تبليغاتX
دیلُمی‌یَل
خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک

شب و سحر
به نام خداوند جان و خرد

هر چند من ندیده ام این کور بی خیال

این گنگ شب که گیج و عبوس است-

خود را به روشن سحر نزدیک تر کند،

لیکن شنیده ام که شب تیره-هرچه هست-

آخر زتنگه های سحرگه گذر کند...

 شعر یکی از کالاهایی است که از دورترین زمان ها تا کنون در بازار هنر عرضه می شود.کالایی که با جان و روح آدمی پیوند داشته و زاییده لحظه های آمیخته از خرد و عاطفه است. هر چند«در بازار هنر آنچه عرضه می شود همیشه اصیل و ماندنی نیست»* زمان ها باید بگذرد تا آنچه ماندنی است از آنچه یاوه وگذراست بازنماینده شود وشاعران روز از شاعران همیشه. شعرهای روز آنانی اند که به شعار می مانند تلخ و نازیبا ولبریز از بادها و مبادها.تنها کافی است یک بار نظری بدان بیاندازیم و هرگز ما را پروای دیگر بار خواندن آن نباشد.پراست از زیاده گویی و توضیح واضحات.گویی شاعر مخاطبان خود را کودنانی می بیند که سعی در شیرفهم کردنشان دارد.شعرش کالای روز است و نادلنشین و بی خریدار.اما شاعرانی که همیشه می مانند شاعرانی هستند که شعرشان شعار نیست آوازی است که از جان برمی آید و بردل می نشیند.برای مثال در این جا شعرهایی از دوشاعر آورده می شود که هردو متاثر از واقعه ای اجتماعی سروده شده اند:

آه هنگامی که یک انسان

می کشد انسان دیگر را.

می کشد در خویشتن

انسان بودن را.  (سایه،برسنگفرش راه)

 

ومقایسه کنیم با:

یاران ناشناخته ام

چون اختران سوخته

چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد

که گفتی

دیگر

زمین  همیشه

شبی بی ستاره

ماند. (شاملو،برسنگفرش) 

می بینیم که در شعر اول واقعه را خبرگونه گفته است چونان خبرنگاری که بدون هیچ احساس واقعه ای را به سمع دیگران می رساند اما در شعر دوم،  شاعر همیشه، با تشبیه ها و استعاره ها و برگزیدن واژه های درست و به جا شعر خویش را قدرتی بخشیده که در ژرفای جان آدمی نفوذ یافته و او را تشویق به خواندن دیگر باره و دیگرباره آن می نماید.

 

 *باغ در باغ،هوشنگ گلشیری

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 7:39
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد