| خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک |
|
گاهی اوقات در یک مسابقه – برای مثال، دو- ورزشکاری از بقیه عقب می ماند. این فرد هر چند کمی از دیگران عقب مانده است و امیدی به کسب رتبه خوبی را ندارد ولی می توان گفت این فرد هنوز در جمع مسابقه دهندگان است و بخشی از نگاه های تماشاکنندگان را به خود اختصاص می دهد. ولی گاهی نیز می شود که این فرد آنقدر از سایر ورزشکاران عقب می ماند – برای مثال نصف دور زمین ورزشگاه - که دیگر نمی توان او را در جرگه سایرین دانست. دلیل این کار این است که توانایی های این فرد آنقدر ضعیف است که نمی توان اورا با سایر ورزشکاران مقایسه کرد. اين وضعيتِ او بيشتر موجب مي شود مضحكه تماشاكننده ها شود و او را به هيچ روي جدي نگيرند. در این صورت نمی توان گفت این ورزشکار از سایر ورزشکاران عقب مانده است بلکه باید گفت این ورزشکار(!) از گردونه مسابقه خارج شده است. وضعيت تيم اعزامي ايران به مسابقات المپيك خصوصاً در المپيك پكن وضعيت همان ورزشكاري است كه از گردونه خارج شده باشد. كسب رتبه هاي چهل، پنجاه و شصت بيشتر موجب مضحكه است. البته ممكن است باز به روي مبارك نياوريم و به قول آن مجري تلويزيون بگوييم مهم حضور در مسابقات المپيك است و نه الزاماً كسب مدال!!! دارندگان چنين طرز فكري هنوز نمي خواهند باور كنند از گردونه رقابت ها خارج شده اند. هنوز برايشان سخت است قبول كنند دوران پيروزي هاي مقطعي به سر آمده است. ديگر زمان آن گذشته است بنشينيم و به افق چشم بدوزيم كه كي اسب سفيد بالداري از راه مي رسد و رضا زاده اي و عليرضا دبيري را برايمان به ارمغان مي آورد. دوران تك ستاره هاي خود ساخته به اتمام رسيده است. دوران نوين، دوران برنامه هاي نظامند و طولاني مدتِ كشف استعدادها و پرورش صحيح و اصولي آنهاست. دوران سرمايه گذاري بر رشته هاي گوناگون است نه دلخوش ماندن به وزنه برداري و كشتي آن هم متكي به ستاره هاي خود ساخته اي كه چون برق خاطف مي درخشند و ماه مجلس مي شوند و بعد رو به افول مي گذارند و يا چون رضا زاده به يكباره خاموش مي شوند. فراواني مدالهاي آمريكا و چين و روسيه و ديگران متكي به برنامه هاي طولاني مدت آنهاست. مبتني بر جدي گرفتن ورزش قهرماني است. مبتني بر اين است كه پذيرفته اند كه بدون برنامه نظام مند و باري به هر جهت نمي توان در عرصه بين الملل عرض اندام كرد و نام آور شد. مبتني بر صرف بودجه هاي كلان و برقراري رفاه مادي و رواني ورزشكاران اميد دار و صرف هزينه هاي كلان در جهت كشف و پرورش استعداد ها و تامين پيشرفته ترين تجهيزات مورد نياز آنان است. طي طريق در راهي جز اين همان است كه اكنون در مورد تيم اعزامي ايران به المپيك شاهد آنيم. جمعيت نزديك به 75 ميليون نفر را نمي تواند فاقد استعداد هاي مختلف ورزشي دانست ولي مي توان آن را به هرز رفتن و هرز دادن اين استعدادها متهم ساخت. المپيك رو به اتمام است. شنيدني خواهد بود توضيحات – بخوانيد توجيهات- متوليان ورزش كشور بعد از اتمام مسابقات در خصوص اين افتضاح روي داده. و بعد بشنويد وعده و وعيدها ي آنها و اين كنم و آن كنم هاي آنها در المپيك چهار سال بعد در انگلستان. فعلاً بايد آماده استقبال! از لشكر شكست خورده خود باشيم.
نیمه شعبان است. همه جا جشن و سرور است. همه مردم خوشحالند. از راننده تاکسی و پیک بهداشت شهرداری گرفته تا مغازه دار. خلاصه همه و همه خوشحالند. در هر خیابانی که می بینید، نقل و شیرینی و شربت است. جوانانی با سینی پر وسط خیابان ایستاده و شربت، بستنی و یا پلاستیک های کوچک حاوی نقل و شکلات به ماشین های در حال عبور هدیه می دهند. خوش به حال همه ما که امام زمانمان به دنیا آمد. خوش به حال آن که مجری این برنامه معنوی و زیباست و خلاصه خوش به حال مردمی که چنین همشهری های دست و دل باز و خوبی دارند. واقعا" راضی بودن از همدیگر، نعمتی است. جلوتر می رویم ناگهان ترافیک سنگینی در جلو خود می بینیم. پسر بچه ای که بر روی صندلی عقب ماشین کناری مان نشسته اعلام می کند که در چند متر جلوتر مجددا" ایستگاه صلواتی برپاست. عجب، نکند این همه شیرینی و نقل، مزاجمان را به هم بریزد. چند دقیقه می گذرد اما ما فقط 10 یا حداکثر 15 متر توانسته ایم به جلو برویم. ناگهان یکی از راننده ها از کوره در می رود و دستش را بر روی بوق ماشین خود می گذارد. در عرض چند ثانیه صدای کر کننده بوق چند ماشین دیگر نیز بلند می شود. ما نیز به نشانه اعتراض بوق می زنیم درست مانند راننده تاکسی بغلیمان. راننده تاکسی دیگر خوشحال نیست. اوعصبانی است چون نمی تواند با این ترافیک های پی درپی کاسبی کند. اما انگار که این صداهای بوق به چند ماشین جلوتر که در حال برداشتن نقل و نبات، بستنی و شکلات و خلاصه خوردنی های زیاد از سینی جوانان قرار گرفته در وسط خیابان هستند، نمی رسد. کم کم صدای بوق جای خود را به صدای اعتراض و گاها" فحش و ناسزا می دهد. کمی جلوتر می رویم. حالا دیگر نوبت ماست که از خودمان پذیرایی کنیم. با خیال راحت و پس از خوب و بد کردن تنقلات، از هر کدام یکی یا گاها" دو تا برمی داریم و وقتی خیالمان راحت می شود که هیچ کدام از سینی ها از هجمه مان در امان نمانده، حرکت می کنیم تا نوبت به پشت سری هایمان نیز برسد. جلوتر می رویم و همین طور که با یک دست رانندگی می کنیم، شروع به ریختن نذورات درون معده خود می کنیم و پشت سر هم ظروف خالی را به بیرون می اندازیم. حتی نگاه غضب آلود صاحب مغازه ای که زباله های ما درست جلو درب مغازه اش می افتد هم خللی در کار ما ایجاد نمی کند. مغازه دار دیگر خوشحال نیست. اوعصبانی است چون جلو مغازه اش پر از اشغال است. ساعت دوازده شب است. ما درون ماشین هستیم و داریم از مهمانی به خانه می آییم. نارنجی پوشان پیک بهداشت شهرداری را می بینیم که در حال جارو کردن خیابان ها و جمع آوری ظروف یک بار مصرف شربت و ظروف بستنی هستند. آنان دیگر خوشحال نیستند. آنان عصبانی اند چرا که امشب کارشان چند برابر شده و بایستی تا صبح کار کنند. عجب مردمی داریم! یکی نیست به اینها بگوید چرا زباله های خود را به وسط خیابان می ریزید که این بیچاره ها مجبور باشند تا صبح آنها را جمع آوری کنند! اینها را در دلم می گویم و مانند یک انسان متشخص به کارگران شهرداری خسته نباشید و شب بخیر گفته و به نشانه تایید اعتراضات آنان نسبت به ریختن زباله در خیابان توسط مردم، سرم را تکان می دهم! چند لحظه بعد من در خواب عمیقی فرو رفته ام اما آنان کماکان خوشحال نیستند چرا که آنان عصبانی اند. به نام خداوند جان و خرد
چند روزی است که مسابقات بزرگ المپیک آغاز شده است. چشم به راه بودیم که یکی از نویسندگان خوب دیلمیل مطلبی در این باره بنگارد. روی سخنم بیشتر متوجه آقایان است به این دلیل که معمولا آقایان در این گونه موارد از دقت نظر و اطلاعات بالاتری نسبت به ما خانم ها بر خوردارند و اصولا ورزش در کشور ما بیشتر مردانه است. اما متاسفانه خبری نشد که نشد.امیدوارم که این مسئله ربطی به روحیه آنان نداشته باشد. چون این روزها به محض این که تلویزیون را باز می کنیم با ناکامی های ورزشکاران اعزامی به المپیک روبرو می شویم و جالب اینجاست که همه شکستها را به روحیه خراب آنان نسبت می دهند. تیراندازان و کشتی گیران و وزنه برداران و قایق سواران و جودوکاران و دوچرخه سوارانمان همه با شکست هایی (ببخشید مفتضحانه) به خانه برگشته اند. رتبه های آنان برای کشوری قهرمان پرور و با روحیه پهلوانی و تمدن دیرینه چون ایران بسیار ناخوشایند است. رتبه چهل و پنجم دوچرخه سواری، رتبه بیست و پنجم قایق رانی، حذف پرتاب کننده دیسک در همان قدم اول... راستش را بخواهید شنیدن این چنین اخبار ناخوشایندی روحیه من را نیز خراب کرده و دیگر قادر به ادامه دادن این مبحث نیستم. امیدوارم دیگر دوستانی که روحیه بهتری دارند، نقد و تحلیلی درست را در این باره ارائه دهند.
به نام خداوند جان و خرد
داشتم چادر نمازم را تا می زدم که چشمم افتاد به آسمان.هنوز چند تا ستاره داشتند سوسو می زدند.جانمازم را که برداشتم با اشتیاق رفتم و روی پله های ورودی نشستم. هوا خنک بود و هنوز از دود ودم ماشین ها خبری نبود. سکوت و تاریکی نرم و خوشایندی همه جا را فرا گرفته بود. بهترین لحظه بود که با خدا گپی بزنم. گفتگوی صمیمانه ای بود و حضور خدا را در کنارم حس می کردم. با خوشحالی هرچه که توی دلم جا خوش کرده بود با او در میان گذاشتم.به خاطر مهربانی ها و خوبی هایش سپاس گفتم. و ... چه محرم خوبی است خدا در گذرگاه غربت و تنهایی. حرفهایم که تمام شد یک دفعه چیزی به ذهنم رسید. "اصلا وقتی می توانم به این راحتی با خدا سخن بگویم چه کار بی فایده ای بود نماز خواندن آن هم به زبانی دیگر". تازه وقتی که کلمات را بر زبان می آوری هزار فکر ناجور توی ذهنت جولان می دهد. فکر این که برای غذا چی بپزم... عصر چطوری بچه ها را سرگرم کنم با قصه یا نقاشی؟! ...ای وای یادم رفت ظرف نذری همسایه را پس بدهم و و و .... این افکار که از ذهنم گذشت تصیمیم گرفتم این کار یعنی نماز خواندن تکراری و فرمالیته را کنار بگذارم و در عوض هر وقت دلم خواست راحت و صمیمی با خدا صحبت کنم. ....... خیلی وقت بود که دیگر نماز نمی خواندم. اول ها هروقت می خواستم راحت و آسوده می نشستم و از هم سخنی با بزرگی چون خدا لذت می بردم. اما نمی دانم چه شد که یک روز صبح زود وقتی که مخمل سیاه شب جای خود را به حریر کبود رنگ صبحگاهی می داد و نسیم آرام آرام با خنده هایش گلبرگ ها را به رقص وا می داشت هر چه تلاش کردم و با زاری آسمان را نگریستم هیچ ردپایی از خدا ندیدم. انگار در ژرفای چاهی سیاه که هیچ صدایی را از خود برون نمی داد گرفتار شده بودم. تمام سعی خود را به کار بردم اما نتیجه تنها کلامی بی روح و بی پاسخ بود. دلم گرفت. دلم برای خنده هایی که صبح های زود با خدا سر می دادم تنگ شد. دلم برای مهربانی هایش و برای حس بزرگی و همنشینی اش تنگ شد... خدایا من با خود چه کرده ام.
چادر نمازم را بر می دارم. سجاده ام را می گسترم و چشم به آن می دوزم. الله اکبر... بازهم سروصدای بچه ها تمرکزم را به هم می زند. بازهم چرتکه انداختن های روزمره حضور قلبم را می دزدد. اما من بازهم می خوانم .اشهد ان لا اله الا الله...
به نام خداوند جان وخرد هفته گذشته یکی از دوستان و همکلاسی های قدیمم در دانشگاه شیراز، برای دیدنم به اصفهان آمده بود. داشتیم گل می گفتیم و می شنیدیم که یکدفعه برق رفت. و همین باعثی شد برای شروع بحث همیشگی گرانی و... اینکه واقعا مردم با این گرانی چه می کنند؟ ویا اگر به راستی خط فقر هفتصد،هشتصد هزارتومان باشد بیشتر مردم به فقرایی دربه در شبیه اند تا مردمان خوشبخت یک کشور!!! اما یک چیز که برای ما همچنان سوال ماند و نتوانستیم درباره آن به اتفاق نظر برسیم این بود که واقعا در ایجاد وضعیت موجود چه کسی مقصر است. من معتقد بودم که مردم اصلی ترین مقصر در این میان اند. و دلیل من نیز این بود که اگر نگاهی گذرا به تاریخ بیندازیم مردم ایران همیشه می نالیده اند و هیچ فرقی نمی کند که چه کسی و یا با چه معیارهایی برآنها حاکم باشد. گاهی ناله و اعتراض آنها تنها متوجه مسائل و یا افراد داخل مرز ایران نمی شود بلکه تبدیل به ناله کنندگانی بدون مرز (برگرفته از اصطلاح پزشکان بدون مرز) می شوند.به طور مثال از دست خارجی هایی که ایران را مورد هجوم فرهنگی قرار داده و بچه هایشان را بدراه می کنند می نالند. یکی نیست به ما مردم بگوید ای بابا!آنوقت شما در مقابل چه کرده اید؟شاید گرگ های فرهنگی آنها با ما پدر کشتگی داشته باشند و بخواهند یوسف فرهنگ و تمدن ما را پاره پاره کنند.کدام یک از ما در معرفی وگسترش فرهنگ و یا ایجاد اندیشه در خانوده امان تلاش نموده ایم.راست و حسینی در میان تزیینات منزل چند نفر از ما جمال زیبای کتاب و کتابخانه هم دیده می شود. چند روز از هفته با خانواده به مطالعه کتاب و بحث و تبادل نظر درباره آن می پردازیم؟ ویا مثال دیگر مسئله کمک به مدرسه هاست.حالا برفرض هم که وظیفه دولت است که هزینه اداره مدرسه های دولتی را تامین کند. آیا حالا که به دلایلی هزینه های اختصاص داده به این موضوع اندک است آیا ما نیز نباید کاری کنیم؟ به جای این که دست در دست هم نهاده و خود برای بهتر ساختن وضعیت پایین و اسفناک مدرسه کودکمان تلاش کنیم چه می کنیم؟! گردن خم می کنیم و فقط می نالیم. این ها ممکن است مواردی ساده به نظر بیایند اما مشتی از خروار هستند. بگذریم خلاصه این که تا پایان نتوانستیم به اتفاق نظر برسیم که در وضعیت های ایجاد شده چه کسانی مقصرند. من هنوز هم به این باورم که در خوشبختی یا بدبختی یک کشور مردم نقش اساسی دارند چون هیچ کشوری کارگزاران خود را از خارج وارد نمی کند بلکه همه آنان دست پرورده پدر ومادران همان مرز و بومند.
راستش را بخواهید همیشه دوست داشتم بتونم یک تیم کوهنوردی خوب از بچه های دیلم تشکیل بدم و با تجربه های اندوخته شده در طول 14 سال فعالیت پیوسته ، بتونیم کارهای با ارزشی در این رشته ورزشی به نام شهر و دیارمان به ثبت برسونیم. راستش رابخواهید تا آنجا که بنده افتخار همنوردی با دوستان همشهری ام به صورت حرفه ای یا مهندس نعامی یا موردی با آقایان مهندس بوشهری،ایازدریانورد، دکتر شاصادقی ، حمید کنعانی و... داشته ام همیشه از پتانسیل های نهفته ذهنی و جسمی آنها متعجب شده ام . راستش را بخواهید همیشه گاه گاهی خبرهای فعالیت دیگر همشهریان بر قله های ایران احساسی خوشایند و لطیف در بنده ایجاد کرده وانگیزه گرد هم آوردن آنها را بیشتر. راستش را بخواهید دیدار برخی از دوستان و ابرازعلاقه وافرشان به کوهنوردی همیشه چون بار مسئولیتی بر دوشم سنگینی کرده.
بارها در خلوت خودم فکر کردم چه طوری میشه این معادله رو حل کرد و به جواب رسید؟ اولین قدم درحل این معادله پیدا شدن یه انسان عاشق و علاقمند به این ورزش در خود دیلمه . دومین قدم هماهنگی با تربیت بدنی و فراهم نمودن ساز و کار سازمانی اونه. سومیش گرفتن مشاوره از باتجربه ها ی این ورزشه . چهارمین گام ،تشکیل یک گروه با مشخصات اخلاقی ، روحی و فیزیکی خاصییه که از همفکری با باتجربه ها مشخص میشه. گام بعدی تجهیز گروه بر اساس منابع مالی شخصیه. کوهنوردی ورزشی گران و دارای ویژگی های خاص خودشه ، توصیه می کنم هر کسی که فکر می کنه به این و رزش علاقه داره اول روی آن سرمایه گذاری مالی بالا نکنه ، اول یکی دو بار با یک کفش ، پوشاک وکوله پشتی نه چندان حرفه ای فعالیت اش رو شروع کنه و بعد خودش در ادامه دادن این ورزش تصمیم درستی خواهد گرفت . اگه آن آدم عاشق پیدا بشه بنده و مهندس نعامی ( البته با اجازه آقا کمال) برای تمامی امور اعم از مشاوره ، برنامه ریزی ، راهبری و اجرای برنامه های اولیه و خلاصه هر کاری که بشه از دور کنترل کرد در خدمت هستیم. . راستش را بخواهید نوشته بالا به بهانه صعود مشترک بنده و مهندس نعامی بر بام ایران "قله دماوند " بود. این صعود به سرپرستی مهندس نعامی با تیم کوهنوردی پتروشیمی بوعلی سینا در تاریخ 11/5/87 صورت پذیرفت که بنده توفیق همراهی و افتخار گام گذاری با دوست عزیزم مهندس نعامی را بر قله داشتم . برای دین گزارش صعود و عکس ها می توانید به وبلاگ www.bspcclimbing.blogfa.comمراجعه نمایید. پرده اول: " تاجر پوسان" نام سریالی است از محصولات کره جنوبی که از تلویزیون ملی پخش می شود. موضوع داستان این سریال همچنان که تا حدی از عنوان آن پیداست مربوط به بازرگانی و تجارت است. زمان روی دادن داستان آن گونه که از سر و وضع مردمان و خانه ها و نبود سلاح آتشین بر می آید دست کم باید مربوط به بیش از 150 تا 200سال قبل باشد. این سریال می تواند از نظر آموزش و آشنا ساختن افراد با آخرین تکنیک های تجارت و بازرگانی مفید باشد. چندان که می توان این سریال را کارگاهی آموزشی دانست که در قالب داستانی جذاب مفاهیم و ترفندهای تجارت و مسائل و مشکلات آن را آموزش می دهد. از این روی این سریال نه تنها واجد جنبه سرگرم کنندگی است بلکه جنبه آموزشی بسیار موثری نیز دارد. پرده دوم: مشکل اصلی این سریال این است که چگونه آخرین تکنیک های تجارت و نوین ترین ترفندهای بازرگانی که در پیشرفته ترین کشورهای دنیا استفاده می شود در آن گذشته دور در کشور کره بکار می رفته است؟ آن گذشتگان چگونه تکنیک های مناقصه، مزایده،تبانی در خرید، تبانی در فروش، عرضه، تقاضا و ده ها مفهوم دیگر را به شکل کاملاً امروزین ولی در لباسی کهنه در آن زمان می شناخته اند و بکار می برده اند؟ آدمی احساس می کند مدیران ارشد شرکت هایی نظیر سامسونگ و هیوندای لباسهای گذشته کره را پوشیده اند و به ایفای نقش می پردازند. این که حتی کلماتی نظیر مناقصه و مزایده با مفهوم امروزینش در آن گذشته بکار می رفته جای شگفتی دارد. و در یک کلام این که آخرین تفکرات تجارت و بازرگانی قرن بیست و یکم در لباسها یی سنتی و مکان هایی در دل تاریخ سر برآورده اند. پرده سوم: کشور کره همیشه در تقابل با کشور قدرتمند ژاپن از موضع ضعف برخوردار بوده است. چه در قدرت نظامی و چه در فضل تقدم دسترسی به تکنولوژی مدرن و چه بازار و تجارت بین الملل. از این روی کره ای ها همیشه در تلاشند به هر نحو از بزرگی خود، از پیشرفت خود و از نداشتن هیچ کم و کسری نسبت به همسایه خود دم زنند. این کار نیازمند تلاش فروان است. تلاشی که نتیجه آن را اکنون می توان با خودروهای هیوندای و انواع وسایل برقی و مرغوب سامسونگ و ال جی دید که تقریباً همچون محصولات رقیب های کهنه کارترشان، سونی و تویوتا، جهان را تسخیر کرده اند. افزون بر چنین تلاشی که لازمه پیشرفت و ترقی است و با عرق جبین کره ای ها بدست آمده است، آنها به چیز دیگری نیز در اثبات تفوق و برتری شان نیاز دارند: هویت و پیشینه تاریخی. بدون داشتن هویتی تاریخی در زمینه تجارت و بازرگانی و فکر کارآمد، هر چند اکنونشان پیشرفته باشد، باز در تقابل با رقیب سرسختشان، تازه وارد و تازه به دوران رسیده جلوه خواهند کرد. و این به هیچ روی مطبوع طبع کره ای ها نیست. یکی از ابزارهایی که می توان گذشته را نیز چون اکنون پر رونق و پر فروغ نشان داد تاریخسازی است. ساختن گذشته ای پر رنگ و روی و افتخار آفرین. پروژه ای را که بخشی از آن را می توان در "تاجر پوسان" دید. فردی نا آگاه با دیدن این سریال به صرافت خواهد افتاد که کره ای ها در آن تاریخ نسبتاً دور نیز چنین دانا، تاجر مسلک و در بکار بردن تکنیک های تجارت و بازرگانی تا بدین حد پیشرفته بوده اند. ولی با عطف توجه به آنچه در پرده دوم مذکور افتاد و تلفیق آن با پرده سوم به نتیجه ی دیگری خواهیم رسید.
خدايا من در کلبه فقيرانه خود چيزی دارم که تو در عرش کبريائی خود نداری من چون تويی دارم و تو چون خودی نداری امام سجاد(ع) به مناسبت میلاد امام سجاد (ع) در حال سرچ کردن بودم که به مطلب جالبی برخورد کردم و آن هم سخنان یک بانوی اندیشمند آلمانی بود که در باره ی زیبایی صحیفه ی سجادیه نوشته بود و برایم جالب بود این کتاب پرمحتوا و زیبا و جذاب آنقدر جذابیت داشته باشد که حتی یک غربی را مجذوب خود کرده باشد.و او را علاقمند به چاپ و ترجمه ی این اثر کرده باشد.به همین دلیل زندگینامه ی او را نیز به متن اضافه کرده و همراه با تبریک اعیاد شعبانیه در زیر آوردم. آنه ماري شيمل در 18 فروردين سال 1301 شمسي در شهر ارفورت آلمان ديده به جهان گشود . در مدرسه، آموختن زبان فرانسه و لاتين را آغاز کرد و در پانزده سالگي تصميم گرفت زبان عربي را فرابگيرد; در ضمن آموختن زبان قرآن، با فرهنگ اسلامي و برخي متون مسلمانان آشنا گرديد. در شانزده سالگي موفق به اخذ ديپلم شد. در دوران دانشجويي همزمان با فراگيري دروس دانشگاهي در کلاسهاي «تاريخ هنر اسلامي» که ارنست کوهن تدريس مينمود، شرکت ميکرد; همچنين تحصيل زبان عربي را پيش والتر بيورکمن پي گرفت. دوران تحصيل اين دانشجوي باهوش به سرعتسپري گشت. ![]() استاد وي وقتي مشاهده کرد شيمل مشتاق آشنايي با فرهنگ اسلامي است، به وي توصيه نمود به جاي پيگيري علوم طبيعي، مطالعات خويش را بر متون اسلامي متمرکز سازد. سپس تاکيد کرد بهترين کار براي رسيدن به چنين مقصدي، شروع به تدوين پايان نامه دکتراست. شيمل در نوزده سالگي در رشته مطالعات اسلامي موفق به اخذ درجه دکترا، از دانشگاه برلين آلمان گرديد و پنجسال بعد استاديار دانشگاه ماربورگ گشت و تلاشهاي دانشگاهي خود را با تدريس در مباحث اسلامي آغاز کرد.
من خود همواره دعاها، احادیث و اخبار اسلامی را از اصل عربی آن میخوانم و به ترجمهای مراجعه نمیکنم. من خودم بخشی کوچک از کتاب مبارک صحیفه سجادیه را به آلمانی ترجمه و منتشر کردهام، قریب هفت سال پیش. بانوي محقق می گوید: اعیاد شعبانیه ،میلاد امام حسین (ع) ، حضرت ابوالفضل(ع)، امام سجاد (ع) و امام زمان (عج) را خدمت همه ی مردم ایران مخصوصا همشهریان عزیز تبریک و تهنیت عرض می کنیم. التماس دعا این روزها اگر کمی اهل تماشای برنامه های تلویزیون باشید متوجه می شوید که در بخش سریالهای خارجی، پخش محصولات کره جنوبی چقدر رو به فزونی گرفته است. از سریال پرطرفدار "جواهری در قصر" گرفته تا "امپراتور دریا" تا " تاجر پوسان" و تا دیگر محصولات فرهنگی این کشور که شامل فیلم سینمایی و حتی کارتون نیز می شود. این که مسئولان صدا و سیما هر از چند گاهی جو گیر می شوند اصلاً امر بدون سابقه ای نیست. اگر کمی به عقب برگردیم، در سالهای دهه شصت، سریال "سالهای دور از خانه" معروف به اوشین یکه تاز تلویزیون ایران شد و بعد که راه باز شد، سریال "داستان زندگی من" معروف به هانیکو و بعد فیلم ها و سریالهای دیگر بودند از کشور آفتاب تابان که در صفحه تلویزیون از سر و کول هم بالا می رفتند. و اگر کمی دقت کنید متوجه می شوید با قسمت های زیادی که این سریالها دارند چه مدت ذهن و فکر خانواده های ایرانی درگیر این محصولات می شوند. همین مقدمه کوتاهی که در بالا عرض شد می تواند دستمایه کار روانشناسان، جامعه شناسان و متخصصین فرهنگ شود و همگی بنشینند به تاثیرات این محصولات بر روان جمعی اجتماع و چند و چون آن و به چرایی اقبال مردم بدانها بپردازند.ولی من فعلاً با این مباحث کاری ندارم. آن چه توجه مرا به خود جلب کرد است چیز دیگری است. پرده اول: آنچه عیان است این است که در عصر مدرن، کشورهای غربی، یکه تاز میدان علم و تکنولوژی شدند و چندان در این راه پیش رفتند که کشورهای شرقی بعنوان ریزه خوار محصولات و جلوه های پیشرفت آنها به حساب آمدند. از دانش پزشکی گرفته تا اختر شناسی تا مدیریت شهری و تا صدها شاخه گوناگون علم و تکنولوژی. ولی شرق جملگی به این وضعیت وابستگی اکتفا نکرد. بتدریج و علی الخصوص بعد از جنگ جهانی دوم دور خیز بلند خود را به سمت فتح قله های دانش بشری آغاز کرد. از میان شاخص ترین این کشورها می توان به ژاپن، چین و کره جنوبی اشاره کرد که همچنان به سمت ترقی به پیش می تازند. کشورهای که روزگاری نه چندان دور، وضعیتی مانند ایران داشتند. یعنی همگی مصرف کننده محصولات غرب بودند و در آنها از آن نظم اجتماعی و آن جلوه های مدرن شهری خبری نبود و یا بسیار کمرنگ وجود داشت. ولی همان گونه که ذکر شد بتدریج و تقریباً از ۵۰ الی ۶0 سال قبل دور خیز خود را آغاز کردند و به وضعیتی که اکنون دارند رسیدند. از این روی اگر ایران بخواهد از نظر میزان حرکت و پیشرفت خود، با کشور و یا کشورهایی همذات پنداری کند و خود را بسنجد باید به این کشورها توجه کند که روزگاری نه چندان دور همردیف آنها بوده است نه با آلمان و سوئد و فرانسه و آمریکا که سابقه ای به مراتب طولانی تر از ایران در علم و تکنولوژی دارند. پرده دوم: اگر دقت کرده باشید تقریباً اکثریت قریب به اتفاق فیلم ها و سریالهای پخش شده از کشورهایی نظیر ژاپن و خصوصاً کره جنوبی در گذشته ای دور روی می دهند. در روزگار شمشیر ها و گرزها و نیزها و کمان ها. در روزگار امپراتوریها و جنگها و کشور گشاییها. در روزگار قصرها و شاهزادگان و درباریان. در روزگار ظلم ها و ستم ها و فقرا و محرومان. و اگر تا حد زیادی به زمان حاضر نزدیک شوند از جنگ جهانی دوم بدین سوی نمی آیند. به بیان دیگر در چشمان بیننده عادی تلویزیون، ژاپن یعنی همان روستاهایی که اوشین در آنها رفت و آمد می کرد. همان شهرکها و زندگی دشوار و طاقت فرسای آنها. کره جنوبی یعنی یانگوم و مردم پا برهنه ای که تند تند با پشته ای بر کول خود کوچه های ناهموار را طی می کردند و یا در حالتی بهتر قصرهای مجللی که ساکنینش جز شکم چرانی چیز دیگری نمی شناسند و همه هم و غمشان خوش آمدن مذاق شاه از غذایی خاص است. یعنی چیزی که از زندگی امروزه ی تماشا کننده این سریالها قرنها دور است و ناملموس. آنچه اکنون در این کشورها روی می دهد در تلویزیون ایران جایی ندارد. تصویری که ایرانیان از این کشورها بر پهنه تلویزیون خود می بینند تصویری است از اعصار گذشته. از دوره ای که تاریخ انقضایش مدتهاست به سر آمده است و نشانی از آن بر جای نمانده است. آنچه حضور ندارد تصویر اکنون این کشورهاست. وضع فعلی مردمان این سرزمینها. مردمی شهرنشین و برخوردار از مواهب زندگی مدرن نه درباریانی آزمند و فتنه جو و عوامی پا برهنه و بی سواد. دفتر گذشته های دور این کشورها مدتهاست بسته شده است و دفتری نوین گشوده شده است. دفتری که جای برگ برگ آن بر پهنه تلویزیون خالی است. پست ذیل واگویه ایست دوستانه خدمت تمام دوستانم ، باشد که اندکی از نیت بنده را در نوشتن پست قبلی بیان نماید. شاید اگه دوستان عزیزام تجربه های تلخ بنده و دیگر ایرانیان مسافرت کرده ، یا مقیم بلاد کفر را داشتند اینگونه بنده را به نوشتن از روی احساسات متهم نمی کردند . بنده احساساتی و آنهم از نوع شدید هستم علی الخصوص در مورد آب و خاک ایران عزیزو آبروی هر ایرانی در دنیا. تصور کنید در هواپیما نشسته اید و آماده پرواز ، در کنار شما پیر زنی اجنبی نشته و مشغول مطالعه ، وقتی از خارجی بودن شما مطلع می گردد با نهایت اشتیاق با شما هم صحبت می شود ، بسیار مشتاق است از علاقه شما به کشورش و اینکه چکاره هستید و چرا کشورش را برای مسافرت برگزیده اید و در مورد آداب و فرهنگ شما بپرسد . بعد از شروع بسیار گرم و مشتاقانه و چهره بسیار خندا ن ، در میان مکالمه از شما می پرسد Where are you come from? و شما ناشیانه و از سر افتخار جواب می دهی IRAN . بی درنگ و به شکل کاملا غیر منتظره و بی ادبانه مکالمه قطع شده و کتاب باز گردیده و مطالعه ادامه می یابد و پیر زن تا آنجا که امکان دارد به شیشه هواپیمای ایر باس خود را می چسباند تا رعایت حداکثر فاصله ممکنه از شما را بکند. انگار که نه انگار که تا لحظه ای پیش چنین روی گشاده و اشتیاقی برای هم صحبتی بود ! راستی دلیل این برخورد زشت چه بود ؟ چه توهینی شد ؟ چکار کردم که چنین شد ؟ من که چیزی نگفتم ! فقط گفتم ایرانیم ! فحش که ندادم ! توهین که نکردم ! برای بنده و به حکم احساسات بیش از اندازه، پتک محکمی بود بر سر و عرق سردی بر پیشانی و از دست رفتن اعتماد بنفسی خود ساخته و انزوایی در سفر . تصور کنید در گوشه ای دیگر از این کره خاکی و در ابتدای سفر با کت و شلوار و ظاهری آراسته و در شان نماینده کشورت ، با دوستی ایرانی مقیم آن سرزمین دیداری تازه می کنی و اولین توصیه اش به شما این باشد که تا آنجا که می توانی هویتت را مخفی کن ! وقتی به او می گویی در بعضی مواقع نمی شود تقیه کرد و مجبور به پاسخ به یک مقام مسئول هستی ، در پاسخ می گوید بگو I'm PARS و تو گیج و حیران می پرسی چه فرق می کند ؟ در پاسخ می گوید " حداقل از لفظ ایران استفاده نکرده ایی !!!" وقتی می گویی پارس هستم ناخود آگاه ذهن او متوجه تمدن ایران می شود ، تو که این حرف ها را درک نمی کنی ، به حکم تجربه سال های زندگی دوستت می پذیری که با این ترفند ساده بر سر این خنگ های فرنگی کلاه بگذاری و سفر را بی هیچ تشویشی بگذرانی. تصور کنید در مدت کوتاهی که در بلاد کفر هستید سه فیلم مستند از وضعیت آزادی زنان در ایران ، نقض حقوق بشر، تروریسم و... آنگونه که مراد آنهاست پخش شود و تو که در رختخواب و به قصد خواب و استراحت آرامیده ای ، تا صبح به خودت بپیچی و در حسرت یک فریاد بلند به بلندای فریاد تمام رسانه های جهان و گوشی شنوا به حجم تمام گوش های جهان بمانی ! و در حالی که آرام و با چشمانی خیس پتو را به خود می پیچانی با بغض و نجوایی که تنها به مسافت قلبت شنیده می شود بگویی نه ، نه ،نه ، اینگونه که تو می گویی نیست . تصور کنید ........ این تجربه های تلخ دلیل حساسیت بسیار زیاد و غیر طبیعی انسان هاییست که در پی اثبات حقانیت خویش و بدنبال برگرداندن جایگاه واقعی و کرامت انسانی مردمان این مرز و بوم پر گهر اند. خودتان قضاوت کنید ، در دنیایی با چنین اجحاف بزرگ به مردمانی با چنین تمدن بزرگ ،بدون هیچ ابزاری در چنین جنگ نابرابر رسانه ای ، چه باید کرد ! آیا شایسته است که تنها راه و تنها ابزار دفاع از خویش را اینگونه پیموده و استفاده کنیم. با شد که در دنیایی سر تا سر از عدالت با سربلندی و افتخار ایرانی بودنمان را عاشقانه فریاد بزنیم. انشاالله |
درباره وبلاگ
![]()
جويباری هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم و اگر سنگ بر راهمان نهيد، شك نكنيد كه ما هم مرداب میشويم.
منوی اصلی
صفحه نخستتازه های وب آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه ایمیل نویسندگان وبلاگ اضافه به علاقه منديها نويسندگان
داریوش راستیعبدالرضا شهبازی معصومه راستی محمد باقر غضبانی محمد مهدی شفیعی کرامت الله طاهری سید حیدر میرجهانمردی محمدرضا زاهدیپور حسن درویشی محمد رضا بشیری فتح الله صالحی فرد نویسنده میهمان آرشيو نويسندگان وبلاگ آخرين نوشتهها
تــــــــــولـد نـــــــــــــــــورآزادی آدرس ما کجاست!؟ میوه برمزار اموات عید فطر ایرانی یا افغانی "گره گشو " مدرن حقوق شهروندي پرواز شاهین بر فراز آسمان فوتبال حذف حذف چند نکته پایه های نقد و انتخاب مناظره انتخابات دهم ریاست جمهوری معتقد یا شهروند؟ بدترین درد 20 نکته قانون و میوه روز معلم سیندرلای وطنی مورد عجیب دکتر محمود حسابی مرد نکونام شب و سحر همایش ها . کنگره ها وسمینار های اصلاح الگوی مصرف ملتها و فرهنگها بندر دیلم - نوروز 88 از دید دوربین ٍسيزده بدر امسال اطلاعیه فوتبال و سياست آرشیو
آبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آرشيو موضوعی
عکسفرهنگ ديلم نويسندگان پيشنهادات سلامت و بهداشت ديلم شهر اطلاعات ديلم رشته تحصيلی آموزشی شعر و ادبیات شوراها متفرقه پيوندهای روزانه
به همه کفش پرتاب می کندعراق - كردستان پیرمرد 34 سال است که در دل کوه زندگی میکند! هزينه های اضافی تحريم ها بر مبادلات تجاری آخرین وضعیت بازار خودرو رتبه بندى حساب ذخيره ارزى كشورها كشف استوديوي ضبط ترانه عليه نظام بوش به هدف خود رسيد آرشيو پیوندها پيوندها
مترجم (عبدالرضا شهبازی)موسسه خیریه ولی عصر دیلم وبلاگ سی نیز وبلاگ لیراوی نصير بوشهر نسيم جنوب نشریه سیاسی بندر گناوه محمد دادفر هنرستان فنی و کاردانش پسرانه دیلم اشک مهتاب وبلاگ محمود داوودی مدیریت آموزش و پرورش دیلم حيات داوود فرودگاه بوشهر تنوب مرکز پیش دانشگاهی علامه دهخدا فرمانداري ديلم جاوید باد ایران و ایرانی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان دیلم آموزشگاه رانندگی نوین شهرستان بندردیلم آمار وبلاگ
|
| استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد |