تبليغاتX
دیلُمی‌یَل
خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک

خـــدای مهربـــان مـــن

         " There 's probably no god . now stop worrrying and enjoy your life "

چنانچه در تصویر بالا ملاحظه می نمایید جمله فوق مدتی است که از طرف انجمن ناباوران انگلیس روی تعدادی از اتوبوسهای شهری در لندن و چند شهر دیگر انگلستان نقش بسته و معنا و مفهومش این است که : « احتمالاً هیچ خدایی وجود ندارد. حال که چنین است نگرانی را کنار گذاشته و از زندگی لذت ببرید ».

جالب اینکه شبکه تلویزیون فارسی بی بی سی در گزارشی که در چند نوبت پخش شد به موضوع مذکور اشاره نمود و با تعدادی از اهالی لندن در این خصوص مصاحبه انجام داد و اکثر مصاحبه شوندگان بیان داشتند : ما به خدا معتقدیم اما مخالفتی هم با این اقدام نداریم چرا که آنرا بنوعی باعث تقویت خداباوری در بین اجتماع می دانیم ؟!

براستی چه انگیزه ای موجب شده است تا عده ای هزینه کنند که اینگونه عبارات کفر آمیز در دید عموم قرار گیرند؟! چرا آنها خدا را سدی در برابر لذت بردن از دنیا می دانند و برای استفاده بیشتر لز دنیا وجود خداوند سبحان و بخشنده را نفی می کنند؟!

همان خدایی که انجیل در توصیف او می گوید « در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود...» چرا اینچنین مورد وحشت عده ای قرار می گیرد که دنیای بی خدا را دنیای لذت و شادابی بدانند که با وجود خدا محقق نمی شود؟!

آیا نشان دادن چهره ای خشن از خداوند در بعضی از ادیان مانند یهودیت و تنزل جایگاه پروردگار عالم در حد یک انسان معمولی در عهد عتیق که به زمین می آید و با یعقوب کشتی می گیرد و از یعقوب شکست می خورد و یا خدایی که فرزندی داشته و برای بخشش و رستگاری دیگر انسان ها وی را به صلیب می سپارد ، نمی تواند یکی از دلایل گرایش به بی خدایی باشد؟!

خدای ما بسیار قدرتمند تر از این ادعاهاست و اصلاً نمی توان و نباید او را در قالبی قرار داد ، خدای ما خدایی بخشنده ، رحمان و رحیم است . او جهان را آفریده تا آدمی از آن متنعم گردد نه اینکه زجر بکشد. ( اوست خدایی که همه آنچه از نعمتها در زمین وجود دارد را برای شما آفریده ...سوره بقره آیه 29) خدایی که خود زیباست و زیبایی را دوست دارد چگونه آدمی را از زیبایها منع می کند ؟! خدایی که جهان را آفرید تا انسان از آن بهره مند گردد آیا می شود خود مانع از استفاده آدمی از نعمتها باشد؟! هرگز ، ولی حد و حدودی مشخص شده تا آدمی در آن غرق نگردد و همه نعمتها بصورت مساوی و به عدالت تقسیم شود.

داسایفسکی نویسنده شهیر روسی در جایی می گوید: « اگر خدا را از جهان برداریم هر کاری برای آدمی مجاز است » و این زنگ خطری است که جامعه امروزی را تهدید می کند.لذا بر بزرگان علم و اندیشه لازم و ضروری است خدای واقعی را به مردم معرفی کنند ، همان پروردگاری که مرکز تمام خوبیهاست و همه صفات نیک به او ختم می شود.

چرا و تا کی می بایست خدا را با شیون و زاری طلب نماییم؟! آیا او با شادی و سرور پاسخگویمان نیست؟!

خانم مری لویس در مقاله ای با عنوان « بی بی شهربانو و خاتون پارس » می نویسد : یکی از تفاوتهای فاحش بین رسوم زرتشتیان و آداب مسلمانان این است که زن و مرد مسلمان چون به زیارتگاه می روند حالتی غمگین دارند گویی حزن را هدیه مناسبی برای تقدیم به پیشگاه خداوند می دانند حال آنکه زرتشتی اندوه را آفریده اهریمن دانسته ، می پندارد باران اشک سبب نیرومندی ابلیس می شود...»

پس آیا یکی دیگر از دلایل دین گریزی و تمایل به اباحیگری همین سخت گیریهای بی مورد نیست؟!

      « جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه ... چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند »

 

     

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 13:51
گنبد نمکی دشتی

با تبریک به مناسبت سال جدید ، امروز در ورودی شهر خورموج دوست همشهری جناب آقای حسن درویشی را دیدم که قصد دیدن گنبد نمکی دشتی را داشت ، با توجه به مشکلات راه و صعب العبور بود مسیر ، همچنین همراهی خانواده ، بنده او را منصرف نمودم و گفتم این محل باید در یک فرصت مناسب و با تجهیزات بهتر بازدید شود اما قول دادم از این مکان منحصر بفرد تعدادی عکس درج کنم که تقدیم شما عزیزان می شود.

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در دوشنبه سوم فروردین 1388 و ساعت 13:22
استخدام در استانداری بوشهر
 

استانداری بوشهر اعلام کرد: این استانداری به استناد قانون استخدام کشوری از بین فارغ التحصیلان دکترا،فوق لیسانس و لیسانس درشته های فنی-مهندسی و انسانی استخدام می نماید.
رشته های ذکر شده در این آگهی عبارتند از :عمران(کلیه گرایش ها)-مدیریت پروژه و ساخت-راه و ساختمان(کلیه گرایش ها)-معماری-نقشه برداری طراحی محیط-علوم ارتباطات جمعی- علوم اجتماعی-مدیریت دولتی-زبان و ادبیات فارسی-مدیریت علوم فرهنگی-فرهنگ و ارتباطات-مدیریت مالی-حسابداری-حسابرسی-حسابداری و امور مالی-امور مالی- کاربرد کامپیوتر در امور مالی-مدیریت دولتی-مدیریت بازرگانی-مدیریت اداری-علوم سیاسی-دیپلماسی و سازمانهای بین الملل-روابط سیاسی-فرماندهی و مدیریت انتظامی-جامعه شناسی- جمعیت شناسی-مردم شناسی-پژوهشگری علوم اجتماعی-جغرافیا-حقوق-فقه و حقوق اسلامی-معارف اسلامی-الهیات-علوم اقتصادی-اقتصاد-اقتصاد بازرگانی-اقتصاد نظری-- برنامه ریزی سیستمهای اقتصادی- مدیریت صنعتی-مدیریت اجرایی-امار اقتصادی و اجتماعی-امار کاربردی علوم اقتصادی- اقتصاد اسلامی-اقتصاد شهری و اجتماعی-توسعه اقتصادی و برنامه ریزی-مهنسی صنایع-تاریخ-مدیریت اقتصادی-حقوق بین الملل-برنامه ریزی علوم اجتماعی-مدیریت و برنامه ریزی اموزشی-ارتباطات علوم اجتماعی-اقتصاد بین الملل- توسعه اقتصادی و برنامه ریزی - اقتصاد بازرگانی-اقتصاد کشاورزی-معارف اسلامی و اقتصادو.....
مهلت ارسال مدارک 26/11/87 می باشد.
ضمنا در روزهای آینده اطلاعات روی سایت استانداری بوشهر قرار می گیرد

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 14:16
بـــالاتـــریــن رنگ

 

آخرین لحظه های عمر « دی عبدو » بر بالینش حاضر شدم ، تنها آثار حیات نفس های پیرزن بود که به آرامی تکرار می شد ، لحاف و تشک کهنه و مندرس در کُنج اطاق همه و همه حکایت از گذشت سالهای درد و رنج می داد ، تعدادی بچه قد و نیم قد در حیاط بازی می کردند ، همگی سیاه برنگ شب ، شبی تاریک بدون حتی یک چراغ.

من پیر زن را به خوبی می شناختم و قدیمی ترها بیشتر از من ، پیر زن با آنکه هیچ هوش و حواسی نداشت ولی آنروز با من حرف زد ، با زبان دل لب به سخن گشود و هر چه سالها در دل « پچناده » بود برایم بازگو نمود .

او اولین سؤالی که مطرح کرد این بود که : من کیستم ؟!  و بدنبال آن مسلسل وار سؤالات بعدی و بعدی را عنوان نمود.

از کجا آمده ام ؟! چرا رنگم با شما فرق دارد ؟! سرزمین اصلی من کجاست ؟! در کدامین جغرافیا می بایست بدنبال اجدادم باشم ؟!  عمو  ، عمه ، دایی و خاله های من کجایند ؟! آداب و رسوم نیاکانم چگونه است ؟! اصلاً نام واقعی من چیست ؟! و تا من خواستم گپی بزنم فرصت نداد و گفت :

شنیده ام و خوانده ام در گذشته های نچندان دور اجداد مرا « نخاسان خناس » از سرزمین های دور که نمی دانم کجاست بزور سر نیزه و شمشیر و تفنگ به اسارت گرفته اند ، البته نه اسارت که جنگی در میان نبود بلکه آنان را ربوده و بر کشتی نهادند تا در « سوق النخاسین » کشورهای حاشیه خلیج فارس بفروش برسانند تا از قِبل فروش آنها هر روز بر ثروت خویش بیفزایند ، سرمایه ای کثیف از را تجارتی کثیف تر.

بسیاری از همرنگان من در بین راه  بر اثر گرسنگی تلف گشته و طعمه ماهیان دریا شدند ، عده ای سر از دربار حاکمان جبار در آوردند تا جزء مایملک آنها باشند ، تعدادی را اخته کردند تا از حرمسرای فرمانروایان شهوت پرست محافظت کنند ، جمعی نیز دلقک و کاکاسیاه اربابان شدند و دخترکان سیاه رخت کنیزی پوشیدند تا مجلس آرای زورمندان گردند و در مواقع اضطراری تنگ آغوشی باشند برای ارضای غرایز شوم آن خوکان پلید ، امّا من بسیار خوش شانس بودم چون در دورانی چشم بدنیا گشودم که همزمان می شد با پایان عصر برده داری ولی باز رنگ خوشبختی را ندیدم  چرا که من تلفیقی بودم از غلامی سیاه با کنیزک ارباب.

نیک می دانم که آنها همه چیز مرا انتخاب کردند حتی اسمی را که با آن صدایم می زدند و دینم را و دنیایی که باید خود برای خویش می ساختم امّا هیچگاه نتوانستند رنگم را به میل خویش تغییر دهند.

من در گوشه ای از خانه ارباب بدنیا آمدم ، در آن خانه بزرگ شدم تا ملعبه ای باشم برای کودکان او و هر چه بزرگ و بزرگتر می شدم احاطه و اختیارم بر زندگی خویش کمتر و کمتر می شد ولی باز آرزو داشتم هر چه زودتر بزرگ شوم همان آرزویی که مادرم بشدت از آن نگران بود و می ترسید و چون برجستگی های بدنم نمایان شد و تا خواستم از دنیای کودکی جدا شوم و عشق را بفهمم و عاشق شوم بدون کوچکترین اراده ای شدم زن صیغه ای ارباب ، اربابی که 30 سال  از من مسن تر بود ، مادرم از سر ناچاری پذیرفت چرا که می بایست بپذیرد که خود نیز قربانی همین تراژدی شده بود و باز ادامه این زندگی نکبت بار در اطاقکی در سرای اربابی .

چند سال بعد ارباب مُرد و مرا به عقد الماس در آوردند ، مردی از جنس خودم و برنگ من که اصطبل دار خان بود و من دقیقاً سرنوشتی مشابه مادرم پیدا کردم ، باز اطاقکی در گوشه خانه خان و زندگی تکراری که علاوه بر وظایف کلفتی ، شوهر داری و بدنبال آن بچه داری هم به آن اضافه شده بود.

بعد از مرگ پدر و مادرم تا بخود آمدم ، چند پسر و دختر را کنارم دیدم که مکمل سرنوشت مختوم من بودند، عُمر الماس بدنیا نبود و بعد از 10 سال زندگی مشترک به بیماری ذات الریه چشم از جهان فرو بست و مرا در دنیای تازه که نام آزادی را با خود یدک می کشید تنها گذاشت ، دوره ای جدید که بزور دول امریکا و انگلیس قانون برده داری در کل جهان و بخصوص کشورهای حاشیه خلیج فارس برچیده شده  بود.

و من با تمام وجود آزادی این موهبت الهی که همواره آرزویش را داشتم مغتنم شمردم ، پس ماندم و برای بقای خود ، کودکان و نوه هایم تلاش کردم ، زحمت کشیدم و خون دل خوردم تا آنها هرگز طعم تلخ برده بودن را نچشند ، تا آنها بدانند که خدا هیچ انسانی را برده نیافریده و نخواهد آفرید تا بدانند از نظر ارباب عالم همه ی نژادها اعم از سرخ و زرد و سفید و سیاه با هم  برابرند و هیچ انسانی حق ندارد دیگری را برده خود سازد.

اینک که به نوه هایم می نگرم و می بینم مثل بقیه مردم غذا می خورند ، لباس می پوشند و می توانند درس بخوانند ، عاشق شوند و انتخاب کنند به خود می بالم و خودم را جزیی از این آب و خاک می بینم و افتخار می کنم که همرنگانم در اقصی نقاط دنیا خوش می درخشند...

این آخرین جمله هایی بود که « دی عبدو » با من نجوی کرد و در اطاق قدیمی بازمانده از گذشته های دور که بیشتر خاطرات او در آن رقم خورده بود از نفس ایستاد ، او رفت امّا اثر آن خط سیاه همچنان پا برجاست و براستی که « بالاتر از سیاهی رنگی نیست »

                                                       **********************

پچنادن : تحمل کردن ، نهفتن

نخاسان خناس : برده فروشان شیطان صفت و پلید

سوق النخاسین : بازار برده فروشان

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت 20:42
نگار 9 ؛ دیــــدار یــــار

 

متن زیر در رابطه با  ملاقات روز شنبه مورخ 11/8/1387 اینجانب در معیت تعدادی از دوستان با آقای خاتمی تهیه و تنظیم شده است که تقدیم خوانندگان محترم می گردد.

      « دیدار شد میسر و بوس و کنار هم ... از بخت شکر دارم و از روزگار هم »

سالها آرزوی دیدار تو را در سر داشتم ، آرزوی دیداری رودر رو و نزدیک، مدتهاست که می شناسمت ، خیلی پیش تر از دوم خرداد 1376 ، تمام آمال و آرزوهایم را در تو جستجو می نمودم، آرزوی تحقق جامعه مدنی ، آرزوی تشکیل مدینه فاضله مبتنی بر اصول مترقی اسلامی ، آرزوی برپایی دمکراسی و ... همه و همه را در تو می دیدم ، 8 سال آمدی و خون دل خوردی ، هر 9 روز یک بحران را پشت سر گذاشتی تا آنچه را در اندیشه داری نهادینه کنی، تو با حضورت امید را ، آزادی را و نشاط را در ما زنده کردی ، تو بودی که دانستن را به مردم هدیه دادی ، تو خود سوختی تا با سوختنت روشنایی ببخشی تا مردم با نور وجود تو فرا روی خویش را بهتر و واقعی تر ببینند و من در روز 11 آبان در ملاقات رودر رو با تو آثار سوختن را در چهره ات به عینه مشاهده نمودم من کیلومترها مسافت را به عشق دیدار تو طی نمودم تا برای بار دیگر از تو دعوت کنم که بیایی ، بیایی تا اصلاحات تداوم یابد تا شور سیاسی به شعور سیاسی بدل گردد تا گفتگوی تمدنها دوباره از سر گرفته شود تا گفتمان جانشین مجادله شود و تا قلم و اندیشه بجای تفنگ و گلوله تصمیم بگیرد ، من به نمایندگی از نسلی پویا و جستجو گر آمده بودم تا تو را برای حضوری دوباره در صحنه سیاسی کشور دعوت نمایم و عقل و اجماع عمومی به من آموخته است که فقط تو می توانی آنچه را من و دیگر هم فکرانم که نماینده طیف عظیمی از جامعه امروزیم به منصه ظهور برسانی اما آنروز عشق چیز دیگری به من گفت ، عقل تاکید داشت که تو باید بیایی ولی عشق می گفت هرگز، عشق خاتمی ی بدور از قدرت را بیشتر دوست دارد ، عشق خاتمی ی ناب و بدون سیاست را می خواهد و طلب می کند ، عشق خاتمی را در حد یک ایده ، مکتب و آرمان دوست دارد مثل مهاتیر محمد در مالزی و نلسون ماندالا در افریقای جنوبی ، از منظر عشق خاتمی دیگر یک سیاستمدار اواخر دهه هفتاد شمسی نیست بلکه او اکنون به یک اسطوره تبدیل شده است ، او نمادی از تمام خوبی هایی است که انسان عاشق در طلب آن می باشد.

من آنروز روبروی تو  به تو خیره شده بودم و اشک می ریختم و حتی توان جابجایی تن خاکیم را نداشتم ،چقدر دوست داشتم خود را به تو برسانم و در آغوشت بکشم و صورتت را غرق بوسه کنم اما افسوس که در آن لحظات من فقط یک روح بودم ،روحی خارج از پیکره ی دنیوی.

خاتمی عزیز من در سیمای تو  آثار تحمل 8 سال سختی را دیدم  و غم ایران و ایرانی در چشمان تو  موج می زد ، با خود اندیشیدم که مردان بزرگ متعلق به آینده اند و چنانکه علی (ع) را جامعه آنروز نشناخت ما نیز تو را  آن جور که شایسته تو بود نشناخته ایم.

تو آنروز خطاب به ما گفتی که هیچ تمایلی به حضور نداری و گفتی اگر آمدی با هویت واقعی خواهی آمد تو بیان داشتی که با مردم صادقانه حرف می زنی؟! به والله تا کنون غیر از این نبوده و همگان می دانند که تو همواره با مردم صادقانه صحبت نموده اید ، همه مردم به صداقت و صفای باطن تو ایمان دارند ، خاتمی تو یک سیاستمدار نیستی تو یک عارفی ، یک اندیشمند واقعی چرا که در دنیای کثیف سیاست جایی برای تو و امثال تو وجود ندارد پس خاتمی خاتمی بمان و دنیای سیاست را به سیاستمداران بسپار ، هر چند جامعه امروز سخت به حضورت محتاج است.

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 19:5
علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد

بالاخره بعد از اتمام پروژه موج شکن یا بهتر بگوییم آبشکن دیلم نوبت به لایروبی خور و حوضچه های شمالی و جنوبی رسیده و برنده مناقصه یعنی شرکت جهاد دریا هم اکنون در حال تجهیز کارگاه می باشد امّا آنچه که قبل از عملیات حفاری ضروری و اساسی بنظر می رسد اجرای طرح انحراف مسیر سیلاب بالا دست است.

طبق طرح هادی شهر دیلم که در سال 1383 بازنگری آن بتصویب شورای عالی معماری و شهرسازی استان رسید و در برگیرنده طرح ساماندهی خور و مطالعات دفع آبهای سطحی می باشد ، می بایست انتهای خور در ادامه خیابان شریعتی شمالی (روبروی منزل آقای خدایاریان ) برای جلوگیری از سرریز شدن سیلاب دشت لیراوی و انباشت رسوب مسدود گردد و مسیر و جریان سیلابها به شمال پمپ بنزین حقیقت تا گلوگاه (پاسگاه شهید موسوی) منتقل شود و در همین راستا قبل از هرگونه عملیات حفاری و لایروبی باید خاکریزی به طول 5/1 کیلوکتر از مرز دریا تا جاده دیلم به خوزستان احداث شود و پشت آن به عرض 300 متر تا عمق مورد نظر جهت هدایت آبهای بالا دست خاکبرداری صورت گیرد که مسلماً با اولین بارندگی و عبور آب از آن مسیر شاهد تعریض و عمیق شدن آن مسیر خواهیم بود و در دراز مدت آنجا نقش خور جدیدی را بازی می کند.

لازم به توضیح است که در مطالعات دفع آبهای سطحی و هدایت سیلاب بالا دست دیلم ، دور تا دور شهر خاکریزی با ابعاد مشخص پیش بینی شده که از مرز دریا در منطقه بندر حماد و مغدر شروع و بعد از عبور از جنوب گلوگاه به شرق تنوب و از آنجا تا جاده دیلم به سیاهمکان ادامه می یابد و ضلع دیگر آن از جنوب جاده سیاهمکان عبور نموده و بعد از طی مسیر سیاه چوبی در محدوده ایران خودرو به جاده دیلم ــ گناوه می رسد و بسمت غرب تا خور جن امتداد پیدا می کند که نقشه و مشخصات آن با جزئیات کامل در واحد فنی شهرداری دیلم و دفتر فنی استانداری بوشهر موجود می باشد.

در جلسه ای که در سال 1383 با حضور فرماندار سابق ، بنده و مشاورین بازنگری طرح هادی شهر و مطالعات دفع آبهای سطحی و تنی چند از اعضای رده بالای سازمان بنادر و کشتیرانی در دفتر آن سازمان در تهران تشکیل گردید مقرر شد که ابتدا طرح انحراف مسیل و خاکریز مربوطه طبق نقشه و مشخصات موجود اجرا شود و حتی بخشی از اعتبارات پیش بینی شده برای لایروبی آبشکن را به این مهم اختصاص دادند امّا چنانچه از قرائن و شواهد بر می آید شرکت جهاد دریا هم اینک در حال انجام مقدمات لایروبی است و بجای اجرای طرح انحراف مسیر سیلاب و احداث خاکریز طراحی شده فقط به احداث یک جاده خاکی معمولی در ضلع شمالی اراضی شهرک بسیجیان اکتفا نموده است که به هیچ وجه تناسبی با طرح اصلی نداشته و ندارد و مطمئناً با اولین بارندگی شاهد سرریز شدن حجم عظیمی گل و لای و رسوب از بالا دست به محدوده خور و حوضچه ها خواهیم بود و در اصل همان می شود که در سالهای اواخر دهه 60 رخ داد ، یعنی آبشکن بعد از 3 الی 4 سال مجدداً از رسوبات پر می شود و قادر به بهره دهی لازم نخواهد بود،پس "علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد".

در پایان روی سخن من بعنوان یک شهروند که چندین سال در دیلم مشغول بخدمت بوده ام و در کم و کیف طرحهای عمرانی شهرستان و زادگاه خویش می باشم و بازنگری طرح هادی شهر، همچنین مطالعات دفع آبهای سطحی و هدایت سیلاب بالا دست در زمان اینجانب محقق شده است ، با مسئولین شهرستان بخصوص فرماندار محترم ، نماینده محترم سازمان بنادر و کشتیرانی ، شهردار محترم و دیگر مسئولان شهرستان و استان این است که طرح انحراف مسیر سیلاب و احداث مسیل جدید از دریا تا گلوگاه را در دستور کار لایروبی قرار دهند و قبل از اجرای آن از هرگونه عملیات حفاری و لایروبی جداً جلوگیری شود که در غیر آنصورت در اندک زمانی شاهد پر شدن آبشکن از رسوبات و در واقع حیف و میل بیت المال خواهیم بود.

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 22:49
درسی از زندگانی مولا علی (ع)

در نهج البلاغه آمده است که علی ابن ابیطالب (ع) هنگامی که به شام می رفت ، جمعی از روستائیان « انبار» را دید که با مشاهده وی پیاده شدند و به خدمتش شتاب کردند. حضرت پرسید : این چکار بود ؟ گفتند : عادت ما برای احترام کردن به امیرانمان است . فرمود: به خدا امیران شما از این عادت بهره مند نشوند و شما خود از آن در دنیا به رنج افتید و در آخرت نیز بدبخت شوید . چه زیانبار است رنجی که در پی آن کیفر بود و چه سود آور است آسایشی که با آن ایمنی از آتش بود.

ای کاش ما نیز می توانستیم تمامی سخنان گهر بار علی (ع) را بدون کم و کاست سر لوحه زندگی خویش قرار دهیم؟!

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 17:49
مــرغ بــــی مـــرغ

طنز

 الیوم که 15 روز از ماه مبارک رمضان می گذرد هنوز موفق به ابتیاع مرغ یارانه ای نشده ام و علی رغم تلاشهای همه جانبه و بسیج تمام امکانات چشم من و دیگر دوستان به جمال این « تحفه رمضانیه » روشن نشده است.  وعده دولت نیز برای ما شهرداری چی ها که بالاخره بعد از 15 سال خدمت متوجه نشدیم شهرداری موسسه دولتی است یا غیر انتفاعی یا وابسته به دولت یا کمی تا قسمتی دولتی به منصه ظهور نرسیده و کماکان « در حسرت دیدار مرغ آواره ترینم » .
وعده های جناب وزیر هم که این روزها در صدا و سیما از تزریق روزانه n تن مرغ به بازار خبر می دهد نیز افاقه نکرده و شاید نکند .
راستی نکند ما خیلی بی عرضه ایم که تا حالا نتواسته ایم از این نعمت دولت کریمه بهره مند شویم چرا که نعوذ باالله مگر می شود مسئولان نظام سخن نسنجیده ای بر زبان جاری سازند؟! حاشا و کلا.
شاید بخش اعظم مرغ تحویلی به عاملین قبل از رسیدن به محل توزیع، نصیب روبه هان می شود یا سر از ناکجا آباد در می آورد؟! البته باکی نیست که همان مرغ را می شود به راحتی آب خوردن با قیمت بالاتر چند مغازه آن ورتر در حد وفور بدست آورد بدون آنکه بخواهی در صف بمانی و عرق بریزی، بهر حال مرغ مرغ است چه کیلویی 2300 تومان باشد چه 3700 اصلا هر چه گرانتر بهتر، چون آن موقع قدرش را بیشتر می دانی؟! هدف تهیه مرغ است که بحمدالله میسور می شود و اصلا لازم نیست ما هر روز مرغ نوش جان کنیم هفته ای یک مرتبه یا هر دو هفته یک بار هم کافی است و مگر ماه رمضان بیشتر از 4 هفته دارد خوب با دو وعده مشکل مرغ حل می شود، یک بار زرشک پلو با مرغ یک مرحله هم خورش مرغ با پلو و اگر نتوانستیم ترید مرغ میل می کنیم ما که برای شکم یا هندوانه انقلاب نکرده ایم که خودمان را گرفتار جرئیات کنیم، در ماه مبارک رمضان هم بقول شاعر باید « اندرون را از طعام خالی داریم تا نور معرفت را مشاهده کنیم » و بقیه ایام را نیز می شود به نان و سبزی و پیاز و سیب زمینی اکتفا نمود، هم سالم تر است و هم با معده ما سازگار است و باز اگر هوس مرغ کردید به جای مرغ سفید ماشینی هورمونی کیلویی 3700 تومان می شود مرغ سیاه ( بادمجان ) یا مرغ زرد( دال عدس ) را بر سفره افطار حاضر نمود، نه کلسترول دارد نه مواد شیمیایی مضر، قیمتشان هم  یک چهارم مرغ سفید است. در پایان نباید زیاد ناراحت و ناامید بود چون در آینده ی نه چندان دور با هدفمند شدن یارانه ها به جای اینکه در صف خرید کالاهای یارانه ای باشیم تدابیری اندیشیده شده که برای پرداخت یارانه اجناس، جلوی خانه های ما صف می کشند و این وعده چندان هم دور از انتظار نیست و احتمالا تا قبل از 22 خرداد سال آینده (1388 ) محقق می شود ؟!! پس با این تفاسیر دیگر نیازی به خرید جنس ارزان نیست چون ما پول داریم لذا جنس گران و البته مرغوب می خریم، مگر آن ضرب المثل انگلیسی را نشنیده اید گه می گوید: « ما پولمان را مفت بدست نیاورده ایم که جنس ارزان بخریم ».

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 1:41
و خدایی که در این نزدیکی است ...

داریوش عزیز ؛ مطلبت را چند بار خواندم و چون در پایان گفته بودی که: « اگر کسی خبری از خدا دارد ما را بی خبر نگذارد » وظیفه خویش دیدم به استحضار برسانم که :

من از خدا با خبرم و فکر کنم آدرس خدای مشترکمان را بدانم، خدای من آن دور دورها و در اعماق کهکشان نیست بلکه « از رگ کردنت به تو نزدیکتر است » خدای مرا نباید « پشت شیشه ماشین ها یا گوشه صفحه یا زیر نویس تلویزیون » جستجو کرد ، برای یافتنش کافی است لای شب بوهای گوشه حیاط کنکاش کنی، خدای من خدای تو هم هست ، خدای ما است ، او خدای همه موجودات عالم هست، او خدای سرخپوستان امریکای جنوبی ، جوکی های هندوستان، خدای دالایی لامای تبتی و خدای مردم رودزیا و فیلیپین نیز می باشد، خدایی که من می بینم و خدایی که من می شناسم مرکز تمام هستی است و همه ادیان پرتویی از وجود اویند و در نهایت به او ختم می شوند.

خدای من خدای آدم،نوح،ابراهیم،موسی،عیسی و محمد(ص)است او خدای بودا و زرتشت نیز می باشد. خدایی که من می شناسم نیازی به سوگند خوردن بندگان و حتی تضرع آنها ندارد، خدای من خدای شادی هاست و انسان را آفریده که در صلح و صفا با صداقت و سلامت زندگی کند ،او خشمگین نمی شود ، ظالم نیست و در نظرش « گل شبدر چیزی از لاله قرمز کم ندارد » خدای مرا در اشعار سهراب می توان یافت آنجا که می گوید:

                «... و خدایی که در این نزدیکی است :

                           لای این شب بوها ،پای آن کاج بلند.

                                     روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه .

دوست خوب؛ خدای مرا باید در لابلای کتب بزرگان و عرفا جستجو کرد، در دیوان شمس،در مثنوی معنوی،در مناجاتنامه خواجه عبدالله انصاری،در آثار حافظ،سعدی،ناصرخسرو،جامی،نظامی و ...

طبق گفته اریک فون دانیکن : خدای من خدایی نیست که به زمین آمده با یعقوب کشتی گرفته و به او باخته یا خدایی نیست که فرزندی داشته و برای بخشش و رستگاری دیگر انسان ها وی را بر صلیب سپرده است؟! خدای من بسیار قدرتمندتر از این ادعاهاست و اصلاً نمی توان برایش قالب مشخص نمود. خدایی که می شناسم قیم نمی خواهد، واسطه هم قبول نمی کند، بهشت او انحصاری نیست و همه را علی السویه دوست دارد.

داریوش جان این اشتباه محض است اگر ما خدا را در بیرون از خود جستجو کنیم چرا که خداوند می فرماید : « ... وَنَفَختُ فیهِ مِن رُوحیِ ... » (... و دمیدم در او از روح خویش ...) پس روح خدا در کالبد تمام آدمیان دمیده شده ، به یک حد و اندازه و فرقی بین سیاه و سفید و زرد و سرخ وجود ندارد.

خدای من بین بنده گانش مرزبندی نمی کند و خودی و غیر خودی نمی شناسد و هر کس توانست بیشتر از روح خدایی که در وجودش دارد بهره ببرد به او نزدیکتر می شود.

رفیق شفیق؛ واقعیت همان است که تو در در پایان بیان داشته ایی ، براستی خدایان جای خدا را در قلب و چشم ما تنگ کرده اند و همین حاشیه هاست که ما را غافل از ماهیت اصلی نموده است پس چه بهتر که مجدداً چشمانمان را شستشو دهیم و آن جور که لازم است جستجو کنیم ، مسلماً خدای واقعی را نزدیکتر از آن که فکرش را می کنیم خواهیم یافت ، روشن و آشکار همچون خورشید یک روز صاف و بی ابر تابستانی
لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 18:17
دریهَ شنوُ و اُلمپیک 2008 چین

نیمه شعبان در صبح یک روز تابستانی روانه دریا شدم ، طبق روال طبیعی دریا در مد کامل و هوا بغایت گرم و رطوبت هم در حد اشباع بود ، آب دریا چنان بالا آمده بود که براحتی می توانستی روی موزائیک های دستک غربی پلاژ ساحلی بنشینی و پاهایت را به آب بزنی یا حتی با دست بدون زحمت آب را لمس کنی.

مجموعه پلاژ ساحلی با تأسیسات جانبی و جاده دسترسی به ساحل همچون جزیره ای در آبی دریا خودنمایی می کرد و آب تمام زشتی های ناشی از تأثیرات انسان بر طبیعت را پوشانده بود.

در آن هوای گرم و شرجی نفس گیر تنها چیزی که تو را خنک می کرد پریدن در آب و شنا کردن و مهمتر از همه فاصله گرفتن از ساحل بود ، تا جایی که با کف پاهایت جریان آب خنک را بر ماسه های عمق دریا احساس می نمودی.

راستی چه کیفی دارد خالی کردن ریه ها از هوای مسموم شهر و پر کردن آنها با اکسیژن دریا و تن را به آب زدن و « غوص کردن » در آب و خالی کردن تدریجی ریه ها تا رسیدن به کف « غاله » که در مد کامل جزء لاینفکی از بیکران دریا محسوب می شود.

آن روز در حاشیه دستک های شمالی و جنوبی غوغایی برپا بود ، در یک سمت مردان با بچه ها مشغول شنا بودند و در سوی دیگر تعدادی از خانم ها با چادر و چارقد و مانتو و روسری به آب می زدند، عده ای از کودکان نیز پشت سر هم با حالت دو ، نصف دستک غربی را طی می کردند و انواع و اقسام شنا ، شیرجه و پشتک را به نمایش می گذاشتند ، آنها در آب می پریدند و ناپدید می شدند و بعد از مدتی چند متر دورتر سر از آب بیرون می آوردند و شنا کنان به محل قبلی برمی گشتند و باز تکرار پرش و شیرجه البته با فرم و مدلی دیگر.

من محو حرکات نمایشی بچه ها شده بودم ، کودکانی که فارغ از دغدغه های دنیای سیاست زده امروز ، بدون شرکت در کلاسهای آموزشی در آب می پریدند ، شیرجه می زدند ، شنا می کردند و لذت می بردند ، دقیقاً مثل چند دهه قبل ، دوران کودکی خودمان، آنزمان که بعد از انجام بازیهای کودکانه مانند « بره بیوُ ، هفت سنگ ، هُو کلی » ، فوتبال و ... با شتاب خود را به دریا می زدیم و گرد و غبار کوچه های خاکی را از تن می زدودیم.

هنوز شیرجه های استثنایی « فلُو » از روی « گایم » لنج های مستقر در « خور دخترل » ، پشتک واروی « حسینو »، شنای قورباغه ای « غُلو » و غوص های طولانی « ابریمو » در خاطرم باقی است.

وای معرکه بود خوردن هندوانه و خارک در آب و پرت کردن پوست هندوانه بسمت یکدیگر و دویدن در غاله ها رو به غرب تا جایی که دیگر امکان دویدن میسر نبود و سپس شیرجه زدن و فرو رفتن در عمق آب ، هیچگاه مسابقه غوص و عبور از زیر چند لنج « تابج » گرفته در خور دخترل را فراموش نمی کنم بخصوص آن لحظه که در وسط کار کم می آوردیم و تنها راه نجات طی مسیر بود و بس و وقتیکه در پایان باشتاب سر از آب خارج می کردیم چشمانمان می خواست از حدقه بیرون بزند امّا همواره ابریمو پیروز میدان بود، چون هم نفس بیشتری داشت و هم قدرت بدنی بالاتری و در زیر آب نیز بخوبی سطح دریا شنا می کرد ، ابریمو تنها کسی بود که روزهای اوّل ماه قمری در تابستان آنزمان که دریا در شرایط بالاترین مد قرار داشت و آب دورتا دور شهر را در بر می گرفت و حتی به « تنوب » هم می رسید می توانست خود را به ته خور « یُفره » برساند و برای اثبات ادعایش مشتی از گل ته خور را با خود بیاورد.

آنروز به عینه دیدم علی رغم تغییرات صورت گرفته در دنیای جدید، در بین کودکان دیار من هنوز افرادی مثل فلُو و ابریمو یافت می شوند و کافی است در یک روز تابستانی سری به پلاژ ساحلی بزنیم تا تعداد کثیری از آنها را در حال بازی مشاهد کنیم.

کودکان شهر من آنروز بدون مربی و کلاس آموزشی مدلهای مختلف شنا را به من نشان دادند ، کرال سینه ، کرال پشت ، قورباغه ، « مُشکی » و ... ، آنها براحتی بدون تخته شیرجه و امکانات جانبی روی سنگ های زمخت لبه پلاژ در آب می پریدند و پشتک می زدند ،  اینجا بود که با خود گفتم : اگر دولتمردان و متولیان امر ورزش بجای صرف هزینه های هنگفت برای استانهای تهران ، مرکزی و ... که در حال حاضر بیشتر ورزشکاران رشته های شنا ، شیرجه و واترپلو از آنجا انتخاب می شوند روی استانهای جنوبی مخصوصاً بوشهر سرمایه گذاری می نمودند و امکانات لازم بخصوص مربی های با تجربه را به شهرهای بندری گسیل می داشتند شاهد نتایج بهتری در سطح آسیا و حتی جهانی بودیم ، ره آورد کاروان ورزشی ایران با آن تعداد ورزشکار و هیأت همراه و هزینه میلیاردی در اُلمپیک 2008 چین فقط یک مدال طلا بود با یک برنز حال آنکه « فیلیپس » شناگر امریکایی به تنهایی 8 مدال طلای رشته های مختلف شنا را به خود اختصاص داد و وقتیکه خبرنگاری از وی پرسید از چه زمانی به ورزش شنا روی آورده ای پاسخ داد : من از طفولیت و کودکی تا الان بطور مستمر شنا می کنم.

حال آیا بچه های بومی بنادر که تقریباً اکثر فصول سال با آب و دریا سروکار دارند و بدون مربی و کلاس آموزشی و وسایل مربوطه و استاد نجات غریق و ... انواع و اقسام مدلهای شنا و شیرجه را آموخته اند استحقاق سرمایه گذاری را دارند یا شهرهایی که کیلومترها با دریا فاصله دارند و برای یک ساعت استفاده از استخر می بایست پول بدهند و چند ساعت هم در نوبت بمانند ؟!!

**************************************

دریهَ شنُو: آب تنی در دریا

غوص کردن: فرو رفتن در آب

غاله : شیارهای ایجاد شده در ساحل ماسه ای که بصورت ریپل مارک های بسیار بزرگ مشخص هستند

بره بیوُ ، هفت سنگ ، هُو کلی : چند بازی محلی در شهرهای جنوبی

فلُو : فرامرز

گایم : قائم ، چوبی که در طرفین کابین لنج نصب می کنند تا سایبان روی آن قرار گیرد

خور دخترل : خوری روبروی بخشداری قدیم و در محل فعلی شرکتی که مشغول لایروبی است(غرب برجک)

حسینو : تصغیر شده نام حسین

غُلو : غلام ، غلامرضا , غلام ...

ابریمو : ابراهیم

تابج : پهلو گرفتن

یُفره : خور شمالی و اصلی شهر

تنوب : منطقه ای در شرق شهر دیلم که اکنون جزء محدوده شهری است

مُشکی : شنا کردن مثل موش

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 16:50
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد