تبليغاتX
دیلُمی‌یَل
خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک

خـــدای مهربـــان مـــن

         " There 's probably no god . now stop worrrying and enjoy your life "

چنانچه در تصویر بالا ملاحظه می نمایید جمله فوق مدتی است که از طرف انجمن ناباوران انگلیس روی تعدادی از اتوبوسهای شهری در لندن و چند شهر دیگر انگلستان نقش بسته و معنا و مفهومش این است که : « احتمالاً هیچ خدایی وجود ندارد. حال که چنین است نگرانی را کنار گذاشته و از زندگی لذت ببرید ».

جالب اینکه شبکه تلویزیون فارسی بی بی سی در گزارشی که در چند نوبت پخش شد به موضوع مذکور اشاره نمود و با تعدادی از اهالی لندن در این خصوص مصاحبه انجام داد و اکثر مصاحبه شوندگان بیان داشتند : ما به خدا معتقدیم اما مخالفتی هم با این اقدام نداریم چرا که آنرا بنوعی باعث تقویت خداباوری در بین اجتماع می دانیم ؟!

براستی چه انگیزه ای موجب شده است تا عده ای هزینه کنند که اینگونه عبارات کفر آمیز در دید عموم قرار گیرند؟! چرا آنها خدا را سدی در برابر لذت بردن از دنیا می دانند و برای استفاده بیشتر لز دنیا وجود خداوند سبحان و بخشنده را نفی می کنند؟!

همان خدایی که انجیل در توصیف او می گوید « در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود...» چرا اینچنین مورد وحشت عده ای قرار می گیرد که دنیای بی خدا را دنیای لذت و شادابی بدانند که با وجود خدا محقق نمی شود؟!

آیا نشان دادن چهره ای خشن از خداوند در بعضی از ادیان مانند یهودیت و تنزل جایگاه پروردگار عالم در حد یک انسان معمولی در عهد عتیق که به زمین می آید و با یعقوب کشتی می گیرد و از یعقوب شکست می خورد و یا خدایی که فرزندی داشته و برای بخشش و رستگاری دیگر انسان ها وی را به صلیب می سپارد ، نمی تواند یکی از دلایل گرایش به بی خدایی باشد؟!

خدای ما بسیار قدرتمند تر از این ادعاهاست و اصلاً نمی توان و نباید او را در قالبی قرار داد ، خدای ما خدایی بخشنده ، رحمان و رحیم است . او جهان را آفریده تا آدمی از آن متنعم گردد نه اینکه زجر بکشد. ( اوست خدایی که همه آنچه از نعمتها در زمین وجود دارد را برای شما آفریده ...سوره بقره آیه 29) خدایی که خود زیباست و زیبایی را دوست دارد چگونه آدمی را از زیبایها منع می کند ؟! خدایی که جهان را آفرید تا انسان از آن بهره مند گردد آیا می شود خود مانع از استفاده آدمی از نعمتها باشد؟! هرگز ، ولی حد و حدودی مشخص شده تا آدمی در آن غرق نگردد و همه نعمتها بصورت مساوی و به عدالت تقسیم شود.

داسایفسکی نویسنده شهیر روسی در جایی می گوید: « اگر خدا را از جهان برداریم هر کاری برای آدمی مجاز است » و این زنگ خطری است که جامعه امروزی را تهدید می کند.لذا بر بزرگان علم و اندیشه لازم و ضروری است خدای واقعی را به مردم معرفی کنند ، همان پروردگاری که مرکز تمام خوبیهاست و همه صفات نیک به او ختم می شود.

چرا و تا کی می بایست خدا را با شیون و زاری طلب نماییم؟! آیا او با شادی و سرور پاسخگویمان نیست؟!

خانم مری لویس در مقاله ای با عنوان « بی بی شهربانو و خاتون پارس » می نویسد : یکی از تفاوتهای فاحش بین رسوم زرتشتیان و آداب مسلمانان این است که زن و مرد مسلمان چون به زیارتگاه می روند حالتی غمگین دارند گویی حزن را هدیه مناسبی برای تقدیم به پیشگاه خداوند می دانند حال آنکه زرتشتی اندوه را آفریده اهریمن دانسته ، می پندارد باران اشک سبب نیرومندی ابلیس می شود...»

پس آیا یکی دیگر از دلایل دین گریزی و تمایل به اباحیگری همین سخت گیریهای بی مورد نیست؟!

      « جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه ... چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند »

 

     

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 13:51
گنبد نمکی دشتی

با تبریک به مناسبت سال جدید ، امروز در ورودی شهر خورموج دوست همشهری جناب آقای حسن درویشی را دیدم که قصد دیدن گنبد نمکی دشتی را داشت ، با توجه به مشکلات راه و صعب العبور بود مسیر ، همچنین همراهی خانواده ، بنده او را منصرف نمودم و گفتم این محل باید در یک فرصت مناسب و با تجهیزات بهتر بازدید شود اما قول دادم از این مکان منحصر بفرد تعدادی عکس درج کنم که تقدیم شما عزیزان می شود.

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در دوشنبه سوم فروردین 1388 و ساعت 13:22
استخدام در استانداری بوشهر
 

استانداری بوشهر اعلام کرد: این استانداری به استناد قانون استخدام کشوری از بین فارغ التحصیلان دکترا،فوق لیسانس و لیسانس درشته های فنی-مهندسی و انسانی استخدام می نماید.
رشته های ذکر شده در این آگهی عبارتند از :عمران(کلیه گرایش ها)-مدیریت پروژه و ساخت-راه و ساختمان(کلیه گرایش ها)-معماری-نقشه برداری طراحی محیط-علوم ارتباطات جمعی- علوم اجتماعی-مدیریت دولتی-زبان و ادبیات فارسی-مدیریت علوم فرهنگی-فرهنگ و ارتباطات-مدیریت مالی-حسابداری-حسابرسی-حسابداری و امور مالی-امور مالی- کاربرد کامپیوتر در امور مالی-مدیریت دولتی-مدیریت بازرگانی-مدیریت اداری-علوم سیاسی-دیپلماسی و سازمانهای بین الملل-روابط سیاسی-فرماندهی و مدیریت انتظامی-جامعه شناسی- جمعیت شناسی-مردم شناسی-پژوهشگری علوم اجتماعی-جغرافیا-حقوق-فقه و حقوق اسلامی-معارف اسلامی-الهیات-علوم اقتصادی-اقتصاد-اقتصاد بازرگانی-اقتصاد نظری-- برنامه ریزی سیستمهای اقتصادی- مدیریت صنعتی-مدیریت اجرایی-امار اقتصادی و اجتماعی-امار کاربردی علوم اقتصادی- اقتصاد اسلامی-اقتصاد شهری و اجتماعی-توسعه اقتصادی و برنامه ریزی-مهنسی صنایع-تاریخ-مدیریت اقتصادی-حقوق بین الملل-برنامه ریزی علوم اجتماعی-مدیریت و برنامه ریزی اموزشی-ارتباطات علوم اجتماعی-اقتصاد بین الملل- توسعه اقتصادی و برنامه ریزی - اقتصاد بازرگانی-اقتصاد کشاورزی-معارف اسلامی و اقتصادو.....
مهلت ارسال مدارک 26/11/87 می باشد.
ضمنا در روزهای آینده اطلاعات روی سایت استانداری بوشهر قرار می گیرد

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 14:16
بـــالاتـــریــن رنگ

 

آخرین لحظه های عمر « دی عبدو » بر بالینش حاضر شدم ، تنها آثار حیات نفس های پیرزن بود که به آرامی تکرار می شد ، لحاف و تشک کهنه و مندرس در کُنج اطاق همه و همه حکایت از گذشت سالهای درد و رنج می داد ، تعدادی بچه قد و نیم قد در حیاط بازی می کردند ، همگی سیاه برنگ شب ، شبی تاریک بدون حتی یک چراغ.

من پیر زن را به خوبی می شناختم و قدیمی ترها بیشتر از من ، پیر زن با آنکه هیچ هوش و حواسی نداشت ولی آنروز با من حرف زد ، با زبان دل لب به سخن گشود و هر چه سالها در دل « پچناده » بود برایم بازگو نمود .

او اولین سؤالی که مطرح کرد این بود که : من کیستم ؟!  و بدنبال آن مسلسل وار سؤالات بعدی و بعدی را عنوان نمود.

از کجا آمده ام ؟! چرا رنگم با شما فرق دارد ؟! سرزمین اصلی من کجاست ؟! در کدامین جغرافیا می بایست بدنبال اجدادم باشم ؟!  عمو  ، عمه ، دایی و خاله های من کجایند ؟! آداب و رسوم نیاکانم چگونه است ؟! اصلاً نام واقعی من چیست ؟! و تا من خواستم گپی بزنم فرصت نداد و گفت :

شنیده ام و خوانده ام در گذشته های نچندان دور اجداد مرا « نخاسان خناس » از سرزمین های دور که نمی دانم کجاست بزور سر نیزه و شمشیر و تفنگ به اسارت گرفته اند ، البته نه اسارت که جنگی در میان نبود بلکه آنان را ربوده و بر کشتی نهادند تا در « سوق النخاسین » کشورهای حاشیه خلیج فارس بفروش برسانند تا از قِبل فروش آنها هر روز بر ثروت خویش بیفزایند ، سرمایه ای کثیف از را تجارتی کثیف تر.

بسیاری از همرنگان من در بین راه  بر اثر گرسنگی تلف گشته و طعمه ماهیان دریا شدند ، عده ای سر از دربار حاکمان جبار در آوردند تا جزء مایملک آنها باشند ، تعدادی را اخته کردند تا از حرمسرای فرمانروایان شهوت پرست محافظت کنند ، جمعی نیز دلقک و کاکاسیاه اربابان شدند و دخترکان سیاه رخت کنیزی پوشیدند تا مجلس آرای زورمندان گردند و در مواقع اضطراری تنگ آغوشی باشند برای ارضای غرایز شوم آن خوکان پلید ، امّا من بسیار خوش شانس بودم چون در دورانی چشم بدنیا گشودم که همزمان می شد با پایان عصر برده داری ولی باز رنگ خوشبختی را ندیدم  چرا که من تلفیقی بودم از غلامی سیاه با کنیزک ارباب.

نیک می دانم که آنها همه چیز مرا انتخاب کردند حتی اسمی را که با آن صدایم می زدند و دینم را و دنیایی که باید خود برای خویش می ساختم امّا هیچگاه نتوانستند رنگم را به میل خویش تغییر دهند.

من در گوشه ای از خانه ارباب بدنیا آمدم ، در آن خانه بزرگ شدم تا ملعبه ای باشم برای کودکان او و هر چه بزرگ و بزرگتر می شدم احاطه و اختیارم بر زندگی خویش کمتر و کمتر می شد ولی باز آرزو داشتم هر چه زودتر بزرگ شوم همان آرزویی که مادرم بشدت از آن نگران بود و می ترسید و چون برجستگی های بدنم نمایان شد و تا خواستم از دنیای کودکی جدا شوم و عشق را بفهمم و عاشق شوم بدون کوچکترین اراده ای شدم زن صیغه ای ارباب ، اربابی که 30 سال  از من مسن تر بود ، مادرم از سر ناچاری پذیرفت چرا که می بایست بپذیرد که خود نیز قربانی همین تراژدی شده بود و باز ادامه این زندگی نکبت بار در اطاقکی در سرای اربابی .

چند سال بعد ارباب مُرد و مرا به عقد الماس در آوردند ، مردی از جنس خودم و برنگ من که اصطبل دار خان بود و من دقیقاً سرنوشتی مشابه مادرم پیدا کردم ، باز اطاقکی در گوشه خانه خان و زندگی تکراری که علاوه بر وظایف کلفتی ، شوهر داری و بدنبال آن بچه داری هم به آن اضافه شده بود.

بعد از مرگ پدر و مادرم تا بخود آمدم ، چند پسر و دختر را کنارم دیدم که مکمل سرنوشت مختوم من بودند، عُمر الماس بدنیا نبود و بعد از 10 سال زندگی مشترک به بیماری ذات الریه چشم از جهان فرو بست و مرا در دنیای تازه که نام آزادی را با خود یدک می کشید تنها گذاشت ، دوره ای جدید که بزور دول امریکا و انگلیس قانون برده داری در کل جهان و بخصوص کشورهای حاشیه خلیج فارس برچیده شده  بود.

و من با تمام وجود آزادی این موهبت الهی که همواره آرزویش را داشتم مغتنم شمردم ، پس ماندم و برای بقای خود ، کودکان و نوه هایم تلاش کردم ، زحمت کشیدم و خون دل خوردم تا آنها هرگز طعم تلخ برده بودن را نچشند ، تا آنها بدانند که خدا هیچ انسانی را برده نیافریده و نخواهد آفرید تا بدانند از نظر ارباب عالم همه ی نژادها اعم از سرخ و زرد و سفید و سیاه با هم  برابرند و هیچ انسانی حق ندارد دیگری را برده خود سازد.

اینک که به نوه هایم می نگرم و می بینم مثل بقیه مردم غذا می خورند ، لباس می پوشند و می توانند درس بخوانند ، عاشق شوند و انتخاب کنند به خود می بالم و خودم را جزیی از این آب و خاک می بینم و افتخار می کنم که همرنگانم در اقصی نقاط دنیا خوش می درخشند...

این آخرین جمله هایی بود که « دی عبدو » با من نجوی کرد و در اطاق قدیمی بازمانده از گذشته های دور که بیشتر خاطرات او در آن رقم خورده بود از نفس ایستاد ، او رفت امّا اثر آن خط سیاه همچنان پا برجاست و براستی که « بالاتر از سیاهی رنگی نیست »

                                                       **********************

پچنادن : تحمل کردن ، نهفتن

نخاسان خناس : برده فروشان شیطان صفت و پلید

سوق النخاسین : بازار برده فروشان

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت 20:42
نگار 9 ؛ دیــــدار یــــار

 

متن زیر در رابطه با  ملاقات روز شنبه مورخ 11/8/1387 اینجانب در معیت تعدادی از دوستان با آقای خاتمی تهیه و تنظیم شده است که تقدیم خوانندگان محترم می گردد.

      « دیدار شد میسر و بوس و کنار هم ... از بخت شکر دارم و از روزگار هم »

سالها آرزوی دیدار تو را در سر داشتم ، آرزوی دیداری رودر رو و نزدیک، مدتهاست که می شناسمت ، خیلی پیش تر از دوم خرداد 1376 ، تمام آمال و آرزوهایم را در تو جستجو می نمودم، آرزوی تحقق جامعه مدنی ، آرزوی تشکیل مدینه فاضله مبتنی بر اصول مترقی اسلامی ، آرزوی برپایی دمکراسی و ... همه و همه را در تو می دیدم ، 8 سال آمدی و خون دل خوردی ، هر 9 روز یک بحران را پشت سر گذاشتی تا آنچه را در اندیشه داری نهادینه کنی، تو با حضورت امید را ، آزادی را و نشاط را در ما زنده کردی ، تو بودی که دانستن را به مردم هدیه دادی ، تو خود سوختی تا با سوختنت روشنایی ببخشی تا مردم با نور وجود تو فرا روی خویش را بهتر و واقعی تر ببینند و من در روز 11 آبان در ملاقات رودر رو با تو آثار سوختن را در چهره ات به عینه مشاهده نمودم من کیلومترها مسافت را به عشق دیدار تو طی نمودم تا برای بار دیگر از تو دعوت کنم که بیایی ، بیایی تا اصلاحات تداوم یابد تا شور سیاسی به شعور سیاسی بدل گردد تا گفتگوی تمدنها دوباره از سر گرفته شود تا گفتمان جانشین مجادله شود و تا قلم و اندیشه بجای تفنگ و گلوله تصمیم بگیرد ، من به نمایندگی از نسلی پویا و جستجو گر آمده بودم تا تو را برای حضوری دوباره در صحنه سیاسی کشور دعوت نمایم و عقل و اجماع عمومی به من آموخته است که فقط تو می توانی آنچه را من و دیگر هم فکرانم که نماینده طیف عظیمی از جامعه امروزیم به منصه ظهور برسانی اما آنروز عشق چیز دیگری به من گفت ، عقل تاکید داشت که تو باید بیایی ولی عشق می گفت هرگز، عشق خاتمی ی بدور از قدرت را بیشتر دوست دارد ، عشق خاتمی ی ناب و بدون سیاست را می خواهد و طلب می کند ، عشق خاتمی را در حد یک ایده ، مکتب و آرمان دوست دارد مثل مهاتیر محمد در مالزی و نلسون ماندالا در افریقای جنوبی ، از منظر عشق خاتمی دیگر یک سیاستمدار اواخر دهه هفتاد شمسی نیست بلکه او اکنون به یک اسطوره تبدیل شده است ، او نمادی از تمام خوبی هایی است که انسان عاشق در طلب آن می باشد.

من آنروز روبروی تو  به تو خیره شده بودم و اشک می ریختم و حتی توان جابجایی تن خاکیم را نداشتم ،چقدر دوست داشتم خود را به تو برسانم و در آغوشت بکشم و صورتت را غرق بوسه کنم اما افسوس که در آن لحظات من فقط یک روح بودم ،روحی خارج از پیکره ی دنیوی.

خاتمی عزیز من در سیمای تو  آثار تحمل 8 سال سختی را دیدم  و غم ایران و ایرانی در چشمان تو  موج می زد ، با خود اندیشیدم که مردان بزرگ متعلق به آینده اند و چنانکه علی (ع) را جامعه آنروز نشناخت ما نیز تو را  آن جور که شایسته تو بود نشناخته ایم.

تو آنروز خطاب به ما گفتی که هیچ تمایلی به حضور نداری و گفتی اگر آمدی با هویت واقعی خواهی آمد تو بیان داشتی که با مردم صادقانه حرف می زنی؟! به والله تا کنون غیر از این نبوده و همگان می دانند که تو همواره با مردم صادقانه صحبت نموده اید ، همه مردم به صداقت و صفای باطن تو ایمان دارند ، خاتمی تو یک سیاستمدار نیستی تو یک عارفی ، یک اندیشمند واقعی چرا که در دنیای کثیف سیاست جایی برای تو و امثال تو وجود ندارد پس خاتمی خاتمی بمان و دنیای سیاست را به سیاستمداران بسپار ، هر چند جامعه امروز سخت به حضورت محتاج است.

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 19:5
علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد

بالاخره بعد از اتمام پروژه موج شکن یا بهتر بگوییم آبشکن دیلم نوبت به لایروبی خور و حوضچه های شمالی و جنوبی رسیده و برنده مناقصه یعنی شرکت جهاد دریا هم اکنون در حال تجهیز کارگاه می باشد امّا آنچه که قبل از عملیات حفاری ضروری و اساسی بنظر می رسد اجرای طرح انحراف مسیر سیلاب بالا دست است.

طبق طرح هادی شهر دیلم که در سال 1383 بازنگری آن بتصویب شورای عالی معماری و شهرسازی استان رسید و در برگیرنده طرح ساماندهی خور و مطالعات دفع آبهای سطحی می باشد ، می بایست انتهای خور در ادامه خیابان شریعتی شمالی (روبروی منزل آقای خدایاریان ) برای جلوگیری از سرریز شدن سیلاب دشت لیراوی و انباشت رسوب مسدود گردد و مسیر و جریان سیلابها به شمال پمپ بنزین حقیقت تا گلوگاه (پاسگاه شهید موسوی) منتقل شود و در همین راستا قبل از هرگونه عملیات حفاری و لایروبی باید خاکریزی به طول 5/1 کیلوکتر از مرز دریا تا جاده دیلم به خوزستان احداث شود و پشت آن به عرض 300 متر تا عمق مورد نظر جهت هدایت آبهای بالا دست خاکبرداری صورت گیرد که مسلماً با اولین بارندگی و عبور آب از آن مسیر شاهد تعریض و عمیق شدن آن مسیر خواهیم بود و در دراز مدت آنجا نقش خور جدیدی را بازی می کند.

لازم به توضیح است که در مطالعات دفع آبهای سطحی و هدایت سیلاب بالا دست دیلم ، دور تا دور شهر خاکریزی با ابعاد مشخص پیش بینی شده که از مرز دریا در منطقه بندر حماد و مغدر شروع و بعد از عبور از جنوب گلوگاه به شرق تنوب و از آنجا تا جاده دیلم به سیاهمکان ادامه می یابد و ضلع دیگر آن از جنوب جاده سیاهمکان عبور نموده و بعد از طی مسیر سیاه چوبی در محدوده ایران خودرو به جاده دیلم ــ گناوه می رسد و بسمت غرب تا خور جن امتداد پیدا می کند که نقشه و مشخصات آن با جزئیات کامل در واحد فنی شهرداری دیلم و دفتر فنی استانداری بوشهر موجود می باشد.

در جلسه ای که در سال 1383 با حضور فرماندار سابق ، بنده و مشاورین بازنگری طرح هادی شهر و مطالعات دفع آبهای سطحی و تنی چند از اعضای رده بالای سازمان بنادر و کشتیرانی در دفتر آن سازمان در تهران تشکیل گردید مقرر شد که ابتدا طرح انحراف مسیل و خاکریز مربوطه طبق نقشه و مشخصات موجود اجرا شود و حتی بخشی از اعتبارات پیش بینی شده برای لایروبی آبشکن را به این مهم اختصاص دادند امّا چنانچه از قرائن و شواهد بر می آید شرکت جهاد دریا هم اینک در حال انجام مقدمات لایروبی است و بجای اجرای طرح انحراف مسیر سیلاب و احداث خاکریز طراحی شده فقط به احداث یک جاده خاکی معمولی در ضلع شمالی اراضی شهرک بسیجیان اکتفا نموده است که به هیچ وجه تناسبی با طرح اصلی نداشته و ندارد و مطمئناً با اولین بارندگی شاهد سرریز شدن حجم عظیمی گل و لای و رسوب از بالا دست به محدوده خور و حوضچه ها خواهیم بود و در اصل همان می شود که در سالهای اواخر دهه 60 رخ داد ، یعنی آبشکن بعد از 3 الی 4 سال مجدداً از رسوبات پر می شود و قادر به بهره دهی لازم نخواهد بود،پس "علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد".

در پایان روی سخن من بعنوان یک شهروند که چندین سال در دیلم مشغول بخدمت بوده ام و در کم و کیف طرحهای عمرانی شهرستان و زادگاه خویش می باشم و بازنگری طرح هادی شهر، همچنین مطالعات دفع آبهای سطحی و هدایت سیلاب بالا دست در زمان اینجانب محقق شده است ، با مسئولین شهرستان بخصوص فرماندار محترم ، نماینده محترم سازمان بنادر و کشتیرانی ، شهردار محترم و دیگر مسئولان شهرستان و استان این است که طرح انحراف مسیر سیلاب و احداث مسیل جدید از دریا تا گلوگاه را در دستور کار لایروبی قرار دهند و قبل از اجرای آن از هرگونه عملیات حفاری و لایروبی جداً جلوگیری شود که در غیر آنصورت در اندک زمانی شاهد پر شدن آبشکن از رسوبات و در واقع حیف و میل بیت المال خواهیم بود.

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 22:49
درسی از زندگانی مولا علی (ع)

در نهج البلاغه آمده است که علی ابن ابیطالب (ع) هنگامی که به شام می رفت ، جمعی از روستائیان « انبار» را دید که با مشاهده وی پیاده شدند و به خدمتش شتاب کردند. حضرت پرسید : این چکار بود ؟ گفتند : عادت ما برای احترام کردن به امیرانمان است . فرمود: به خدا امیران شما از این عادت بهره مند نشوند و شما خود از آن در دنیا به رنج افتید و در آخرت نیز بدبخت شوید . چه زیانبار است رنجی که در پی آن کیفر بود و چه سود آور است آسایشی که با آن ایمنی از آتش بود.

ای کاش ما نیز می توانستیم تمامی سخنان گهر بار علی (ع) را بدون کم و کاست سر لوحه زندگی خویش قرار دهیم؟!

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 17:49
مــرغ بــــی مـــرغ

طنز

 الیوم که 15 روز از ماه مبارک رمضان می گذرد هنوز موفق به ابتیاع مرغ یارانه ای نشده ام و علی رغم تلاشهای همه جانبه و بسیج تمام امکانات چشم من و دیگر دوستان به جمال این « تحفه رمضانیه » روشن نشده است.  وعده دولت نیز برای ما شهرداری چی ها که بالاخره بعد از 15 سال خدمت متوجه نشدیم شهرداری موسسه دولتی است یا غیر انتفاعی یا وابسته به دولت یا کمی تا قسمتی دولتی به منصه ظهور نرسیده و کماکان « در حسرت دیدار مرغ آواره ترینم » .
وعده های جناب وزیر هم که این روزها در صدا و سیما از تزریق روزانه n تن مرغ به بازار خبر می دهد نیز افاقه نکرده و شاید نکند .
راستی نکند ما خیلی بی عرضه ایم که تا حالا نتواسته ایم از این نعمت دولت کریمه بهره مند شویم چرا که نعوذ باالله مگر می شود مسئولان نظام سخن نسنجیده ای بر زبان جاری سازند؟! حاشا و کلا.
شاید بخش اعظم مرغ تحویلی به عاملین قبل از رسیدن به محل توزیع، نصیب روبه هان می شود یا سر از ناکجا آباد در می آورد؟! البته باکی نیست که همان مرغ را می شود به راحتی آب خوردن با قیمت بالاتر چند مغازه آن ورتر در حد وفور بدست آورد بدون آنکه بخواهی در صف بمانی و عرق بریزی، بهر حال مرغ مرغ است چه کیلویی 2300 تومان باشد چه 3700 اصلا هر چه گرانتر بهتر، چون آن موقع قدرش را بیشتر می دانی؟! هدف تهیه مرغ است که بحمدالله میسور می شود و اصلا لازم نیست ما هر روز مرغ نوش جان کنیم هفته ای یک مرتبه یا هر دو هفته یک بار هم کافی است و مگر ماه رمضان بیشتر از 4 هفته دارد خوب با دو وعده مشکل مرغ حل می شود، یک بار زرشک پلو با مرغ یک مرحله هم خورش مرغ با پلو و اگر نتوانستیم ترید مرغ میل می کنیم ما که برای شکم یا هندوانه انقلاب نکرده ایم که خودمان را گرفتار جرئیات کنیم، در ماه مبارک رمضان هم بقول شاعر باید « اندرون را از طعام خالی داریم تا نور معرفت را مشاهده کنیم » و بقیه ایام را نیز می شود به نان و سبزی و پیاز و سیب زمینی اکتفا نمود، هم سالم تر است و هم با معده ما سازگار است و باز اگر هوس مرغ کردید به جای مرغ سفید ماشینی هورمونی کیلویی 3700 تومان می شود مرغ سیاه ( بادمجان ) یا مرغ زرد( دال عدس ) را بر سفره افطار حاضر نمود، نه کلسترول دارد نه مواد شیمیایی مضر، قیمتشان هم  یک چهارم مرغ سفید است. در پایان نباید زیاد ناراحت و ناامید بود چون در آینده ی نه چندان دور با هدفمند شدن یارانه ها به جای اینکه در صف خرید کالاهای یارانه ای باشیم تدابیری اندیشیده شده که برای پرداخت یارانه اجناس، جلوی خانه های ما صف می کشند و این وعده چندان هم دور از انتظار نیست و احتمالا تا قبل از 22 خرداد سال آینده (1388 ) محقق می شود ؟!! پس با این تفاسیر دیگر نیازی به خرید جنس ارزان نیست چون ما پول داریم لذا جنس گران و البته مرغوب می خریم، مگر آن ضرب المثل انگلیسی را نشنیده اید گه می گوید: « ما پولمان را مفت بدست نیاورده ایم که جنس ارزان بخریم ».

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 1:41
و خدایی که در این نزدیکی است ...

داریوش عزیز ؛ مطلبت را چند بار خواندم و چون در پایان گفته بودی که: « اگر کسی خبری از خدا دارد ما را بی خبر نگذارد » وظیفه خویش دیدم به استحضار برسانم که :

من از خدا با خبرم و فکر کنم آدرس خدای مشترکمان را بدانم، خدای من آن دور دورها و در اعماق کهکشان نیست بلکه « از رگ کردنت به تو نزدیکتر است » خدای مرا نباید « پشت شیشه ماشین ها یا گوشه صفحه یا زیر نویس تلویزیون » جستجو کرد ، برای یافتنش کافی است لای شب بوهای گوشه حیاط کنکاش کنی، خدای من خدای تو هم هست ، خدای ما است ، او خدای همه موجودات عالم هست، او خدای سرخپوستان امریکای جنوبی ، جوکی های هندوستان، خدای دالایی لامای تبتی و خدای مردم رودزیا و فیلیپین نیز می باشد، خدایی که من می بینم و خدایی که من می شناسم مرکز تمام هستی است و همه ادیان پرتویی از وجود اویند و در نهایت به او ختم می شوند.

خدای من خدای آدم،نوح،ابراهیم،موسی،عیسی و محمد(ص)است او خدای بودا و زرتشت نیز می باشد. خدایی که من می شناسم نیازی به سوگند خوردن بندگان و حتی تضرع آنها ندارد، خدای من خدای شادی هاست و انسان را آفریده که در صلح و صفا با صداقت و سلامت زندگی کند ،او خشمگین نمی شود ، ظالم نیست و در نظرش « گل شبدر چیزی از لاله قرمز کم ندارد » خدای مرا در اشعار سهراب می توان یافت آنجا که می گوید:

                «... و خدایی که در این نزدیکی است :

                           لای این شب بوها ،پای آن کاج بلند.

                                     روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه .

دوست خوب؛ خدای مرا باید در لابلای کتب بزرگان و عرفا جستجو کرد، در دیوان شمس،در مثنوی معنوی،در مناجاتنامه خواجه عبدالله انصاری،در آثار حافظ،سعدی،ناصرخسرو،جامی،نظامی و ...

طبق گفته اریک فون دانیکن : خدای من خدایی نیست که به زمین آمده با یعقوب کشتی گرفته و به او باخته یا خدایی نیست که فرزندی داشته و برای بخشش و رستگاری دیگر انسان ها وی را بر صلیب سپرده است؟! خدای من بسیار قدرتمندتر از این ادعاهاست و اصلاً نمی توان برایش قالب مشخص نمود. خدایی که می شناسم قیم نمی خواهد، واسطه هم قبول نمی کند، بهشت او انحصاری نیست و همه را علی السویه دوست دارد.

داریوش جان این اشتباه محض است اگر ما خدا را در بیرون از خود جستجو کنیم چرا که خداوند می فرماید : « ... وَنَفَختُ فیهِ مِن رُوحیِ ... » (... و دمیدم در او از روح خویش ...) پس روح خدا در کالبد تمام آدمیان دمیده شده ، به یک حد و اندازه و فرقی بین سیاه و سفید و زرد و سرخ وجود ندارد.

خدای من بین بنده گانش مرزبندی نمی کند و خودی و غیر خودی نمی شناسد و هر کس توانست بیشتر از روح خدایی که در وجودش دارد بهره ببرد به او نزدیکتر می شود.

رفیق شفیق؛ واقعیت همان است که تو در در پایان بیان داشته ایی ، براستی خدایان جای خدا را در قلب و چشم ما تنگ کرده اند و همین حاشیه هاست که ما را غافل از ماهیت اصلی نموده است پس چه بهتر که مجدداً چشمانمان را شستشو دهیم و آن جور که لازم است جستجو کنیم ، مسلماً خدای واقعی را نزدیکتر از آن که فکرش را می کنیم خواهیم یافت ، روشن و آشکار همچون خورشید یک روز صاف و بی ابر تابستانی
لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 18:17
دریهَ شنوُ و اُلمپیک 2008 چین

نیمه شعبان در صبح یک روز تابستانی روانه دریا شدم ، طبق روال طبیعی دریا در مد کامل و هوا بغایت گرم و رطوبت هم در حد اشباع بود ، آب دریا چنان بالا آمده بود که براحتی می توانستی روی موزائیک های دستک غربی پلاژ ساحلی بنشینی و پاهایت را به آب بزنی یا حتی با دست بدون زحمت آب را لمس کنی.

مجموعه پلاژ ساحلی با تأسیسات جانبی و جاده دسترسی به ساحل همچون جزیره ای در آبی دریا خودنمایی می کرد و آب تمام زشتی های ناشی از تأثیرات انسان بر طبیعت را پوشانده بود.

در آن هوای گرم و شرجی نفس گیر تنها چیزی که تو را خنک می کرد پریدن در آب و شنا کردن و مهمتر از همه فاصله گرفتن از ساحل بود ، تا جایی که با کف پاهایت جریان آب خنک را بر ماسه های عمق دریا احساس می نمودی.

راستی چه کیفی دارد خالی کردن ریه ها از هوای مسموم شهر و پر کردن آنها با اکسیژن دریا و تن را به آب زدن و « غوص کردن » در آب و خالی کردن تدریجی ریه ها تا رسیدن به کف « غاله » که در مد کامل جزء لاینفکی از بیکران دریا محسوب می شود.

آن روز در حاشیه دستک های شمالی و جنوبی غوغایی برپا بود ، در یک سمت مردان با بچه ها مشغول شنا بودند و در سوی دیگر تعدادی از خانم ها با چادر و چارقد و مانتو و روسری به آب می زدند، عده ای از کودکان نیز پشت سر هم با حالت دو ، نصف دستک غربی را طی می کردند و انواع و اقسام شنا ، شیرجه و پشتک را به نمایش می گذاشتند ، آنها در آب می پریدند و ناپدید می شدند و بعد از مدتی چند متر دورتر سر از آب بیرون می آوردند و شنا کنان به محل قبلی برمی گشتند و باز تکرار پرش و شیرجه البته با فرم و مدلی دیگر.

من محو حرکات نمایشی بچه ها شده بودم ، کودکانی که فارغ از دغدغه های دنیای سیاست زده امروز ، بدون شرکت در کلاسهای آموزشی در آب می پریدند ، شیرجه می زدند ، شنا می کردند و لذت می بردند ، دقیقاً مثل چند دهه قبل ، دوران کودکی خودمان، آنزمان که بعد از انجام بازیهای کودکانه مانند « بره بیوُ ، هفت سنگ ، هُو کلی » ، فوتبال و ... با شتاب خود را به دریا می زدیم و گرد و غبار کوچه های خاکی را از تن می زدودیم.

هنوز شیرجه های استثنایی « فلُو » از روی « گایم » لنج های مستقر در « خور دخترل » ، پشتک واروی « حسینو »، شنای قورباغه ای « غُلو » و غوص های طولانی « ابریمو » در خاطرم باقی است.

وای معرکه بود خوردن هندوانه و خارک در آب و پرت کردن پوست هندوانه بسمت یکدیگر و دویدن در غاله ها رو به غرب تا جایی که دیگر امکان دویدن میسر نبود و سپس شیرجه زدن و فرو رفتن در عمق آب ، هیچگاه مسابقه غوص و عبور از زیر چند لنج « تابج » گرفته در خور دخترل را فراموش نمی کنم بخصوص آن لحظه که در وسط کار کم می آوردیم و تنها راه نجات طی مسیر بود و بس و وقتیکه در پایان باشتاب سر از آب خارج می کردیم چشمانمان می خواست از حدقه بیرون بزند امّا همواره ابریمو پیروز میدان بود، چون هم نفس بیشتری داشت و هم قدرت بدنی بالاتری و در زیر آب نیز بخوبی سطح دریا شنا می کرد ، ابریمو تنها کسی بود که روزهای اوّل ماه قمری در تابستان آنزمان که دریا در شرایط بالاترین مد قرار داشت و آب دورتا دور شهر را در بر می گرفت و حتی به « تنوب » هم می رسید می توانست خود را به ته خور « یُفره » برساند و برای اثبات ادعایش مشتی از گل ته خور را با خود بیاورد.

آنروز به عینه دیدم علی رغم تغییرات صورت گرفته در دنیای جدید، در بین کودکان دیار من هنوز افرادی مثل فلُو و ابریمو یافت می شوند و کافی است در یک روز تابستانی سری به پلاژ ساحلی بزنیم تا تعداد کثیری از آنها را در حال بازی مشاهد کنیم.

کودکان شهر من آنروز بدون مربی و کلاس آموزشی مدلهای مختلف شنا را به من نشان دادند ، کرال سینه ، کرال پشت ، قورباغه ، « مُشکی » و ... ، آنها براحتی بدون تخته شیرجه و امکانات جانبی روی سنگ های زمخت لبه پلاژ در آب می پریدند و پشتک می زدند ،  اینجا بود که با خود گفتم : اگر دولتمردان و متولیان امر ورزش بجای صرف هزینه های هنگفت برای استانهای تهران ، مرکزی و ... که در حال حاضر بیشتر ورزشکاران رشته های شنا ، شیرجه و واترپلو از آنجا انتخاب می شوند روی استانهای جنوبی مخصوصاً بوشهر سرمایه گذاری می نمودند و امکانات لازم بخصوص مربی های با تجربه را به شهرهای بندری گسیل می داشتند شاهد نتایج بهتری در سطح آسیا و حتی جهانی بودیم ، ره آورد کاروان ورزشی ایران با آن تعداد ورزشکار و هیأت همراه و هزینه میلیاردی در اُلمپیک 2008 چین فقط یک مدال طلا بود با یک برنز حال آنکه « فیلیپس » شناگر امریکایی به تنهایی 8 مدال طلای رشته های مختلف شنا را به خود اختصاص داد و وقتیکه خبرنگاری از وی پرسید از چه زمانی به ورزش شنا روی آورده ای پاسخ داد : من از طفولیت و کودکی تا الان بطور مستمر شنا می کنم.

حال آیا بچه های بومی بنادر که تقریباً اکثر فصول سال با آب و دریا سروکار دارند و بدون مربی و کلاس آموزشی و وسایل مربوطه و استاد نجات غریق و ... انواع و اقسام مدلهای شنا و شیرجه را آموخته اند استحقاق سرمایه گذاری را دارند یا شهرهایی که کیلومترها با دریا فاصله دارند و برای یک ساعت استفاده از استخر می بایست پول بدهند و چند ساعت هم در نوبت بمانند ؟!!

**************************************

دریهَ شنُو: آب تنی در دریا

غوص کردن: فرو رفتن در آب

غاله : شیارهای ایجاد شده در ساحل ماسه ای که بصورت ریپل مارک های بسیار بزرگ مشخص هستند

بره بیوُ ، هفت سنگ ، هُو کلی : چند بازی محلی در شهرهای جنوبی

فلُو : فرامرز

گایم : قائم ، چوبی که در طرفین کابین لنج نصب می کنند تا سایبان روی آن قرار گیرد

خور دخترل : خوری روبروی بخشداری قدیم و در محل فعلی شرکتی که مشغول لایروبی است(غرب برجک)

حسینو : تصغیر شده نام حسین

غُلو : غلام ، غلامرضا , غلام ...

ابریمو : ابراهیم

تابج : پهلو گرفتن

یُفره : خور شمالی و اصلی شهر

تنوب : منطقه ای در شرق شهر دیلم که اکنون جزء محدوده شهری است

مُشکی : شنا کردن مثل موش

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 16:50
چهار چـــارک یک من

روز چهارشنبه 13/6/1387 حوالی ساعت 8 غروب وارد دیلم شدم ، نظر به اینکه در ماه مبارک رمضان قرار داشتیم و حدود دو سالی بود که بعد از مطالب « ترب ماه روزه و گری گشو » مطلبی در خصوص ماه رمضان ننوشته بودم دنبال سوژه ای مناسب و جدید می گشتم .

از کنار دفترخانه اسناد رسمی خانم فاطمی در بلوار پاسداران که گذشتم چشمم به صف عریض و طویلی از مردم اعم از زن ، مرد و کودک افتاد که در هوای گرم و شرجی شهریور جلوی مغازه ای تجمع کرده بودند ، ابتدا فکر کردم صف آش ، زولبیا و بامیه یا حتی سبزی است که عموماً در این روزها مناسبت دارد امّا خوب که دقت نمودم کیسه های پلاستیکی مرغ را مشاهده کردم که در دستان مردم جابجا می شد، اینجا بود که به خود آمدم و به یاد اخبار چند روز قبل صدا و سیما افتادم که اعلام داشته بود : « در ایام ماه مبارک رمضان مرغ و گوشت به قیمت دولتی توزیع خواهد شد ».

چرا که چند روز قبل از رمضان قیمت مرغ از کیلویی 2500 به یکباره به 3700 تومان افزایش یافته بود و همین مسئله دولت را به اتخاذ تصمیم فوق وا داشته بود.

جالب اینجاست که حدود ده پانزده روز قبل همین مرغ 2500 تومانی به وفور در همه فروشگاههای مواد پروتیینی یافت می شد ولی هیچ وقت شاهد صف های طویل برای خرید آن نبودیم امّا حالا چه شده که مردم ساعت ها در هوای گرم و شرجی و زمانیکه می بایست پای سفره افطار یا صفوف نماز جماعت و در مساجد حضور داشته باشند مجبورند اینچنین تحمل ماندن در صف مرغ را کنند تا بعد از ساعتی 5 کیلوگرم مرغ به قرار هر کیلوگرم 2300 خریداری نمایند؟!

آیا این موضوع بر پایه نیاز است یا حرص و ولع و اساساً چرا مرغ 2300 تومانی می بایست در ماه رمضان به 3700 تومان برسد که دولت عدالت محور و خدمتگزار مجبور باشد برای رفع احتیاجات مردم قیمت را به این صورت تعدیل نموده و به روزهای قبل از رمضان برساند؟!

دلیل یا دلایل بی نظمی بازار و تورم افسار گسیخته چیست؟ گرانی میوه در شب عید ، مرغ و گوشت در ماه رمضان یا روغن و قند و شکر و امثالهم در محرم و موارد متعدد دیگر را در چه چیزی باید جستجو نمود؟! آیا نوسانات قیمت اقلام عنوان شده و دیگر مایحتاج مورد نیاز اجتماع نیز در ارتباط با پروژه انرژی هسته ای هستند و یا برای بدست آوردن آنها به قیمت مناسب باید رهسپار بعضی از محلات تهران شد؟! آیا ریشه نابسامانی را نباید در ضعف مدیریت کنکاش نمود؟!

غرق در این آیاها و چراها بودم که به منزل رسیدم و بعد از صرف افطاری مسئله را با خانواده در میان گذاشتم ، آنها هم بیان داشتند یکی دو روز است برای تهیه مرغ 2300 تومانی مراجعه کرده اند ولی بعلت شلوغی و ازدحام جمعیت قادر به خرید این تحفه رمضانیه که ارمغان دولت در این ماه مبارک می باشد نشده اند.

به قول یکی از دوستان اگر مدت زمان معطلی در صف مرغ ، تحمل گرما و شرجی طاقت فرسا و هزینه آبی که بلافاصله بعد از خروج از صف مصرف دوش گرفتن می شود را در نظر بگیریم به این نتیجه می رسیم که ارزش 5 الی 6 هزار تومان مابه التفاوت برای 5 کیلو مرغ را ندارد و در اصل ما خودمان را سر کار گذاشته ایم چون « چهار چارک یک من است »

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت 0:18
مــعـتـادان گـمـنـام (NA)

پیرو دعوتنامه فرمانداری دشتی حوالی ساعت 30/21 مورخ 6/4/1387 در معیت دو تن از دوستان در جلسه باز "انجمن معتادان گمنام" که در سالن ارشاد شهر خورموج برگزار می شد شرکت کردیم.

اولین باری بود که در چنین محفلی حضور می یافتم ،سالن نیمه پر بود، در یک سمت معتادان در حال بهبودی حضور داشتند و در طرف دیگر خانواده های آنها و علی رغم دعوت گسترده از مسئولین شهرستان بجز تنی چند، از دیگران خبری نبود.

من و محمد جواد و غلام در ردیف اوّل نشستیم ، جو حاکم صمیمی و دوست داشتنی بود ، بدون هرگونه تشریفات و چاپلوسی های مرسوم و معمول در سیستم اداری ، از ابتدای جلسه به ما سفارش شد که از گرفتن عکس یا فیلم و ضبط صدا جداً خودداری شود و من برای تهیه همین گزارش نیز از مسئولین برگزاری جلسه که اتفاقاً همگی از خود مجموعه بودند کسب اجازه نمودم و آنها مجوز لازم را دادند البته به شرطی که فقط به موارد عمومی اکتفا نمایم.

در طرفین سن(SEN) دو پلاکارد عمودی به ارتفاع سالن نصب شده بود، روی پارچه نوشته سمت راست "قدمهای دوازده گانه" و در طرف چپ "سنتهای دوازده گانه معتادان گمنام" نوشته شده بود که بسیار دقیق و اساسی سیاست های لازمه را تبین می نمود.

لحظه ای که ما وارد شدیم برنامه امتداد داشت و مجری، منشی، خزانه دار و تمامی دست اندرکاران برگزاری جلسه که روی سن(SEN) در برابر ما نشسته بودند جملگی از جمع معتادان در حال بهبودی محسوب می شدند که با نظم و ترتیب خاص برنامه را دنبال می کردند.

گزارشی از اقدامات انجام گرفته ارائه شد، موجودی صندوق قرائت گردید و در ادامه نام افرادی خوانده شد تا پشت تریبون حاضر شوند و با دوستانشان صحبت کنند به هر نفر بین 5 تا 10 دقیقه وقت داده می شد تا خودش را معرفی کند و از وضعیت گذشته و حال خویش بگویند.

انصافاً من از آنهمه نظم و انظباط و رعایت اصول و سنتهای انجمن توسط کسانیکه همواره در افکار عمومی به عنوان مجرم و متهم شناخته شده اند در شگفت بودم و هستم؟!!

هر کس که پشت تریبون قرار می گرفت در ابتدا خودش را معرفی می کرد:

اسم من احمد است و  یک معتاد در حال بهبودی هستم ، و جماعت حاضر در سالن یکصدا می گفتند: سلام احمد، احمد هم بلافاصله جواب می داد: سلام دوستان و بعد شروع می کرد به ایراد سخن.

آنها آنقدر راحت و مسلط صحبت می کردند که انگار سالها پشت میز خطابه بوده اند ، بی پروا مسائل و مشکلاتشان را بیان می داشتند، از گذشته دردناک خویش می گفتند و از اینکه مجدداً سلامتی خود را باز یافته اند ابراز رضایت و افتخار می نمودند.

مسئولان انجمن از مهمانان هیچ توقعی بجز حمایت معنوی نداشتند و حاضر نشدند سبدی که در آن کمک جمع آوری می شود را به ردیف ما نزدیک کنند و حتی مجری برنامه اعلام کرد که انجمن NA هیچ کمکی را از مهمانان نمی پذیرد لذا از پرداخت وجه در سبد توسط مهمانان جداً خودداری شود.

من در پایان جلسه به مجری مراجعه نمودم و خودم را معرفی کردم و آمادگی شهرداری جهت همکاری را اعلام داشتم امّا او گفت : ما نیازمند حمایت های معنوی مسئولانیم نه مادی!!

براستی باید به مجریان و گردانندگان انجمن NA آفرین گفت که توانسته اند از جماعتی گوشه گیر و منزوی که مطرود اجتماع محسوب می شدند افرادی بسازند که امروز می توانند حرف دلشان را در جمع بازگو کنند و در سرنوشت خود و جامعه موثر باشند.

در ادامه رضا خودش را معرفی کرد و دوستانش به او سلام دادند ، او نیز پاسخ گفت و بیان داشت که : ما عمری با ترس و هراس زندگی کرده ایم ، من در حالیکه بچه ام در تب می سوخت و هیچ چیزی در منزل نداشتم فقط و فقط بفکر تهیه مواد بودم و بس، اگر مواد گیر نمی آمد تمام شیشه های درب و پنچره ها را می شکستم اما بیماری زن و فرزندم برایم مهم نبود ، رضا از اینکه اکنون سلامت خودش را بازیافته و حتی سیگار هم نمی کشد بسیار خوشحال و خرسند بود.

نفر بعدی عباس بود که طبق معمول خودش را معرفی کرد، به او هم درود گفتند و عباس با اعتماد بنفس دوچندان سفره دلش را گشود، عباس گفت : انجمن برای ما همچون نوری است در تاریکی ، ما همواره دیوار انکارمان بلند بود و علی رغم اعتیاد شدید منکر قضیه بودیم.

عباس بیان داشت که : "من فکرش را نمی کردم 24 ساعت بتوانم بدون مواد دوام بیاورم ولی الان بیش از یک سال است که رنگ و بوی مواد مخدر را احساس نکرده ام و دیگر سیگار هم بر لب نمی گذارم، من در برابر برنامه های انجمن NA تسلیم شدم و این تسلیم را برای خود پیروزی می دانم چون تا تسلیم نشوی رشد نمی کنی ، عباس گفت که برای ترک اعتیاد سختی های فراوانی را متحمل شده است. او گفت که در ظهر تابستان آن زمانیکه اکثر مردم زیر کولر استراحت می کردند من بخود می لرزیدم و مجبور می شدم زیر آفتاب بنشینم و در این میان تنها مشوق من همسرم بود، او در کنارم زیر اشعه مستقیم خورشید می ماند و عرق می ریخت تا همدردم باشد و مرا به ادامه راهم امیدوار کند، من سختی کشیدم اما خواستم و خداوند کمکم کرد، همان خدایی که ابتدا فکر می کردم ظالم است و می خواهد مرا عذاب بدهد، عباس گفت من اینک پاک پاک هستم و احساس ارزش می کنم..."

سخنان عباس و دوستانش در من انقلابی بپا کرد و بشدت متأثر شدم بنحوی که اشک در چشمانم حلقه زد و دلم می خواست بلند بلند گریه کنم.

آن شب خیلی ها صحبت کردن و اعتراف نمودند، آنها صادقانه حرف زدند بدون آنکه چیزی را کتمان کنند، آنها از بازداشتشان ، از کتک هایی که خورده اند و از تحقیرهایی که شده بودند سخن راندند امّا همگی خوشحال بودند که امروز پاک هستند و به زندگی برگشته اند.

آنها خوشحال بودند و خانواده هایشان خوشحال تر و ما هم با شادی آن جمع شاد شدیم و شادی ما زمانی بیشتر شد که افراد حاضر در سالن یکی یکی برخاستند ، دستها را در دست همدیگر زنجیر نموده و یک صدا دعا کردند:

" خداوندا ، دانشی عطا فرما تا بتوانیم کلمات را مطابق با احکام الهیت به رشته تحریر در آوریم. غریزه فهم عزم عزیزت را در ما بکار، ما را به خدمت اراده خود در آورده و سند از خودگذشتگی مان را صادر کن، تا این کلمات در حقیقت از آن تو باشد نه از آن ما. شاید بدین وسیله دیگر لازم نشود که هیچ معتادی در هیچ جا از درد اعتیاد هلاک شود."

ما نیز با جمع بلند شدیم ، دست در دست هم دعای مخصوص را زمزمه کردیم و آرام آرام سالن را ترک نمودیم در حالیکه من مرتباً این جمله را تکرار می کردم که " خواستن توانستن است "

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 14:7
بــــرم صـاد

 

نمی دانم از کجا باید آغاز کرد ، از ابتدای حرکتمان بسمت «برم صاد» یا از لطافت و زیبایی یک شب پاییزی در دل بیابان دشتی ، از صداقت و سادگی «مراد» چوپان ایرانشهری یا خاطره سیل ویرانگر 1365.

بالاخره باید دل به دریا زد و از یک نقطه شروع نمود و چه بهتر که قلم را آزاد گذاشت تا خود بجنبش در آید ، چیدمان مطالب را می گذارم بعهده خوانندگان محترم که این دل بی تاب قافیه و ردیف نمی شناسد.

حوالی ظهر روز سه شنبه 27/9/1386 سید مهدی به محل کارم آمد و با همان رفتارشتاب زده همیشگی گفت: امشب شام جایی دعوت هستیم و تو هم حتما باید باشی، نه من پرسیدم کجا باید برویم و نه او بیشتر توضیح داد فقط ساعت 7 غروب از خورموج بطرف جنوب حرکت کردیم.

اول بار بود که با نام برم صاد آشنا می شدم و تلفظ صحیح آن تا چند روز برایم دشوار بود، آن شب هر چه به محل نزدیکتر می شدیم اشتیاقم برای دیدار بیشتر و بیشتر می شد، کیلومترها فاصله از جاده آسفالته یعنی دور شدن از دنیای ماشینی و خودرو وقتیکه در چهاردیواری بزرگی توقف نمود و پیاده شدیم تازه متوجه شدم در محل مورد نظر هستیم.

آنجا از نور بخار جیوه و سدیم و لامپهای پرمصرف و کم مصرف خبری نبود، صدای غرش موتورسیکلت ، زوزه یخچال و فریزر، بوق و کرنای تلویزیون و همچنین هیاهیوی جمعیت پریشان نیز بگوش نمی رسید و هر چه بود سکوت بود و آرامش صحرا که گهگاهی عوعوی سگ گله که به حضور ما اعتراض داشت آنرا بهم می زد. باور کنید اگر وانت اسماعیل که پیشاپیش ما حرکت می کرد نبود پیدا کردن آن مکان در تاریکی شب کاری سخت و حتی ناممکن بود چرا که ما امروزه عادت کرده ایم براساس نور ساطع شده از اجسام قضاوت نماییم و هر نقطه که نور نباشد لاجرم برای قابل روئیت نیست.

وقتی چشمانم به تاریکی عادت کرد و ماه هم از پس تکه ابری خارج شد خود را در محدوده مدرسه قدیمی ی روستا یافتم ، مدرسه ای خالی از دانش آموز که بجای خیل بچه های بازیگوش امروز گله احشام زینت بخش آن محل شده است.

برم صاد نامی بازمانده از یک آبادی،روستایی گمشده در تاریخ، تاریخی نچندان دور حتی بسیار نزدیکتر از آنچه فکرش را می کنید ،از معاصر هم معاصرتر.

برم صاد قریه ای با بیش از 80 خانوار جمعیت البته تا تاریخ 10/9/1365 و اکنون بیابانی هموار با شیارهای عمیق حفر شده توسط سیل بر چهره و چند اتاقک گلی نیمه مخروبه و دیگر هیچ.

میزبانان در حیاط مدرسه منتظر ما بودند و چنان مورد استقبال قرار گرفتیم که احساس کردم سالهاست همدیگر را می شناسیم ، بعد وارد اتاقی شدیم که با نور فانوسی روشن شده بود و برای ما که به نور شدید مهتابی و لامپ های جیوه و تنگستن خو گرفته ایم در وهله اول تاریک بنظر می رسید اما کم کم به تاریکی یا همان روشنایی مختصر عادت کردیم و اتفاقا چنان هیجان انگیز بود که مرا تشویق به نوشتن کرد اما چون کاغذی در اختیار نداشتم از هر موضوع و سوژه ای که بذهنم می رسید کلمه ای را روی new message گوشی موبایلم یادداشت می کردم تا بتوانم بعداً از آنها استقاده کنم که در مجموع چند کلمه زیر به ثبت رسید :

             «برم صاد ، مراد ، سکوت بیابان ، خرمن دور ماه ، سیل 65 و 24 جان باخته»

نشستن در کنار منقل گلی روی جاجیم گوشه اتاق و گوش دادن به حرف دل مردمی ساده دل و بی آلایش در سکوت استثنایی برم صاد چقدر لذت بخش و رویایی بود ، اصولاً هر چه نور کمتر باشد انسان راحت تر می تواند حرف دلش را بزند و چیز هایی را مطرح کند که طرح آنها در روشنایی مصنوعی مشکل است.

آن شب مراد با تمام وجود می خندید و با همان لهجه شیرین بلوچی با ما سخن می گفت ، او از گرما و تشباد تابستان برمصاد و شب هایی که از شدت گرما تا صبح خواب به چشم نداشته سخن راند و بیان داشت که خانواده اش در ایرانشهر سکونت دارند و مجبور است هر سه چهار ماه یک مرتبه به آنجا سفر کند، مراد بچه نداشت اما سخت دلتنگ خانواده اش بود.

در آن شب و در آن جمع دوستانه هر کسی از هر دری سخن گفت ، از پیدا شدن سر و کله کاندیداهای مجلس هشتم در منطقه برای کسب رأی تا گرانی افسار گسیخته و نگرانی اقشار آسیب پذیر و حتی موضوع زد و بند گروههای سیاسی کشور مورد بحث قرار گرفت ولی مراد تمام فکر و ذکرش دامهایش بودند او مرتباً از اطاق خارج می شد چشم به آسمان می دوخت و زیر لب چیزی زمزمه می کرد و دوباره به اطاق برمی گشت ، شاید مراد از خدایش طلب باران می نمود تا بزها و گوسفندانش گرسنه نمانند.

و من به یکباره تصمیم گرفتم برای استفاده هر چه بیشتر از زیبایی و طراوت صحرا از اطاق خارج شوم و گشت و گذاری در اطراف داشته باشم.

با برخاستن من علیرضا و رضا هم بلند شدند تا مرا همراهی کنند و هر سه با هم از چهار دیواری مدرسه خارج شدیم تا در آن شب سرد بر اتلال بازمانده از خشم طبیعت نقبی به گذشته بزنیم.

آسمان برم صاد پاک و زلال بود و نور ماه شب هشتم ذیحجه زمانیکه از پس ابر خارج شد زیبایی خیره کننده ای به آنجا می بخشید و چون پستی و بلندی و پدیده ی مرتفعی در آن دشت وجود نداشت تمام سطح بیابان بطور مساوی از نور مهتاب بهره مند می شدند.

در زیر نور ماه تا حدی می شد عمق فاجعه آذر 65 را مشاهده و احساس نمود ، سگ گله هم که گویا رضا را می شناخت از پارس کردن افتاد تا سکوت برم صاد جذاب تر شود.

رضا که 26 سالی سن داشت آماده بود تا با اولین سؤال ما از سرنوشت روستایش ، لب به سخن بگشاید.

او خاطرات 6 سالگی خود را که با توضیحات بزرگتر ها کامل نموده بود برایمان شرح داد.

او گفت روستای برم صاد تا قبل از 10/9/1365 بالای 300 نفر جمعیت داشته و بعد با نشان دادن مسیر رودخانه مُند که در روشنای ماه تا اندازه ای قابل تشخیص بود ما را توجیه نمود که برم صاد دقیقاً در شکم پیچ مُند واقع شده است و با تک بیت زیر خاطرات سیل را بیان کرد:

                       «ز برج قوس مانده بیست باقی ... که ناگه رود مُند گردیده ساقی»

رضا توضیح داد چطور بعد از سه شبانه روز بارندگی «بوی رودخانه» در غروب 9 آذر به مشام رسید و در آغازین ساعات بامداد 10/9/65 روستای برم صاد و بیشتر روستاهای حاشیه مُند در محاصره کامل سیل قرار گرفتند و بالا آمدن آب و تخریب پی در پی منازل مردم و محو شدن 20 روستا از صحنه روزگار نتیجه آن سیل ویرانگر بود.

رضا اظهار داشت در همین برم صاد 24 نفر طعمه سیل شدند و در بقیه روستاها نیز وضع به همین منوال بود ، او اسامی روستاهایی که صد در صد تخریب شده اند را بشرح ذیر اعلام نمود:

«4 تا مسیله ، گزک ، هلالی احمدی ، هلالی منصوری ، منگیزار ، شهِری ، باغ آلک ، سر کز ، برم صاد ، مرداب شور ، کلیبای حاجی پور ، کلیبای امامزاده ، چاه حسین جمال »

رضا گفت از روستاهای فوق الذکر فقط نامی در اذهان باقیمانده است و جمعیت بازمانده آن روستاها بعد از سیل در بردخون ، شهنیا ، مغدان و ... ساکن شده اند و عده ای دیگر روستایی جدید بنام «وحدت آباد» را در کنار روستای آبکش بوجود آورده اند و من تا علت عدم مراجعه مردم به روستاهای تخریبی را پرسیدم رضا بلافاصله جواب داد که چون منطقه سیل خیز تشخیص داده شده و در حریم و حوزه خطر رودخانه می باشند دولت اجازه اسکان مجدد در آن روستاها را نمی دهد.

رضا آن شب حتی آثار آب را در ارتفاع 5/1 متری دیوار مدرسه به ما نشان داد و گفت که بعضی از اهالی برای نجات خود از جریان سیل به بالای درختان پناه برده بودند، او از واژگون شدن تراکتور حامل جمعی از اهالی روستای مسیله و مرگ 16 سرنشین آن صحبت کرد و از مردی برایم گفت که بعد از مراجعه از شهر متوجه شد 6 نفر خانواده اش ازبین رفته اند و تنها بازمانده خانواده وی دختری خردسال بود که بطور معجزه آسایی نجات یافت.

رضا قصه زنی را بازگو نمود که سه شبانه روز سوار بر تنه نخلی بر آب شناور بود و زمانیکه او را از آب گرفتند هنوز نوزاد مرده اش را در آغوش داشت.

آن شب من چنان متأثر شدم که تحمل شنیدن ادامه این تراژدی برایم دشوار بود و با پیوستن سید مهدی به جمع ما  موضوع بحث عوض شد هر چند که سید مهدی نیز وابستگی خاصی به برم صاد داشت و او در آن شب موقعیت منزل پدر زنش را به ما نشان داد که هم اینک جزیی لاینفکی از بیابان محسوب می شد.

و اکنون برم صاد در سکوت بی شکَل (بدون سرو صدا) دشتی آرمیده و جزء خاطره ای از گذشته نه چندان دور و چند بنای مخروبه چیزی از آن باقی نیست ، برم صاد تصویری است از تلاش آدمی و قهر طبیعت و تجربه ای است تلخ برای نسل های حال و آینده تا همواره بدانند گاه طبع لطیف آب هم بنیان کن خواهد شد...

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 14:31
تله ی توری

تابستانهای بندر اگرچه برای کودکان بهترین فصل سال محسوب می شد امّا برای بزرگترها خصوصاً مادران زجرآور و طاقت فرسا بود چرا که علاوه بر انجام وظایف خانه داری می بایست مواظب چند بچه قد و نیم قد می بودند تا در غیاب پدر که اغلب سال در سفر بود صدمه ای به آنها وارد نشود.

آن روزها مثل الان نبود که برای پر کردن اوقات فراغت بچه ها انواع و اقسام کلاسهای تقویتی ، آموزشی تفریحی و ورزشی تدارک دیده شود لذا به محض تعطیلی مدارس دانش آموزان بلای جان والدین می شدند.

و برنامه ما بدین منوال بود که روزها به «دریه شنو» و ماهیگیری یا گرفتن «تلیله» می رفتیم و چنانچه از دریا بهر نحو ممکن صرف نظر می کردیم مسلماً تیرکمونی به گردن می انداختیم و «تله ی توری» در دست می گرفتیم و رهسپار «پشت انگلیسی یَل ، ساختمون کانوو ، اطراف کارخانه یخ حاج سیروس» و قبرستان می شدیم و اگر کمی گستاخ تر بودیم راه «بندر حماد ، مغدر یا تلل سید مهدی» را پیش می گرفتیم.

شبها نیز طبق معمول «تپ تپکان» بود و «دیدُم» و صد البته آنها که وضع بهتری داشتند و دستشان به دهانشان می رسید برای فرار از شرجی و گرما و جلوگیری از «ولُوگردی» بچه ها راهی مسافرت می شدند ، نورآباد، دشت ارژن ، شیراز  و نهایتاً مشهد.

آن شب هوا دم کرده بود و به گمانم درصد شرجی به بالای 90 می رسید چون از آسمان و زمین آب می چکید دقیقاً مشابه حمام سونا و اگر از بالا و فاصله ای کمی دورتر به شهر نگاه می کردی آنرا مثل اسباب بازی کودکان که درون گویی شیشه ای پر از آب قرار داشت می دیدی

من در آن شب با رویای تله توری که پدرم سفر قبل از کویت برایم آورده بود و شکار «رُمان و همامی» تا صبح نخوابیدم و قبل از طلوع آفتاب رختخواب شرجی خورده را ترک کردم و یکی یکی پله های سیمانی پشت بام را طی نمودم و وسط «طارمه» در کنار مادر بزرگ که همیشه زودتر از همه از خواب برمی خواست نشستم تا نان و پنیر و چای شیرین بخورم.

امروز حق نداشتم به دریهَ شنو بروم و فایده ای هم نداشت آخر مد دریا ظهر بود و « خورک و خور دخترل» خالی از آب ، پس برای شنا باید به «سرزهر» می رفتم که اصلاً صرف نداشت.

بعد از خوردن صبحانه تیرکمون دوشاخه ام را به گردن انداختم ، لیفه شورتم را پر از ریگ کردم ، تله توریم را برداشتم و «پاپتی» از منزل خارج شدم ، در طول مسیر یک قوطی خالی رُب 100گرمی پیدا کردم و تا در منزل رضو دویدم ، او طبق معمول آماده بود و هر دو از کوچه سرازیر شدیم و یکی دو کوچه «حیرونتر» چند ساختمان خشتی پیدا کردیم و شروع نمودیم به «واکندن» خاک پشت دیوارها برای یافتن چند کرم خاکی «زردیُون» ، وقتیکه به تعداد کافی کرم جمع آوری کردیم آنها را داخل قوطی رُب انداختیم و مقداری خاک رویشان ریختیم و بسمت کارخانه یخ حاج سیروس راه افتادیم ، آن اطراف بهترین محل برای شکار پرنده بود و همواره تعداد زیادی «رُمان ، همامی ، کُهی ، زنوُویل ، سینه سرخ و دیم لُقان» در آنجا یافت می شدند که علاقه خاصی به کرم خاکی داشتند پس براحتی به تله می افتادند ، البته پرندگان دیگری مثل «کموتر چاهی ، چغول ، قله بُر ، تسوق ، گزو ، هدهد ، کوُکنجیر و ...» در لابلای « بُنجه یَل» و درختان آن محدوده به وفور وجود داشتند که با تله توری و طعمه کرم خاکی قابل صید نبودند و اغلب با تیرکمون آنها را شکار می کردیم.

چون نقطه مناسب برای کار گذاشتن تله را پیدا کردیم کرم را از ناحیه دُم در محل مخصوص طعمه با نخ بستیم به شکلی که دو سوم بدن آن آزاد باشد و بتواند براحتی لُول بخورد تا توجه پرندگان را جلب نماید.

آنگاه تله توری را بصورت «نیم چک» در محل مورد نظرکار گذاشتیم و مقداری خاک و علف خشک روی صفحه فلزی تله ریختیم و من گوشه ای پنهان شدم تا رضو پرندگان اطراف را بسمت تله هدایت کند.

تله توری شامل یک صفحه فلزی دایره ای شکل به قطر 40 سانتی متر است که در بالای آن یک طوق فنری و تور نخی محکم با چشمه های ریز کار گذاشته شده و در هنگام استفاده می بایست نیمی از کمان بالا را روی نیمه دیگر خواباند و بوسیله یک سیم که به محل طعمه متصل می شود آنرا بصورت حساس کار گذاشت تا به محض کشیده شدن کرم توسط پرنده فنر و توری رها شده و آن پرنده بین صفحه فلزی و توری گیر بیفتد که اغلب سالم بدام می افتاد.

رضو استاد «رم دادن» بود و صدای «فیکه» سحر آمیزش مار را از سوراخ بیرون می کشید، او به فاصله پنجاه ، شصت متری تله یک دور 360 درجه ای زد و آنقدر فیکه زد و «لی لی» کرد تا بالاخره چند همامی و دیم لُقان به حریم تله توری نزدیک شدند.

و چقدر لذت بخش بود رقص کرم زردیون بر فراز تله نیم چک و بی تابی همامی برای تصاحب کرم و در نهایت صدای برخورد توق و تور بر صفحه فلزی که بشارت صید پرنده را به ما می داد و تکرار این ماجرا تا ظهر و شکار چند تایی پرنده دیگر که با احتساب آن تعداد که با تیرکمون زده بودیم ، کباب خوبی را برایمان ترتیب می داد.

امّا امروز چه که دیگر از تله توری و تیرکمون دوشاخه ای خبری نیست و گلوله های سربی شلیک شده از انواع تفنگ های بادی و سوزنی نسل هر چه رُمان و کموتر چاهی و حتی تلیله را منقرض نموده و موجب رشد بی رویه حشرات موذی از جمله عقرب و رُتیل شده است.

و نسل امروز باید بال بازی دیم لُقان و سینه سرخ و آواز «کُکی سهو» را در باغ وحش و پشت قفس های سیمی ببینند که برای گرفتن مقداری پُفک و چیپس از دست بچه ها بی تابی می کنند؟!

 

                              ***********************************************

 

دریه شنو : آب تنی در دریا

تلیله : مجموعه ای از پرندگان کوچک دریایی

تله ی توری : نوعی وسیله برای شکار پرندگان که توضیح آن در متن آمده است

پشت انگلیسی یَل : محل فعلی هنرستان ولیعصر (عج)

ساختمون کانوو : محل فعلی ناحیه مقاومت بسیج در خیابان ساحلی جنب منطقه انتظامی

کارخانه یخ حاج سیروس : محل فعلی ساختمان نیمه تمام کمیته امداد در ضلع شمالی قبرستان

بندر حماد ، مغدر : دو منطقه شبه جزیره در شمال دیلم

تلل سید مهدی : اتلال واقع در جنوب شهر بعد از خور جن

تپ تپکان : قایم باشک بازی

دیدُم : نوعی بازی شبانه که گروهی پنهان می شوند و عده دیگری می بایست آنها را پیدا کنند.

ولُوگردی : گشت و گذار بی مورد

طارمه : فاصله بین چند اطاق که مسقف است و البته جلوی آن باز است و دیوار ندارد، ایوان

خُورک : خور کوچکی که تا روبروی فرمانداری می رسید و امروزه بخاطر احداث پارک ساحلی ازبین رفته است.

خور دخترل : خور ضلع غربی تأسیسات گمرک

سرزهر : محدوده بین خور شمالی و جنوبی (ساحل ماسه ای)

پاپتی : پای برهنه

حیرونتر : جنوبتر

واکندن : حفر کردن ، کندن

زردیُون : نوعی کرم خاکی زرد رنگ که برای شکار پرندگان استفاده می شد.

رُمان ، همامی ، کُهی ، زنوُویل ، سینه سرخ ، دیم لُقان ، کموتر چاهی ، چغول ، قله بُر ، تسوق ، گزو ، هدهد ، کوُکنجیر : چند نوع پرنده کوچک

بُنجه  : خارشتر و گیاهان بوته ای و خشک

نیم چک : حساس

رم دادن : هدایت کردن بسمت تله

فیکه : سوت زدن

لی لی : هدایت پرندگان بسمت تله با حرکت دست و گفتن لی لی

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 15:1
پیشنهادی به شورای شهر؛

با عنایت به مطلب « مشارکت فکری » به قلم دوست خوبم جناب آقای صالحی فرد تصمیم داشتم بعنوان یک شهروند نظرم را بیان کنم اما بعلت طولانی بودن آن همچنین اطلاعات کاملی که اینجانب از طرح هادی شهر دیلم که در زمان خودم بازنگری و بهنگام شده بود داشتم بهتر دیدم که بصورت پستی مستقل ارائه گردد.

اولین طرح هادی مدون شهر دیلم که سالها مبنای کار شهرداری بود در سال 1366 تهیه شد که عمر 10 ساله آن در سال 1376 خاتمه یافت ولی بازنگری آن سال 1381 و در زمان مهندس محمود طاهری نیا در دستور کار قرار گرفت و به محض حضور بنده در مرداد سال 1382 بطور جدی پیگیری و نهایتا در سال 1383 و بعد از تصویب در شورای عالی شهر سازی استان به شهرداری ابلاغ گردید.

خوشبختانه با توجه به بومی بودن اینجانب و حساسیت و وسواس بنده در تهیه طرح هادی جدید و همچنین تجربه قبلی در تهیه طرح هادی بندر ریگ در طرح هادی جدید دیلم از چند طرح جانبی دیگر که بطور همزمان در حال مطالعه بودند کمک گرفتیم که می توان به مطالعات دفع آبهای سطحی دیلم ، طرح ساماندهی و توسعه بندر و گسترش حریم شهر اشاره نمود.

طرح هادی فعلی که تا سال 1393 اعتبار دارد نتیجه ادغام چند طرح است که ذکر کردم ، مثلاً پیش بینی دو مسیل ( محل عبور سیل ) در شمال و جنوب شهر با استفاده از مطالعات دفع آبهای سطحی لحاظ شده و یا طراحی حوضچه های شمالی و جنوبی برای پهلوگیری موتورلنج ها از طرح ساماندهی خور و بندر مربوط به سازمان بنادر و کشتیرانی اقتباس و در طرح هادی گنجانده شده است و برای لحاظ هر کدام از آیتم های اعلام شده جلسات متعددی با حضور فرماندار وقت و مسئولین امر در سازمان بنادر و کشتیرانی مرکز و یا فرمانداری دیلم داشته ایم که صورتجلسات آن موجود است.

اما در خصوص پیشنهاد جدید شورای شهر چنانچه مستحضرید مهمترین جاذبه گردشگری شهر دیلم وجود همین ساحل ماسه ای بکر و بی نظیر است که متاسفانه بخش های زیادی از آن توسط جاده دسترسی به ساحل ، دستک های شمالی و جنوبی و غربی پلاژ ساحلی و پارک آبی اشغال شده است.

فاصله بین خور شمالی (یُفره ) و خور جنوبی ( خور جن ) حدود 1800 متر است که عرض متوسط آن 100 متر می باشد و در صورت تحقق طرح پیشنهادی شورای شهر بخش های دیگری از ساحل نابود خواهد شد و علاوه بر آن قسمتهایی از پارک ساحلی ( محدوده لنج ) نیز ازبین می رود.

اعضای محترم شورای اسلامی شهر مطمئن باشند اگر نیازی به احداث آن خیابان ( خیابان پیشنهادی ) احساس می شد مشاور طرح هادی که از مهندسین قوی محسوب می شود و چندین و چند بار کارشناسان آن شرکت به دیلم تشریف آوردند و اتفاقاً در تعطیلات نوروز در شهر حضور داشتند و از نزدیک وضعیت شلوغی و ترافیک ساحل را مشاهده نمودند، مسلماً آنرا در طرح لحاظ می کردند ، پس اجرای آن طرح با هزینه بالا و صرفاً برای رهایی از بار ترافیکی چند روزه عید منطقی بنظر نمی رسد چرا که راههای ساده تر و کم هزینه تری نیز وجود دارد.

بعنوان مثال می شود مسیر رفت یا برگشت را در ضلع جنوبی جاده فعلی (طبق عکس) که برای کمپینگ در نظر گرفته شده و شهرداری هم اکنون در حال قلوه ریزی آن می باشد در نظر گرفت تا از یک طرف از بخش جنوبی ساحل بیشتر استفاده شود و از طرف دیگر لطمه بیشتری به ساحل طبیعی وارد نگردد و بخش جنوبی پارک ساحلی (پشت آرامگاه شهدای گمنام) احیاء شود.

بنظر من اگر شورای شهر و شهرداری اعتباری برای ساحل سازی در نظر دارند آنرا صرف تکمیل پروژه  پارک آبی ، کمپینگ ساحلی و بخصوص بازگشایی بلوار ساحلی از انتهای خیابان امام حسین (ع) تا روبروی حسینیه اشرف و ادامه بلوار ساحلی بسمت جنوب تا کشتارگاه سابق کند چون در پروژه پارک آبی تمامی نیازها از جمله سایت قایق سواری ، استخر شنای کودکان و بزرگسالان ، بوفه ، سُرسُری آبی و ... پیش بینی شده است.

در هر حال اگر شورای محترم بر اجرای طرح خود مصر است بهتر آن می باشد مشورتی با مهندسین مشاور طرح هادی داشته باشد.

لازم به توضیح است که در صورت اجرایی شدن طرح پیشنهادی شورا معضلات متعدد دیگری بوجود خواهد آمد که یکی از آنها وجود کانال دفع آبهای سطحی اصلی شهر است که برای انحراف آن نیاز به اعتبار بالایی می باشد.

یک نکته قابل توجه دیگر اینکه در زمان آقای زنده بودی فرماندار سابق موضوع ضرورت تبدیل طرح هادی به طرح جامع و تفضیلی مطرح شد و موارد بسیاری در این رابطه به دستگاه متولی (سازمان مسکن و شهرسازی) منعکس گردید لذا اگر شورای محترم تصمیم بر بازنگری در طرح هادی را دارد می تواند مسئله را از طریق فرمانداری و سازمان مسکن و شهرسازی استان دنبال کند تا انشاالله با تهیه طرح جامع و تفضیلی تمام نقاط ضعف موجود مرتفع شود.

علی ایحال پیشنهاد بنده این است که اصولاً نباید بدون مطالعه و کارشناسی اقدام به کاری نمود که نتیجه مطلوبی را در پی ندارد.

در پایان اینجانب آمادگی دارم هر زمان که شورای شهر صلاح بداند از نزدیک توضیحات لازم را ارائه نمایم.

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 0:55
تولید علم یا توزیع مدرک ؟!

 

امسال از طرف رهبری به عنوان سال نوآوری و شکوفایی نامگذاری شده و این مهم محقق نمی گردد الا با تولید علم و فن آوری و وظیفه تولید علم در وهله اول به عهده آموزش و پرورش است و بدنبال آن مراکز آموزش عالی در سراسر کشور.

خوب به یاد دارم حدود دو دهه قبل این مَثل بر سر زبانها جاری بود که ورود به دانشگاه در خارج از ایران بسیار آسان و بدون دردسر است و مشابه عبور از یک قیف آن هم از دهانه گشاد قیف است ، یعنی نیاز به کنکور و آزمونهای اولیه ندارد اما برای خروج و اخذ مدرک می بایست بسیار سختی و مشقت کشید لذا آنرا به خروج از دهانه تنگ قیف تشبیه می نمودند ولی در کشور ما در آن سالها قضیه فرق می کرد و دقیقاً برعکس بود چرا که ورود به دانشگاه در ایران مانند گذر از دهانه تنگ قیف بود چون باید از سد کنکور عبور می کردی حال آنکه گرفتن مدرک بسیار آسان و سهل می شد و آنرا به خروج از سر گشاد قیف تشبیه می کردند.

اکنون با توجه به گسترش مراکز آموزش عالی در سطح کشور اعم از دانشگاههای دولتی ، پیام نور ، علمی کاربردی ، و مراکز آموزشی متعدد دیگر ، امکان ورود به دانشگاه چندان سخت و مشکل نیست و حتی در بعضی از شهرها بدون کنکور می شود به دانشگاه را یافت و ادامه تحصیل داد ، اما شق دوم مثَل قیف به قوت خود باقی است و می توان گفت که دهانه قیف گشادتر نیز شده است و خروج از آن آسانتر می باشد ، امروزه کافی است توان تأمین هزینه دانشگاه را داشته باشید و مطمئناً جای نگرانی وجود ندارد ، بالاخره مدرک در دست شماست.

متأسفانه اکثر مراکز آموزش عالی ما چندان توجه ای به مقوله تولید علم ندارند و فقط به مکانی تبدیل شده اند که از یک طرف جذب دانشجو کنند و از طرف دیگر مدرک توزیع نمایند.

اگر نیم نگاهی به مراکز دانشگاهی استان خودمان داشته باشیم متوجه می شویم در بیشتر آن مراکز خبر و اثری از تحقیق و تولید علم و حتی آموزش های مربوطه وجود ندارد، اغلب اساتید فاقد علم و تجربه لازم هستند و علاقه ای نیز به ارتقاء کیفی ندارند و اگر هم علاقه مند باشند چنان از طرف دانشجویان که تعداد زیادی از آنها کارمندان دولت هستند که فقط برای گرفتن مدرک جهت ارتقاء گروه و افزایش حقوق آمده اند و حتی مدیریت دانشگاه که نگران گاهش تعداد دانشجو و بدنبال آن کاهش درآمد دانشگاه است تحت فشار قرار می گیرند تا از ادامه برنامه مورد نظر منصرف شوند.

بسیاری از دانشجویان حاضر به گرفتن درس با اساتید سختگیر که دلسوزانه بفکر تولید علم می باشند نیستند و بعد از اندک زمانی با کلاس خالی از دانشجو روبرو می شویم که یقیناً به صلاح و صرفه آن مرکز آموزشی نخواهد بود.

در مراکز دانشگاهی ما از تحقیقات که رکن اساسی در آموزش می باشد خبری نیست ، یک استاد برای کسب درآمد بیشتر با چندین مرکز قراداد دارد و ساعات تدریس او بعضاً از 50 ساعت در هفته تجاوز می کند ، ارتباط اساتید و دانشجویان با کتب و منابع خارجی و بروز رسانی مطالب بسیار اندک می باشد و بعضی از مواقع مشاهده می گردد فصولی تدریس می شود که سالها منسوخ شده یا در حاشیه قرار گرفته اند و

در برخی از مراکز دانشگاهی حتی از مُدرسانی با مدرک کارشناسی استفاده می شود ، حالا با این توصیفات چطور می شود تولید علم و فن آوری نمود؟!

تا زمانیکه بر افزایش کمی متمرکز شده ایم و فقط بفکر افزایش تعداد دانشجو بدون گسترش امکانات لازم برای تحقیق هستیم مسلماً نباید انتظار معجزه بود ، پس آیا وقت آن نرسیده مدیران و مسئولین آموزش عالی به فکر چاره باشند و بخشی از هزینه های احداث دانشگاههای جدید و افزایش تعداد دانشجو را به تجهیز مراکز موجود و بالا بردن کیفیت کار و هزینه تحقیقات نمایند که در غیر اینصورت آنچه عاید می شود توزیع بی رویه مدرک است نه تولید علم.

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 14:16
روزهای طلایی و شب های نقره ای

تقدیم به تمام ناخدایان و ملوانان خلیج همیشه فارس؛

در ابتدا یک سفردریایی توسط موتور لنج با تمام خوشی ها و ناخوشی هایش را روی کاغذ آوردم اما دوستی گفت که قلم تو همواره حزن انگیز و یأس آور است ، این بار از زیبایی ها بنویس ، قبول کردم و نوشتم:

بعدالظهر یک روز تابستانی ، هوا « دوگِ دوگ » و لنج همچون قویی سبکبال سوار بر آبی دریا آرام و با وقار از « یُفره » خارج می شد و بسو ی غرب پیش می رفت.

بارها از سفرهای دریایی با «جهاز» داستانهایی شنیده و با خاطرات تلخ و شیرین ناخدایان و جاشوان مأنوس بودم اما امروز آنرا تجربه می کردم و اصلاً تا تجربه نکنی آنجور که شایسته و بایسته است با چند و چون لنج و دریا  آشنا نمی شوی.

در سایه سار « ظلال » ، روی « کاتلی » کنار « قُماره » لم دادم و « زانه » را به آب انداختم و «خیط» آنرا به « گایم » گره زدم و چشم به آن دوختم و گهگاهی زیر چشمی بازیگوشی « دُخس ها » و مسابقه آنها با لنج را نظاره می کردم.

آنروز دریا بی نهایت مهربان بود و تلالؤ خورشید بر سطح آب مناظر خیره کننده و بدیعی را می آفرید که صدای « یار یار » مُندو با ریتم منظم پت پتِ « مکینه » 88 اسب آنرا تکمیل می کرد.

انصافاً رویایست لحظه ای که در برابر دیدگانت گره خیط زانه باز می شود و تا چشم به ادامه مسیر خیط که با شیبی ملایم در امتداد لنج به درون آب فرو رفته می دوزی متوجه می شوی که صیادی گرفتار صیاد دیگری شده و تو چون نخ را جمع می کنی ، به وجد می آیی وقتیکه می بینی درخشش قلاب زانه ات «سکن» سنگینی را فریفته و به اشتباه انداخته تا به خیال شکار طعمه ای لذیذ خود صید شود و تا آن ماهی بزرگ را بر «سطحه» لنج می اندازی برق شادی را در چشمان همراهان مشاهده می کنی که بفکر «مجبوس» امشب اند و چه کیفی دارد خوردن مجبوس تند با ماهی تازه قبل از تاریک شدن هوا روی «جالی خن» در «دوری» با چند «کُت» پیاز و بعد از آن سر کشیدن یکی دو لیوان شربت آبلیموی خُنک و پُر ملات و دل به دود قلیان دادن با نوشیدن چند استکان پی در پی چای «خین کموتری» و باز گوش جان سپردن به ندای شروه ی مُندو ، فارغ از تمامی تعلقات عصر جدید.

در دریا و دنیای لنج همه چیز خاطره است ، دنیای لنج دنیای بی سیاست است و گپ و گفت لنج نشینان بیان همین خاطره هاست ، بی کم و کاست.

من در زیبایی مسحور کننده غروب دریا آنگاه که آفتاب بر آب بوسه می زند و صورت دریا در افق از شرم گلگون می شود و یا شب مهتابی که انوار سفید ماه بر روی آب می پاشد و آنرا نقره گون می سازد کسی را ندیدم  دروغ بگوید و از سیاست حرف بزند ، برای جاشو چیزی فراتر از تکاپوی دستیابی به یک لقمه ی نان حلال و دیدن لبنخند بر لب کودکش وجود ندارد و مصطفی که سرو و صورتش آغشته به روغن سوخته موتورخانه است را هیچ صدایی مانند پت پت یکنواخت مکینه خوشحال نمی کند و وای به روزی که این صدا تغییر کند یا خاموش گردد که آن دم برای او عزاست.

بو حسین ساعت ها یک جا پشت «دولاب» نشسته و به «دیره» خیره می شود و فقط چند پُک عمیق به قلیان و یکی دو فنجان چای مندلی او را آرام نگه می دارد و سر حال می آورد و من بعد از صرف شام بدنبال یک جفت گوش شنوا می گردم تا زیبایی های اطرافم را برایش وصف نمایم و با او قسمت کنم و در این میان همراهی بهتر از رضو نمی یابم.

شب و دریا و سکوت و بازتابش نور ماه از سطح آب چه سان زیبا و دل انگیز است و اگر چه روز دریا دیدنی است اما شب آنجا چیز دیگریست ،   وقتیکه تو «پیچانه ات» را بالای قماره پهن می کنی و دلِ بالا به آسمان خیره می شوی تا ستاره ها را بشماری ، هر از چند گاهی نیز غلتی می زنی تا از عشق بازی ماه و دریا بی نصیب نمانی.

ای کاش بزرگان فرهنگ و ادب و اندیشمندانی همچون دکتر شریعتی که در وصف کویر مطلب نوشته و آنرا توصیف کرده اند روزی و شبی را با لنج دل به دریا می زدند تا آنگاه قضاوت کنند که شب دریا زیباتر و جذابتر است یا کویر ، و خوشا به حال من که هر دو را تجربه نموده ام ، هم شب کویر «خورو بیابانک» و هم شب دریای پارس را و بدون تعصب می گویم هیچ جای عالم لذت بخش تر از شب خلیج فارس نیست زمانیکه دریا همچون طفلی خفته در گهواره آرامِ آرام است و به آهستگی نفس می کشد و کاشکی این طفل خوابیده در «کاروکه» هیچ وقت برنمی خاست که بیداریش با جنون همراست.

شب و دریا و خُنکای نسیم ، شب و دریا و دریدن آب با تیزی «دُومهِ» لنج و بدنبال آن قلقلک «تشوک» و نورافشانی آب که باید ببینی تا بفهمی.

شب و دریا و «پل پلِ های» آرام لنج که کم کم تو را به خواب دعوت می نماید و تا چشم می گشایی روشنایی سحر را پشت سرت احساس می کنی و تکبیرهای پی در پی مندلی نوید صبحی دیگر را می دهد ، روزی دوباره و تولد خورشید از بطن دریا و تکرار همان ماجرا تا ر سیدن به مقصدی معلوم...

                                 *******************************************

 دوگِ دوگ : آرام آرام

یُفره : خور شمالی دیلم ، محل احداث آبشکن کنونی

جهاز : لنج

 ظلال: سایه بان لنج

کاتلی:   حاشیه و طرفین کابین

قُماره:   کابین لنج

زانه: نوعی قلاب ماهیگیری که پشت لنج کشیده می شود

خیط: نخ ، ریسمان

گایم: ستون طرفین قماره که روی آن سایبان می گسترانند

دُخس: دولفین

یار یار: نوعی آواز و موسیقی عاشقانه در شمال استان با گویش لُری

مکینه: موتور

سکن: نوعی ماهی بزرگ

سطحه: عرشه

مجبوس: دم پخت ماهی

جالی خن: درب انبار لنج

دُوری:بشقاب و سینی

کُت: سر ، کله

خین کموتری: به رنگ خون کبوتر ، قرمز شفاف

دولاب: فرمان لنج

دیره: قطب نما

پیچانه:زیر انداز و بالش جاشوان را گویند

خورو بیابانک: منطقه کویری بین نطنز و اصفهان

کاروکه: گهواره

دُومه: سینه و جلوی لنج

تشوک:نوعی موجود ذره بینی که در دریا زندگی می کند و در اثر تحریک نور تولید می کند

پل پلِ :تکانهای آرام لنج

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 0:2
چفیه

در فرهنگ لغت معین در خصوص چپیه که ما آنرا به نام چفیه می شناسیم و استعمال می کنیم آمده است که : " دستار بزرگی که عرب ها بجای کلاه بر سر گذارند و بر روی آن عگال (عقال) بندند "

از بدو پیروزی انقلاب اسلامی و ارتباط دولتمردان ما با کشورهای اسلامی بخصوص فلسطین چفیه وارد فرهنگ ما ایرانی ها شد و در دوران 8 ساله جنگ یا دفاع مقدس به عنوان وسیله ای چند منظوره مورد استفاده نیروهای مستقر در میدان جنگ قرار گرفت.

از ابتدای جنگ به محض ورود به جبهه های نبرد اولین ملزوماتی که تحویل هر نفر اعم از بسیجی ، پاسدار و سربازان می شد کارت شناسایی ، پلاک فلزی ، البسه نظامی و یک تکه پارچه نخی راه راه تقریباً مربعی شکی به ابعاد تقریبی 90×90 سانتی متر بود که چند سال بعد کیف حامل ماسک ضد گاز و وسایل مربوطه به آنها اضافه شد.

خوب بیاد دارم از میان تمامی اقلام تحویلی چفیه چنان با استقبال روبرو گشت که به اصلی ترین وسیله در جبهه ها تبدیل گردید.

از چفیه هم بعنوان حوله استفاده می شد ، هم نقش سربند و شال را بازی می کرد و گاهی نیز بعنوان سفره غذا مورد بهره برداری قرار می گرفت و مهمتر از همه اگر کسی مجروح می شد و دسترسی به باند و گاز استریل و کمک های اولیه میسر نبود با چفیه محل زخم را می بستند تا از خونریزی بیشتر جلوگیری کنند ، چفیه در وقت نماز سجاده رزمندگان بود و همین کاربردها آنرا به به نماد جبهه و جنگ بدل کرد.

با پایان یافتن جنگ فاصله ای بین فرهنگ جبهه و جنگ و جامعه آن روز بوجود آمد و کاربرد فرهنگی چفیه کمرنگ شد و حتی مدتی چفیه بعنوان روسری خانم ها مورد استفاده قرار گرفت اما بعد از چندی ضرورت زنده نگاه داشتن فرهنگ ایثار و شهادت در دستور کار دولتمردان و متولیان امر قرار گرفت و چفیه مجدداً احیاء شد و به نماد شجاعت ، جانفشانی و ایثار تبدیل گردید و جایگاه ویژه ای در جامعه یافت تا آنجا که بسیاری از مسئولان نظام بخصوص فرماندهان جنگ و مخصوصاً مقام رهبری آنرا به گردن انداخته و در انظار عمومی ظاهر شدند.

امروزه تمام دنیا بسیج را با چفیه می شناسند ولی نکته ای که می خواهم به آن اشاره داشته باشم استفاده ابزاری است که به مرور زمان توسط عده ای فرصت طلب از چفیه شده و می شود و اوج آنرا در چند سال اخیر شاهد بوده ایم ، بعنوان مثال فلانی تا متوجه می شود که کارش در یک اداره گیر دارد فوراً چفیه ای به گردن می اندازد و سرو صدا می کند که ایها الناس من بسجی هستم ، سالها جنگیده ام و ...

یا بهمان مسئول برای خودنمایی در تمامی مراسم با چفیه حاضر می شود و بعضی از آقایان نیز آنرا چنان لوث کرده اند که به حالت کراوات به گردن می آویزند و جالب اینکه همین افراد وقتیکه خرشان از پل گذشت چفیه ها را جمع نموده و کنار می گذارند که نمونه های آن در جامعه بسیار است لذا بر مسئولین امر لازم است ترتیبی اتخاذ نمایند تا حرمت این نماد ایثار و شهادت برای نسل های کنونی و آینده  بصورت دست نخورده و اصیل حفظ شود.

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:55
گلوله بازی

سال گذشته زمستان بسیار سرد و کم بارانی را پشت سر گذاشتیم ، در عمرم بارها زمستانهای کم باران را به عینه شاهد بوده ام امّا اغلب هوا اینچنین سرد نمی شد و بنظرم زمستان سال 1386 بی سابقه بود یا شاید برای من بی سابقه باشد ، بهر حال در یکی از روزهای سرد زمستان سال گذشته که به دیلم آمده بودم طبق روال معمول گذرم به خیابان ساحلی روبروی کوجه قدیمی افتاد که برایم سرشار از خاطره است ، خاطرات دوران کودکی ، نوجوانی و بخشی از جوانیم.

در گوشه ای از رفیوژ (بلوار ) وسط خیابان ساحلی که امروزه بلوار خلیج فارس نامگذاری شده و در سالهای نه چندان دور بستر دریا و اراضی باتلاقی ساحل محسوب می شد تعدادی از کودکان و نوجوانان

مشغول " گلوله بازی " بودند ، با مشاهد آن صحنه سریعاً دوربینم را از منزل آوردم و چند تا عکس برداشتم ، کودکان و بخصوص نوجوانان ابتدا ترسیدند که نکند من عکس ها را تحویل منکرات یا نیروی انتظامی بدهم و برایشان مشکل ساز شوم ولی من به آنها قول دادم که این عکس ها برای تهیه یک مقاله برداشت شده و جای هیچ نگرانی نیست.

صدای برخورد تیله های شیشه ای به هم مرا به وجد آورد و ناخودآگاه به خاطرات دوران کودکیم برد ، یاد " پی دریهَ ، اطراف بخشداری کهُنوُ ، پشت انگلیسی یَل " و کارخانه یخ حاج سیروس و گلوله بازی دست جمعی ، یاد ماشکی و قُریل ، یاد "شقه ی 5 قرآنی " یا " شقه ی یک گلوله "  ، با صدای یکی از کودکان بازیگوش که مرتباً فریاد می زد " شیر موشک ، شیر موشک " بخود آمدم و تازه متوجه شدم هنوز قانون شیر موشک به قوت خود باقیست و هنوز " زغُلی "با شدت دو چندان وجود

دارد و هنوز " بینهَ کشوُ " جزء لاینفک گلوله بازی است امّا دیگر از شقه ی 5 ریالی خبری نیست و اسکناسهای 200 و 500 تومانی بود که مرتباً بین بچه ها رد و بدل می شد ، هر چه دقت کردم طفلی را ندیدم که جورابی پر از گلوله را با خود داشته باشد و اصلاً کسی روی برد و باخت گلوله حساب نمی کرد ، البته تعدادی از اطفال کمی آنطرفتر " آتشی " بازی می کردند ، یعنی در عوض رد و بدل کردن پول یا تیله ، فرد برنده پشت دستی جانانه ای به طرف بازنده می زد و مجدداً بازی از نو ادامه می یافت

آنروز هر چه نگاه کردم خبری از گلوله های " پرچمی ، شیری ، بحرینی " و ... نبود و هر چه گلوله دیدم

" اُوکی " بود و بس .

یادش بخیر آنزمان برای کسب یک گلوله مجبور می شدم ساعت ها بدنبال قوطی خالی رنگ  اسپری بگردم تا آن را پاره کنم و گلوله داخلی یش را بدست بیاورم و همواره یکی از سفارش هایم به پدر قبل از هر سفر کویت آوردن یک بسته گلوله های رنگارنگ می بود و چقدر حسرت می خوردم که نمی توانستم مثل خلیلو بازی کنم و نظر بگیرم و " شقه " بزنم چرا که محال بود او در فاصله چند متری گلوله ای را هدف قرار بدهد و تیرش به خطا برود ، حتی گاهی اوقات از شدت برخورد گلوله خلیلو به گلوله طرف مقابل آن تیله از وسط نصف می شد و یا گوشه ای از آن می پرید.

و در آن روز سرد زمستان دلم می خواست یک بار دیگر فارغ از تعلقات دنیای جدید آستین ها را بالا می زدم ، کفش هایم را به گوشه ای پرت می کردم و شلوارم را تا زانو بالا می کشیدم و گلوله ای را نشانه می گرفتم و شقه ای می زدم و ... ولی افسوس که امروزه روز شقه زدن همان و متهم شدن به فسق و فجور همان ...

                                          *************************************

گلوله بازی : نوعی بازی با تیله های شیشه ای

پی دریهَ : کنار دریا

بخشداری کُهُنوُ : بخشداری قدیم ، روبروی برجک نیروی انتظامی در خیابان ساحلی

 انگلیسی یَل : محل فعلی هنرستان ولیعصر (عج)

شقه : برخورد دو تیله به هم که برای پرتاپ کننده یک امتیاز محسوب می شود

شیر موشک : اصابت هم زمان سه تیله به همدیگر که منجر به بهم خوردن بازی و شروع مجدد آن بازی می شود

زُغُلی : تقلب

بینه کشوُ : جابجایی مسیر تیله در بازی برای یافتن محلی مناسبتر جهت پرتاب تیله بنحوی که از فاصله ابتدایی کمتر نباشد.

اُوکی : شفاف و بی رنگ

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:10
فتنه ، توطئه ای دیگر ...

گيرت ويلدرس نماينده افراطي هلند و رئيس حزب آزادي پس از چند ماه تبليغ و اعلان سرانجام فيلم ضد اسلامي خود را بر روي اينترنت منتشر كرده است (فتنه). اين فيلم پانزده دقيقه اي در بخش اول خود به صورت متناوب آيه اي از سوره هاي قرآن را تلاوت مي كند و سپس رابطه اي ميان مضمون آيه را با خشونت هاي تروريستي يا انديشه هاي افراط گرايانه برجسته مي سازد. مثلا در آغاز فيلم صفحه اي از قرآن باز مي شود و آيه اي قرائت مي شود كه در آن « مومنان ترغيب به دشمني با دشمنان الله مي شوند. » پس از آن تصاويري از جمله برخورد هواپيماها به برج هاي مركز جهاني تجارت در نيويورك به نمايش در مي آيد. صحنه هايي از بمب گذاري هاي لندن و مادريد و قتل كارگردان ضد اسلامي هلندي نيز در فيلم آمده است . در صحنه هايي از اين فيلم نيز قمه زدن كودكان شيعه عراقي توسط مادرانشان در عاشورا و اعدام زني افغاني توسط طالبان در زمين فوتبالي در كابل نشان داده مي شود. در بخش دوم فيلم بر حضور مسلمانان در هلند و اروپا متمركز مي شود و تفاوت باورهاي ديني آنان را درباره زناكاران و جهاد و روابط همجنسگرايانه مطرح مي سازد و آن ها را به عنوان خطري براي جوامع اروپايي مطرح مي كند. در اين فيلم كوتاه كه « فتنه » نام گذاري شده روايت كلامي وجود ندارد و فيلم صرفا با كنار هم گذاشتن آيات و صحنه هايي از فيلم هاي تلويزيوني مختلف و يا بريده روزنامه ها روايت خود را پيش مي برد. در اين فيلم صحنه هايي از ويدئوهاي سر بريدن غربي ها توسط افراد گروه القاعده سخن راني هاي شديداللحن خطباي اسلامي از شبكه تلويزيوني اقر عربستان سعودي و صحنه هاي مربوط به كشته شدن كارگردان هلندي ضد اسلامي تئوفان خوخ (ون گوگ ) به دست يك مراكشي مسلمان گنجانده شده است . در صحنه هايي از فيلم نيز يهودكشي و يهودستيزي از زبان امامان مساجد و جمعه كه به زبان عربي سخنراني مي كنند برجسته مي شود. پس از آن تصاويري از بعضي مسئولان ايراني (احمدی نژاد و مرحوم آیت الله مشکینی )پخش مي شود كه وعده مي دهند اسلام تمام جهان را فتح خواهد كرد. تهديدهاي مختلف نسبت به سياستمداران ضد اسلامي هلند از ديگر تصاوير اين فيلم هستند. فيلم گيرت ويلدرس با تظاهر به آغاز پاره كردن صفحه اي از قرآن كه به زعم او حاوي آيات مبلغا خشونت است محوسازي تصوير پاياني فيلم را پيش از انجام آن تمام مي كند.صداي پاره شدن صفحه شنيده مي شود اما در تيتراژ پس از اين صحنه مي آيد : « صدايي كه شنيديد صداي پاره كردن صفحه اي از كتاب شماره هاي تلفن بود » . او در اين تيتراژ مي گويد : « دولت مي خواهد كه شما به اسلام احترام بگذاريد اما اسلام براي شما احترامي قائل نيست . » در تيتراژ پاياني فيلم پيامهايي مي آيد درباره اينكه بايد ايدئولوژي اسلامي را شكست داد همانطور كه ايدئولوژي كمونيستي شكست داده شد.

درحالي كه « گيرت ویلدرس » نماينده افراطي پارلمان هلند با انتشار فيلمي موهن اسلام را دين خشونت معرفي كرده است يكي از تظاهر كنندگان فرانسوي كه عبارات او را به يهوديان نسبت داده بود بازداشت شد. به گزارش خبرنگار « تابناك » روز شنبه تظاهراتي به وسيله احزاب چپ هلند عليه حركات نژادپرستانه و نيز در محكوميت پخش فيلم كينه زاي « فتنه » در آمستردام برپا شد. در اين تظاهرات يكي از شركت كنندگان با همراه داشتن پلاكاردي حاوي جملاتي از فيلم « فتنه » به وسيله پليس دستگير و روانه زندان شد. اين فرد در پلاكارد خود عين جملات ویلدرس را آورده و فقط هرجا كه وي از « اسلام » نام برده بود از كلمه « يهوديت » استفاده كرده و به جاي كلمه « مسلمانان » « يهوديان » را نوشته بود. وي با اتهام توهين به مقدسات دستگير و به همين جرم محاكمه خواهد شد. در همين حال نشريه فرانسوي « ريويليك دولتر » در مقاله اي ضمن اشاره به گرايش نژادپرستانه « ویلدرس » در سال هاي گذشته به روابط نزديك وي با جامعه صهيونيستي پرداخته و مي نويسد : « ویلدرس » يكي از هواداران صهيونيست ها بوده و در 25 سال گذشته بيش از چهل بار به اسرائيل سفر كرده و طبق اظهارات قبلي وي روابط نزديكي با « شيمون پرز » و « ايهود اولمرت » داشته است . اين نشريه مي افزايد : وي بارها مشابه قوانين جاري در اسرائيل را به پارلمان كشورش پيشنهاد داده است و در آخرين پيشنهاد خود از دولت هلند خواسته است با مسلمانان رفتاري مشابه اسرائيل را در پيش گيرد. .

منبع : http://www.jeslami.com/1387/13870115/index.html روزنامه جمهوری اسلامی مورخ 15/1/1387

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 22:22
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد