تبليغاتX
دیلُمی‌یَل
خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک

تاریخ به زبانی دیگر

 

همشهری جوان شماره 189 را که ورق می زدم به صفحه ای رسیدم تحت عنوان ایران شش بخشی.

نویسنده باذوق این دو صفحه، آقای احسان رضایی، شش سلسله مهم پادشاهی ایرانی بعد از اسلام را بصورتی بسیار مختصر، طنز آمیز و جالب معرفی کرده است. این سلسله ها عبارتند از سامانیان، غزنویان،آل زیار، آل بویه، طاهریان و صفاریان. عنصر طنزی که نویسنده در معرفی این سلسه ها لحاظ کرده و سادگی و اختصار فوق العاده ای که در معرفی هر کدام از این سلسه ها بکار برده آنقدر جالب توجه اند که با یک مطالعه یکی دو دقیقه ای تصویری اجمالی از کل سلسله بدست می دهد. یعنی خواننده در عرض یک و حداکثر دو دقیقه بصورتی تلگرافی با یکی از سلسله های ایرانی آشنا شده و به سبب طنز جالبی که در معرفی این سلسله ها بکار رفته مطالب را براحتی به حافظه می سپرد. شبیه چنین کاری را قبلا در مورد اکتشافات و اختراعات علمی در یک مجموعه ترجمه شده به فارسی دیده بودم ولی این بار اجرای آن روش برای تاریخ ایران برایم بسیار جالب بود. این خلاقیت آموزشی را می توان با تعدیلاتی در کتابهای کمک درسی نیز وارد و درس تاریخ را به جای درسی ملال آور در نزد برخی به درسی شیرین و گیرا تبدیل کرد. برای اینکه بصورتی ملموس با این نوع بیان تاریخ آشنا شوید بخش سامانیان آن را تحت نام فرعی " جمهوری شاعران " در ذیل می آورم:

اگر پادشاه نمی شدند؟ قبل از نفوذ زیر زیرکی در دستگاه طاهریان، دهقان بودند. البته دهقان های آن موقع، با،  هم اسم های امروزی شان حسابی توفیر داشتند و در آن روزگار، دهقان به معنای زمین دار کت و کلفت بوده.

کجاها تلپ بودند؟ خراسان، شمال افغانستان، تاجیکستان، بخش هایی از ازبکستان و قرقیزستان. پایتختشان بخارا بود که حالا افتاده توی ازبکستان.

آدم کله گنده چند تا داشتند؟ معروف تر از همه ی پادشاهان سامانی، وزیرشان بلعمی است که ما امروز او را به ترجمه اش از تاریخ طبری می شناسیم.

پاچه خوار اعظمشان کی بود؟ رودکی، دقیقی، اسدی طوسی، کسایی، ابوشکور بلخی، شهید بلخی ( همان که توی کتاب درسی ازش خوانده بودیم; " دانش و خواسته است نرگس و گل") و آن قدر شاعر و مداح داشتند که خدا می داند. کلاً سامانیان سلسله ی پاچه پروری بودند. و مثلاً آن قدر در دوره شان کتاب تاریخ نوشتند که اگر توی هر متن تاریخی اشان " امیر شهید " دیدید، می توانید مطمئن باشید که منظور احمد بن اسماعیل است که در جنگ با آل زیار نفله شد.

خداییش به علم هم کاری داشتند؟ خودشان نه. اما ابوریحان بیرونی، ابوعلی سینا، فارابی و بوزجانی(ریاضی دان) توی قلمرو آنها خود به خود سبز شدند.

کار خفنی هم کردند؟ بیشتر از شاعر پروری، نه; حتی فردوسی هم سرودن شاهنامه را در دوره سامانی ها شروع کرد.

اوج انبساطشان چقدر بود؟ تا 20 میلیون کیلومتر مربع هم رسیدند.

کی رفتند تو کتاب تاریخ؟ 9 تا امیر داشتند و از 279 هجری قمری تا 389 قمری ماندند و رکورد مدت حکومت را زدند.

بنایی بلد بودند؟ تا دلتان بخواهد; 2 تا شهر سمرقند و بخارا هنوز هم بافت آن زمانشان را حفظ کرده اند.

هنوز جایی پیدا می شوند؟  واحد پول تاجیکستان " سامانی" است و در شهر دوشنبه- پایتخت همان تاجیکستان- هم آن قدر مجسمه از امیر شهید و بقیه ی امیر های سامانی هست که حالتان بد می شود.

۩  ۩  ۩

لينک ثابت نوشته شده توسط عبدالرضا شهبازی در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 و ساعت 17:30
اطلاعیه
 

با سلام

وب سایت فرمانداری شهرستان دیلم با آدرس www.far-dayylam.ir  به روز شد .

از شما همشهریان محترم تقاضا می شود ضمن بازدید از وب سایت مذکور نظرات وپیشنهادات سازنده خود را از طریق لینک های مربوطه در  آن وب سایت ( پیشنهادات . پرسش و پاسخ . شکایات و یا ارسال خبر ) برای ما ارسال دارید .

اطمنیان خاطر داشته باشید با همیار ی و همکاری شما می توان در معرفی و توسعه شهرستان گامهای موثر تر و بیشتری برداشت .

 

لينک ثابت نوشته شده توسط حسن درویشی در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 15:39
باز هم خلاقیت

 

در سفری که اخیراً به شیراز داشتم به نکته ی آموزشی جالبی برخوردم. فرزند دوست ما که کلاس سوم ابتدایی بود و در دبستانی غیر انتفاعی درس می خواند بعد از انجام تکلیف های درسی اش و بعنوان آخرین تکلیف روزانه به پدر یا مادرش دیکته می گفت و دیکته ی آنها را تصحیح می کرد!

از کم و کیف این تکلیف عجیب که پرسیدم نکته ی آموزشی آن را دانستم.

دانش آموز کتاب فارسی خود را در دست می گیرد و از همان درسی که به تازگی به آنها تدریس شده کلمات و یا جملات کوتاهی را بصورت دیکته به پدر و یا مادرش می گوید. اینکه می گویم پدر یا مادرش به این دلیل است که پدر و مادر بصورت نوبتی با فرزندشان همکاری می کنند. پدر یا مادر در یک دفتر که مخصوص این نوع دیکته است هر چه را کودکشان می گوید می نویسند ولی به عمد مرتکب برخی اشتباهات املایی می شوند. دیکته که تمام شد کودک دفتر را در دست گرفته و غلط های املایی مادر یا پدر را تصحیح می کند و یا به عبارت بهتر شناسایی می کند و به آنها نمره می دهد! و روز بعد   دیکته ی تصحیح شده را به معلم خود نشان داده و بسته به این که چقدر در شناسایی غلط ها موفق بوده است نمره نهایی را از معلم خود دریافت می کند.

این خلاقیت جالب آموزشی یک حُسن بسیار بزرگ دارد، یک شرط اساسی نیاز دارد و یک عیب بالقوه دارد.

حُسن اصلی این کار تیز شدن نگاه کودک به املای کلمات و شناسایی غلط های املایی آنهاست. این کار از همان نخستین روزهای رفتن به مدرسه نگاه انتقادی را در کودک رشد داده و زمینه ساز تفکر انتقادی خواهد شد. از سوی دیگر بتدریج نگاه ویرایشگرانه در کودک را رشد داده و بستر رشد مهارت نوشتن را مهیا خواهد ساخت.

شرط اساسی که اجرای این کار بدان نیاز خواهد داشت این است که پدر و مادر به هیچ وجه جهت افزایش نمره کودک خود در شناسایی غلط های املایی به وی کمک نکنند. اگر این شرط لحاظ نشود این کار جز اتلاف وقت و پرورش روحیه سمبل کاری در کودک ثمری در پی نخواهد داشت.

عیب بالقوه ای که این روش ممکن است داشته باشد این است که بتدریج و از فرط غلط های املایی که پدر و مادر در دیکته ی خود مرتکب می شوند ممکن است باعث از دست رفتن هیمنه و اقتدار علمی پدر و مادر در نزد کودک شود. کودک کم کم خود را برتر از پدر و مادر فرض کرده و ممکن است حرف شنویی اش را از دست بدهد.

ولی راه حلی بسیار آسان وجود دارد که این عیب برطرف شود:

هم معلم و هم پدر و مادر به کودک تفهیم می کنند که غلط های املایی که در دیکته ی پدر و مادر وجود دارد توسط خود آنها به عمد انجام شده است. و آنها با این کار می خواهند ببینند کودکشان چقدر در شناسایی غلط های املایی توانا شده است. اگر این مطلب به درستی به کودک تفهیم شود انجام این دیکته و غلط یابی آن در نگاه او نوعی سرگرمی آموزشی خواهد بود که با کمک پدر و مادر انجام می شود. از سوی دیگر به دلیل آن که می داند پدر و مادر به عمد و جهت رشد توان املایی او دست به انجام این غلط ها می زنند فاقد آن عیب پیشگفته خواهد بود.

لينک ثابت نوشته شده توسط عبدالرضا شهبازی در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 17:36
ماسوله. معلم بالفطره
 

                  " نام نیک همچون پیراهن نویی است که هرگز کهنه نمی شود."

                                                                                             توماس ادیسون

پست اخیر جناب غضبانی درباره معلم گرامی جناب آقای ماسوله مرا بر آن داشت چند خط ذیل را قلمی کنم.

آقای ماسوله دبیر شیمی سالهای نسبتا دور دبیرستانهای دیلم ( نیمه دوم دهه ی 60 و سالهای آغازین دهه ی 70) از آن دست معلم هایی بود که من به آنها عنوان معلم بالفطره را می دهم. این دسته از معلم ها که تعدادشان در قیاس با کل جمعیت معلمها جمعیت کمی است مهمترین ویژگی شان این است که برای معلمی و تدریس و آموزش ساخته شده اند. به بیان دیگر واجد کلیه خصایصی هستند که یک معلم در معنای واقعی کلمه باید داشته باشد. این خصلت ها را در پایین می آورم:

1- بر مباحث علمی رشته خود ( در محدوده کتب درسی و تا حد قابل ملاحظه ای فراتر از آن) کاملا مسلط هستند و ارتباطشان با مطالعه گسسته نیست.

2- دارای بیانی کاملا شفاف بوده و مسلح به تکنیک های فراوانی در انتقال مفاهیم به دانش آموزان هستند.

3- عاشق آموزش و یاد دادن هستند.

4- کلاس را به خوبی کنترل می کنند.

5- خوش اخلاق و لبخند بر لب هستند و در بیان خود آمیزه ای از طنز بکار می برند که برای تلطیف خشکی علم مورد تدریس فوق العاده موثر است. محدوده خصلت شماره 4 کاملا در کنترل شماره 3 است.

6- در بیان خود انعطاف دارند. به این معنی که مفهومی واحد را می توانند به شیوه های مختلف و متناسب با فهم دانش آموز بیان کنند. این خصلت ریشه در خلاقیت معلم دارد و با اینکه به نوعی زیر مجموعه شماره 2 است ولی به دلیل اهمیت فوق العاده آن جداگانه آورده شد.

7- توسط مکانیسمهایی می توانند دانش آموزان را جذب کلاس و درس خود کنند. اینکه دقیقا چه عاملی باعث می شود معلم واجد چنین نیرویی شود هنوز بر من ناشناخته است. من ریشه این نیرو را بیشتر ذاتی فرد می دانم تا اکتسابی و از این رو بخش مهمی از بالفطره بودن معلمی این افراد به این توانایی بر می گردد.

8- اعتماد به نفس فوق العاده ای دارند.

مواردی که در بالا آمد خصلت های اساسی معلم های بالفطره است. همه موارد به جز شماره 7خصلت های فوق العاده ممتازی هستند که هر معلمی واجد آنها و یا چند تایی از آنها باشد در کار خود موفقیت بسیار می یابد. ولی همگی منظومه وار به گرد خصلت شماره 7 می گردند. به عبارت دیگر آنچه یک معلم را معلم بالفطره می سازد خصلت شماره 7 است. این خصلت همچون روحی است که در کالبد دیگر ویژگی ها دمیده می شود و معلم عادی را با معلم بالفطره متمایز می سازد.

 این افراد در هر محیط آموزشی که پا بگذارند اثر گذارند و تا سالهای سال از آنها به نیکی و احترام یاد می شود.

آقای اکبر رضا ماسوله دبیر شیمی دبیرستانهای دیلم در نیمه ی دوم دهه ی 60 و سالهای آغازین دهه ی 70 نمونه کاملی (typical) از یک معلم بالفطره بود. علاوه بر مهارت بسیار بالایی که در تدریس رشته اصلی خود، شیمی داشت قادر بود در غیاب یکی از دبیران، درس آن دبیر مربوطه را نیز تدریس کند. این درس هر چه بود فرقی نمی کرد از عربی و زبان گرفته تا ریاضیات و فیزیک و ادبیات فارسی. در این بیان هیچ اغراقی نمی کنم. یادم نرفته است روزی که با آقای شهبازی کلاس عربی داشتیم و او به دلایلی نیامد و آقای ماسوله درس عربی آن روز را به چه شیرینی درس داد. رسیدن به چنین توانایی محصول سه عامل کلیدی است:

1- مطالعه بسیار گسترده در زمینه های مختلف

2- عشق و علاقه شدید به تدریس

3- آشنایی با فنونِ تدریس درسهای مختلف

علاوه بر موارد فوق باید شور و حرارت فوق العاده ایشان را برای پیشرفت درسی دانش آموزان بیفزایم. از طراحی تستهای شیمی برای کنکوریهای آن سالها تا پاسی از شب گذشته تا تلاش و رایزنی های فراوانش برای راه اندازی رشته ریاضی و فیزیک. حتی امروز که تلفنی بعد از حدود 16 سال با او صحبت می کردم و از موفقیت برخی از دانش آموزان آن سالها برایش می گفتم با هیجان می گفت: با شنیدن این موفقیت ها، از شوق مو بر تنم راست می شود.

موفقیت روز افزون و شادکامی و تندرستی بی پایان را برای این معلم عزیز و تمامی معلمان دلسوز این مرز و بوم از خداوند منان خواستارم.

 

لينک ثابت نوشته شده توسط عبدالرضا شهبازی در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 14:11
سفر به کره جنوبی-قسمت هفتم
روز ششم سفر، برنامه تور شهر سئول بود همان اول صبح خانم راهنماي تور به هتل آمد و باز هم سوار بر ون شديم  و ابتدا به بزرگترين  قصر سئول رفتيم.ظاهرا در خود شهر سئول پنج قصر وجود دارد كه يكيش همان ديروزي بود كه در موردش نوشتم و مهمترين و بزرگترين این قصرها همين قصر جيونگ بوك بود .اين قصر داراي سه دروازه و ديوار متوالي بود  يعني براي ورود به قصر اصلي و دربار پادشاه بايد از از سه دروازه عبور مي شد. پياده روهاي ورودي به قصر از سه قسمت ساخته شده بود قسمت عريض تر وسط و دو قسمت  كم عرض تر در دو طرف كه قسمت وسط مخصوص محل عبور پادشاه و ملكه و دوقسمت كناري براي عبور درباريان وسپاهيان بود كه ظاهرا درباريان در قسمت راست حركت مي كرده اند و ارتشيان در قسمت چپ و كلا افراد مورد علاقه پادشاه  از سمت چپ حركت مي كرده اند و در مجالس هم مهمترين افراد در سمت چپ پادشاه مي نشسته اند .و دليلش هم قرار گرفتن قلب در سمت چپ مي باشد.

دروازه و ديوار هاي قصر(كليك كنيد) ساختمان اصلي قصر
در دوطرف راهروها و راه پله تا رسيدن به قصر اصلي كه تخت پادشاه در آنجا واقع شده بود مجسمه هاي سنگي از موجوداتي مانند اژدها، ببر و غيره قرار گرفته بود.در چهار طرف قصر اصلي چهار ظرف بزرگ برنجي شبيه به ديگ قرار داده بودند كه محل روشن كردن آتش بود و با توجه به توضيحات راهنما روشن بودن آتش نشانه حضور پادشاه در قصر بود.البته این قصر اصلي فقط محل حكمراني پادشاه بوده ومحل استراحت پادشاه در ساختماني در پشت این ساختمان بود. بغير از كف این ساختمانها كه از سنگ ساخته شده بود ، ديوارها و ستونها و سقف كاملا از چوب ساخته شده بود و ظاهرا با توجه به رطوبت نسبتا بالاي كره هر پنچ ،شش سالي دوباره این قصرها را رنگ آميزي مي كنند.رنگ اصلي استفاده شده در این ساختمان قرمز بود و تزيينات و ظريف كاريها با رنگهاي عمدتا  سبزتيره  و زرد و ابي تركيب زيبايي درست كرده بود.
در ساختمان هم بغير تخت پادشاه مقداري از ظرف و ظروف و وسائل قرار داده شده بود و البته كسي اجازه ورود به این ساختمان را نداشت و بايد از پشت نرده ها به تماشاي داخل مي ايستاديم.با توجه به چوبي بودن و احتمال بسيار زياد اتش سوزي در این قصرها همواره ظروف بزرگي از آب در كنار ساختمان نگه داري مي شده است كه البته كره اي هاي قديم بر این باور بوده اند كه آتش سوزي در ساختمانها كار شيطان يا غول بسيار زشت رویي است و این ظروف اب را هم بنا بر این باور مي گذاشته اند كه اگر این غول آمد با ديدن چهره ي وحشتناك خودش در آب از ترس فرار كند.پس از این ساختمان اصلي  و دقيقا در پشت آن دو ساختمان تقريبا به يك شكل و به يك اندازه وجود داشت كه اولي محل استراحت پادشاه و دومي  مربوط به ملكه بود در پشت قصر ملكه هم باغ بسيار زيبا و مصفايي قرار مي گرفته كه امروزه چيز زيادي از آن باغ باقي نمانده بود.ظاهرا ملكه اجازه خروج از قصر را نداشته و این باغ زيبا براي سرگرمي ملكه ساخته مي شده است. البته لازم به ذكر است كه همه ي این ساختمانها با ديوار از هم مجزا مي شدند و در هاي كوچكي آنها را به هم وصل مي كرد براي گرم كردن این ساختمان ها در زير كف سنگي، زير زمين مانندي وجود داشت كه با روشن كردن ذغال در آن ساختمانها را گرم مي كرده اند و دود ذغال را از طريق دودكشهايي به خارج از زير زمين هدايت مي كرده اند.جالب اينجا بود كه درهاي ارتباطي بين قصر ها ارتفاع بسيار كمي داشت و اگر حواسمان را جمع نمي كرديم  حتما سرمان به بالاي ان برخورد مي كرد گرچه كره اي هاي امروز از قدهاي نسبتا خوبي برخوردارند ولي معلوم بود كه پدرانشان خيلي قد كوتاه تر بوده اند.

موزه مردم شناسي موزه مردم شناسي

پس از عبور از باغ قصر ملكه و خروج از آن وارد محوطه بازي شديم كه در انتهاي آن موزه مردم شناسي كره قرار داشت در این موزه كه نمايشگر فرهنگ و تمدن كره اي ها بود چيز قابل ملاحظه اي قرار نداشت بغير از چند كوزه ،چند ابزار دستي ، چند ماكت از كشتيهاي بادباني و ماكت ساختمانهاي روستايي و همينطور ماكت هاي انسانها با لباسهاي مختلف دوران هاي متفاوت تاريخ كره .پس از بازديد از این موزه از این مجموعه قصر خارج شديم.
در ادامه از كنار ساختمان رياست جمهوري كره معروف به ساختمان آبي(Blue House) عبور كرديم و در ادامه براي خريد به چند جاي ديگر رفتيم. و در نهايت به هتل بازگشتيم.

blue house ساختمان رياست جمهوري نماي شهر سئول

 

در طول چند روز حضورمان در سئول حضور پليسهاي ضد شورش و ماشينهاي آنها در شهر کاملا پررنگ بود ، ظاهرا هر چند روزي گروهي بنا به دلايلي اعتصاب داشتند.و جالب این بود كه این اعتصابات هم بيشتر مواقع نتيجه بخش بود مثلا همان روزي كه ما براي بازديد  به كارخانه ماشين سازي هيوندايي در اولسان رفته بوديم اعتصاب سنديكاي كارگري كارگران این شركت با رسيدن به اهداف كارگران كه يكي ازآنها كاهش  ساعت شيفت كاري آنها و و ديگري مستقل شدن سنديكاي كارگري كارگران این كارخانه از سنديكاي كارگري فولاد بود به پايان رسيده بود  وتلفزیون محلی هم داشت با افتخار گزارش ن را پخش می کرد. نه دستگيريي نه خشونتي و نه ... اصلا بي خيال! 

لينک ثابت نوشته شده توسط مهدی شفیعی در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 19:22
معلمی تمام نشدنی

سالها پیش در میان خیل عظیم دبیران مختلف اعزام شده به دیلم یک دبیر شیمی تازه لیسانس گرفته نیز از خطه سرسبز شمال پا به دیلم و دبیرستان شهید ستارپناهی گذاشت. دبیرستان در آن زمان دو شیفته بود یعنی صبح ها چهار زنگ و عصرها سه زنگ داشت بنابراین زودتر از مدارس راهنمایی مجاور تعطیل می شد. من در آن موقع دانش آموز دوره راهنمایی بودم و مانند همه هم دوره ای های خود هر روز با حسرت دانش آموزان و خصوصا" دبیران دبیرستان را نگاه می کردم و طبیعی است که در ذهن، خود را دانش آموز دبیرستان می دیدم که سر کلاس این دبیران       نشسته ام.

تنها آشنایی ما با دبیران دبیرستان مربوط می شد به دید زدن های اول صبح یعنی زمانی که داشتیم به مدرسه می رفتیم و در هنگام تعطیلی شیفت صبح دبیرستان یعنی حدود ساعت 11 و البته مسابقه های فوتبال گل کوچک معلمان، که در آن زمان در دبستان کاشانی برگزار می شد و معمولا" تیم دبیرستان به دلیل داشتن معلمان بیشتر و جوان تر، موفق تر از دیگر تیم ها بود. یادم می آید که اولین آشنایی من با این دبیر شیمی مربوط می شد به همین مسابقات. ایشان همیشه جلوی دروازه دبیرستان می ایستاد اما در طول هر مسابقه یک یا دو بار فرارهای عجیب و غریب می کرد و شاگردانش نیز با آهنگ زیبایی یک صدا فریاد می زدند «اکبر رضا ماسوله». سالها بعد که پا به این دبیرستان گذاشتم ایشان یک سالی از دوران مدیریت خود را نیز گذرانده بود و همه دانش آموزان از تلاش های این مرد خستگی ناپذیر سخن می گفتند. مردی که سعی می کرد بهترین دبیران را به دیلم بیاورد و انصافا" هم در این کار خود موفق بود. او در کنار مدیریت بی نظیر خود، کار تدریس را نیز ادامه می داد به طوری که دبیر شیمی کلاس های سوم و چهارم بود و ضمنا" هر دبیری که به هر دلیل سر کلاس حاضر نمی شد او بود که کلاسش را برگزار می کرد. از ادبیات گرفته تا زبان، زمین شناسی، زیست شناسی، هندسه و خلاصه قادر به ارائه هر درسی بدون آمادگی قبلی بود. یادم می آید در سال های سوم و چهارم دبیرستان، دبیر عربی ما بود. او در کنار داشتن علم هر درس، مدیریت کلاس یا همان کلاس داری و همچنین فن بیان بسیار بالایی داشت و مطلب را چنان بیان می کرد که دیگر نیازی به خواندن آن درس نبود. انگار که خداوند در بدو تولدش او را معلم آفریده بود. شاید باور نکنید اما خود من که دانش آموز قویی هم نبودم، هنوز هم بعضی از مطالبی را که ایشان در کلاس هایش می گفت، به خاطر دارم. خلاصه ماندگاری مطالبی که از زبان ایشان و با لهجه زیبای شمالی و البته با حرکات دست و سر گفته می شد، در حافظه دایم دانش آموز فرو می رفت.

حالا سالها از آن ایام می گذرد و از آن زمان ها فقط خاطراتی مانده که گاها" با هر بهانه ای به سراغ انسان می آید. در زمان برخورد با بچه خود، به یاد برخوردهای بسیار سنجیده همراه با رعایت مسائل تربیتی ایشان با بچه ها، در زمان کار و فعالیت به یاد مدیریت کارآمد او و خلاصه هر چند روز یک بار درسی از این مرد بزرگ به مرحله آزمون گذاشته می شود. همین چند روز پیش سر کلاس درس، زمانی که شاگردان که کارکنان یک اداره بودند و به دلیل اجباری بودن کلاس، به ناچار و نه از سر علاقه به کلاس می آمدند، وقتی در مقابل بی خیالی و عدم تمرکز آنان و البته صحبت کردن های بی موردشان قرار گرفتم، ناخود آگاه به یاد آقای ماسوله و فن بیان و کلاسداریش افتادم که هر دانش آموزی را ناچار به گوش دادن می کرد. هر چند که در مقام اجرا، خود را در حد ایشان ندیدم اما با اجرای آموخته هایی از او توانستم کلاس را به نحو مطلوبی اداره کنم و حاضرین در کلاس را مشتاق به مطالب کلاس نمایم.

امیدوارم این مرد بزرگ، این دبیر کاربلد و این مدیر شایسته هر کجا است به سلامت باشد و بداند که ما همیشه به یاد او بوده و هنوز هم خود را شاگر این معلم تمام نشدنی می دانیم.

طبق جستجویی که در وب انجام دادم گویا ایشان در دبیرستان غیر انتفاعی نیکی واقع در شهر رشت مشغول به فعالیت می باشند. هر چند خود من از دیدن آخرین عکس ایشان که در سایت این دبیرستان قرار گرفته کمی دلم گرفت چرا که بودن گرد پیری بر پیکر این مرد بزرگ، با ذهنیت های پیشینم مناسب در نمی آمد، اما دیدن این سایت و خصوصا" عکس ایشان را به همه شاگردان پیشین دبیرستان شهید ستارپناهی که با آقای ماسوله آشنایی دارند،  پیشنهاد می کنم.

برای دیدن این سایت اینجا  را کلیک کنید.

لينک ثابت نوشته شده توسط محمد باقر غضبانی در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت 14:40
نگار 9 ؛ دیــــدار یــــار

 

متن زیر در رابطه با  ملاقات روز شنبه مورخ 11/8/1387 اینجانب در معیت تعدادی از دوستان با آقای خاتمی تهیه و تنظیم شده است که تقدیم خوانندگان محترم می گردد.

      « دیدار شد میسر و بوس و کنار هم ... از بخت شکر دارم و از روزگار هم »

سالها آرزوی دیدار تو را در سر داشتم ، آرزوی دیداری رودر رو و نزدیک، مدتهاست که می شناسمت ، خیلی پیش تر از دوم خرداد 1376 ، تمام آمال و آرزوهایم را در تو جستجو می نمودم، آرزوی تحقق جامعه مدنی ، آرزوی تشکیل مدینه فاضله مبتنی بر اصول مترقی اسلامی ، آرزوی برپایی دمکراسی و ... همه و همه را در تو می دیدم ، 8 سال آمدی و خون دل خوردی ، هر 9 روز یک بحران را پشت سر گذاشتی تا آنچه را در اندیشه داری نهادینه کنی، تو با حضورت امید را ، آزادی را و نشاط را در ما زنده کردی ، تو بودی که دانستن را به مردم هدیه دادی ، تو خود سوختی تا با سوختنت روشنایی ببخشی تا مردم با نور وجود تو فرا روی خویش را بهتر و واقعی تر ببینند و من در روز 11 آبان در ملاقات رودر رو با تو آثار سوختن را در چهره ات به عینه مشاهده نمودم من کیلومترها مسافت را به عشق دیدار تو طی نمودم تا برای بار دیگر از تو دعوت کنم که بیایی ، بیایی تا اصلاحات تداوم یابد تا شور سیاسی به شعور سیاسی بدل گردد تا گفتگوی تمدنها دوباره از سر گرفته شود تا گفتمان جانشین مجادله شود و تا قلم و اندیشه بجای تفنگ و گلوله تصمیم بگیرد ، من به نمایندگی از نسلی پویا و جستجو گر آمده بودم تا تو را برای حضوری دوباره در صحنه سیاسی کشور دعوت نمایم و عقل و اجماع عمومی به من آموخته است که فقط تو می توانی آنچه را من و دیگر هم فکرانم که نماینده طیف عظیمی از جامعه امروزیم به منصه ظهور برسانی اما آنروز عشق چیز دیگری به من گفت ، عقل تاکید داشت که تو باید بیایی ولی عشق می گفت هرگز، عشق خاتمی ی بدور از قدرت را بیشتر دوست دارد ، عشق خاتمی ی ناب و بدون سیاست را می خواهد و طلب می کند ، عشق خاتمی را در حد یک ایده ، مکتب و آرمان دوست دارد مثل مهاتیر محمد در مالزی و نلسون ماندالا در افریقای جنوبی ، از منظر عشق خاتمی دیگر یک سیاستمدار اواخر دهه هفتاد شمسی نیست بلکه او اکنون به یک اسطوره تبدیل شده است ، او نمادی از تمام خوبی هایی است که انسان عاشق در طلب آن می باشد.

من آنروز روبروی تو  به تو خیره شده بودم و اشک می ریختم و حتی توان جابجایی تن خاکیم را نداشتم ،چقدر دوست داشتم خود را به تو برسانم و در آغوشت بکشم و صورتت را غرق بوسه کنم اما افسوس که در آن لحظات من فقط یک روح بودم ،روحی خارج از پیکره ی دنیوی.

خاتمی عزیز من در سیمای تو  آثار تحمل 8 سال سختی را دیدم  و غم ایران و ایرانی در چشمان تو  موج می زد ، با خود اندیشیدم که مردان بزرگ متعلق به آینده اند و چنانکه علی (ع) را جامعه آنروز نشناخت ما نیز تو را  آن جور که شایسته تو بود نشناخته ایم.

تو آنروز خطاب به ما گفتی که هیچ تمایلی به حضور نداری و گفتی اگر آمدی با هویت واقعی خواهی آمد تو بیان داشتی که با مردم صادقانه حرف می زنی؟! به والله تا کنون غیر از این نبوده و همگان می دانند که تو همواره با مردم صادقانه صحبت نموده اید ، همه مردم به صداقت و صفای باطن تو ایمان دارند ، خاتمی تو یک سیاستمدار نیستی تو یک عارفی ، یک اندیشمند واقعی چرا که در دنیای کثیف سیاست جایی برای تو و امثال تو وجود ندارد پس خاتمی خاتمی بمان و دنیای سیاست را به سیاستمداران بسپار ، هر چند جامعه امروز سخت به حضورت محتاج است.

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 19:5
سفر به کره جنوبی-قسمت ششم

روز پنجم برنامه تور به منطقه ي DMZ (منطقه غير نظامي) در مرز دو كره تدارك ديده شده بود صبح ساعت حدودا  ده ،خانم راهنماي تور ، در لابي هتل منتظرمان بود  بغير از ما چهار نفر، سه نفر ديگر هم بودند  يك خانم سياه پوست تقريبا چهل و پنج ساله  و يك پسر و دختر جوان  و هر سه آمريكايي كه با يك ون به سمت منطقه غير نظامي مرزي حركت كرديم.
دي ام زي از يك طرف سمبل آرزوي كره اي ها براي اتحاد دوباره دو كره است و از طرف ديگر نشانگر ترس و وحشت مردم كره جنوبي از پيونگ يانگ است.(آخرین تهدید کره شمالی  چند روز پیش دراخبار)در لابلاي حرفهاي مردم كره جنوبي این دو موضوع كاملا قابل احساس است.در كاتالوگ معرفي این منطقه هم  به وضوح این مفهوم بيان شده :خاطره ي  جنگ زخم عميقي از خود برجا گذاشته است(The history of war left a deep scar behind).از سئول به سمت شمال حرکت کردیم و تقريبا هنوز از این شهر خارج نشده شاهد سيم خاردارهاي كنار رود خانه ي هان بوديم و این سيم خاردارها در طول جاده و بسمت شمال تا رسيدن به منطقه دي ام زي همچنان ادامه دارد.خانم راهنما مي گفت كه در كره جنوبي سربازي دو سال  است و براي دخترها هم اختياري است ولي در كره شمالي این زمان هفت سال و نيم  و اجباري براي همه ي پسرها و دخترها مي باشد. وقتي به محلي رسيديم كه مي شد كره شمالي را ديد راهنما به موضوع جالبي اشاره كرد همانطور كه نوشتم كره  طبيعتي مانند شمال خودمان دارد  و كوهها پوشيده از درخت است ولي در كره شمالي كوه ها كاملا خالي از درخت هستند؛ بله! ملت  و دولت بيچاره پيونگ يانگ تمامي درختها را براي سوخت استفاده كرده اند.وقتي كشوري هيچ منبع در آمدي ندارد يا بايد مانند كره جنوبي  با مديريت صحيح   راه تعامل با جهان را در پيش بگيرد يا بايد مانند كره شمالي از سر لجاجت و عناد  با دنيا وارد جنگ شود  و نه تنها مردمان خود را در فشار قرار دهد حتي درختان سرزمين خود را هم نابود كند.
عرض این منطقه چهار كيلومتر ، و از طرف هر كشور دو كيلومتر و طول آن مرز دو كشور مي باشد و حدودا پنجاه سال از عمر این منطقه كه  براساس توافقي بين دو كره  و با ميانجيگري سازمان ملل بوجود آمده است، مي گذرد .دي ام زون  گرچه يك منطقه ي غير نظامي محسوب مي شود ولي براي ورود به آن محدوديت هاي خاصي اعمال مي شود ورود به این منطقه فقط با اتوبوسهاي خاصي صورت مي گيرد و اجازه ورود به ساير وسايل نقليه شخصی داده نمي شود بنا بر در ايستگاه ورودي این منطقه از ون پياده شديم و پس از تهيه بليط سوار اتوبوسهاي ويژه، بقول خانم راهنما red bus (اتوبوسهاي قرمز) شديم. اين اتوبوسها هر يك ساعت به يك ساعت حركت مي كنند بنابر این وقتي در ايستگاه پياده شديم نيم ساعتي وقت براي گشتي در اطراف داشتيم.در این ايستگاه  بازهم مي شد دوگانگي ترس  و اميد  از كره شمالي را بخوبي مشاهده كرد در این ايستگاه يك زنگ بزرگ  قرار داشت كه هر بازديد كننده مي توانست به اميد صلح دو كره واين زنگ بزرگ (زنگ صلح) را  بصدا در آورد .

زنگ صلح(كليك كنيد) ديوار صلح(كليك كنيد)

 در همين منطقه ديواري ساخته بودند كه سنگهاي تشكيل دهنده آن از ميدانهاي جنگي معروف در سرتاسر دنيا و در طول تاريخ ،از جنگ هاي ايران و يونان باستان گرفته تا جنگ ايران و عراق جمع آوري شده بود.و این ديوار هم به اميد صلح و اتحاد دو كره ساخته شده بود ولي در طول همين مسير تا سئول در جاهاي مختلف اتوبان سكوهاي بتوني شبيه پل ساخته شده بود كه در داخل آن مواد منفجره كار گذاشته شده بود  كه در صورت حمله كره شمالي با انفجار این پلها در پيشروي نيروهاي دشمن تاخير ايجاد شود (ظاهرا هر پل چيزي حدود چند دقيقه تاخير ايجاد مي كند). در ابتداي ورود به این منطقه پاسپورتها كنترل مي شود گرچه خانم راهنما توصيه داشت كه ممكن است سربازها خسته و بد اخلاق باشند لطفا شما با خوش اخلاقي با آنها برخورد كنيد ولي سربازي كه در اتوبوس پاسپورتها را چك كرد خوش اخلاق و خنده رو بود.در طول مسير عكس گرفتن ممنوع بود ولي در ايستگاهها تقريبا آزاد بود.اولين ايستگاه معروف به تونل سوم بود این تونل و سه تونل ديگر جمعا چهارتونل در در سال 1987 توسط كره جنوبي كشف مي شود كه توسط كره شمالي كنده شده است عرض و ارتفاع این تونل 2 متر مي باشد و طول آن 1.67 كيلو متر(1670 متر) مي باشد. این تونل در سمت كره شمالي شروع مي شود و تنها 435 متر ديگر تا انتهاي منطقه دي ام زون فاصله دارد.
ظاهرا این تونل توسط يكي از مهندساني كه از كره شمالي فرار مي كند لو رفته است و بعد ازآن  بقيه تونلها هم كشف مي شود وقتي از كره شمالي سوال مي شود، مدعي مي شوند این تونل را براي استخراج ذغال سنگ كنده اند گرچه كره اي ها هنوز نگران كشف نشدن تونلهاي ديگر هستند. و براي پيشگيري حفر تونلهاي جديد هم تمهيداتي انديشيده اند.پس از باز ديد از تونل كه حدود صد و پنجاه متري هم پايين تر از سطح زمين است و بازديد از موزه جنگ دو كره دو باره سوار اتوبوس شديم و به پست ديده باني دورا رفتيم این پست كه بالاي يك تپه بنا شده بهترين محل براي ديدن كره شمالي است . عجيب ترين چيزي كه مي توان در این محل ديد و يا شايد بتوان گفت نهايت حماقت بشري را مي توان در اينجا ديد.در منطقه دي ام زي دو روستاي كوچك به فاصله هشتصد متري از هم قرار دارند يكي مربوط به كره جنوبي و ديگري مربوط به كره شمالي در هر كدام از این دو روستا پرچمي نصب شده كه ظاهرا در سالهاي پر رقابت بين دوكره هركسي سعي كرده پرچم خود را بالاتر ببرد تا بقول خودمان پوز ديگري را بزند يعني اگر كره شمالي پرچم خود را بيست متر بلندتر مي كرده آن يكي طول پرچمش را بيست و يك متر مي كرده و همينطور این كار را ادامه داده اند تا آخر كره جنوبي تسليم شده (يا بقولي ديگه كم آورده) الان پرچم نصب شده در روستاي كره شمالي بلندترين پرچم دنيا به ارتفاع ۱۶۰ متر محسوب مي شود و در كتاب ركورد هاي گينس هم این موضوع ثبت شده است.

 عکس از اینترنت

در عكس بالا علاوه بر پرچم كذايي ،دورنمايي از كوه هاي خالي از پوشش گياهي كره شمالي هم ديده مي شود.براي بزرگتر ديدن عكس روي عكس كليك كنيد.

البته در این پست ديده باني براي عكس گرفتن از كره شمالي بايد از فاصله خاصي ،پشت خط زرد رنگي اقدام مي شد و جلوتر عكس گرفتن ممنوع بود.پس از بازديد از این پست به منطقه ي بعدي يعني ايستگاه راه آهن دورسان رفتيم.اين ايستگاه راه آهن با تمام امكانات  هم آخرين ايستگاه راه اهن و فعلا بدون استفاده  و چسبيده به مرز دو كره ساخته شده است و باز هم به اميد اتحاد دو كره  و باز شدن راه زميني كره جنوبي، براي وصل شدن به دنيا.  پس از بازديد از این ايستگاه به منطقه ديگري رفتيم كه فروشگاه بزرگي بود كه مي شد محصولاتي از كره شمالي  از قبيل صنايع دستي و بعضي از مواد غذايي  از قبيل برنج و مشروب هاي كره شمالي كه بين جنوبي ها ظاهرا خيلي طرفدار دارد، خريداري  كرد. بعد از این محل از منطقه خارج شديم و پس از پياده شدن از اتوبوس سوار ون خودمان شديم و به سئول برگشتيم.
پس از بازگشت به هتل و استراحتي كوتاه  سري زدم به قصر دئوك سو گانگ كه در نزديكي هتل بود  و هر روز از پنجره هتل به من چشمك ميزد    این قصر مربوط به قرن 17 ميلادي است  گرچه بخشهايي از آن هم در اوايل قرن بيستم ساخته شده است.اين قصر شامل هشت ساختمان زيبا است كه بغير از ساختمان جديدي كه در اوائل همين قرن ساخته شده است همگي از چوب ساخته شده است.علاوه بر زيبايي هاي ساختمانهاي قصر خود محوطه قصر بسيار سرسبز و زيبا است و به نظر مي رسيد كه مردم بيشتر بعنوان يك پارك تفريحي از محيط آن استفاده مي كنند.با توجه به اينكه فكرنمي كنم  خودم و  خوانندگانم علاقه اي به تاريخ كره داشته باشند،چيزي از تاريخچه این قصر زيبا نمي نويسم  و تنها به چند عكس بسنده مي كنم .

 

 

اگر كسي از دوستان علاقه به این موضوع دارد مي تواند به سايت این قصر سري بزند.

پی نوشت:

این مطلب را هم چند روز پیش در بلاگستان دیدم.

شهردار سئول در سال1354: امیدوارم روزی سئول هم مانند تهران شهر پیشرفته‌ای گردد (!)


 

لينک ثابت نوشته شده توسط مهدی شفیعی در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 21:43
سفر به کره جنوبی-قسمت پنجم
روز چهارم صبح قرار بود جلسه اي با مسولان شركت داشته باشيم وبرنامه ي كاريمان را به پايان برسانيم ولي بدليل عدم بازگشت يكي از مسولان شركت هيونداي كه براي كاري به ژاپن رفته بود جلسه برگذار نشد و ما صبح  وقت آزاد خوبي براي قدم زدن در شهر داشتیم.با توجه به اينكه هتل ما تقريبا در مركز شهر بود با ده دقيقه پياده روی به منطقه اي كه بنظر مركز خريد شهر يا بقول خودمان بازار بود رسيديم سيستم  و سبك مغازه ها در این قسمت تفاوت چنداني با ايران نداشت يعني هر مغازه بصورت مستقل و براي خودش كار مي كرد و تا آنجا كه امكان داشت هر كسي بساطش را دور بر مغازه اش پهن كرده بود .قيمتها تقريبا يك و نيم تا دو برابر ايران به نظر مي آمد، بعد از گشتی در این بازار شرقي، به مركز خريدی مدرن و بسيار بزرگ حدودا دوازده طبقه رفتيم كه از تيپ افراد و قيمت اجناس مشخص بود كه مركز خريد به قول خودمان با كلاسي است و اكثر غرفه هاي این فروشگاه اجناس مارك دار بودند و تقريبا هر طبقه مربوط به اجناس خاصي بود.

براي بزرگ شدن كليك كنيد براي بزرگ شدن كليك كنيد
براي بعد از ظهربه ميزباني شركت هيونداي به  تماشاي  تئاتري كمدي رفتيم.تا قبل از شروع برنامه تصورم از این  تئاتر اين بود كه دو ساعت وقتم تلف خواهد شد و هر قدر هم جالب باشد  ارزش اين وقت را ندارد ولي با شروع برنامه متوجه شدم كه كاملا اشتباه كرده ام اين تئاتر كه Jump نام داشت تركيبي از حركات رزمي و حركات آكروباتيك ، رقص  نه ببخشيد حركات موزون و طنز بسيار زيبايي بود كه با استادي  و هنر مندي تمام در قالب داستاني جالب دركنار هم قرار گرفته بود وزيبايي كار در این بود كه این تئاتر تقريبا بدون ديالوگ بود و نيازي به دانستن هيچ زباني نداشت.

براي بزرگ شدن كليك كنيد كليك كنيد

 گرچه من سالهاست كه تئاتر چه جدي و چه طنز را از نزديك نديده ام و تنها خاطراتم از تئاتر طنز به چند تئاتر تلوزيوني و كارهاي زيباي آقاي زاهدي پور خودمان و اقاي معتمد و ساير آن دوستان در  ديلم سالهاي دور بر مي گردد، ولي مي توانم با اطمينان بگويم بهترين برنامه طنزي بود كه تا حالا ديده بودم و در طول تئاترتمام سالن كه بخش عمده ي را هم غير كره اي ها تشكيل مي دادند  از خنده  در حد انفجار بود.

لينک ثابت نوشته شده توسط مهدی شفیعی در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 21:24
تشکر

سگنيني غم از دست دادن پدري مهربان و جانبازي فداكار را با دستان پرمهرتان ، با ارسال تاج گلهايتان و با پيامهاي گرمتان برايمان هموار كرده و تسلي بخش دلهايمان گشتيد .

چه زيبا رسم سروري ، برادري و دوستي را بجا آورده و ما را در اين حزن و اندوه تنها نگذاشتيد .

سپاس بيكران بر همه شما عزيزان

سپاس و تقديرمان نثار محبت هاي  شما و تمامي عزيزاني كه با احساسات و عواطف پاك خود مارا مورد لطف و عنايت قرار دادند .

سلامتي ، سربلندي و آرزوي موفقيت را براي همه شما و خانواده هايتان از خداوند رحمن خواستارم .

 

حسن درويشي

 

لينک ثابت نوشته شده توسط حسن درویشی در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 7:23
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد