تبليغاتX
دیلُمی‌یَل
خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک

برای محمد علی و یار وفادارش

هرچه محبوب پسندد زیباست

 

به یاد برادر عزیزمان : " محمدعلی و همسر ایثارگرش"

نفس نفس اگر از باد نشنوم بویت    زمان زمان چو گل ازغم  کنم گریبان چاک

نسترن پژمرد ، لاله خم شد ، و بهار ناپدید .....

باور به ستوه آمد و شتاب لحظه های بی تو دیده را غرق تحیر کرد.و مسافر همیشگی خاطرات تو دلش گرفته تر از همیشه است.

تمام شهر را گشتیم تا شاید نشانی از  شما بیابیم اما همچنان در گمگشتگیهایمان جا مانده ایم. جای خالیتان عذابمان می دهد . گلدسته های مسجد محله هنوز چشم براهتان هستند. شاید عطر وجودتان بر گلبرگهای احساسشان بنشیند تا صمیمیت شما را گریه کنند !

شهر بعد از شما بوی غربت گرفته است و خاموش.. وهمه مردم شهر مات و مبهوت به  هم می نگرند که چگونه به یکباره آتش خزان به خرمن بهار زده شد !

چه روزهای قشنگی بود ، روزهای صمیمیت و با هم بودن ، روزهای شادی و غم، با هم گفتن و همدل بودن و ....

روزهایی که تا جمع می شدیم خنده بود و تا فعالیت بود جلودار جمع می شدی و سختیها را یک تنه  به  جان می خریدی.

وما بعد از نبودنتان چه زود پیر و فرتوت شدیم،دیرگاه غریبی است که از فیضتان محرومیم.

و تنها مشتی خاطرات مواج در انتهای درونمان موج می زند. آری ! شما با اولین عشق باریدن گرفتید. و چه زود وداع گفتید و از حلقه دوستان بریدید، کم کم در باورمان گنجید که شما با بقیه تمایز داشتید، در برق  نگاهتان گاهی می خواندیم که قومی  هستید از دایره سبز سعادت.

محمد جان! کلاسهای مدرسه بی تابی می کنند و میز و نیمکت های کلاس در عطش حضور تو می سوزند، تا بیایی و مشق عشق بنویسی. یاران و همکارانت نگاهشان به درب دفتر مدرسه خیره گشته و منتظرند تا این درب گشوده گردد و سیمای پاک و بی ریایت را به تماشا نشینند  و قامت پر صلابت و مهربانت را در آغوش بگیرند. معلمان باقامتی خمیده و زانوانی که به سستی گراییده در فراق تو دیگر توان ایستادن ندارند.

شاگردانت در حسرت تبسمهای شیرینت می سوزند ، و به دنبال فروغ چشمان پر امیدت زمان را به انتظار نشسته اند. تا دوباره بیایی و رایحۀ روح نواز مهربانیت را تقدیمشان نمایی. با تمام عشقی که به مدرسه و تعلیم و تربیت داشتی چه زود فهمیدی که دیگر مدرسه جای تونیست . زیرا آهنگ رحیلی تو را از دور دستها باز می خواند و به آشیان نور و حضور دعوت می نمود.  یارهمیشگی! چه زود از بوستان علم و ادب رهیدی و به گلستان لاله ها پر کشیدی ، تو نیز گلی بودی از دسته گل های شقایق که در فصل معرفت لبیک را به اعلی رفیقت گفتی .

تازه می فهمیدیم که در ورای موج چشمان آرام و بی ریایت چه هیاهویی و چه رازهایی را می باید مرورکرد.

آری ! پرنده مردنی نیست و سایه بال هایش تا ابد بر سرمان خواهد ماند. 

 و یاد شان برای همیشه بر لوح  قلبهایمان خواهد  ماند....   

                                                       از طرف دوستان  و همکاران

لينک ثابت نوشته شده توسط داریوش راستی در جمعه هفتم فروردین 1388 و ساعت 12:8
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد