| خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک |
|
|
این مطالب چون آکادیمیک نبودند توسط نویسنده آن حذف شد
به نام خداوند جان وخرد
بلیط را که از کیفم بیرون می آورم مثل همیشه به پشت آن نگاهی می اندازم تا جملات نوشته شده روی آن را بخوانم. در کنار جملاتی مانند؛ همشهری غم نخور حل میشه، یا شهر ما خانه ی ما و مانند این ها، جمله ای نیز با این مضمون دیده می شود که« عدم ارائه بلیط موجب ضمان شرعی است». بی اختیار به یاد مصاحبه ای می افتم که در آن خبرنگار از فردی که با عجله می گذشت پرسید آیا شما در انتخابات شرکت می کنید و او هم بی درنگ پاسخ داد بله چون یک وظیفه شرعی است. نکته ای که بسیار مهم می نماید اینست که در جامعه ای که مردم حکم صریح قرآن مبنی بر گناه کبیره بودن غیبت را به آسانی نفس کشیدن نادیده می گیرند به راستی به چه میزان به توجه مردم به شرعی بودن یا نبودن یک مسئله می توان اعتماد نمود.این که مردم با توجه به اصول اعتقادی خویش کاری را انجام بدهند بسیار پسندیده می باشد اما تکلیف کسانی که چندان پایبند اعتقادات نیستند چه می شود.به هر حال آنان نیز ساکنان این کشورند آیا می توان به نظرات و کارکرد آنان بی توجه بود و یا بهتر این است که در کنار توجه دادن به مسائل شرعی، تاکید بیشتر بر این باشد که برای داشتن کشوری آباد و آزاد حق ملی و شهروندی چنین اقتضا می نماید که مسائل موجود در جامعه را با حساسیت و دقت بیشتری پیگیر بوده و در رعایت قوانین کوشا باشیم. زیرا به طور مثال کافی است در یک شهر دوهزار نفری بیست نفر به این جمله اعتقادی نداشته باشند که:"عدم ارائه بلیط موجب ضمان شرعی است"؟!!! به نام خداوند جان وخرد
«کاش گشاده نبود چشم من و گوش من آفت جان و تن است عقل من و هوش من کاشکی این چند کتاب را از خارجه و داخله من نداشتم و نخوانده بودم.کاشکی روزنامه نمی خواندم.کاشکی چیز نمی فهمیدم.بدترین دردها در عالم چیزفهمی است زیرا که می بینیم و می فهمیم و چاره نداریم. مثل ما مثل آن شل است که دست و پایش بریده است درمیان راهی افتاده، و می بیند راه آهن به تعجیل به سر او می آید و میداند که وقتی که راه آهن به او رسید چه می کند ولی نه پای گریز دارد و نه دست ستیز.مایوسانه فریادی می کند، یک یا الله و یا الهی می گوید.امروز حالت بنده به آن شخص بی دست و پا شبیه است که می بیند ولی همزبان و همدرد و معاون ندارد. در خط راه آهن با دست و پای بریده افتاده است و راه آهن خطرناک شمالی و جنوبی مانند برق آسمانی به عجله می آید و او را در زیر دست و پا خرد می کند و این بدبخت فریاد می زند.باز می رویم رو به خدا، ای خدا به فریاد برس! ای خدا به فریاد برس! چرا به یاد ما و به فکر ما بیچاره ها نیستی؟!» اشتباه نکنید این شکوائیه ی روزنامه نگاری دربند و یا آزادی خواهی از جان گذشته نیست بلکه قسمتی از ناله های دل دردمند ظل السطان فرزند ناصرالدین شاه قاجار است که از کتاب خاطرات او انتخاب و در اینجا درج گردیده است!!!!ظل السلطانی که گفته می شود برای به دست آوردن هزینه عیاشی های خود از هیچ کاری حتی فروختن تنه درختان خیابان چهارباغ نیز خودداری ننمود.می بینید انسان می تواند چگونه باشد و در عین حال چگونه زبان در کام بگرداند. خاطرات ظل السلطان.جلد اول.ص۴۰۲ به نام خداوند جان وخرد
رسم بسیار زیبایی که در اردی بهشت ماه جلب توجه می کند همراهی روز بزرگداشت معلم و آغاز به کار نمایشگاه کتاب است. کاش رسم می شد که همه در طول سال کتاب های زیبایی را که می خواندند در وبلاگ معرفی می نمودند تا دیگر دوستداران کتاب نیز با آن ها آشنا می شدند. یکی از کتاب های مورد علاقه من کتاب "قصه هایی برای پدران ، فرزندان، نوه ها" از پائولو کوئیلو است.این کتاب ترجمه آرش حجازی و از انتشارات کاروان است. البته چاپ کتابی که در دسترس من است متعلق به سال 1384 می باشد. در این کتاب حکایت های کوتاه و دلپذیر به شیوه گلستان سعدی آمده است. در زیر یکی از این حکایات آورده می شود: قانون میوه در صحرا میوه کم بود.خداوند یکی از پیامبران را فرا خواند و گفت: "هر کس در روز تنها می تواند یک میوه بخورد". این قانون نسل ها برقرار بود و محیط زیست آن منطقه حفظ شد.دانه های میوه ها بر زمین افتاد و درختان جدید رویید.مدتی بعد آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهرهای اطراف را برانگیخت. اما مردم هنوز هر روز فقط یک میوه می خوردند و به دستوری که آن پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود وفادار بودند.اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهرها و روستاهای همسایه هم از میوه ها استفاده کنند. این فقط باعث می شد که میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند. خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت :"بگذارید هر چه میوه می خواهند بخورند ومیوه ها را با همسایگان خود قسمت کنند". پیامبر با پیام تازه به شهر آمد.اما سنگسارش کردند چرا که آن رسم قدیمی در جسم و روح مردم ریشه دوانده بود و نمی شد راحت تغییرش داد. کم کم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از کجا آمده. اما نمی شد رسوم بسیار کهن را زیر سوال برد و بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها کنند. بدین ترتیب می توانستند هر چه می خواهند بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهند. تنها کسانی که خود را قدیس می دانستند به آیین قدیمی وفادار ماندند.اما در حقیقت آن ها نمی فهمیدند که دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر کنند. ص ۱۴۴
به نام خداوند جان و خرد
بی تردید همه ما حداقل برای یک بار هم که شده داستان سیندرلا را شنیده ایم. دختری که فرشته نجات آمد و لباسهای کهنه اش را تبدیل به لباسی زیبا و فریبنده ساخت لباسی که توجه همگان را به خود جلب نمود.اما به محض این که ساعت 12 بار نواخت آنوقت بود که سیندرلا بار دیگر لباسهای خویش را کهنه یافت و باز به انتظار معجزه ای دیگر نشست. حال حکایت ما زنان ایرانی است.زنانی که همیشه چندین صباح مانده به انواع انتخابات شاهد تکریم ها و تجلیل هایی می شویم که از همه طرف نثارمان می گردد.زنانی می شویم که بهشت زیرپایمان است. شعارهمه مردها از دامان زنان به معراج می روند بارها تکرار می شود، در دولت های پیش روقرار است وزیر و وکیل و نماینده و سفیرشویم ،نقشه ها برای آینده ما کشیده می شود، هوراها به گوش می رسد... اما همین که ساعت انتخابات دوازده بار نواخت آنوقت است که لباسهای ژنده امان بار دیگر پدیدار می شود،مردها تازه به یاد می آورند که انگار تازگی ها زنان زیادی دانشگاه رو شده اند، پس راهی جز تفکیک جنسیتی نمی ماند. لایحه های خانواده تنظیم می گردد، آنوقت است که این سیندرلاهای وطنی حتی اگر همسرانشان بارها و بارها بر سفره رنگین هوس بنشینند آن ها را یارای مخالفت با اجرای عدالت نیست.نقشه ها می کشند تا این خرده های مهریه را نیز اندک تر و بی پشتوانه تر سازند، هیچ محکمه ای حقی برای وی در نظر نمی گیرد تا آن جا که مجبور می شود که یا خود را بسوزاند یا دیگران را... آه سیندرلاها گوش بسپرند چیزی به نواختن ساعت نمانده است. به نام خداوند جان و خرد
یکم اردی بهشت روز سعدی است. کسی که به روا درباره خویش چنین می سراید: گه گه خیال در سرم آید که این منم ملک عجم گرفته به تیغ سخنوری شعر زیر غزلی است از غزلیات زیبا و عاشقانه این اندیشمند عاشق:
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم شوقست در جدایی و جورست در نظر هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم روی ار بروی ما نکنی حکم از آن تست بازآ که روی در قدمانت بگستریم ما را سریست با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم برآن سریم گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم ما با توایم و با تو نه ایم اینت بلعجب در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم نه بوی مهر می شنویم از تو ای عجب نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم از دشمنان برند شکایت به دوستان چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم ما خود نمی رویم دوان از قفای کس آن می برد که ما به کمند وی اندریم سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند چندان فتاده اند که ما صید لاغریم
غزلیات سعدی.تصحیح دکتر خلیل خطیب رهبر،ص644
به نام خداوند جان و خرد
هر چند من ندیده ام این کور بی خیال این گنگ شب که گیج و عبوس است- خود را به روشن سحر نزدیک تر کند، لیکن شنیده ام که شب تیره-هرچه هست- آخر زتنگه های سحرگه گذر کند... شعر یکی از کالاهایی است که از دورترین زمان ها تا کنون در بازار هنر عرضه می شود.کالایی که با جان و روح آدمی پیوند داشته و زاییده لحظه های آمیخته از خرد و عاطفه است. هر چند«در بازار هنر آنچه عرضه می شود همیشه اصیل و ماندنی نیست»* زمان ها باید بگذرد تا آنچه ماندنی است از آنچه یاوه وگذراست بازنماینده شود وشاعران روز از شاعران همیشه. شعرهای روز آنانی اند که به شعار می مانند تلخ و نازیبا ولبریز از بادها و مبادها.تنها کافی است یک بار نظری بدان بیاندازیم و هرگز ما را پروای دیگر بار خواندن آن نباشد.پراست از زیاده گویی و توضیح واضحات.گویی شاعر مخاطبان خود را کودنانی می بیند که سعی در شیرفهم کردنشان دارد.شعرش کالای روز است و نادلنشین و بی خریدار.اما شاعرانی که همیشه می مانند شاعرانی هستند که شعرشان شعار نیست آوازی است که از جان برمی آید و بردل می نشیند.برای مثال در این جا شعرهایی از دوشاعر آورده می شود که هردو متاثر از واقعه ای اجتماعی سروده شده اند: آه هنگامی که یک انسان می کشد انسان دیگر را. می کشد در خویشتن انسان بودن را. (سایه،برسنگفرش راه)
ومقایسه کنیم با: یاران ناشناخته ام چون اختران سوخته چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد که گفتی دیگر زمین همیشه شبی بی ستاره ماند. (شاملو،برسنگفرش) می بینیم که در شعر اول واقعه را خبرگونه گفته است چونان خبرنگاری که بدون هیچ احساس واقعه ای را به سمع دیگران می رساند اما در شعر دوم، شاعر همیشه، با تشبیه ها و استعاره ها و برگزیدن واژه های درست و به جا شعر خویش را قدرتی بخشیده که در ژرفای جان آدمی نفوذ یافته و او را تشویق به خواندن دیگر باره و دیگرباره آن می نماید.
*باغ در باغ،هوشنگ گلشیری به نام خداوند جان و خرد
چین فاتح سینمای آسیای جنوب شرقی: فیلم های چینی نه تنها در این کشور از محصولات هالیوودی بیشتر مورد توجه قرار گرفته اند بلکه در کشورهای دیگر هم مخاطبان گسترده ای یافته اند.واقعیت این است که صنعت سینمای چین اکنون با وجود رکود شدید اقتصادی در حال رشد شدید است و این موضوع اگر چه موجب خوشحالی سینماگران چینی است اما بازار سینمای آسیا را تحت تاثیر قرار داده و فیلمسازان صاحب سبک آسیای شرقی را نگران کرده است.(همشهری، دوشنبه 19اسفند) گزارش آژانس اطلاعاتی مرکزی آمریکا درباره نرخ تورم در جهان نشان می دهد ایران جزء شش کشور دارای تورم بالا در جهان است.گزارش سازمان سیا نشان می دهد ایران در میان کشورهای خاورمیانه پس از عراق که در گیر تنش داخلی و حضور نیروهای خارجی در کشور خود است،دومین کشور پر تورم خاورمیانه است. (اعتماد،یکشنبه 18اسفندماه) این مطلب را نوشتم تا کمی اعتماد به نفسمان بالا برود و بدانیم که اگر چه در بسیاری مواردآخر صف تمدن و پیشرفت این دنیای رنگارنگ و پرشتاب ایستاده ایم اما بسیار هم پیش می آید که جزء اولین هاییم. البته دوست داشتم در این روزها از شادی ها بنویسم ،شادی های زودگذر واندک یابی چون شور و شوق مردم در آماده شدن برای روزهای زیبای عید، جیک و جیک پرندگانی که تمام فضا را پر کرده است، شور و هیجان بچه ها برای پنجشنبه که قرار است در مدرسه سفره هفت سین بیاندازندو... اما مگر این روزنامه های لعنتی می گذارند!!!
به نام خداوند جان و خرد
با چند تا از دوستان تصمیم گرفتیم که روزی را بیرون از مننزل بگذرانیم. هوا بسیار عالی بود و اصفهان نصف جهان مثل همیشه زیبا و دوست داشتنی.مقصدما یکی از روستاهای اطراف اصفهان بود. بچه ها از این که روزی را خارج از فضای خانه می گذرانند و می توانند با دوستانشان حسابی و بدون دغدغه سرو صدا راه بیاندازند خوشحال بودند. چون در آن نزدیکی ها چشمه ای زیبا و پرآب وجود داشت خانواده های زیادی برای شستن فرش و پتو و خلاصه هر چه دم دست بود به آن جا آمده بودند. داشتم غصه می خوردم که چه طور موجب آلودگی محیط زیست می شوند و آب آلوده موجب خشک شدن درختان زیبای مسیر راه می شود که چشم غره اطرافیان یادآوری کرد که باید چشم بر این کاستی ها ببندم و هی غصه این آب و خاک را نخورم.خلاصه به محل مورد نظر رسیدیم جای شما سبز.به راستی ایران سرزمین زیباییها و دیدنی هاست. درختان بادام شکوفه زده بودند و آب زلال جاری بود.بچه ها با دیدن خرگوشی با سرو صدا به دنبالش افتادند و وقتی خسته از پی کردن خرگوش برگشتند جلسه ای گرفتند درباره مقایسه خرگوش خانگی اشان با آن خرگوش صحرایی. و بعد به این نتیجه رسیدند که خرگوش صحرایی گوش ها وپاهای بزرگتری نسبت به خرگوشی داشت که در خانه دارند و خلاصه این بیرون آمدن از خانه برای بچه ها هم فال بود و هم تماشا. داشتم می گفتم فضای زیبای اطراف و هوای پاکیزه مرا به یاد گسترش صنعت توریسم و میزان کاستی های موجود انداخت ولی باز هم یادآوری شد که لحظه را دریابم و بی خیال صنعت توریسم و آیندگان و روندگان باشم. بعد از ظهر بود که تصمیم به برگشتن گرفتیم. توی راه، بچه ها که ماشاالله هرچه قدر هم که غذا بخورند تا پفک و چیپس و هله هوله ها را نوش جان نفرمایند گویی گردش و تفریح خود را ناتمام گذاشته اند شروع کردند به خوردن مواد کذایی مذکور. و چون خوشبختانه با پافشاری کودکان سرزمینمان و همین طور تبلیغات بی رنگ وریای صدا وسیما که پیش از تمام برنامه های کودک تبلیغ چیپس و پفک می کند، دیگه به باورمندی رسیده ایم که خوردن هله هوله بی اشکال است چیزی نگفتیم.اما راستش را بخواهید زمانی که دیدم هر چند دقیقه یک بار دستانی از ماشین ها بیرون می آید و با خونسردی زباله ای را در فضای طبیعت راه می سازند نتوانستم از دادن تذکر خودداری کنم.اما باید اقرار کرد که هیچ کس تذکرات را جدی نگرفت و هم چنان آشغال و زباله بود که در جاده رها می شد.... با خود گفتم کاش برای این کار ناپسند هم دشمنی چیزی در دسترس داشتیم تا با خیال راحت همه تقصیرها را به گردنش می انداختیم.اما به راستی چه کسی در عادی شدن و رواج اینگونه رفتارهای ناپسند مقصر است؟
به نام خداوند جان و خرد
_ سلام مامان. _ سلام عزیزم خوش آمدی. چه خبر؟ _ امروز تو مدرسه جشن داشتیم. _ خوش به حالتون.چی کار کردید، خوش گذشت؟ _ هی بد نبود.چند تا از بچه ها شعر و سرود خواندند و ما هم صلوات فرستادیم. راستی مامان جشن یعنی چه؟ _ جشن یعنی همین که شما امروز داشتید. _ اما دوستم میگه کشورهای دیگه جشناشون با ما فرق داره. مثلا بچه ها و بزرگترها لباسهای رنگی می پوشند و تو خیابان دسته های نمایشی و موسیقی پخش می کنند. _او این ها را از کجا می داند؟ _ میگه از تلویزیون خصوصی یکی از کشورها دیده؟ مامان تلویزیون خصوصی یعنی چه، ماهم داریم؟ _کانال خصوصی؟نه نداریم. _ چرا نداریم؟ _نمی دانم عزیزم. _مامان راستی خانم مدیر گفت که به مامان و باباها بگید به مدرسه کمک کنند.می گفت مدرسه خیلی وضع بدی داره. مامان کی باید به مدرسه کمک کنه؟ _ من هم دقیقا نمی دانم.فکر می کنم از درآمد کل کشور باید به مدرسه ها کمک بشه. _ مامان پس چرا به مدرسه ما کمک نمیشه، مگه ما کشور فقیری هستیم؟ _ دختر میگذاری به بدبختی هام برسم یا همین طور می خواهی سوال کنی. _ مامان بدبختی یعنی چه؟ _بدبختی یعنی این که مامانی نتواند جواب سوال های دخترش را بدهد.بدبختی یعنی این، فهمیدی دخترم. به نام خداوند جان وخرد گفتگو کردن یکی از بهترین راه هایی است که انسان می تواند خواسته و اندیشه خود را با آن بیان نموده و یا در مقابل دیگران از حقانیت این موارد دفاع نماید. اما با کمال شگفتی و تاسف باید گفت که چیزی که در جامعه ما وجود ندارد عادت به گفتگوست. همیشه کسی که از ما انتقاد می کند دشمن است وهمواره ما نیز مشت هایمان گره شده به چهار طرف فریاد می کشیم که مرگ بر دشمن، مرگ بر دشمن، مرگ بر دشمن. هر کس نظری خلاف آن چه که ما می گوییم یا می اندیشیم بگوید دشمن ماست و به جای آن که بخواهیم با گفتگو از حقانیت نظر و اعتقاد خویش دفاع کنیم زود یا تهدید می کنیم و یا فحش و بد و بیراه راه می اندازیم. به طور مثال آقای شهبازی درباره فرقه صوفیه گنابادی نوشت. اگر طرفداران این فرقه می خواستند و یا می دانستند این نوشته می توانست بهترین موقعیت برای تبلیغ اعتقاداتشان ومعرفی زیبایی ها و برتری های نهفته در آن به دیگران باشد. آن ها می توانستند عقایدشان را بیان نموده و با درک نقطه ضعف هایی که مطرح می شود سعی در برطرف نمودن و یا پیدا کردن جوابی برای آن ها باشند اما می بینیم که بیشتر داد و فریاد و تهدید بود تا گفتگو. خلاصه کلام این که ما چیزی از گفتگو نمی دانیم. دست مردم نان گندم دیده ایم اما مزه اش را نچشیده ایم. در حالی که مردم کشورهای دیگر از ماه ها قبل از انتخابات درباره کاندیداهای خود گفتگو می کنند و میز گردها تشکیل می دهند و به بحث وبررسی درباره عملکردها می پردازند ما فقط چند صباحی مانده به روز واقعه به شتاب آشی می پزیم و داغ داغ نوش جان می کنیم و چه بسا که در این میان دهانمان نیز می سوزد.خلاصه این که در برنامه ها ی زندگی و رسانه ها ومجامع ما چیزی به اسم گفتگو نیست. شاید بنا به وفاداری به همین اصل بوده که برنامه نود هم تحریم شد! به نام خداوند جان وخرد
راستش را بخواهید مدتی بود که دوست داشتم از سعدی شیرین بیان شعر یا حکایتی نقل کنم اما مجالی پیش نمی آمد .اما فکر می کنم الان که بحث صوفی گری در وبلاگ داغ شده است بهتر است که دو حکایت نیز در این باره از شیخ اجل بشنویم. حکایت (1) یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقت تصوف.گفت:پیش از این طایفه ای در جهان بودند به صورت پریشان و به معنی جمع،اکنون جماعتی هستند به صورت جمع و به معنی پریشان. چو هر ساعت از تو به جایی رود دل به تنهایی اندر صفایی نبینی ورت جاه و مال است و زرع و تجارت چو دل با خدای است خلوت نشینی
حکایت (2) زاهدی مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند کم تر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او، تا ظن صلاحیت در حق او زیادت کنند. ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی کاین ره که تو می روی به ترکستان است چون به مقام خویش آمد سفره خواست تا تناولی کند.پسری صاحب فراست داشت، گفت:ای پدر باری به مجلس سلطان در طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید. گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید. ای هنرها گرفته بر کف دست عیب ها برگرفته زیر بغل تا چه خواهی خریدن ای مغرور روز درماندگی به سیم دغل
یک نکته مهم که در این مطلب است و تا فراموش نشده است باید بگویم ، این است که به احتمال زیاد مخاطب این مطالب هیچ فرقه و یا مذهب خاصی نیست و همه عقاید به جای خود محترمند. منظور سعدی بزرگوار دغل کاران تمام دوران ها و تمامی فرقه ها می باشد و ایشان به در گفته که دیوار بشنود.
به نام خداوند جان وخرد
دی ماه، ماه تولد فروغ فرخزاد است. شاعری که شعرهایش ساده وصمیمی است.یا به قول ادبا سهل و ممتنع.گویی شعرهایش حرف دل آدمی است که به نرم ترین و لطیف ترین زبانی بیان شده است.کافی است نگاهی کوتاه به مجموعه شعرش بیاندازیم تا سیر تحول اندیشه واحساس را ببینیم. گرچه اولین شعرهای او مضمونی بسیار عاطفی و پیش پا افتاده دارند مانند: دیروز به یاد تو وآن عشق دل انگیز بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم در آینه بر صورت خود خیره شدم باز بند از سر گیسویم آهسته گشودم عطر آوردم بر سر و سینه فشاندم چشمانم را نازکنان سرمه کشاندم اما پس از این که فروغ بلوغ اندیشه خود را پشت سر نهاد شعرهایی سرود که نشان از درک عمیق وی از جهان اطراف بود.شعرهای او آینه جامعه است.جامعه ای که مادرانش وحشت دوزخ را به همراه دارند وپدرانش دلبسته حقوق تقاعدند: ....حیاط خانه ما تنهاست پدر می گوید: «از من گذشته ست از من گذشته ست من بار خود را بردم وکار خود را کردم» و در اتاقش از صبح تا غروب یا شاهنامه می خواند یا ناسخ التواریخ پدر به مادر می گوید:« لعنت به هرچه ماهی وهرچه مرغ وقتی که من بمیرم دیگر چه فرق می کند که باغچه باشد، یا باغچه نباشد برای من حقوق تقاعد کافیست» مادر تمام زندگیش سجاده ایست گسترده در آستان وحشت دوزخ مادر همیشه در ته هرچیزی دنبال جای پای معصیتی است وفکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه آلوده کرده است.... یادش گرامی باد.
به نام خداوند جان و خرد این چی بود که پرت شد؟شما هم دیدید؟!لنگه کفش بود انگار. ای وای یکی دیگه هم پرت شد... بله حتما شما هم خبرنگاری را که کفش هایش را به طرف رئیس جمهور آمریکا انداخت دیده اید. این که این کار درست بوده یا نه ویا این که آیا شخصی که در مقام خبرنگار در محفلی رسمی به سر می برد حق دارد چنین رفتاری را درپیش بگیرد نیازمند بحث وبررسی فراوان است.اما نکته ای که توجه مرا به عنوان یک ایرانی و بیننده تلویزیون رسمی ایران جلب کرد این بود که خبرنگار تلویزیون رسمی ایران در خبر شبانه که از پربیننده ترین ساعات خبری است،لنگه کفشی را به دست گرفته بود و کوی به کوی به دنبال کسی می گشت که رفتار خبرنگار عرب را بازآفرینی کند.با خودم گفتم آیا این کار تا چه حد می تواند درست باشد.آیا به راستی خبرگزاری های رسمی و هم پایه خبرگزاری ایران نیز این رویه را پیش گرفته اند؟آیا از نظر حرفه ای این کار درست بوده و یا بیشتر به درد برنامه هایی در رده های پایین تر می خورد.البته من در شوهای تلویزیونی کشورهای دیگر دیده ام که به چنین کارهایی دست می زنند اما چنین موردی را در خبرگزاری های متین و جدی مشاهده نکرده بودم. به هر حال خدا کند که منظور و آرزوی خبرنگار و خبرگزاری محترم گسترش چنین فرهنگی نباشد آن هم برای کشوری که مدعی طرح گفتگوی تمدن هاست.کشوری که شب و روز مردم را به داشتن اخلاق نیک دعوت می کنند و مجریان رادیو و تلویزیونش بیشتر به واعظانی با زبانی پر از پند گزنده می مانند تا اجراکنندگانی شاداب ومطلع.تلویزیون یکی از وسایل ارتباط جمعی بسیار موثر به ویژه در کشوری بیگانه با مطالعه چون ایران است.مردم ما که فرسخ ها از مطالعه و اندیشیدن دور می باشند به راحتی تحت تاثیر برنامه های اینچنینی قرار می گیرند.این که ما مردمی متمدن و با فرهنگ هستیم تنها تعارفی است که خود در وصف خود می گوییم.میزان مطالعه وتیراژ روزنامه ها و کتاب ها خود دم خروسی است که قسم های دروغ را حاشا می کند.بنابراین بایسته است که سیاستگزارانی که چنین برنامه هایی را تایید مینمایند دراین باره تامل بیشتری بفرمایند تا این که مبادا از هول حلیم شیرین خنده بر بوش بینوا در دیگی داغ و دردناک گرفتار گردند. به نام خداوند جان وخرد
گاهی وقت ها زخم کوچکی که نادیده گرفته شده است می تواند غده های چرکین و دردآوری را به دنبال داشته باشد که مداوای آنها گاه بی نتیجه و حضورشان دائمی و رنج آور است. وضعیت تحصیل در کشورما نیز به همین زخم های گاه بی اهمیت و ناپیدا می ماند. چند روز پیش بود که دخترم سراسیمه تلفن کرد و در حالی که به شدت گریه می کرد از بیست و پنج صدمی که خانمش به ناحق (البته به گفته خودش)از او کم کرده بود می گفت و نصیحت های من که عزیزم نمره زیاد مهم نیست تو اگر درس را به خوبی یاد گرفته ای همین کافی است هیچ نتیجه ای در پی نداشت... با دریغ باید گفت که مدرک گرایی و رقابت های ناسالمی که هیچ ارزش علمی ندارند در جامعه شدت یافته است.خانواده ها فرزندانشان را برای به دست آوردن عنوان و لقب ومدرک تحت فشار قرار می دهند. کودکانمان دستگاه های چاپ و ماشین های به خاطر سپردن شده اند. ماشین هایی که از لذت مطالعه درک ودریافت درستی ندارند. آنها می خوانند چون باید بخوانند چون کاری دیگر را نمی دانند و یا از آن ها نمی خواهند.و همین می شود که عاقبت چنان روحیه ای می یابند که مانند آن دختر نوجوان اصفهانی حتی رد شدن در کنکور آزمایشی را هم تاب نمی آورد و او می ماند و بام بلند بانک پاسارگاد اصفهان... ما باید به کودکانمان بیاموزیم که زندگی ما در این دنیا با همه خوبی ها و بدی هایش مثل زندگی در باغی می ماند با همه گل ها و میوه ها و خارهایش. اگر برای مثال تمام میوه های باغ در انتهای آن گردآمده باشند ما برای رسیدن به آن ها می توانیم دو راه در پیش گیریم. یا سر خود را پایین بیندازیم و بی توجه به زیباییها و دیدنی های اطراف فقط به آن سمت حرکت کنیم ویا در همان حال که به سوی مقصد می رویم نگاهی به پیرامون خود بیندازیم و از دیدن گل های سرخ و بوته های خودرو و وحشی وشنیدن صدای جویبار لذت ببریم.حال اگر در این میان خاری بر دستانمان فرو رفت ویا اندکی دیرتر به مقصد رسیدیم چندان زیانکار نخواهیم بود.به راستی ما کدام یک از این راه ها را برای خود و فرزندانمان بر می گزینیم... به نام خداوند جان و خرد
شنیدم که وقتی موشی در خانه توانگری خانه گرفت و از آنجا دری در انبار برد و راهی به باغ کرد و مدتها به فراغ دل و نشاط طبع در آن جا زندگانی می کرد.روزی ماری اژدها پیکر با صورتی سخت منکر در آن باغ درآمد و از آن جا گذر بر خانه موش کرد وچشمش بر آن آرام جای افتاد.مار آن کنج خانه عافیت یافت پای افزار سیر و طلب باز کرد و باز افتاد.موش به خانه آمد از دور نگاه کرد ماری را دید در خانه خود چون دود سیاه پیچیده.جهان پیش چشمش تاریک شد و آه دودآسا از سینه برآوردن گرفت.پیش مادر آمد و از وقوع واقعه دست برد مار برخانه واسباب حکایت کرد واز مادر در استرشاد طریق دفع از تغلب او مبالغتها نمود. مادر گفت اگرچ از موطن و مألف خویش دور شدن و تمتع دیگران از ساخته وپرداخته خود دیدن مجاهده عظیم باشد، اما مرد آنست که چون ضرورتی پیش آید محمل عزم برغوارب اغتراب بندد تا آن گاه که مقری وآرامگاهی دیگر پیدا کند… موش گفت اگرچ این فصل مشبع گفتی اما مرا سیری نمی کند چه حمیت نفس رخصت آن نمی دهدکه با هرناسازی درسازد. من این مار را به دست باغبان خواهم گرفت که به شعبده حیل او را بر کشتن مار تحریض کنم. موش برفت و روزی چند ملازم کار می بود ومترقب و مترصد می نشست تا خود کمین مکر بر خصم چگونه گشاید.روزی مشاهده می کرد که مار از سوراخ در باغ آمد و زیر گلبنی پشت برآفتاب کرد وبخفت. و(موش) همان ساعت اتفاقا باغبان را نیز به استراحت جای خود خفته یافت.موش بر سینه باغبان جست، از خواب درآمد،موش پنهان شد، دیگرباره در خواب رفت، موش همان عمل کرد و او از خواب بیدار میشد تا چند کرت این شکل مکرر گشت. آتش غضب در دل باغبان افتاد چون دود از جای برخاست، گرزی گران و سرگرای زیر پهلو نهاد و وقت حرکت موش نگاه می داشت.موش به قاعده گذشته بر شکم باغبان وثبه بکرد.باغبان از جای بجست و از غیظ در دنبال می دوید و او به هروله وآهستگی می رفت تا به نزدیک مار رسید، همان جا به سوراخ فرو رفت.باغبان بر مار خفته ظفر یافت، سرش بکوفت. این افسانه از بهر آن گفتم تا بدانی که چون استبداد ضعفا از پیش برد کارها قاصر آید استمداد از قوت عقل و رزانت رای و معونت بخت و مساعدت توفیق کنند تا غرض به حصول پیوندد.... به پایان حکایت موش ومار کتاب مرزبان نامه که می رسم آن را به کناری گذاشته و تلویزیون را روشن می کنم. برنامه قابل توجهی ندارد. یکی از کانال ها اخبار پخش می شود. گوینده خبر با آب و تاب خبری را می خواند که در آن تمام دشمنان ومخالفان کشور از کوچک وبزرگ تهدید به مقابله می شدند. خبربعدی تشدید برنامه های تحریم کشورها علیه ایران بود... حوصله ام سررفت.تلویزیون را خاموش کردم و باز هم کتاب مرزبان نامه را برداشتم تا بار دیگربا قهرمانان این کتاب سری به دنیای تدبیر وسیاست بزنم.
این حکایت زیبا با تمام استعاره ها و تشبیهات دلنشین آن را می توانید به طور کامل در صفحه235 مرزبان نامه نوشته سعدالدین وراوینی و تصحیح دکتر خلیل خطیب رهبر ملاحظه فرمایید. به نام خداوند جان و خرد
چند روزی است که مسابقات بزرگ المپیک آغاز شده است. چشم به راه بودیم که یکی از نویسندگان خوب دیلمیل مطلبی در این باره بنگارد. روی سخنم بیشتر متوجه آقایان است به این دلیل که معمولا آقایان در این گونه موارد از دقت نظر و اطلاعات بالاتری نسبت به ما خانم ها بر خوردارند و اصولا ورزش در کشور ما بیشتر مردانه است. اما متاسفانه خبری نشد که نشد.امیدوارم که این مسئله ربطی به روحیه آنان نداشته باشد. چون این روزها به محض این که تلویزیون را باز می کنیم با ناکامی های ورزشکاران اعزامی به المپیک روبرو می شویم و جالب اینجاست که همه شکستها را به روحیه خراب آنان نسبت می دهند. تیراندازان و کشتی گیران و وزنه برداران و قایق سواران و جودوکاران و دوچرخه سوارانمان همه با شکست هایی (ببخشید مفتضحانه) به خانه برگشته اند. رتبه های آنان برای کشوری قهرمان پرور و با روحیه پهلوانی و تمدن دیرینه چون ایران بسیار ناخوشایند است. رتبه چهل و پنجم دوچرخه سواری، رتبه بیست و پنجم قایق رانی، حذف پرتاب کننده دیسک در همان قدم اول... راستش را بخواهید شنیدن این چنین اخبار ناخوشایندی روحیه من را نیز خراب کرده و دیگر قادر به ادامه دادن این مبحث نیستم. امیدوارم دیگر دوستانی که روحیه بهتری دارند، نقد و تحلیلی درست را در این باره ارائه دهند.
به نام خداوند جان و خرد
داشتم چادر نمازم را تا می زدم که چشمم افتاد به آسمان.هنوز چند تا ستاره داشتند سوسو می زدند.جانمازم را که برداشتم با اشتیاق رفتم و روی پله های ورودی نشستم. هوا خنک بود و هنوز از دود ودم ماشین ها خبری نبود. سکوت و تاریکی نرم و خوشایندی همه جا را فرا گرفته بود. بهترین لحظه بود که با خدا گپی بزنم. گفتگوی صمیمانه ای بود و حضور خدا را در کنارم حس می کردم. با خوشحالی هرچه که توی دلم جا خوش کرده بود با او در میان گذاشتم.به خاطر مهربانی ها و خوبی هایش سپاس گفتم. و ... چه محرم خوبی است خدا در گذرگاه غربت و تنهایی. حرفهایم که تمام شد یک دفعه چیزی به ذهنم رسید. "اصلا وقتی می توانم به این راحتی با خدا سخن بگویم چه کار بی فایده ای بود نماز خواندن آن هم به زبانی دیگر". تازه وقتی که کلمات را بر زبان می آوری هزار فکر ناجور توی ذهنت جولان می دهد. فکر این که برای غذا چی بپزم... عصر چطوری بچه ها را سرگرم کنم با قصه یا نقاشی؟! ...ای وای یادم رفت ظرف نذری همسایه را پس بدهم و و و .... این افکار که از ذهنم گذشت تصیمیم گرفتم این کار یعنی نماز خواندن تکراری و فرمالیته را کنار بگذارم و در عوض هر وقت دلم خواست راحت و صمیمی با خدا صحبت کنم. ....... خیلی وقت بود که دیگر نماز نمی خواندم. اول ها هروقت می خواستم راحت و آسوده می نشستم و از هم سخنی با بزرگی چون خدا لذت می بردم. اما نمی دانم چه شد که یک روز صبح زود وقتی که مخمل سیاه شب جای خود را به حریر کبود رنگ صبحگاهی می داد و نسیم آرام آرام با خنده هایش گلبرگ ها را به رقص وا می داشت هر چه تلاش کردم و با زاری آسمان را نگریستم هیچ ردپایی از خدا ندیدم. انگار در ژرفای چاهی سیاه که هیچ صدایی را از خود برون نمی داد گرفتار شده بودم. تمام سعی خود را به کار بردم اما نتیجه تنها کلامی بی روح و بی پاسخ بود. دلم گرفت. دلم برای خنده هایی که صبح های زود با خدا سر می دادم تنگ شد. دلم برای مهربانی هایش و برای حس بزرگی و همنشینی اش تنگ شد... خدایا من با خود چه کرده ام.
چادر نمازم را بر می دارم. سجاده ام را می گسترم و چشم به آن می دوزم. الله اکبر... بازهم سروصدای بچه ها تمرکزم را به هم می زند. بازهم چرتکه انداختن های روزمره حضور قلبم را می دزدد. اما من بازهم می خوانم .اشهد ان لا اله الا الله...
به نام خداوند جان وخرد هفته گذشته یکی از دوستان و همکلاسی های قدیمم در دانشگاه شیراز، برای دیدنم به اصفهان آمده بود. داشتیم گل می گفتیم و می شنیدیم که یکدفعه برق رفت. و همین باعثی شد برای شروع بحث همیشگی گرانی و... اینکه واقعا مردم با این گرانی چه می کنند؟ ویا اگر به راستی خط فقر هفتصد،هشتصد هزارتومان باشد بیشتر مردم به فقرایی دربه در شبیه اند تا مردمان خوشبخت یک کشور!!! اما یک چیز که برای ما همچنان سوال ماند و نتوانستیم درباره آن به اتفاق نظر برسیم این بود که واقعا در ایجاد وضعیت موجود چه کسی مقصر است. من معتقد بودم که مردم اصلی ترین مقصر در این میان اند. و دلیل من نیز این بود که اگر نگاهی گذرا به تاریخ بیندازیم مردم ایران همیشه می نالیده اند و هیچ فرقی نمی کند که چه کسی و یا با چه معیارهایی برآنها حاکم باشد. گاهی ناله و اعتراض آنها تنها متوجه مسائل و یا افراد داخل مرز ایران نمی شود بلکه تبدیل به ناله کنندگانی بدون مرز (برگرفته از اصطلاح پزشکان بدون مرز) می شوند.به طور مثال از دست خارجی هایی که ایران را مورد هجوم فرهنگی قرار داده و بچه هایشان را بدراه می کنند می نالند. یکی نیست به ما مردم بگوید ای بابا!آنوقت شما در مقابل چه کرده اید؟شاید گرگ های فرهنگی آنها با ما پدر کشتگی داشته باشند و بخواهند یوسف فرهنگ و تمدن ما را پاره پاره کنند.کدام یک از ما در معرفی وگسترش فرهنگ و یا ایجاد اندیشه در خانوده امان تلاش نموده ایم.راست و حسینی در میان تزیینات منزل چند نفر از ما جمال زیبای کتاب و کتابخانه هم دیده می شود. چند روز از هفته با خانواده به مطالعه کتاب و بحث و تبادل نظر درباره آن می پردازیم؟ ویا مثال دیگر مسئله کمک به مدرسه هاست.حالا برفرض هم که وظیفه دولت است که هزینه اداره مدرسه های دولتی را تامین کند. آیا حالا که به دلایلی هزینه های اختصاص داده به این موضوع اندک است آیا ما نیز نباید کاری کنیم؟ به جای این که دست در دست هم نهاده و خود برای بهتر ساختن وضعیت پایین و اسفناک مدرسه کودکمان تلاش کنیم چه می کنیم؟! گردن خم می کنیم و فقط می نالیم. این ها ممکن است مواردی ساده به نظر بیایند اما مشتی از خروار هستند. بگذریم خلاصه این که تا پایان نتوانستیم به اتفاق نظر برسیم که در وضعیت های ایجاد شده چه کسانی مقصرند. من هنوز هم به این باورم که در خوشبختی یا بدبختی یک کشور مردم نقش اساسی دارند چون هیچ کشوری کارگزاران خود را از خارج وارد نمی کند بلکه همه آنان دست پرورده پدر ومادران همان مرز و بومند. |
درباره وبلاگ
![]()
جويباری هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم و اگر سنگ بر راهمان نهيد، شك نكنيد كه ما هم مرداب میشويم.
منوی اصلی
صفحه نخستتازه های وب آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه ایمیل نویسندگان وبلاگ اضافه به علاقه منديها نويسندگان
داریوش راستیعبدالرضا شهبازی معصومه راستی محمد باقر غضبانی محمد مهدی شفیعی کرامت الله طاهری سید حیدر میرجهانمردی محمدرضا زاهدیپور حسن درویشی محمد رضا بشیری فتح الله صالحی فرد نویسنده میهمان آرشيو نويسندگان وبلاگ آخرين نوشتهها
نذورات در ماه محرمسنگار افتو ِشهردار عید قربان گازوئیل قصه های در گوشی تــــــــــولـد نـــــــــــــــــور آزادی آدرس ما کجاست!؟ میوه برمزار اموات عید فطر ایرانی یا افغانی "گره گشو " مدرن حقوق شهروندي پرواز شاهین بر فراز آسمان فوتبال حذف حذف چند نکته پایه های نقد و انتخاب مناظره انتخابات دهم ریاست جمهوری معتقد یا شهروند؟ بدترین درد 20 نکته قانون و میوه روز معلم سیندرلای وطنی مورد عجیب دکتر محمود حسابی مرد نکونام شب و سحر آرشیو
آذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آرشيو موضوعی
عکسفرهنگ ديلم نويسندگان پيشنهادات سلامت و بهداشت ديلم شهر اطلاعات ديلم رشته تحصيلی آموزشی شعر و ادبیات شوراها متفرقه پيوندهای روزانه
به همه کفش پرتاب می کندعراق - كردستان پیرمرد 34 سال است که در دل کوه زندگی میکند! هزينه های اضافی تحريم ها بر مبادلات تجاری آخرین وضعیت بازار خودرو رتبه بندى حساب ذخيره ارزى كشورها كشف استوديوي ضبط ترانه عليه نظام بوش به هدف خود رسيد آرشيو پیوندها پيوندها
مترجم (عبدالرضا شهبازی)موسسه خیریه ولی عصر دیلم وبلاگ سی نیز وبلاگ لیراوی نصير بوشهر نسيم جنوب نشریه سیاسی بندر گناوه محمد دادفر هنرستان فنی و کاردانش پسرانه دیلم اشک مهتاب وبلاگ محمود داوودی مدیریت آموزش و پرورش دیلم حيات داوود فرودگاه بوشهر تنوب مرکز پیش دانشگاهی علامه دهخدا فرمانداري ديلم جاوید باد ایران و ایرانی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان دیلم آموزشگاه رانندگی نوین شهرستان بندردیلم آمار وبلاگ
|
| استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد |