| خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک |
|
اولین باری که خسرو شکیبایی را دیدم در نقش مراد بیگ و سوار بر اسب در جنگ و ستیز با نسیم بیگ بود. شاید ماناترین تصویر از شکیبایی برای من همین بود و هست. بازی قوی و تاثیر گذارش در این سریال محبوب را هیچوقت فراموش نمی کنم. برای اولین بار از او آموختم که چگونه شعرهای سهراب را بخوانم و با پا گذاشتن بر جای پای او صدای پای سهراب را خواندم و لذت بردم. شکیبایی بازیگر بسیار توانایی بود و تا آخر نیز به اعتقاد من توانا ماند. بازیگری بی ادعا و شاید بی حاشیه. یک نسل پس از غول های رو به انقراضی همچون انتظامی، نصیریان، مشایخی و ... آنچه بیش از هر چیز آدمی را آزار می دهد این است که چگونه شکیبایی این همه غیر مترقبه از دنیا رفت. سرطان کبد – آنچه خبرهای رسمی از دلیل مرگ شکیبایی گفتند – به قول هدایت آهسته می خورد و می تراشد ولی در این بین ارباب مطبوعات و رسانه ها دلمشغول سرگرمی های روزانه اشان و بی خبر از تحلیل تدریجی بازیگری رو به خط پایان به روز مرگی هایشان می پرداختند. اما اکنون که شکیبایی رفته است خواهید دید که مطبوعات از سفره ختم آن مرحوم چگونه بساط خود را رنگین خواهند ساخت. روحش شاد و یادش ماندگار باد.
این مطلب را در قسمت نظرات نوشته دوست گرامی ام جناب شهبازی می نوشتم که دیدم طولانی شده و به نظرم بهتر آمد که به عنوان پستی جدا درج شود. البته با کسب اجازه از جناب شهبازی - با توجه به نوع نگارش که مناسب بخش نظرات بود از خوانندگان بابت هر گونه کمی و کاستی پوزش می خواهم:
جناب آقای عباسیان سایت speedtest.net به بررسی وضعیت سرعت اینترنت در کشورهای مختلف پرداخته است. نکته جالب اینکه سرعت اینترنت در کشورمان را بالغ بر 900 کیلو بیت در ثانیه دانسته که واضح است در اکثر مناطق کشورمان چنین سرعتی وجود نداشته و هموطنان ما محروم از این سرعت هستند. با نگاهی گذرا به وضعیت چند کشور، اختلاف بسیار زیاد سرعت اینترنت در ایران با کشورهای دیگر مانند فرانسه (38۰۰۰ کیلو بیت) یعنی حدود ۴۰ برابر ما یا حتی کشورهای عربی منطقه خودمان مانند بحرین (2500 کیلو بیت) یا عربستان (2200 کیلو بیت) پی می بریم که سرعت اینترنت در ایران در چه موقعیت جهانی جای دارد. البته بایستی خداوند را شاکر بود که وضعیتمان از کشورهایی مانند کامبوج (۷۰۰ کیلو بیت) و سودان (۵۰۰ کیلو بیت) کمی تا قسمتی بهتر است!!. برای دیدن وضعیت دیگر کشورها و مناطق مختلف، اینجا را کلیک کنید. گرما به سرما پیوست یک حرف جابجا شد خانه ای ویران گشت. کودکانی غرق در خواب رویای خیس پدر بر بستر رود را می بینند. قامت سبز حضور به عبث در چشمان مانده به در می روید.
سالگرد مرگ جانگداز اسماعیل صالحی فرد را به دوست عزیز آقای فتح الله صالحی فرد و خانواده محترم ایشان تسلیت عرض می کنم. در ادامه مطلب استفاده از کرمهای ضد آفتاب مناسب درباره ی عینکهای آفتابی می گوییم:
جذب80 درصد ازنورمرئي و 99 درصد از اشعه ماورا بنفش ويژگي عينك آفتابي استاندارد است پيري زودرس چشم، آب مرواريد، كدورت عدسي و قرنيه چشم عوارض استفاده از عينكهای آفتابي غيراستاندارداست یک عینک آفتابی مناسب باید واجد چند ویژگی باشد که از سوی انجمن اپتومتری آمریکا تعریف شده است: ۲) به میزان ۹۰ـ۷۵ درصد از شدت نور مریی بکاهد. خود انجمن اپتومتری آمریکا اعلام کرده که عمده عینک های مد روز فاقد این ویژگی هستند. ۳) باعث تغییر ماهیت نور و تصاویر نشود. ۴) شیشه ها باید خاکستری، سبز یا قهوه ای باشند که رنگ خاکستری ارجحیت دارد. همچنین عینک آفتابی باید کل فضای چشم و اطراف محوطه قرارگیری چشم در صورت را در بر بگیرد. مطالعات نشان داده است که اشعه ماورای بنفش از اطراف قاب عینک های آفتابی کوچک با شیشه های گرد عبور کرده و به چشم می رسند. اشعه ماورای بنفش می تواند شانس ابتلا به بیماری های خطرناک چشمی نظیر آب مروارید، تحلیل رفتگی و آسیب به شبکیه و حتی آفتاب سوختگی چشم شود. پوست اطراف چشم نیز نسبت به نور آفتاب و سوختگی به شدت حساس است. برای تشخیص اینکه شیشه عینک کیفیت مطلوبی دارد در اینجا یک راه ساده عنوان می شود. عینک را در فاصله ای صحیح از چشم بگیرید و از داخل آن با یک چشم بسته به یک جسم مربع یا مستطیل شکل نگاه کنید. عینک را آرام از یک ضلع به ضلع دیگر و سپس از بالا به پایین حرکت دهید. اگر خطوط آن جسم مثلاً کاشی کف اتاق راست و مستقیم بودند، عینک عدسی های خوبی دارد. اگر خطوط منحنی شدند (به خصوص درمرکز عدسی) عینک دیگری را امتحان کنید. در سال 1988، گروهی از چشم پزشکان مطالعهای را بر روی 838 ماهیگیر خلیج Chesapeake انجام دادند که سالها عمر خود را بر روی آب گذرانده بودند. چندی پیش مقاله ای از خانم لورا بوش - همسر رئیس جمهور امریکا - خواندم که به تمجید از نویسنده ای افغانی به نام خالد حسینی و کتابش به نام بادبادک باز پرداخته بود. برایم موضوع جالب شد و پرسان پرسان ترجمه پارسی کتاب مذکور را به دست آوردم. با خواندن یکی دو صفحه اول، مجذوب فضای داستان شدم و تا بامداد که داستان به پایان رسید، از جای تکان نخوردم. نویسنده چنان فضا و فرهنگ شرقی را پیش از به هم خوردن اوضاع افغانستان به تصویر کش انده است که بی گمان ذهن خواننده را به سوی داستان های هزار و یک شب می کشاند. به زیبایی، لایه های شخصیتی قهرمان داستانش را، مانند نرم افزارهای تصویری، جدا کرده و مقابل خوانندگان می گذارد.در لابلای داستان، رابطه افغان ها و ایران را هم خیلی ظریف آورده است که برای خواننده ایرانی خوش آیند است. اما ضرب آهنگ آرام و ملودی زیبای داستان با ورود جنگ و خونریزی به افغانستان، تند و گزنده می شود و از این بخش اشکی که پهنای صورت خواننده را فرامی گیرد، دیگر ناشی از وجد و شادمانی نیست، بلکه نتیجه تصویر بسیار زشتی است که از جنگ به نمایش گذاشته می شود. نمی دانم چرا ناخوداگاه در این بخش داستان، مصراعی از یکی از ترانه های رضا صادقی به عنوان موسیقی متن، در ذهنم تداعی شد و تا آخر داستان، همراهم بود: " قربونت برم خدا، چقدر غریبی رو زمین !".
جمعيت معتادان گمنام (NA= Narcotics Anonymous) كه خود برخاسته از جمعيت الكلي هاي گمنام (اواخر دهه 1940) است، در سالهايي آغازين دهه 1950 نخست با نشستهايي در لوس آنجلس در ايالت كاليفرنياي آمريكا شروع به كار كرد. برنامه معتادان گمنام، كه نخست جنبشي كوچك در آمريكا محسوب مي شد به يكي از قديمي ترين و بزرگترين سازمانهايي از اين دست تبديل شده است. سالها، جمعيت معتادان گمنام، رشدي بسيار كند داشت. از لوس آنجلس به ديگر شهرهاي آمريكاي شمالي گسترش يافت و در آغاز دهه 1970 وارد استراليا شد. در سال 1983، جمعيت معتادان گمنان، نخستين كتابچه درسي خود را انتشار داد كه به رشد و گسترش بسيارش، كمك كرد. در خلال چند سال، گروه هايي در برزيل، كلمبيا، آلمان، هند، جمهوري ايرلند، ژاپن،نيوزلند، و انگلستان تشكيل شد. امروزه، جمعيت معتادان گمنام، در قاره آمريكا، اروپاي شرقي، استراليا، و نيوزلند به نهادي تثبيت شده بدل شده است. گروه هاي تازه تشكيل شده و جوامع NA اكنون در شبه قاره هند، آفريقا، آسياي شرقي، خاور ميانه و اروپاي شرقي پراكنده شده اند. كتابها و كتابچه هاي اطلاعات جمعيت معتادان گمنام، در حل حاضر به 34 زبان موجود است و به 16 زبان ديگر در حال ترجمه است. جمعيت معتادان گمنام سازماني غير انتفاعي است كه بر اصل همياري معتادان مبتني شده است. معتادان در آن به انتقال تجربه پرداخته و در سايه خط مشي اصول دوازده گانه اشان، بتدريج بر اعتياد فائق آمده و زندگي بدون مواد مخدر را شروع مي كنند. برخي از اصول دوازده گانه عبارتند از: اعتراف به وجود مشكل، طلب كمك، با اعتماد نفس از سوابق معتادي خود سخن گفتن، در پي جبران زيانهاي وارد آمده بودن، و كمك به ديگر معتاداني كه خواهان بهبودي هستند. در زير نمودار رشد نشستهاي NA در طول سالهاي گذشته را مي بينيد. نوارهايي به رنگ آبي پررنگ معرف تعداد كشورها و نوارهاي به رنگ آبي كمرنگ معرف تعداد نشست هاست. با اين توضيح كه در ستونهاي آبي كمرنگ هر عدد معرف 100 نشست است. براي مثال ستوني با 25 عدد به معني برگزاري 2500 نشست است. اگر در آینده فرصتی دست داد به ترجمه بخشهای دیگری از سازوکار جمعیت معتادان گمنان خواهم پرداخت.
پیرو دعوتنامه فرمانداری دشتی حوالی ساعت 30/21 مورخ 6/4/1387 در معیت دو تن از دوستان در جلسه باز "انجمن معتادان گمنام" که در سالن ارشاد شهر خورموج برگزار می شد شرکت کردیم. اولین باری بود که در چنین محفلی حضور می یافتم ،سالن نیمه پر بود، در یک سمت معتادان در حال بهبودی حضور داشتند و در طرف دیگر خانواده های آنها و علی رغم دعوت گسترده از مسئولین شهرستان بجز تنی چند، از دیگران خبری نبود. من و محمد جواد و غلام در ردیف اوّل نشستیم ، جو حاکم صمیمی و دوست داشتنی بود ، بدون هرگونه تشریفات و چاپلوسی های مرسوم و معمول در سیستم اداری ، از ابتدای جلسه به ما سفارش شد که از گرفتن عکس یا فیلم و ضبط صدا جداً خودداری شود و من برای تهیه همین گزارش نیز از مسئولین برگزاری جلسه که اتفاقاً همگی از خود مجموعه بودند کسب اجازه نمودم و آنها مجوز لازم را دادند البته به شرطی که فقط به موارد عمومی اکتفا نمایم. در طرفین سن(SEN) دو پلاکارد عمودی به ارتفاع سالن نصب شده بود، روی پارچه نوشته سمت راست "قدمهای دوازده گانه" و در طرف چپ "سنتهای دوازده گانه معتادان گمنام" نوشته شده بود که بسیار دقیق و اساسی سیاست های لازمه را تبین می نمود. لحظه ای که ما وارد شدیم برنامه امتداد داشت و مجری، منشی، خزانه دار و تمامی دست اندرکاران برگزاری جلسه که روی سن(SEN) در برابر ما نشسته بودند جملگی از جمع معتادان در حال بهبودی محسوب می شدند که با نظم و ترتیب خاص برنامه را دنبال می کردند. گزارشی از اقدامات انجام گرفته ارائه شد، موجودی صندوق قرائت گردید و در ادامه نام افرادی خوانده شد تا پشت تریبون حاضر شوند و با دوستانشان صحبت کنند به هر نفر بین 5 تا 10 دقیقه وقت داده می شد تا خودش را معرفی کند و از وضعیت گذشته و حال خویش بگویند. انصافاً من از آنهمه نظم و انظباط و رعایت اصول و سنتهای انجمن توسط کسانیکه همواره در افکار عمومی به عنوان مجرم و متهم شناخته شده اند در شگفت بودم و هستم؟!! هر کس که پشت تریبون قرار می گرفت در ابتدا خودش را معرفی می کرد: اسم من احمد است و یک معتاد در حال بهبودی هستم ، و جماعت حاضر در سالن یکصدا می گفتند: سلام احمد، احمد هم بلافاصله جواب می داد: سلام دوستان و بعد شروع می کرد به ایراد سخن. آنها آنقدر راحت و مسلط صحبت می کردند که انگار سالها پشت میز خطابه بوده اند ، بی پروا مسائل و مشکلاتشان را بیان می داشتند، از گذشته دردناک خویش می گفتند و از اینکه مجدداً سلامتی خود را باز یافته اند ابراز رضایت و افتخار می نمودند. مسئولان انجمن از مهمانان هیچ توقعی بجز حمایت معنوی نداشتند و حاضر نشدند سبدی که در آن کمک جمع آوری می شود را به ردیف ما نزدیک کنند و حتی مجری برنامه اعلام کرد که انجمن NA هیچ کمکی را از مهمانان نمی پذیرد لذا از پرداخت وجه در سبد توسط مهمانان جداً خودداری شود. من در پایان جلسه به مجری مراجعه نمودم و خودم را معرفی کردم و آمادگی شهرداری جهت همکاری را اعلام داشتم امّا او گفت : ما نیازمند حمایت های معنوی مسئولانیم نه مادی!! براستی باید به مجریان و گردانندگان انجمن NA آفرین گفت که توانسته اند از جماعتی گوشه گیر و منزوی که مطرود اجتماع محسوب می شدند افرادی بسازند که امروز می توانند حرف دلشان را در جمع بازگو کنند و در سرنوشت خود و جامعه موثر باشند. در ادامه رضا خودش را معرفی کرد و دوستانش به او سلام دادند ، او نیز پاسخ گفت و بیان داشت که : ما عمری با ترس و هراس زندگی کرده ایم ، من در حالیکه بچه ام در تب می سوخت و هیچ چیزی در منزل نداشتم فقط و فقط بفکر تهیه مواد بودم و بس، اگر مواد گیر نمی آمد تمام شیشه های درب و پنچره ها را می شکستم اما بیماری زن و فرزندم برایم مهم نبود ، رضا از اینکه اکنون سلامت خودش را بازیافته و حتی سیگار هم نمی کشد بسیار خوشحال و خرسند بود. نفر بعدی عباس بود که طبق معمول خودش را معرفی کرد، به او هم درود گفتند و عباس با اعتماد بنفس دوچندان سفره دلش را گشود، عباس گفت : انجمن برای ما همچون نوری است در تاریکی ، ما همواره دیوار انکارمان بلند بود و علی رغم اعتیاد شدید منکر قضیه بودیم. عباس بیان داشت که : "من فکرش را نمی کردم 24 ساعت بتوانم بدون مواد دوام بیاورم ولی الان بیش از یک سال است که رنگ و بوی مواد مخدر را احساس نکرده ام و دیگر سیگار هم بر لب نمی گذارم، من در برابر برنامه های انجمن NA تسلیم شدم و این تسلیم را برای خود پیروزی می دانم چون تا تسلیم نشوی رشد نمی کنی ، عباس گفت که برای ترک اعتیاد سختی های فراوانی را متحمل شده است. او گفت که در ظهر تابستان آن زمانیکه اکثر مردم زیر کولر استراحت می کردند من بخود می لرزیدم و مجبور می شدم زیر آفتاب بنشینم و در این میان تنها مشوق من همسرم بود، او در کنارم زیر اشعه مستقیم خورشید می ماند و عرق می ریخت تا همدردم باشد و مرا به ادامه راهم امیدوار کند، من سختی کشیدم اما خواستم و خداوند کمکم کرد، همان خدایی که ابتدا فکر می کردم ظالم است و می خواهد مرا عذاب بدهد، عباس گفت من اینک پاک پاک هستم و احساس ارزش می کنم..." سخنان عباس و دوستانش در من انقلابی بپا کرد و بشدت متأثر شدم بنحوی که اشک در چشمانم حلقه زد و دلم می خواست بلند بلند گریه کنم. آن شب خیلی ها صحبت کردن و اعتراف نمودند، آنها صادقانه حرف زدند بدون آنکه چیزی را کتمان کنند، آنها از بازداشتشان ، از کتک هایی که خورده اند و از تحقیرهایی که شده بودند سخن راندند امّا همگی خوشحال بودند که امروز پاک هستند و به زندگی برگشته اند. آنها خوشحال بودند و خانواده هایشان خوشحال تر و ما هم با شادی آن جمع شاد شدیم و شادی ما زمانی بیشتر شد که افراد حاضر در سالن یکی یکی برخاستند ، دستها را در دست همدیگر زنجیر نموده و یک صدا دعا کردند: " خداوندا ، دانشی عطا فرما تا بتوانیم کلمات را مطابق با احکام الهیت به رشته تحریر در آوریم. غریزه فهم عزم عزیزت را در ما بکار، ما را به خدمت اراده خود در آورده و سند از خودگذشتگی مان را صادر کن، تا این کلمات در حقیقت از آن تو باشد نه از آن ما. شاید بدین وسیله دیگر لازم نشود که هیچ معتادی در هیچ جا از درد اعتیاد هلاک شود." ما نیز با جمع بلند شدیم ، دست در دست هم دعای مخصوص را زمزمه کردیم و آرام آرام سالن را ترک نمودیم در حالیکه من مرتباً این جمله را تکرار می کردم که " خواستن توانستن است "
به نام خداوند جان و خرد روزی که کاملا مطمئن شدم که دخترانم معتاد شده اند، لحظات سخت و طاقت فرسایی را گذراندم. وطبق معمول اولین کارم حرص خوردن و سروصدا بود. آن ها حتی یک لحظه هم حاضر نبودند که از چیزی که آنها را چنین وابسته به خود ساخته بود چشم بپوشند. تمام اوقات فراغتشان با این همنشین اعتیادآور سپری می شد. ونگرانی های من روز به روز بیشتر.فکر کردم که می توانم با خرید کتاب های علمی و یا داستان های بامزه و یا وسایل کاردستی و مجله هایی که از کانون پرورشی خریداری نمودم توجه آنها را به چیزی غیر از آن موجود لعنتی جلب کنم اما بی فایده بود. حتی یک بار تصمیم گرفتم که آتش این عامل اعتیاد را برای همیشه خاموش نمایم اما روزهای بلند تابستان و بی برنامگی و از همه مهم تر بلورهای اشک آنها هربار من را از این کار منصرف می گردانید. تا اینکه یک روز کاسه صبرم لبریز شد و بدون توجه به التماس ها و گریه هایشان آن لعنتی را جمع و جور نمودم و فقط روزانه به مدت دوساعت اجازه دادم که از آن استفاده کنند. واین چنین شد که از روزی که صدای تلویزیون در خانه ما خاموش شدخللاقیت بچه ها روشن گردید. در این مدت آن ها با اشیای دور ریز کاردستی های جالبی درست کرده اند.به طور مثال با یک جعبه خالی پنیر و مقداری کاغذ یک گاو وبا یک بطری کوچک ومقداری گواش و کاغذ رنگی یک طاوس زیبا ساخته اند. بهار در این مدت چند کتاب علمی را به طور کامل خوانده و هربار دانسته هایش را با اشتیاق با ما در میان گذاشته است. ومن امروز بیش از هر زمان دیگر به دخترانم می بالم. چهارمین اثر موسیقیایی گروه آریان به نام بی تو با تو منتشر شده است که به صورت آلبومی شامل دو سی دی قابل تهیه است. این گروه موفق ایرانی به همراه مدیر توانمندشان محسن رجب پور، در این اثر کلاس کار خود را با همراهی کریس د برگ خواننده مشهور صلح طلب اروپایی به نمایش گذاشته است. در سی دی تصویری ترانه ای که گروه با این خواننده نامی خوانده اند، بسیار به دل می نشیند. من شخصا از چهار ترانه اول این آلبوم لذت بردم و به نظرم بقیه ترانه ها، در حد و اندازه چهار ترانه اولی نیستند. از دوستان هم خواهش می کنم از کپی این اثر استفاده نکنند چرا که سی دی های اصل این اثر با مبلغ ۱۵۰۰ تومان قابل خریداری است و ارزش ندارد که برای این مبلغ ناچیز هم سرقت هنری کرده و هم از پشتوانه سازی برای هنر جلوگیری نمائیم و در اخر هم اضافه کنم که این تبلیغ مفتی برای گروه اریان صورت پذیرفته و در ضمن پسر خاله های من هم نیستند
در جاده های ایران که رانندگی می کنید، رانندگان ماشین های روبرو معمولا با چراغ زدن وجود پلیس راه را به تو گوشزد می کنند. بارها با خود کلنجار رفته ام که آیا این کار، درست بوده یا اینکه گونه ای قانون گریزی می باشد؟ بارها با دوستان این مسئله را به گفتگو نشانده ایم. برخی باور دارند که می توان مثبت به این قضیه نگریست چرا که رانندگان دیگر با آگاهی از حضور پلیس، رعایت قانون را نموده و دست کم همان فاصله خود تا پلیس را ایمن رانندگی می کنند. گروهی دیگر معتقدند که با این کار، بانی گسترش خلافکاری می گردیم زیرا رانندگان با گسترش این امر بین دیگران، به راحتی از محل استقرار پلیس آگاه شده و در دیگر مناطق دیوانه وار رانندگی می کنند که افزون بر خود، برای دیگران نیز دردسر می سازند. دسته ای دیگر می گویند که در شرایط فعلی جاده ها و قوانین که همه بر علیه رانندگان هستند با انجام ان موافقیم، چرا که جور نبود جاده ها و وسایل نقلیه استاندارد را مردمی باید با جریمه های سنگین بپردازند که هیچ نقشی در ایجاد آن ها ندارند زیرا افزون بر اینکه هیچگونه وابستگی به مدیران انحصار طلب صنایع خودرو سازی ندارند، دستشان از دامن مسئولین راه و ترابری نیز کوتاه ست. حال با توجه به نظرات مطرح شده، به نظر شما راهکار چیست؟
ایام تابستان که از راه می رسد فکر سفر تابستانی نیز به همراه آن می آید و معمولاً سفری که رتبه اول است سفر به مشهد مقدس است. آنهایی که ماشین شخصی دارند که هنیئاً لهم، منتهی برای دیگرانی که فاقد ماشین شخصیند وضع مسافرت شکلی دیگر به خود می گیرد: قطار. اسم قطار که در تابستان به ذهن می رسد پیش خرید بلیت است و صف های طولانی مسافران و شب خوابی کنار آژانس ها چه در اهواز و چه در تهران و چه در مشهد و كيفيت پايين سرويس دهي. اگر از بازار سیاه ایجاد شده در کنار بلیت فروشی ها بگذریم محروم ماندن خانواده هایی است از سفر به مقصد مورد علاقه شان که در تابستان به وفور شاهد آنیم. طبیعی است که بسیاری از خانواده ها هم به لحاظ داشتن کودکان و هم به لحاظ طولانی بودن مسیر والبته سختی سفر با اتوبوس، فکر سفر با اتوبوس را هم نمی کنند. وضع سفر هوایی هم که کاملاً روشن است. هم ترافیک زیاد مسافران و نبود بلیت و هم گرانی فوق العاده بلیت سفر هوایی برای بسیاری از خانواده ها. پس می ماند همان سفر با قطار. سئوالی که به ذهن خطور می کند این است که به رغم تقاضای فوق العاده زیاد مسافرت با قطار در ایام تابستان چرا فکری برای ازدیاد تعداد قطارها در خط اهواز مشهد نمی شود؟ چرا تک ریل ها دو یا چند ریل نمی شوند تا جوابگوی تردد دو و یا چند قطار باشد؟ من واقعاً نمی دانم آیا شرکت راه آهن آنقدر درآمد ندارد که به جای سوار کردن خلق الله در گاری هایی که نام قطار بر آنها داده است، قطار های پیشرفته تر ی خریداری کند؟ نمی توان با وارد کردن چندین قطار دیگر به ناوگان فعلی، دیگر شاهد صف های طولانی تابستانه در کنار آژانس ها نباشیم و دیگر از پیش فروش های چندین ماهه خبری نباشد؟ درست است که با همین گاری ها هم سود کلانی عاید می شود و صدای اعتراض به کیفیت و کمبود شدید قطار در هیاهوی بدست آوردن بلیت گم می شود ولی آیا نهاد مسئول و ناظری نیست که بر این آشفته بازار نظری بیفکند و کند کاری که بیش از این بر مردم ستم نرود؟
به جناب آقای زادمهر ریاست محترم سابق آموزش و پرورش دیلم خسته نباشید عرض می کنیم و از زحمات ایشان تقدیر و تشکر و می کنیم و سمت جدید را به جناب آقای برمکی تبریک می گوییم امیدواریم در زمان ریاست ایشان شاهد درخشش دانش آموزان و تحولات مثبت در این اداره باشیم. به نام خداوند جان و خرد برو گم شو من دیگه دوستت ندارم... بدبخت فکر می کنی بری دلم می سوزه... من دیگه رامت نمی شم... همواره گفته می شود که ادبیات و فیلم و موسیقی و مواردی از این قبیل نشان دهنده فرهنگ یک کشور است. بی تردید زمانی که به آواز دلکش شجریان گوش جان می سپریم با قسمتی از فرهنگ خود روبرو می شویم و زمانی که به دلخواه و یا از روی اجبار ترانه های جدیدی را که این روزها توجه جوانترها را به خود جلب کرده است را می شنویم با جنبه دیگری از فرهنگ و طرز تفکرجاری در این آب و خاک مواجه می گردیم. شاید فقط کمی توجه کافیست تا نمایان شود که عشق نیز چون بسیاری از مسائل معنوی و زیبای دیگر کم کم دستخوش بحران و زشتی گردیده است. گوئی عاشق بیش از آن که شیفته معشوق باشد در انتظار آن است که سیه روزی و بدبختی او را ببیند و معشوق نیز پیوسته در اندیشه بی وفایی است. شاید به راستی ترانه ها و آوازها نمودار اندیشه های جاری در جامعه باشد. در ادبیات فارسی نیز با اشعاری که در آن معشوق مقام و مکان والایی در دل عاشق ندارد روبرو می شویم. شاعر عاشق با خشونت با معشوق خود سخن می گوید و او را تهدید به قطع رابطه می نماید به طور مثال فرخی سیستانی درباره معشوق خود چنین می گوید: آشتی کردم با دوست پس از جنگ دراز هم بدان شرط که با من نکند دیگر ناز زآن چه کردست پشیمان شد و عذر همه خواست عذر پذرفتم و دل در کف او دادم باز ویا: مکن ای دوست به ما بد نتوان کرد چنین به حدیثی مرو از پیش و به کنجی منشین گر مثل چشم مرا روشنی از دیدن توست نکشم ناز تو باید که بدانی به یقین بیم آن است که جای تو بگیرد دگری آگهت کردم و گفتم سخن باز پسین البته این اشعار و معشوق هایی چنین خوار مربوط به دوره های ابتدایی شعر فارسی و زمانی است که فکر و اندیشه چندان با معنویات بارور نگشته است و پس از گذشت سال ها و قرن ها زمانی می رسد که سعدی خطاب به معشوق خود چنین می گوید: کس نگذشت بر دلم تا تو به خاطر منی یکنفس از درون من خیمه به در نمی زنی مهر گیاه عهد من تازه ترست هر زمان ور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنی... به یاد دارم روزی در دانشگاه شیراز در محضر استاد فقید دکتر افراسیابی بودیم، او در میان تفسیر اشعار حافظ روی به دانشجویان حاضر در کلاس نمود و گفت:فرزندانم از شما می خواهم که برای یک بار هم که شده در زندگی عاشق شوید چون عشق جلا دهنده دل و جان و دروازه ای به سوی معنویات است. ناگهان یکی از آقایان دست خود را بالا برد و گفت: استاد من تا به حال چندین بار عاشق شده ام. استاد در حالی که با شنیدن این حرف بسیار دگرگون و عصبانی شده بود ، فریاد زد مردک این که تو گفتی هوس است نه عشق. به راستی چند درصد از عشق ها هوس هایی است که از پی رنگند و چقدر از آن ها عشق هایی والا و شایسته جایگاه انسان؟ ویا اگر مقام معشوقی که زمانی ممکن است یکی از پایه های تشکیل دهنده خانواده باشد چنین رو به کاستی داشته باشد، بنیان خانواده چه آینده ای را پیش رو خواهد داشت؟ در بخش نظرات پست «جام ملت های اروپا ازنگاهی دیگر» دوستان عزیزم جنابان صالحی فرد و مهدی نظراتی را بیان داشته که لازم بود جوابیه ای نیز برای روشن شدن این قضیه نوشته اما هر چه قدر خواستم خلاصه باشد، نتوانستم. بنابراین تصمیم گرفتم بنا به اهمیت موضوع، آن را در پست جداگانه ای بنویسم. امیدوارم که دوستان ما از اینجانب رنجیده نشوند. برای روشن شدن اذهان اعلام می دارم که از نظر من مرغ همسایه همان مرغی است که هر روز چند گرمی به آن اضافه می شود ولی جوجه ما با این وضعیت هر روز نحیف تر می شود. ما نیز اگر بخواهیم جوجه خود را به مرغی چاق و چله تبدیل کنیم بایستی کاستی ها را ببینیم و از نکاتی که آنان چندین سال بر روی آن کار کرده و اتفاقا" نتیجه هم گرفته اند، الگو برداری کنیم و بکوشیم که از خود بزرگ بینی و خودشیفتگی که آفت هر جامعه ای است بیش از پیش دوری کنیم. جناب صالحی فرد چند نمونه از زد و خوردهایی که در محافل ورزشی در کشورهای مختلف اروپایی اتفاق افتاده را نوشته اند. از همین مثال های ایشان می توان به نکاتی دست یافت. اول این که مثال های شما از چندین کشور متفاوت است. ما نیز می توانیم چندین مثال فقط از کشور خودمان بیاوریم که در کنار زد و خورد، پای ثابت همه دعواها یعنی حرف های رکیک هم به میزان قابل توجه ای بوده است! دوم مثال هایی که شما آوردید همگی در سال های پیش اتفاق افتاده و همین اتفاق ها بودند که باعث شد مسئولان فرهنگی آنان به خود آمده و با برنامه ریزی های کوتاه و دراز مدت خود، آمار این گونه زد و خوردها را به حداقل برسانند. کاری که ما نه تنها نتوانسته ایم انجام دهیم بلکه روز به روز بر آمار آن نیز افزوده ایم. دو تن از دوستانم برای بازی های جام جهانی به آلمان رفته بودند. ایشان تعریف می کردند شبی که آلمان نتوانست به فینال راه پیدا کند، کل استادیوم گریه کرد. حتی ما که نه آلمانی بودیم و نه طرفدار آلمان، تحت تاثیر حرکات آنان مخصوصا" نوجوانان و حتی کودکان قرار گرفته بودیم اما بلافاصله بعد از خروج از استادیم آلمانی ها نیز پا به پای تماشاگران حریف به پایکوبی مشغول شدند بنابراین نه نژاد برتری مطرح شد و نه زد و خوردی به وقوع پیوست. دوستان عزیز آیا شما در حال حاضر می توانید بچه خود را به ورزشگاه های مختلف کشورمان ببرید؟ چند درصد شعارهایی که تماشاگران بر زبان می آورند ناسزا و حرف های رکیک نیست؟ همین انگلیسی که شما آن را سوای از دیگر کشورها می دانید، سابقه بسیار سیاهی از حرکات و زد و خورد و حتی کشت و کشتار در استادیوم ها دارد. حرف من این است که می توان از روش آنان جهت بهبود وضعیت ورزشگاه هایمان استفاده کنیم. در آخر می گویم هر کسی که چشم بسته همه مسائل کشورهای دیگر از جمله اروپاییان را خوب ببیند، دچار جهل مرکب است و به قولی غرب زده اما هیچ اشکالی ندارد که ما نکات مثبت آنان را گرفته و بر نکات مثبت بی شمار خود بیفزاییم. جام جهانی کوچک یا همان جام ملت های اروپا با همه زیبایی های فوتبالی و غیر فوتبالی آن به پایان رسید و تیم اسپانیا با ارائه یک سری بازی های بسیار جالب و با درخشش ستارگانی چون «ژاوی هرناندز» که به گمان من کمی تا قسمتی فوتبالی، بایستی بهترین بازیکن این دوره یا حداقل بهترین بازیکن بازی فینال لقب می گرفت، قهرمان اروپا شد. صرف نظر از مسائل فوتبالی و حتی ورزشی و صرفا" با نگاهی فرهنگی به این بازی ها، می توان به نکات قابل تاملی دست یافته که ذکر آنان خالی از لطف نیست. به عنوان مثال در کل بازی ها که به طبع با برد و باخت های فراوانی همراه بود، بازیکنان و از همه مهمتر تماشاگران آنان چند دقیقه ای پس از باخت تیمشان، شروع به تشویق آنان و حتی بازیکنان تیم برنده یعنی رقیبشان می کردند و بازیکنان نیز با ادای احترام به تماشاگران خودی و حریف و حتی بازیکنان مقابل، صحنه های زیبایی را خلق می کردند. لبخند تیری هانری بعد از باخت سنگین فرانسه از هلند و تبریک این پیروزی به بازیکنان هلندی شاید از نگاه افراط گرایانه، ناشی از بی غیرتی این بازیکن باشد اما جالب است که هیج فرانسوی از این حرکت هانری اعتراضی نداشت. این را به عنوان مثال گفتم و طبیعی است که مثال ها فراوانند.به نظر شما آیا روزی شاهد این گونه حرکات در میادین ورزشی کشورمان خواهیم بود؟ مثلا" کدام آدم خوش باور می تواند تصور کند که تماشاگران استقلال بعد از باختشان از پرسپولیس، بازیکنان قرمز را تشویق کنند یا برعکس؟!!! که اگر هم این اتفاق بیفتد، بازار انگ زدن و بی غیرت خواندن، داغ داغ خواهد شد. اصلا" شما دست دادن بازیکنان در پایان یک بازی که منجر به برنده شدن یک تیم و بازنده شدن تیم دیگر می شود را در بازی های لیگ ایران دیده اید؟ یادم می آید فیروز کریمی یکی از مربیان فهیم ایران می گفت: دست دادن دو مربی در انتهای بازی به غیر از پاشیدن نمک بر زخم های مربی بازنده از طرف مربی برنده، هیچ دست آوردی ندارد!!! باز هم تکرار می کنم که این را به عنوان نمونه گفتم و گرنه مثال ها فراوانند. مثلا" تماشاگران کدام تیم، اشیاء به زمین پرتاب کردند؟ طرفداران کدام تیم بعد از حذف تیمشان صندلی ها را کنده و شیشه ها را شکستند؟ چند بار داوران به دلیل نبودن امنیت جانی بازیکنان مجبور شدند بازی را متوقف کنند؟ چند تماشاگر اسپانیایی در هنگام اعطای جام به تیم کشورشان درون چمن ورزشگاه بودند؟ امیدوارم خداوند بزرگ به همه ما طول عمر عنایت کند تا با کارهای زیربنایی فرهنگی، روزی شاهد این گونه حرکات زیبا در ورزشگاه های وطن عزیزمان باشیم. نمی دانم از کجا باید آغاز کرد ، از ابتدای حرکتمان بسمت «برم صاد» یا از لطافت و زیبایی یک شب پاییزی در دل بیابان دشتی ، از صداقت و سادگی «مراد» چوپان ایرانشهری یا خاطره سیل ویرانگر 1365. بالاخره باید دل به دریا زد و از یک نقطه شروع نمود و چه بهتر که قلم را آزاد گذاشت تا خود بجنبش در آید ، چیدمان مطالب را می گذارم بعهده خوانندگان محترم که این دل بی تاب قافیه و ردیف نمی شناسد. حوالی ظهر روز سه شنبه 27/9/1386 سید مهدی به محل کارم آمد و با همان رفتارشتاب زده همیشگی گفت: امشب شام جایی دعوت هستیم و تو هم حتما باید باشی، نه من پرسیدم کجا باید برویم و نه او بیشتر توضیح داد فقط ساعت 7 غروب از خورموج بطرف جنوب حرکت کردیم. اول بار بود که با نام برم صاد آشنا می شدم و تلفظ صحیح آن تا چند روز برایم دشوار بود، آن شب هر چه به محل نزدیکتر می شدیم اشتیاقم برای دیدار بیشتر و بیشتر می شد، کیلومترها فاصله از جاده آسفالته یعنی دور شدن از دنیای ماشینی و خودرو وقتیکه در چهاردیواری بزرگی توقف نمود و پیاده شدیم تازه متوجه شدم در محل مورد نظر هستیم. آنجا از نور بخار جیوه و سدیم و لامپهای پرمصرف و کم مصرف خبری نبود، صدای غرش موتورسیکلت ، زوزه یخچال و فریزر، بوق و کرنای تلویزیون و همچنین هیاهیوی جمعیت پریشان نیز بگوش نمی رسید و هر چه بود سکوت بود و آرامش صحرا که گهگاهی عوعوی سگ گله که به حضور ما اعتراض داشت آنرا بهم می زد. باور کنید اگر وانت اسماعیل که پیشاپیش ما حرکت می کرد نبود پیدا کردن آن مکان در تاریکی شب کاری سخت و حتی ناممکن بود چرا که ما امروزه عادت کرده ایم براساس نور ساطع شده از اجسام قضاوت نماییم و هر نقطه که نور نباشد لاجرم برای قابل روئیت نیست. وقتی چشمانم به تاریکی عادت کرد و ماه هم از پس تکه ابری خارج شد خود را در محدوده مدرسه قدیمی ی روستا یافتم ، مدرسه ای خالی از دانش آموز که بجای خیل بچه های بازیگوش امروز گله احشام زینت بخش آن محل شده است. برم صاد نامی بازمانده از یک آبادی،روستایی گمشده در تاریخ، تاریخی نچندان دور حتی بسیار نزدیکتر از آنچه فکرش را می کنید ،از معاصر هم معاصرتر. برم صاد قریه ای با بیش از 80 خانوار جمعیت البته تا تاریخ 10/9/1365 و اکنون بیابانی هموار با شیارهای عمیق حفر شده توسط سیل بر چهره و چند اتاقک گلی نیمه مخروبه و دیگر هیچ. میزبانان در حیاط مدرسه منتظر ما بودند و چنان مورد استقبال قرار گرفتیم که احساس کردم سالهاست همدیگر را می شناسیم ، بعد وارد اتاقی شدیم که با نور فانوسی روشن شده بود و برای ما که به نور شدید مهتابی و لامپ های جیوه و تنگستن خو گرفته ایم در وهله اول تاریک بنظر می رسید اما کم کم به تاریکی یا همان روشنایی مختصر عادت کردیم و اتفاقا چنان هیجان انگیز بود که مرا تشویق به نوشتن کرد اما چون کاغذی در اختیار نداشتم از هر موضوع و سوژه ای که بذهنم می رسید کلمه ای را روی new message گوشی موبایلم یادداشت می کردم تا بتوانم بعداً از آنها استقاده کنم که در مجموع چند کلمه زیر به ثبت رسید : «برم صاد ، مراد ، سکوت بیابان ، خرمن دور ماه ، سیل 65 و 24 جان باخته» نشستن در کنار منقل گلی روی جاجیم گوشه اتاق و گوش دادن به حرف دل مردمی ساده دل و بی آلایش در سکوت استثنایی برم صاد چقدر لذت بخش و رویایی بود ، اصولاً هر چه نور کمتر باشد انسان راحت تر می تواند حرف دلش را بزند و چیز هایی را مطرح کند که طرح آنها در روشنایی مصنوعی مشکل است. آن شب مراد با تمام وجود می خندید و با همان لهجه شیرین بلوچی با ما سخن می گفت ، او از گرما و تشباد تابستان برمصاد و شب هایی که از شدت گرما تا صبح خواب به چشم نداشته سخن راند و بیان داشت که خانواده اش در ایرانشهر سکونت دارند و مجبور است هر سه چهار ماه یک مرتبه به آنجا سفر کند، مراد بچه نداشت اما سخت دلتنگ خانواده اش بود. در آن شب و در آن جمع دوستانه هر کسی از هر دری سخن گفت ، از پیدا شدن سر و کله کاندیداهای مجلس هشتم در منطقه برای کسب رأی تا گرانی افسار گسیخته و نگرانی اقشار آسیب پذیر و حتی موضوع زد و بند گروههای سیاسی کشور مورد بحث قرار گرفت ولی مراد تمام فکر و ذکرش دامهایش بودند او مرتباً از اطاق خارج می شد چشم به آسمان می دوخت و زیر لب چیزی زمزمه می کرد و دوباره به اطاق برمی گشت ، شاید مراد از خدایش طلب باران می نمود تا بزها و گوسفندانش گرسنه نمانند. و من به یکباره تصمیم گرفتم برای استفاده هر چه بیشتر از زیبایی و طراوت صحرا از اطاق خارج شوم و گشت و گذاری در اطراف داشته باشم. با برخاستن من علیرضا و رضا هم بلند شدند تا مرا همراهی کنند و هر سه با هم از چهار دیواری مدرسه خارج شدیم تا در آن شب سرد بر اتلال بازمانده از خشم طبیعت نقبی به گذشته بزنیم. آسمان برم صاد پاک و زلال بود و نور ماه شب هشتم ذیحجه زمانیکه از پس ابر خارج شد زیبایی خیره کننده ای به آنجا می بخشید و چون پستی و بلندی و پدیده ی مرتفعی در آن دشت وجود نداشت تمام سطح بیابان بطور مساوی از نور مهتاب بهره مند می شدند. در زیر نور ماه تا حدی می شد عمق فاجعه آذر 65 را مشاهده و احساس نمود ، سگ گله هم که گویا رضا را می شناخت از پارس کردن افتاد تا سکوت برم صاد جذاب تر شود. رضا که 26 سالی سن داشت آماده بود تا با اولین سؤال ما از سرنوشت روستایش ، لب به سخن بگشاید. او خاطرات 6 سالگی خود را که با توضیحات بزرگتر ها کامل نموده بود برایمان شرح داد. او گفت روستای برم صاد تا قبل از 10/9/1365 بالای 300 نفر جمعیت داشته و بعد با نشان دادن مسیر رودخانه مُند که در روشنای ماه تا اندازه ای قابل تشخیص بود ما را توجیه نمود که برم صاد دقیقاً در شکم پیچ مُند واقع شده است و با تک بیت زیر خاطرات سیل را بیان کرد: «ز برج قوس مانده بیست باقی ... که ناگه رود مُند گردیده ساقی» رضا توضیح داد چطور بعد از سه شبانه روز بارندگی «بوی رودخانه» در غروب 9 آذر به مشام رسید و در آغازین ساعات بامداد 10/9/65 روستای برم صاد و بیشتر روستاهای حاشیه مُند در محاصره کامل سیل قرار گرفتند و بالا آمدن آب و تخریب پی در پی منازل مردم و محو شدن 20 روستا از صحنه روزگار نتیجه آن سیل ویرانگر بود. رضا اظهار داشت در همین برم صاد 24 نفر طعمه سیل شدند و در بقیه روستاها نیز وضع به همین منوال بود ، او اسامی روستاهایی که صد در صد تخریب شده اند را بشرح ذیر اعلام نمود: «4 تا مسیله ، گزک ، هلالی احمدی ، هلالی منصوری ، منگیزار ، شهِری ، باغ آلک ، سر کز ، برم صاد ، مرداب شور ، کلیبای حاجی پور ، کلیبای امامزاده ، چاه حسین جمال » رضا گفت از روستاهای فوق الذکر فقط نامی در اذهان باقیمانده است و جمعیت بازمانده آن روستاها بعد از سیل در بردخون ، شهنیا ، مغدان و ... ساکن شده اند و عده ای دیگر روستایی جدید بنام «وحدت آباد» را در کنار روستای آبکش بوجود آورده اند و من تا علت عدم مراجعه مردم به روستاهای تخریبی را پرسیدم رضا بلافاصله جواب داد که چون منطقه سیل خیز تشخیص داده شده و در حریم و حوزه خطر رودخانه می باشند دولت اجازه اسکان مجدد در آن روستاها را نمی دهد. رضا آن شب حتی آثار آب را در ارتفاع 5/1 متری دیوار مدرسه به ما نشان داد و گفت که بعضی از اهالی برای نجات خود از جریان سیل به بالای درختان پناه برده بودند، او از واژگون شدن تراکتور حامل جمعی از اهالی روستای مسیله و مرگ 16 سرنشین آن صحبت کرد و از مردی برایم گفت که بعد از مراجعه از شهر متوجه شد 6 نفر خانواده اش ازبین رفته اند و تنها بازمانده خانواده وی دختری خردسال بود که بطور معجزه آسایی نجات یافت. رضا قصه زنی را بازگو نمود که سه شبانه روز سوار بر تنه نخلی بر آب شناور بود و زمانیکه او را از آب گرفتند هنوز نوزاد مرده اش را در آغوش داشت. آن شب من چنان متأثر شدم که تحمل شنیدن ادامه این تراژدی برایم دشوار بود و با پیوستن سید مهدی به جمع ما موضوع بحث عوض شد هر چند که سید مهدی نیز وابستگی خاصی به برم صاد داشت و او در آن شب موقعیت منزل پدر زنش را به ما نشان داد که هم اینک جزیی لاینفکی از بیابان محسوب می شد. و اکنون برم صاد در سکوت بی شکَل (بدون سرو صدا) دشتی آرمیده و جزء خاطره ای از گذشته نه چندان دور و چند بنای مخروبه چیزی از آن باقی نیست ، برم صاد تصویری است از تلاش آدمی و قهر طبیعت و تجربه ای است تلخ برای نسل های حال و آینده تا همواره بدانند گاه طبع لطیف آب هم بنیان کن خواهد شد... سلام بر تو مادر به اطلاع کلیه همشهریان عزیز می رساند شرکت پخش و پالایش در رشته های زیر استخدام دارد.
مهندسی شیمی.برق.مکانیک..حسابداری..کامپیوتر.عمران کاردانی شیمی. برق. عمران .حسابداری . مدیریت. دیپلم تجربی و ریاضی فیزیک جهت اطلاع کامل از شرایط و چگونگی ثبت نام به سایت مراجعه كنيدwww.Pm-hr.com به نام خداوند جان و خرد تلویزیون را روشن کرد. مونس تنهایی هایش شده بود.وقتی که چشم انتظاری و دلتنگی امانش را می برید، می نشست و زل می زد به این جعبه. استاد جنیدی داشت از مرگ سهراب می گفت. چند دقیقه بعد اشک همه سرازیر شده بود. گوینده هم پابه پای بیننده هایش اشک می ریخت و می خواند: به مادر خبر شد که سهراب گرد به تیغ پدر خسته گشت و بمرد برآورد بانگ و غریو و خروش زمان تا زمان او همی شد ز هوش همی گفت ای جان مادر کنون کجایی سرشته به خاک اندرون دو چشمم به ره بود گفتم مگر ز فرزند و رستم بیابم خبر چه دانستم ای پور کاید خبر که رستم دریدت به خنجر جگر دریغش نیامد ازان روی تو ازان برز و بالای و آن موی تو... اشک تمام صورتش را پوشانده بود. دلش برای مادر سهراب سوخت . و برای خودش که همیشه چشم به راه بود. .. |
درباره وبلاگ
![]()
جويباری هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم و اگر سنگ بر راهمان نهيد، شك نكنيد كه ما هم مرداب میشويم.
منوی اصلی
صفحه نخستتازه های وب آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه ایمیل نویسندگان وبلاگ اضافه به علاقه منديها نويسندگان
داریوش راستیعبدالرضا شهبازی معصومه راستی محمد باقر غضبانی محمد مهدی شفیعی کرامت الله طاهری سید حیدر میرجهانمردی محمدرضا زاهدیپور حسن درویشی محمد رضا بشیری فتح الله صالحی فرد نویسنده میهمان آرشيو نويسندگان وبلاگ آخرين نوشتهها
معنی "سنگار افتو "دیلم -تاسوعا و عاشورا به روایت تصویر رنگ محرم شب یلدا نذورات در ماه محرم سنگار افتو ِشهردار عید قربان گازوئیل قصه های در گوشی تــــــــــولـد نـــــــــــــــــور آزادی آدرس ما کجاست!؟ میوه برمزار اموات عید فطر ایرانی یا افغانی "گره گشو " مدرن حقوق شهروندي پرواز شاهین بر فراز آسمان فوتبال حذف حذف چند نکته پایه های نقد و انتخاب مناظره انتخابات دهم ریاست جمهوری معتقد یا شهروند؟ بدترین درد 20 نکته قانون و میوه روز معلم آرشیو
دی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آرشيو موضوعی
عکسفرهنگ ديلم نويسندگان پيشنهادات سلامت و بهداشت ديلم شهر اطلاعات ديلم رشته تحصيلی آموزشی شعر و ادبیات شوراها متفرقه پيوندهای روزانه
به همه کفش پرتاب می کندعراق - كردستان پیرمرد 34 سال است که در دل کوه زندگی میکند! هزينه های اضافی تحريم ها بر مبادلات تجاری آخرین وضعیت بازار خودرو رتبه بندى حساب ذخيره ارزى كشورها كشف استوديوي ضبط ترانه عليه نظام بوش به هدف خود رسيد آرشيو پیوندها پيوندها
مترجم (عبدالرضا شهبازی)موسسه خیریه ولی عصر دیلم وبلاگ سی نیز وبلاگ لیراوی نصير بوشهر نسيم جنوب نشریه سیاسی بندر گناوه محمد دادفر هنرستان فنی و کاردانش پسرانه دیلم اشک مهتاب وبلاگ محمود داوودی مدیریت آموزش و پرورش دیلم حيات داوود فرودگاه بوشهر تنوب مرکز پیش دانشگاهی علامه دهخدا فرمانداري ديلم جاوید باد ایران و ایرانی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان دیلم آموزشگاه رانندگی نوین شهرستان بندردیلم آمار وبلاگ
|
||||||||||||||
| استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد |