتر ، جذابتر و مهربانتر داشته باشیم .

 

 

 

پائیز

وبلاگنويس که شدی دیگر نمی‌توانی ننويسی. هی می‌خواهی کمتر بنويسی اما یک حس عجیبی کار دستت می‌دهد و دلت دوباره هوای نوشتن می‌کند. گفتم هوا، راستی هوای امروز صبح تهران بدجوری پائیزی شده بود. بادی خنک می‌وزيد و آدم از آن کيف می‌کرد و صدای برگ درختان نشان می‌داد که چيزی دارد تغيير می‌کند و کسی می‌آيد، پائيز را می‌گويم. حتما می دانید که در تهران کم پیش می‌آيد که بادی بوزد و همه بدبختی آلودگی هوا هم از همين نوزیدن باد است.
آمدن پائيز مثل هميشه چيزی را به ذهنت می‌آورد، اول مهر، مدرسه. هفته‌ای بیشتر به بازشدن دوباره مدارس نمانده است. باز بچه‌ها با کيف و کتاب نو، باز بوی کلاس، بوی تراشیدن مداد، بوی نوی کتاب. در دیلم که باشی باید بوی چوب خیس نيمکت کلاس را هم به اينها اضافه کنی. نيمکتی که بواسطه شرجی و نم دریا خیس خیس است و تو وقتی چند دقیقه‌ای روی آن می‌نشینی، به آن می‌چسبی! هنوز هوای تابستان و "میدار و خطیروک" توی کله‌ات هست و دل دل می کنی که کی زنگ را می‌زنند. گرمائی که اغلب تا آبان ماه هم ادامه دارد سر کلاس بی طاقتت می‌کند و خنکای گاه گاه باد پنکه کهنه و غرغروی کلاس که به صورت پر از عرقت می‌خورد دلت را حال می‌آورد. مدرسه را با گرما شروع می‌کنی و با گرما هم تمام. انگار گرما سرنوشت توست. هیچ روزی از مدرسه را هم به خاطر گرما برایت تعطیل نکرده‌اند. در عوض توی همین گرما و بعد از اتمام امتحانات پایان سال "شِنو سر زَهر" وقتی "اُو مِده" چه کیفی دارد.
سالی که نکوست از بهارش پیداست، زمزمه‌اش هست که امسال اول مهر درب مدارس بر روی دانش آموزان تهرانی به خاطر آلودگی هوا بسته می‌ماند. کیف داره آدم از اول مهر به تعطيلی بخوره، نه؟! تازه روزای وارونگی هوا وسط زمستون و تعطیلی روزای برفی رو هم بهش اضافه کن! چی میشه!...
نهيب معلم که دارد از روز اول با بچه‌ها قول و قرار میگذارد که اگر درس نخوانيد چنين و چنان می‌شود تو را به خود می آورد...

بی صدا و بی سیما

به یقین نقش صدا و سیما در انعکاس اخبار شهرستان ها ، موفقیت ها ، مشکلات و معضلات شهرهای استان ، بسیار مهم است .

دیروز فرصتی دست داد که شبکه ی استانی سیمای بوشهر را ببینم ، از اخبار گرفته تا برنامه های متنوع و " رویدادهای استان در هفته ای که گذشت" . متأسفانه در هیچیک از برنامه های شبکه ی استانی ، خبری از شهرهای دیگر استان نبود ! و انگار شهری بجز بوشهر در این استان وجود ندارد !

از اخبار ادارات و ارگان ها گرفته تا مشکلات شهری و همچنین رویدادهای هفته ی گذشته ی استان ، همگی ، (بجز یک خبر از " عسلویه " ) از بوشهر بود .

تنها خبری که از دیگر شهرهای استان اعلام شد ، درجه ی آب و هوای شهرهای استان  بود که خوشبختانه " دیلم " را شامل شد!

آیا وقت آن نرسیده که با ایجاد دفتر صدا و سیما در دیلم ، بهتر و بیشتر بتوان به بررسی مشکلات ، معرفی افراد موفق و شنیدن درد دل مردم پرداخت ؟

 

دراین توفیق،منسجم باشیم

درج مطلب احیای فرهنگ کمک به نیازمندان که یکی از دوستان بزرگوار دروبلاگشان به آن پرداخته اندودرخواست بزرگوارانه ایشان از نویسندگان وبلاگ دیلمی یل جهت اظهارنظر درمورد هیئت های مذهبی دیلم حقیر رابرآن داشت که در خصوص این مهم چند جمله ای بنویسد وپیشنهاد دهد که کمیته ای منسجم ورسمی درمیان افراد متعهد ودلسوز تشکیل شود. این تشکل با ایجاد ارتباطی رسمی ونظام یافته با نهادهای چون کمیته امداد امام (ره)،موسسه خیریه ولیعصر(عج)،بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی وهمچنین هیئت های مذهبی مساجد خصوصا مسجد امام سجاد (ع) وپشتیبانی همه جانبه این نهادها از حرکت های کمک رسانی در عین خودجوش بودن وحفظ ماهیت مستقل آن، به خدمت رسانی به قشر محروم شهر مبادرت ورزد.

بعد ازثبت مطلب دوستمان در وبلاگ ایکار موضوعی مطرح شد:

یکی از دوستان بانام (صلیت ) متذکر شده بود : جناب آقای افتخاری ، سلام علیکم
به نظر من این شیوه ، یعنی تقسیم چند کیلو گوشت یا غلات و حبوبات بین محرومین شهر و یا حتی روستا مشکلی را حل نخواهد کرد و اگر قرار بود حل کند با حضور دستگاههای عریض و طویلی همچون کمیته امداد و بهزیستی و اخیرا موسسه خیریه ولیعصر ( عج ) تا حالا رفع مشکل شده بود ، پس باید بصورت بنیادین و زیر بنایی اقدام شود چون روند فعلی فقط روز بروز بر تعداد نیازمندان می افزاید .
اصولا باید بفکر اشتغال افراد مستمند بود بنحوی که هر خانواده نان دسترنج خودش را بخورد که البته این پروسه نیازمند حمایت های مسئولین شهر و نهایتا دولت است .

ضمن تائید نظر ایشان  این سئوال مطرح میشود که آیا تمامی خانواده های نیازمند فرد یا افرادی را به عنوان نیروی کار دارند که با به کار گیری آنها نان دسترنج وبازوی خود را بخورند؟

ضمن ستایش وقدردانی از مسئول و کارکنان موسسه ولیعصر(عج) که بیشترین حمایت وپوشش افراد محروم وخانواده های نیازمند را به عهده داشته وبه خوبی وبا احترام  فراوان وبا سخاوتمندی مشغول خدمت هستند تصدیق خواهید فرمود که خانواده های زیادی هم هستند که نه کسی دارند که برایشان کار کند ونه تحت  پوشش نهاد ویا موسسه ای .

دوستان، همه ما می دانیم مبارزه با مفاصد اقتصادی خلاصه شد در چند جلسه بی سرانجام ودیگر هیچ.

زمین خواری چند میلیاردی در نقاط مختلف کشور ، رانت خواری، رشوه گیری و.... همیشه بوده،هست وخواهدبود.وقتی در خودمجموعه نهادهای امداد،حق کشی و حق ها زیر پا له می شود، چه توقعی برای اجرای عدالت وکمک به محرومین که همانا اصل عدالت است وجوددارد؟ پس بی تعارف امیدی به تحقق عدالت اجتماعی نیست چون اراده ای برای این مهم دیده نمی شود واگر هم حداقل اراده ای باشدنظام بندی  مناسب وبرنامه ریزی منسجمی وجود ندارد . به بحث کلان آن هم وارد نمی شوم چون بنا بر آن نیست.

 واما چه کنیم که در شهر خودمان به نیازمندان به شکل سازمان یافته ومنسجم رسیدگی شود؟

باوربفرمائید درشهرکوچک ماخانواده هایی هستند که دغدغه نان شب دارند. قدرت خرید خمیردندان راندارند. اصلا جزء سبد خرید آنها نیست همانند میوه وگوشت وماهی وبسیاری ازاقلام دیگر.

حکایت بی انتهای روزهای خالی ماندن سفره شان دل هر انسانی را به درد می آورد . بله باور بفرمایید وجود دارند. هستند و زندگی می کنند!!

یکی از افراد محروم ونیازمند صحبت می کرد که مشکل ما خیلی بیشتر از مشکلات افراد نیازمند شهرهای دیگر است. پرسیدم چرا؟

خیلی ساده وراحت گفت: در شهرما تقریبا همه آشنایند واز نزدیکان . الحمدلله وضعیت معیشت مناسب هم دارند  اما به خویشان توجهی ندارندوکمکی نمی کنند .اگردرشهردیگربودیم می توانستیم حداقل باخیال راحت وبی مزاحمت گدائی کنیم ولی در شهرما تکدی گری وگدائی وجودندارد.((جوابش برایم خیلی تازگی داشت وهیچوقت به فکرم نرسیده بود که چرا در شهرما کسی گدائی نمی کند؟)) البته خیلی خوب است وشاید تنها شهری باشیم که  تکدی گری ندارد.درجوابش گفتم:((اتفاقا یکی از دلایل مهم که در شهر ما کسی دستش را به سوی دیگری دراز نمی کند توجه وعنایت همسایه ،اقوام و دوست وآشناست که به موقع و بی منت کمک می کنند . به اضافه اینکه مناعت طبع مردم شهرما مثال زدنی است . شما نباید بدبین باشیدوحتما به آینده امیدوار باشیدو...))

امام صادق (ع) می فرمایند:

((خداونددراموال اغنیا برای نیازمندان به مقداری که تمامی نیازهای آنان برسد ،واجب کرده است واگراین اندازه کافی نبود زیاده ازآن را قرا می داد. پریشان حالی تنگدستان به جهت عدم کفایت آن مقدارواجب نیست ،بلکه از ناحیه کسانی است که حقوق فقرا رادراموال خود نگه داشته ،به آنهارد نمی کنندوچنانچه مردم حقوق یکدیگررارعایت کنند وحق رابه صاحب آن برسانند،زندگی فردی واجتماعی آنان سالم وازخیروبرکت آکنده خواهد بود.))پس فقرا دراموال اهل ثروت،صاحب حق هستند.

 

پی گیری امورمحرومین شایستگی می خواهد ونصیب هرکسی نمی شود.همه باید باورکنیم که کمک به نیازمندان،روزی وحق الهی وانسانی آنهاست. نه لطف وبخشش ما به آنهابلکه ادای وظیفه است .بااین باوراست که می توان تاثیر گذاربود.درشهر ما افراد شایسته خدمت فراوانند فقط باید به هم نزدیک شوند،ارتباط داشته باشند وهمفکری ومساعدت کنند.

مهمترین کاری که می توان انجام داد کارمداوم وبی وقفه ی روشنگری دراین زمینه است.پس یا علی مدد

 

دى غلو

خدایش بیامرزد دی غلو را ، حضورش در هر مراسم فاتحه خوانی زنانه الزامی بود به همان انداز که حضور شبخ حسن و حاج علی امروزها برای برگزاری نماز بر میت الزامیست .

مجلس مرگ و میری نبود که دی غلو در آنجا حاضر نباشد و اگر میت زن بود به محض ورود به منزل متوفا به سر و صورت خود می زد و با زدن « لیک های برشته » می خواند ؛

           « ای واویلا چه کلونتر زنی بی ..... ؟! » یا

   « قد بلند .... نازنین ـــــــ حیف قد سرو بپیسه من زمین » و چنانچه مرده مرد بود او می خواند ؛

    « ای واویلا چه نهنگی وه گل وابی » و اگر از خانواده سرشناس و « بزرگ خاندان » بود وی می سرود ؛

    « ای واویلا چه ستونی رمبه کرد » یا

     « ای واویلا بزنید چتر سیاه ــــ آغی ... دیه منزل نمی آ » حال چنانچه متوفا حاجی بود ؛

     « می ُحاجی مون بار کرده ؟ــــ طیفشه پاک جار کرده ؟ » یا

    « ای واویلا ، دیلم چه غرغوه ـــــ حاجی .... زیر گلدسته خووه »

و خدای ناکرده اگر میت جوان بود بخصوص جوان مجرد ، ریتم عزاداری تغییر می کرد و گاه شباهت پیدا می کرد به عروسی که در آن شاهد دستمال بازی و « کل و بیت » هم بودیم البته با حالتی بسیار حزن آلود و دردناک . « واویلا دوما برونه ــــــ دومامون مهلی جهونه » یا

                          « واویلا عروس برونه ـــــ عروسمون مهلی جهونه »

با یادآوری خاطرات بالا می خواهیم نظری داشته باشیم به مراسم فاتحه خوانی زنانه در دیلم در گذشته های نچندان دور و شاید اکنون ؟؟!!

در هر مراسم مخصوصاً اگر عزیز از دست رفته جوان و یا نسبتاً جوان بود ، هر زنی که وارد می شد می بایست بلافاصله شروع می کرد به « لیک زدن »  و به سر و صورت خویش کوبیدن ، حتی بصورت نمایشی و چنانچه از بستگان میت بود ، پاره کردن گریبان هم از واجبات می شد و هر چه شدت صدمات و جراحات وارده بر سر و صورت بیشتر نمایان بود ،( مثلا خراشیدگی صورت و کندن موی سر) نشان دهنده تاثیر بیشتر فاجعه بر آن زن بینوا بود ، چون اگر غیر از آن عمل می شد مطمئناً خانواده متوفا ایراد می گرفتند و چه بسا او و فک و فامیل را از مجلس بیرون می راندند و یا خدایی ناکرده در صورت مصیبتی مشابه ، در آن شرکت نمی کردند ؟!!

البته حال و روز خانواده مصیبت دیده بخصوص زن و دختران میت تأسف انگیزتر بود ، چرا که با ورود هر زنی به مجلس باید بلند می شدند و با جیغ و شیون ، برسرزنان به استقبال وی می رفتند و وآی به روزی که خانواده مرده اقوامی در دیگر بلاد داشتند که این نمایش دردناک برای ورود تک تک آنها می بایست تکرار می شد که بعضاً به هفته ها می کشید و گاه تا چهلم هم ادامه داشت .

خلاصه چه بگویم که « طرف » خودش مرده بود و دستش از دنیا کوتاه بود و خانواده وی هر روز آرزوی مرگ می کرد که ای کاش آنها هم همراه او مرده بودند تا نخواهند اینهمه زجر و عذاب را متحمل شوند ، چون دیگر نه توانی برای ایستادن داشتند و نه رمقی برای « لیک زدن » و همه اینها به کنار که آنها باید در طول این مدت علاوه بر عزاداری ، از مهمانان هم پذیرایی کنند ، چای ، شربت ، و قلیان و برای مهمانان شهرستانی ، تهیه صبحانه ، ناهار و شام و اگر کم و کسری مشاهده می شد ، عمه، خاله یا عمو و ... چه قشقرقی به راه می انداختند که آبرویمان رفت ، شما نتوانستید دو روز حفظ آبرو کنید ، الان تن مرده در قبر می لرزد و......

راستی چرا باید اینچنین باشد ؟! حالا که بنده خدا مرده و راحت شده ، خانواده اش چه گناهی کرده اند که می بایست متحمل عذاب  شوند ؟! چرا آنها باید تا چهلم و حتی سال در خانه بنشینند که نکند روزی فلان پیرزن بیاید و کسی را ملاقات نکند ؟! این رسم و رسوم چرا،  تا کی و کجا ؟؟!!

 

 

بیلک برنجی

ماجرای کشف قاشق در دیلم(لطفا بخوانید دیلوم) و دیگر قضایا یا به روایتی ورود قاشق به دیلم، این داستان از زبان یکی از معمرین دیلم تعریف شده وکلیه مسولیت های آن بعهده همین شخص است که نخواست نامش فاش شود.

این گونه که این پیر دنیا دیده نقل می کند در حدود سال هزار و سیصد و خیلی، جمعی از متشخصین و متمولین دیلم به شهری از شهرهای ایران دعوت می شوند، این جور که راوی حکایت کند همگی کت و شلوار بتن کردند و با اهل و عیال وداع گفتند بار سفر بستند و راهی بلاد غریب گردیدند. البته بعلت زنگ زدگی حافظه پیر ما مشخص نگردید که این عزیزان کفش به پا داشتند یا صندل؟ که بیشتر علما را رای بر اینست که جملگی صندل بر پای داشتند ولی طبق بررسی های باستان شناسی این حقیر سراپا تقصیر حداقل دو نفرشان ملکی بپا داشته اند که در ان روزگار بسیار مرسوم بوده.البته باز هم بهمان دلیل زنگ زدگی یا بقول دیلمی یل "منگ زدگی" نام شهر محل عزیمت مشخص نگردید ولی بنا به احتیاط ما شهر را طهران می نامیم که قدیم به این نام بود و امروزه به آن تهران هم گویند و به روایتی بدان ینگه دنیا هم گفته اند که محل اختلاف است؛ شهری است بغایت شلوغ و آلوده ولی آنروز ها پیرمرد قصه ما می گوید شهری بوده بهتر  از دیگر شهرها. برای روشنی قضایای ان دوران، باید اضافه کنم که غذا خوردن انروزها با دست انجام می گرفت و بقول عزیزی "مو باید اول کادیمه گیج کنم و بعد بخرمش" یعنی من ابتدا لقمه را باید چند دور در بشقاب( که انهم انروزها نبود و سینی بود)  بچرخانم و بعد بخورمش اگر جوانتر ها باز نیاز به توضیح بیشتر، در این زمینه دارند به "پ. ن"مراجعه کنند.از این قضیت بگذریم به اصل داستان بپردازیم.این دوستان به شهر طهران می رسند، بقچه بدست، پس از کلی پرس و جو به خانه میزبان می رسند.قضیه خاصی رخ نمی دهد تا زمان ناهار ،در زمان ناهار پس از اینکه میزبان سفره را می گستراند.در کنار هر بشقاب دو چیز دیگر هم گذاشتند که این میهمانان ما ،نه تا بحال دیده بودند ونه می دانستند چیست در فرصتی که میزبان رفت تا غذا را بیاورد میهمانان وارد شور شدند  ولی نتیجه ای حاصل نشد.  (در اینجا پیرمرد قصه گوی  ما یه خورده پیازداغ داستان را زیاد کردو افزود) یکیوشون گفت" شاید قراپیچ بو!!" و این شئ را  فی الفور به دندان کشید ولی بزودی از درد دندان متوجه شد که نبایدخوردنی باشد، در این میان کل جواد (نام مستعار است) که از همه باهوش تر بود فکر خوبی بذهنش رسید و کودکی را که دراتاق مشغول بازی بود صدا زد "بچه،بچه، بیو بیو" وقتی بچه امد گفت یکم برنج برای خودت بخور و هر سه نفر با تعجب دیدند که بچه قاشق (که همان شئ ناشناخته باشد)بر داشت و در زیر برنج می برد و به سمت دهان می برد و میل می فرماید و بدین ترتیب شد که دیلمی یل برای اولین بار قاشق را دیدند و هر سه نفر باتفاق این شئ را "بیلک برنجی" نام نهادند.البته پیر مرد ما دیگر نگفت که ایا شئ دوم که یحتمل چنگال بوده چی شد و شاید این خود داستان دیگری باشد.

پ.ن.

قراپیچ: نوعی شیرینی است که در دیلم درست می شود البته هیچ شباهتی به قاشق ندارد  !!!!!

غذا خوردن با دست روش خاصی دارد که معمولا شخص به اندازه یک لقمه از برنج وگوشت را جدا می کرد و انگشت شست بر زمین می ماند و بعد با یک چرخش ماهرنه سایر انگشتان به دور لقمه، لقمه از بشقاب کنده می شود و بسمت دهان مبارک فرد  رهسپار می گردید.

منتظر داستان کشف چای هم از همین پیرمرد باشید.

قهرمانی دسته یک فوتبال دیلم

مسابقات قهرمانی فوتبال دسته یک دیلم با شرکت ۷ تیم به پایان رسید :

وحدت                   قهرمان

آزادی مقاومت        نایب قهرمان

پویا                      سوم

تیمهای امید وشهباز هم به دسته پایین تر رفتند.

خواندن..و دیگر هیچ

در آن ایامی که من دوره نوجوانی خود را می گذراندم دیلم فاقد کتابفروشی بود. هر چند اکنون نیز تقریباً وضع بر همین منوال است. ولی تفاوت آن زمان با اکنون در این بود که آن روزها مثل حالا ارتباط فرهنگی با شهر های نسبتاً بزرگ بسیار کمتر بود. افراد تحصیل کرده اندک و برنامه های آموزشی تلویزیون بسیار محدود. من تشنه ی آموختن و چیز یاد گرفتن نه دستم به جایی بند بود و نه کسی چندان تشنگی مرا به آموختن درک می کرد.شاید تنها منبعی که همیشه وامدار آن خواهم ماند کتابخانه کوچک عمومی دیلم بود که آن روزها در یکی از خانه های سازمانی جای داشت. با مخزن کتاب بسیار کوچکی مملو از عناوین جورواجور.

پایم که به این مخزن اسرار باز شد همچون تشنه ای که به آب خنک رسیده باشد شروع کردم نه به خواندن که بلعیدن کتابها.بی آنکه کسی راهنمایی درستی کند و شاید به این امورات چندان وقعی بگذارد کتابها را یکی پس از دیگری می خواندم و می خواندم. به دلیلی که اکنون برایم معلوم نیست ابتدا از ادبیات کهن فارسی و تاریخ شروع کردم. تصور کنید نوجوانکی دوازده سیزده ساله نفایس الفنون بخواند، تاریخ بیهقی بخواند ، گلستان سعدی را تا حد از بر کردن بخواند و کتابها بودند که می آمدند و می رفتند.. سندباد نامه..سمک عیار ..کلیله و دمنه..مرزبان نامه..و...

و رویاهای شبانه ام پر بود از میهمانهای ناخوانده..حسنک وزیر..بوسهل زوزنی..صاحبدلان گلستان ، حیوانات متفکر کلیله و دمنه..

متن کتابها با توجه به کهنگی نثر آن دوره ها برایم بسیار دشوار بود. شده بودم مانند کسی که با پای برهنه در زمین پر از سنگلاخی حرکت می کند و عجیب خود را مجبور و یا عاشق بر حرکت می دانستم...بعدها که دستم به فرهنگهای عمید و معین رسید کلی از بار نفهمی های نوجوانانه ام کم شد.

همزمان با ادبیات کهن فارسی، داستانها و رمانهای خارجی نیز وارد رژیم خواندنم شدند. ژول ورن ، جک لندن ، چارلز دیکنز ، تورگنیف و نویسندگان ریز و درشت دیگری که نامشان چندان در خاطرم نمانده. از منبعی دیگر ادبیات معاصر ایران را شروع کردم. در نظر بگیرید کسی سال اول دوره راهنمایی بوف کور هدایت را بخواند هیچ که سر در نمی آورد دست کم چند روز و یا حتی چند هفته دنیا را تاریک می بیند.

به دوره ی دبیرستان که رسیدم ذائقه ام تغییری اساسی کرد. علم برایم سخت عزیز و دوست داشتنی شد.و باز منجی من همان کتابخانه مهربان و کوچک شهر و آغوش بازش بود.ستاره شناسی، زیست شناسی، فضانوردی، جغرافیا و شاخه های دیگر علوم که هر از چند گاهی به یکی از آنها متمایل می شدم و می خواندم. و البته این تفنن در خواندن و بی مهری به درسهای مدرسه کار خودش را کرد. دانش آموزی که با مکافات خود را بالا می کشید و لنگان لنگان از این کلاس به آن کلاس می رفت. سئوالات خارج از هنجار سنی من ، تعجب معلمها و تمسخر همکلاسیها از خاطرات بیاد ماندنی گوشه ذهن منند.

حال با بهبود بسیار وضع ارتباط فرهنگی با شهرهای دور و نزدیک و آسانی در اختیار داشتن انواع کتب بسیار افسوس می خورم که نسل نوجوان و جوان دیلم این گونه از کتاب و خواندن دوری می جویند.قدر لحظات ارزشمند فارغ البال بودن را نمی دانند و ارزش دانستن چندان برایشان روشن نیست. آنچه پس از مدتها و حتی سالها فکر کردن در این باب می دانم این است که همه، حتی بی انگیزه ترین کتاب گریزها را نیز می شود کم کم و بتدریج به کتاب و آموختن متمایل ساخت.افراد بسیاری را همچون خود عاشق خواندن کرده ام. ولی کار باید گسترده شود و در سطح کلان اجرا شود. آموزش و پرورش ما نیازمند بازنگری جدی است. نسل کنونی چندان از گذشته خود مطلع نیست. میراث ادبی ایران را چندان نمی شناسد و به چیزی در گذشته افتخار نمی کند. تاریخی که در دوران مدرسه آموزش می دهند تاریخی است پر از سیاهی و تباهی که هیچ جای افتخار و فخری برای دانش آموز باقی نمی گذارد. او نمی داند چه زیبا می توان از میراث ادبی گذشته لذت ببرد و به گذشتگان پر افتخارش فخر بفروشد و هویت خود را به ثمن بخس نفروشد.

 

صندل

 « ای عزیر، مرا مقدر است که امروز نقدی نبشتن بر مطلب داریوش خان راست قامت و غرض من نبشتن آن است خوانندگان را فایده یی بحاصل آید و عزیزمان مکدر نگردد »

یادش بخیر حاج آقا رشید پور ، استاد اخلاقمان بود و بسیار با سواد و جهاندیده ، او در فصل اخلاق و تربیت تألیفات زیادی داشت که چند تایی را به عنوان مرجع به ما معرفی کردند . وی بحثی را مطرح نمود در رابطه با فلسفه حجاب و با توجه به اینکه به کشورهای متعددی سفر کرده و حتی مقیم شده بود اعتقاد داشت حجاب پدیده ای نسبی است و بستگی تام دارد به شرایط جغرافیایی ، اقلیمی ، اجتماعی ، فرهنگی و حتی سیاسی و اقتصادی هر جامعه ، او می گفت اگر ما پوشش کامل سر و دست و پا را حجاب قلمداد کنیم ، مردم سیبری روسیه و اسکیمو ها از همه با حجابتر و مردم افریقا و امریکای جنوبی از همه بی حجابترند ؟! البته چنانچه در فوق آمد بنده قصد ندارم وارد این مبحث شوم که نه تخصص من است و نه معلوماتش را دارم فقط نقدی دارم بر مطلب دوست خوبم آقای راستی که چندی پیش تحت عنوان « پوشش مردان دیلمی » ارائه گردید .

تابستان سال 67 و یا 68 بود و طبق معمول با جمعی از بچه های محل در سایه سار دیواری رو به دریا داشتیم به صحبت های « بو مختار » گوش میدادیم و بقول او امروز هم من دیر رسیده بودم ، چون تاره خطبه دومش را شروع نموده بود ، که یه هوی علو صدا زد « بچه یل سی کنین ماشین کمیته » و به محض اینکه چشممان به پاترول زرد رنگ کمیته افتاد همگی از خنده روده بر شدیم ، بله الو ، محمدو ، غلو و عباسو ، لخت صلیت ( البته با شورت ) عقب ماشین نشسته بودند ، حس کنجکاویم گل کرد و خواستم علت بازداشتشان را بدانم ، لذا بسرعت من و رمضون با موتورسیکلت دنبال پاترول راه افتادیم تا به درب کمیته رسیدیم ، با آشنایی که رمضون با بعضی از پرسنل کمیته داشت توانستیم وارد مقر شویم و مستقیماً بطرف بچه ها رفتیم در حالی که آنها را در گوشه ای از حیاط کمیته نگه داشته بودند ، از مسئول گشت علت بازداشتشان را پرسیدیم ، گفتند ؛ بعلت بدحجابی و پوشش نامناسب آنهم در ملأ عام بازداشت شده اند . سر و صورت الو بوی « سل » می داد و غلو هم معلوم بود که از « په زدن لنج » بر می گشته چون هنوز آثار چربی و آهک روی دست و صورتش پیدا بود ، از عباسو پرسیدم تو کجا بودی ، گفت ؛ « رفته بودم جهازمونه شتان کنم » ( لنجمان را درست پارک نمایم ) و محمدو هم که از « دریه شنو برگشته بود » ، خلاصه با هر تدبیری بود دوستان کمیته ای را قانع کردیم که اینها بدحجاب نیستند و فقط حسب ضرورت و شرایط کاری مجبورند اینجور در ملأ عام ظاهر شوند و هدفشان هم ترویج بی بندباری نیست و بالاخره آنها را آزاد نمودند

ادامه نوشته

دوست عزیزم جناب آقای غلامی پور :

ضمن تبریک به تمامی عزیزانی که با همت و تلاش موفق به قبولی در دانشگاه گردیدند و تشکر فراوان از جناب عالی و همکار عزیزتان در موسسه که در به بار نشستن این نتایج تاثیر فراوانی داشته اید خواهشمندم که گزارشی جامع از موفقیت عزیزان جهت درج در وبلاگ فراهم نمایید. همواره شاد و موفق باشید

 

تشکر و قدردانی

در اقامت یک هقته ای که در دیلم دارم و کم کم به روزهای آخرش هم نزدیک می شود، یکی از مسایلی که مورد توجه ام قرار گرفت حمایت برخی از سروران دیلمی و گاها" غیر دیلمی از وبلاگ «دیلمی یل» بود. چه دلیل پیشنهاد حمایت این عزیزان از این وبلاگ، درخواست دوستان نویسنده در این وبلاگ بوده و چه ابتکار خود اشخاص شخیص، جای تشکر و قدردانی دارد. یکی از این موارد «خدمات کامپیوتری دنیای کامپیوتر» است که گویا مالک آن بومی دیلم هم نیست. البته متاسفانه بنده نه نام ایشان را می دانم و نه حیطه فعالیتشان را. اما تقاضای این بزرگوار را بر روی کارت اینترنت هایشان جهت بازدید از وبلاگ دیلمی یل مورد توجهم قرار گرفت. نمی دانم این عمل از کی شروع شده و تا چه وقت ادامه خواهد یافت اما همین که به حمایت این وبلاگ برآمده اند در نوع خود جالب و ستودنی است. بنابراین دست این بزرگوار را به گرمی فشرده و تشکر و قدردانی خود را از ایشان به عمل می آورد. توفیق بیش از پیش برای ایشان از خداوند بزرگ خواهانم.

 

 

مسابقه جهاني اتومبيل راني

دوستان سلام

اگر خاطر مبارکتان باشد در مطلب قبل خصوصیات یک شهربندری را برایتان شرح دادم و در آخر آن مطلب قول داده بودم چنانچه موضوع جدیدی به چشمم آمد دوباره مزاحم شوم. و اینک اصل ماجرا.

در یکی از روزهایی که در این شهر بودیم خبر آوردند که قرار است یک مسابقه اتومبیل رانی در شهر برگزار گردد. مسیر مسابقه از قبل مشخص شده بود (از میدان ورودی شهر که به نام جهاد شناخته می شد تا میدان معروف به ساعت که میدان بسیار کوچکی بود که ساعت زیبایی در وسط آن قرار داشت). این مسیر از قبل توسط فدراسیون اتومبیل رانی مهیا شده بود. در مسیر مسابقه که حدود یک کیلومتر یا شاید هم کمی بیشتر بود، جهت مهیج کردن مسابقه، فدراسیون کوهنوردی موانع کامل طبیعی را در طول مسیر ایجاد کرده بود.(باور کنید که این موانع صرفا" جهت استفاده در این مسابقه تعبیه شده بود) این موانع که معروف به موانع شنی و تپه ای بود، طوری در وسط مسیر قرار گرفته بود که ممکن بود ماشین ها را دچار دردسر و حتی صانحه کنند. اما این مسائل باعث نشد که راننده های شهیری چون «میخائیل شوماخر» و «سباستین لوور» در این مسابقه شرکت نکنند. در کنار این راننده ها، افرادی از کشورهای دیگر و خیل عظیمی از راننده های وطنی و ده ها راننده بومی، شرکت کرده بودند. روز مسابقه فرا رسید و مردم از اقصی نقاط  کشور و حتی دنیا به دیدن این مسابقه آمده بودند. اتومبیل ها همگی در جای خود مستقر  شده بودند. همه منتظر شنیدن صدای شلیک تپانچه داور بودند. هیجان به اوج خود رسیده بود. جمعیت همگی در جایگاه خود نشسته بودند و منتظر شروع مسابقه بودند. نفس ها در سینه حبس شده بود. برخی از مردم شهر آرزوی اول شدن راننده های بومی را داشتند و برخی دیگر به این آرزوی دست نیافتنی پوزخند می زدند و می گفتند در حضور بزرگانی چون شوماخر و لوور، امکان ندارد. محال است. غیر ممکن است.

بلاخره لحظه موعود فرا رسید و صدای تپانچه داور مسابقه در هوا پیچید و کلیه تماشاگران را از روی صندلی های خود بلند کرد. تا چند دقیقه دیگر معلوم می شد کدام راننده زودتر از خط پایان عبور خواهد کرد. ماشین ها با صدای زیادی به جلو هجوم می آوردند. باز هم این دو خارجی (شوماخر و لوور) جلوتر از بقیه در حال حرکت بودند. اتومبیل شوماخر زودتر از بقیه به مانع شنی اول رسید. و سپس لوور و بقیه. اما نه، باور نکردنی است. چه شد؟! خدای من، کمتر از یک ثانیه همه چیز عوض شد. شوماخر و لوور از مسیر مسابقه خارج شدند. یکی به کناره سمت چپ (بخوانید بلوار) و دیگری به مانع سمت راست (بخوانید جدول کنار خیابان) برخورد کرده و اتومبیل هایشان واژگون شد. تعداد زیادی از دیگر ماشین ها نیز به روزگار این دو غول اتومبیل رانی مبتلا شدند. اما برخی ماشین های وطنی از مانع اول عبور کردند. این رانندگان هنوز مسرور عبور از مانع اول بودند که وارد قسمت سخت دوم شدند. «اه لعنت بر شیطون! آقای محترم چه می کنید؟ آقا بگذارید من هم تماشا کنم.» این صدای من بود که در بین تماشاگران به پا خواسته به دنبال روزنه ای جهت دید زدن ادامه مسابقه بودم اما متاسفانه تماشاگران از شدت هیجان به حرف های من توجه نمی کردند و همین باعث شد که من ادامه مسابقه را نبینم. بنابراین فورا" از سکوی تماشاگران پایین آمدم و از یک موتور سیکلت سوار آشنا خواستم که مرا بر ترک خود سوار کرده و به خط پایان نزدیک کند تا نتیجه مسابقه را ببینم. جوان  جویای نام با سرعت در خور شان و با جسارت خاصی بین زمین و آسمان مرا به نزدیکی خط پایان رساند. اما چیزی را که می دیدم برایم باور کردنی نبود.همه رانندگان خارجی و وطنی که از شهرهای دیگر آمده بودند از مسیر مسابقه خارج شده بودند و فقط رانندگان بومی توانسته بودند با اقتدار مقام ها را در بین خود تقسیم کنند. بعدها شنیدم که آن دو راننده مشهور خارجی در مصاحبه ای که با رادیو بومی داشتند عنوان کرده بودند که ما از عملکرد خود در این مسیر صعب العبور راضی هستیم اما تعجب ما در این است که این رانندگان بومی چطور توانسته اند از این موانع عبور کنند.

راستی همین امروز دیدم که ظاهرا" در حال تغییر چندباره موانع بودند. خدا به خیر کنه.

آن روزل

چرا قدیم ، قدیم ها اینهمه فاصله نبود ، و یا شاید بود ولی ما احساس نمی کردیم ؟ پولدارها هم مثل بقیه بودند ، آدم بزرگها فاصله چندانی با کوچکترها نداشتند .

یادش بخیر « گلوله بازی » پشت « انگلیسی یل » یک طرفش من کودک بودم و آنطرفتر « مجیدو » و « ماشکی » و همچنین « هو کلی » « هفت سنگ » و « بره بیو » ، من «دال» می زدم و می دویدم « نادرو » هم دال می زد و عجب دالی که با آن می شد چند دور بری و برگردی .

از بنگ ، حشیش ، هروئین و قرص اکس اصلاً خبری نبود و کسی نمی دانست ماری جوانا و شیشه چه کوفت و زهر ماریست ، فقط می گفتند چند پیرمرد گه گاهی تریاک می کشند ، از بیماری قند ، چربی ، فشار خون و ایدز هم خبری نبود و یا اگر هم بود ما نمی شناختیم ؟! بجای ماهواره ، کامپیوتر ، اینترنت ، CD و شب نشینی های متداول محفل ما همراه بود با قصه های ننه علی، پیرزن همسایه و بازی شبانه ما « بلبلی محزو » بود و « دیدم » یا « تپ تپکان » ، از چی تور نمکی ، لواشک آلو ، پیتزا و چیز برگر اثری نبود و هر وقت گرسنه می شدیم مقداری نان خشک را با روغن و شکر قاطی می کردیم و یا چند عدد خرما و نهایتاً پنگ خارکی و عید تا عید هم ککال بود و کلیچه و قراپیچ . از سیاست سیاست زدگی و سیاست بازی چیزی نمی دانستیم و البته بزرگترها هم نمی دانستند ، خط و خطوط سیاسی هم مفهومی نداشت ، نه راست ، نه چپ و نه حزبی و جمعیتی یا سازمانی و بعدها شنیدم که حزب رستاخیز در شهر دفتری داشته با چند نفر عضو .

آنروزها پدر ترس نداشت که کارش را از دست بدهد و دایی ، خاله ، عمه و عمو نگران فردا نبودند ، راستش را بخواهید هر چه داشتیم با هم می خوردیم و اگر نداشتیم ، ، در آنهم با همدیگر شریک بودیم . !! علی رغم کشف حجاب رضا خانی و وجود آثار آن در جوامع شهری ، آن روز ها در شهر ما حجاب بود ، نماز بود و ماه مبارک رمضان و محرم و صفر را سخت گرامی می داشتیم ، دم غروب و موقع افطار، اطراف مساجد جمع می شدیم تا به محض شنیدن صدای اذان ، بدویم سمت خانه ها و با هم بخوانیم « هی بخرین که بانگه ....» و شب های رمضان ، حضور در مساجد و شب « گری گشوه » چه ذوقی می کردیم و اما شبهای احیا تا صبح از این مسجد به آن حسینیه برای پذیرایی از مردم با چای و شیر داغ بهمراه حلوا و « تبدون » ، دهه اول محرم را چه زیبا پاس می داشتیم ، حتی شب عاشورا تا صبح در مسجد می ماندیم تا « ای صبح رو سیاه  .... » را زمزمه کنیم و یاد ندارم کسی به بهانه پخش مستقیم دیدار منچستر و رئال مادرید مسجد را ترک نماید ؟! دور تا دور ما پر بود از اسامی محمد ، علی ، فاطمه ، حسن و حسین و همواره نوای اذانی که در روز تولد در گوشمان زمزمه کرده بودند را احساس می نمودیم . آنروزها کسی از کسی ترس نداشت ، حتی دختر بزرگها در کنار پسران جوان بازی می کردند و خوفی از تهمت ناروا و بی آبرویی نبود .

                 « چه خش بی بلبلی محزو و شو مه         مو نونم آدمل سرشون چه اومه »

راستی آیا اینهمه خوشی در آن روزها فقط شامل حال ما کودکان بود ، یا شامل آدم بزرگها هم می شد ؟؟ به نظر شما چطور ؟؟ لطفاً از پدر و مادرها بپرسید .  

از دریای ما تا دریای اونها

یا به عبارت دیگر از دریای جنوب تا دریای شمال. چندی پیش جاتون خالی مسافرت شمال بودم. شلوغی ساحل خزر به حدی بود که میان ازدحام نمی‌شد به راحتی بر روی ساحل راه رفت  و  مرتب بايد مسیرت را عوض می‌کردی تا از روی بساط پهن شده‌ی خانواده‌ای رد نشی و به سختی مسیر خود را از ميان جمعيت پيدا می‌کردی. چند عکس گرفتم به قصد اين وبلاگ و به ذهنم گذشت که چه می‌شد اگر ساحل جنوب و بخصوص ساحل ديلم کسری از اين مسافران را جذب می‌کرد. همه می‌دانيم که در چند روز تعطيلات عيد ساحل ديلم ميزبان بازديدکننده‌های زیادی است اما فقط محدود به همان چند روز است و در بقيه فصول سال ساحل زیبای ديلم و البته ديگر شهرهای همجوار خالی از مسافر و بازديدکننده است. من چند دليل روشن می‌توانم برای آن در نظر بگيريم:

يک، آب و هوای بسیار گرم و خشک در فصل تابستان که هر مسافری را فراری می دهد.
دو، دوری از مرکز و شهرهای بزرگ بخصوص تهران و بعد مسافت.
سه، نبود ساختار و امکانات رفاهی جهت جذب بازديدکننده.

شايد دلايل ديگری را هم بتوان برای اين مساله برشمرد اما به نظر من عمده مشکلات همين‌ها هستند. البته همه اين مسائل راه حل دارند منتها لزوماً راه حل‌شان ساده يا ارزان نيست. نظر شما چيست؟ چه دلايل ديگری را می‌توان برشمرد؟ آيا فکر می‌کنيد اصولا نيازی به جذب بازديدکننده در اين زمينه و حل مسائل فوق هست؟ جذب بازديدکننده چه فوايدی برای ديلم و در کدام زمينه‌ها سود دارد؟ مردم شمال از اين همه استقبال به شهر و ديارشان چه سودی برده‌اند؟ آیا مسؤولان شهر بر روی اين مقولات طرح و برنامه‌ای دارند؟ اهالی شهر چه؟ و بسیاری از اين قبيل سوالات که بد نيست هر از چندگاهی از خود بپرسيم.