| خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک |
|
|
برای اولین بار در جشن روز معلم واقع در شهرستان بوشهر شرکت کردم تا ببینم آیا تفاوتی با جشنهایی که در دیلم برگزار می شود و این جشن وجود دارد .آنقدر نظم و ترتیب و احترام از همه سو برای معلمین شرکت کننده را دیدم که متعجب شدم!!!!!!
و به یاد آوردم روزهایی را که به عنوان معلم تازه استخدام شده در جشنی مشابه در دیلم با کلی غرور شرکت کردم و بعد شاهد پرتاب ساندیسها به سمت معلمین بودم و شبی را به یاد آوردم که به عنوان شام در مدرسه ... دعوت شدیم ولی شام کم آمد و بعضی با خجالت و شرمندگی به همکارمان که هنوز شام به او نرسیده بود زل زدیم و خوردیم و بعضی فقط به غذا ذل زدیم و نخوردیم... دلیل این همه بی احترامی که ناشی از بی برنامگی و عدم مدیریت بود چه بود؟.... چرا روز معلم در دیلم اینگونه برگزار می شود ؟ فقط همین............ تعداد مشترک های تلفن ثابت در ایران به 60 میلیون رسید (صدا و سیما) تبلیغات صدا و سیما: نامه ی یک معلم باز نشسته به وزارت ارتباطات و فن آوری اطلاعات و اظهار تشکر و قدردانی این پیر فرهنگی از اقدامات این وزارتخانه، نمایش یک داستان مبنی بر وصل شدن n روستای دیگر به سیستم خدمات ارتباطی و پس از آن، ظاهر شدن مجری برنامه بر صحنه تلویزیون و ذکر جمله معروفش: «آیا این داستان واقعی است؟» و توضیح ایشان مبنی بر واقعی بودن آن و ده ها تبلیغات دیگر نمایانگر خیز بلند این وزارتخانه عظیم در راستای خدمات ارتباطی در شهرها و روستاهاست. ما نیز ضمن تبریک این روز به مسئولین و کارکنان این مجموعه و بر اساس الگوی خودشان، داستانی را در همین زمینه نوشته و درآخر در مورد واقعی بودن یا نبودن آن نظرمی کنیم. خانواده ای بعد از چند روز تعطیلی ایام نوروز، با مراجعه به منزل، متوجه قطعی تلفن منزل شده بنابراین سریعا" جریان را به خرابی تلفن اطلاع می دهند. این کار دو یا سه بار تکرار می شود اما تلفن منزل آنان وصل نمی شود. درست قبل از موج دوم تعطیلی نوروز، (12 و 13 فروردین)، ضمن حضور در شرکت مخابرات تقاضای خویش مبنی بر وصل تلفن خود را اعلام کرده اما باز هم خبری نمی شود.پس از بازگشت ازسیزده بدر،بازهم ضمن مراجعه حضوری،درخواست خود را تکرارمی کنند و خلاصه دو یا سه بار دیگر هم به مخابرات زنگ زده تا در تاریخ 20 فروردین، تلفن آنان به حول و قوه الهی وصل می شود. درست یک هفته پس از وصل شدن و در حالی که این خانواده هنوز هم به خاطر وصل تلفن ثابت خود غرق در شادی و سرورند، این تلفن مجددا" قطع گردیده و دوباره پروژه قبلی تکرار می شود یعنی تماس با خرابی تلفن و حضور در مخابرات و ... تا در مراجعه ی سوم یا چهارم که با اعتراض پدر خانواده نیز همراه شد، پس ازگذشت 18 روز از اولین اعلام قطعی تلفن، تلفن مذکور وصل می شود اما درست 5 روز بعد برای بار سوم در سال جاری قطع شده وتاکنون نیزدرهمین حالت می باشد.درهمه مراجعات هم ابتدا،خرابی سیم های داخلی رابهانه می کردند اما وقتی پدر بیچاره این خانواده از آنها می خواست که بوق آزاد را در مدخل ورودی ساختمان تحویل او بدهند، کوتاه می آمدند. جالب است که سال گذشته نیز شرکت مخابرات همین صحبت ها مبنی بر خرابی سیم های داخل ساختمان را آنقدر تکرار کرد تا این خانواده و کلیه ساکنان آن مجتمع مسکونی مجبور شدند کل سیم های ساختمان را عوض کرده اما مشکل حل نشد. حالا «آیا این داستان واقعی است؟» بله این داستان واقعی است. کاش عزیزان خدوم در مجموعه ارتباطات و فن آوری اطلاعات، در کنار افزایش کمیت، کمی هم به کیفیت نگاه می کردند تا چنین داستان های عنوان شده واقعیت نداشته باشد. بدیهی است قطعی یک تلفن بیش از 47 روز در کمتر از دو ماه و طی سه بار پیاپی، آن هم در مرکز یک استان، نمی تواند هیچ توجیهی داشته باشد.
در فرهنگ لغت معین در خصوص چپیه که ما آنرا به نام چفیه می شناسیم و استعمال می کنیم آمده است که : " دستار بزرگی که عرب ها بجای کلاه بر سر گذارند و بر روی آن عگال (عقال) بندند " از بدو پیروزی انقلاب اسلامی و ارتباط دولتمردان ما با کشورهای اسلامی بخصوص فلسطین چفیه وارد فرهنگ ما ایرانی ها شد و در دوران 8 ساله جنگ یا دفاع مقدس به عنوان وسیله ای چند منظوره مورد استفاده نیروهای مستقر در میدان جنگ قرار گرفت. از ابتدای جنگ به محض ورود به جبهه های نبرد اولین ملزوماتی که تحویل هر نفر اعم از بسیجی ، پاسدار و سربازان می شد کارت شناسایی ، پلاک فلزی ، البسه نظامی و یک تکه پارچه نخی راه راه تقریباً مربعی شکی به ابعاد تقریبی 90×90 سانتی متر بود که چند سال بعد کیف حامل ماسک ضد گاز و وسایل مربوطه به آنها اضافه شد. خوب بیاد دارم از میان تمامی اقلام تحویلی چفیه چنان با استقبال روبرو گشت که به اصلی ترین وسیله در جبهه ها تبدیل گردید. از چفیه هم بعنوان حوله استفاده می شد ، هم نقش سربند و شال را بازی می کرد و گاهی نیز بعنوان سفره غذا مورد بهره برداری قرار می گرفت و مهمتر از همه اگر کسی مجروح می شد و دسترسی به باند و گاز استریل و کمک های اولیه میسر نبود با چفیه محل زخم را می بستند تا از خونریزی بیشتر جلوگیری کنند ، چفیه در وقت نماز سجاده رزمندگان بود و همین کاربردها آنرا به به نماد جبهه و جنگ بدل کرد. با پایان یافتن جنگ فاصله ای بین فرهنگ جبهه و جنگ و جامعه آن روز بوجود آمد و کاربرد فرهنگی چفیه کمرنگ شد و حتی مدتی چفیه بعنوان روسری خانم ها مورد استفاده قرار گرفت اما بعد از چندی ضرورت زنده نگاه داشتن فرهنگ ایثار و شهادت در دستور کار دولتمردان و متولیان امر قرار گرفت و چفیه مجدداً احیاء شد و به نماد شجاعت ، جانفشانی و ایثار تبدیل گردید و جایگاه ویژه ای در جامعه یافت تا آنجا که بسیاری از مسئولان نظام بخصوص فرماندهان جنگ و مخصوصاً مقام رهبری آنرا به گردن انداخته و در انظار عمومی ظاهر شدند. امروزه تمام دنیا بسیج را با چفیه می شناسند ولی نکته ای که می خواهم به آن اشاره داشته باشم استفاده ابزاری است که به مرور زمان توسط عده ای فرصت طلب از چفیه شده و می شود و اوج آنرا در چند سال اخیر شاهد بوده ایم ، بعنوان مثال فلانی تا متوجه می شود که کارش در یک اداره گیر دارد فوراً چفیه ای به گردن می اندازد و سرو صدا می کند که ایها الناس من بسجی هستم ، سالها جنگیده ام و ... یا بهمان مسئول برای خودنمایی در تمامی مراسم با چفیه حاضر می شود و بعضی از آقایان نیز آنرا چنان لوث کرده اند که به حالت کراوات به گردن می آویزند و جالب اینکه همین افراد وقتیکه خرشان از پل گذشت چفیه ها را جمع نموده و کنار می گذارند که نمونه های آن در جامعه بسیار است لذا بر مسئولین امر لازم است ترتیبی اتخاذ نمایند تا حرمت این نماد ایثار و شهادت برای نسل های کنونی و آینده بصورت دست نخورده و اصیل حفظ شود.
اين كه چرا به بلوتوث، بلوتوث مي گويند مدتها برايم سئوال بود تا اينكه در سايت شركت سونی اریکسون( كه خود مبدع اين تكنولوژي است) به چرايي اين نامگذاري پي بردم: بلوتوث از نام يكي از پادشاهان وايكينگ [دريانورداني از سرزمين اسكانديناوي] به نام هرالد بلوتوث Harald Bluetooth اقتباس شده است. اين پادشاه موجبات اتحاد دو كشور دانمارك و نروژ را فراهم ساخت. شهرت او در داشتن روابط عمومي بسيار بالا بود و مهارت فراواني در نزدیک ساختن افراد به یکدیگر و به گفتگو نشاندن آنها داشت. ولي هرگز گمان نمي برد كه هزار سال بعد نام او را بر چنين تكنولوژي قدرتمندی بگذارند.
سال گذشته زمستان بسیار سرد و کم بارانی را پشت سر گذاشتیم ، در عمرم بارها زمستانهای کم باران را به عینه شاهد بوده ام امّا اغلب هوا اینچنین سرد نمی شد و بنظرم زمستان سال 1386 بی سابقه بود یا شاید برای من بی سابقه باشد ، بهر حال در یکی از روزهای سرد زمستان سال گذشته که به دیلم آمده بودم طبق روال معمول گذرم به خیابان ساحلی روبروی کوجه قدیمی افتاد که برایم سرشار از خاطره است ، خاطرات دوران کودکی ، نوجوانی و بخشی از جوانیم. در گوشه ای از رفیوژ (بلوار ) وسط خیابان ساحلی که امروزه بلوار خلیج فارس نامگذاری شده و در سالهای نه چندان دور بستر دریا و اراضی باتلاقی ساحل محسوب می شد تعدادی از کودکان و نوجوانان مشغول " گلوله بازی " بودند ، با مشاهد آن صحنه سریعاً دوربینم را از منزل آوردم و چند تا عکس برداشتم ، کودکان و بخصوص نوجوانان ابتدا ترسیدند که نکند من عکس ها را تحویل منکرات یا نیروی انتظامی بدهم و برایشان مشکل ساز شوم ولی من به آنها قول دادم که این عکس ها برای تهیه یک مقاله برداشت شده و جای هیچ نگرانی نیست. صدای برخورد تیله های شیشه ای به هم مرا به وجد آورد و ناخودآگاه به خاطرات دوران کودکیم برد ، یاد " پی دریهَ ، اطراف بخشداری کهُنوُ ، پشت انگلیسی یَل " و کارخانه یخ حاج سیروس و گلوله بازی دست جمعی ، یاد ماشکی و قُریل ، یاد "شقه ی 5 قرآنی " یا " شقه ی یک گلوله " ، با صدای یکی از کودکان بازیگوش که مرتباً فریاد می زد " شیر موشک ، شیر موشک " بخود آمدم و تازه متوجه شدم هنوز قانون شیر موشک به قوت خود باقیست و هنوز " زغُلی "با شدت دو چندان وجود دارد و هنوز " بینهَ کشوُ " جزء لاینفک گلوله بازی است امّا دیگر از شقه ی 5 ریالی خبری نیست و اسکناسهای 200 و 500 تومانی بود که مرتباً بین بچه ها رد و بدل می شد ، هر چه دقت کردم طفلی را ندیدم که جورابی پر از گلوله را با خود داشته باشد و اصلاً کسی روی برد و باخت گلوله حساب نمی کرد ، البته تعدادی از اطفال کمی آنطرفتر " آتشی " بازی می کردند ، یعنی در عوض رد و بدل کردن پول یا تیله ، فرد برنده پشت دستی جانانه ای به طرف بازنده می زد و مجدداً بازی از نو ادامه می یافت آنروز هر چه نگاه کردم خبری از گلوله های " پرچمی ، شیری ، بحرینی " و ... نبود و هر چه گلوله دیدم " اُوکی " بود و بس . یادش بخیر آنزمان برای کسب یک گلوله مجبور می شدم ساعت ها بدنبال قوطی خالی رنگ اسپری بگردم تا آن را پاره کنم و گلوله داخلی یش را بدست بیاورم و همواره یکی از سفارش هایم به پدر قبل از هر سفر کویت آوردن یک بسته گلوله های رنگارنگ می بود و چقدر حسرت می خوردم که نمی توانستم مثل خلیلو بازی کنم و نظر بگیرم و " شقه " بزنم چرا که محال بود او در فاصله چند متری گلوله ای را هدف قرار بدهد و تیرش به خطا برود ، حتی گاهی اوقات از شدت برخورد گلوله خلیلو به گلوله طرف مقابل آن تیله از وسط نصف می شد و یا گوشه ای از آن می پرید. و در آن روز سرد زمستان دلم می خواست یک بار دیگر فارغ از تعلقات دنیای جدید آستین ها را بالا می زدم ، کفش هایم را به گوشه ای پرت می کردم و شلوارم را تا زانو بالا می کشیدم و گلوله ای را نشانه می گرفتم و شقه ای می زدم و ... ولی افسوس که امروزه روز شقه زدن همان و متهم شدن به فسق و فجور همان ... ************************************* گلوله بازی : نوعی بازی با تیله های شیشه ای پی دریهَ : کنار دریا بخشداری کُهُنوُ : بخشداری قدیم ، روبروی برجک نیروی انتظامی در خیابان ساحلی انگلیسی یَل : محل فعلی هنرستان ولیعصر (عج) شقه : برخورد دو تیله به هم که برای پرتاپ کننده یک امتیاز محسوب می شود شیر موشک : اصابت هم زمان سه تیله به همدیگر که منجر به بهم خوردن بازی و شروع مجدد آن بازی می شود زُغُلی : تقلب بینه کشوُ : جابجایی مسیر تیله در بازی برای یافتن محلی مناسبتر جهت پرتاب تیله بنحوی که از فاصله ابتدایی کمتر نباشد. اُوکی : شفاف و بی رنگ
با پایان یافتن مدرسه پسرم، طبق روال سال گذشته، آخر شب ها که خیابان خلوت می شود، من و او (پسرم)، با هم به دوچرخه سواری می رویم تا هم تفریحی کرده باشیم و هم در این دنیای بی تحرکی، کمی ورزش کنیم. اما در شب گذشته اتفاقی افتاد که شاید گفتن آن خالی از لطف نباشد. در زمان برگشت به خانه و در حالی که عرق از سر و رویم می بارید بایستی به پرسش های ناتمام امیرحسین جواب می دادم. واقعا" تربیت فرزند کار سختی است چرا که در لحظه ای که نفست بالا نمی آید هم بایستی اصول تربیتی را رعایت کنی. از اصل موضوع فاصله نگیریم. در راه برگشت، به قسمتی رسیدیم که امیرحسین پارسال به دلیل شکسته بودن درب یکی از منهول های فاضلاب، نقش بر زمین شده بود. هر وقت به این قسمت می رسیم یاد آن شب می افتیم. نزدیک آن درب منهول که شدیم، به او گفتم: «مواظب باش شاید هنوز هم درست نشده باشه» اتفاقا" همین طور هم بود. یعنی بعد از گذشت یک سال کماکان این درب منهول شکسته و نصف و نیمه وسط خیابان خود نمایی می کرد به طوری که راحت نصف چرخ یک دوچرخه یا حتی مو تورسیکلت را در خود جا می داد و باعث سرنگونی راننده آن وسیله نقلیه می شد . بچه بیچاره در یک صدم ثانیه سئوالات بسیاری به ذهنش ریخته شد که جواب دادن به آنها نه برای من که نفسم بالا نمی آمد، بلکه برای هر کس دیگر هم سخت بود. بچه: بابا، چرا هنوز این رو درست نکردند؟ پدر:نمی دونم،شایدهنوز نمی دونند که خراب شده!!!شاید هم بهتر بود ما بهشون خبر می دادیم. بچه: کی باید اینها را درست کنه. پدر: دقیقا" نمی دونم یا شهرداری یا اداره آب و فاضلاب بچه: شهرداری یعنی همونی که بابای سوگند است (بابای سوگند یکی از بستگانمان است که چند وقتی است شهردار یکی از شهرهای استان شده) پدر: آره بابا بچه: بریم به بابای سوگند زنگ بزنیم و بهش بگیم تا بیاد این رو درست کنه. پدر: بابای سوگند، شهردار یک شهر دیگه است. هر شهر یک شهردار داره. بچه: خوب حداقل بپرسیم ببینیم که باید شهرداری اون را عوض کنه یا کس دیگه. راستی اسم اون یکی چی بود؟ پدر: اداره آب و فاضلاب. بچه: حالا به بابای سوگند زنگ می زنی؟ پدر(خسته و ناتوان):باشه. بچه: هر وقت زنگ زدی اجازه می دی من هم با سوگند حرف بزنم؟ پدر (بی رمق): آره. وارد خانه می شویم. بچه یک راست به سمت گوشی تلفن می رود و اشاره می کند که زنگ بزنیم. آخ که مشکل شد دو تا. کسی که جون نداره حرف بزنه حالا باید دو تا کار بکنه. هم باید زنگ بزنه و هم باید برای مادر بچه توضیح بده که داستان از چه قراره. به موبایل بابای سوگند زنگ می زنیم اما از آن طرف خط، خانم همیشه در صحنه اطلاع می دهد که موبایل بابای سوگند خاموش است. یادم می یاد چند دفعه قبل هم که زنگ زده بودم همین رو می گفت و من مجبور می شدم به محل کار یا منزل ایشان تماس بگیرم که بیشتر مواقع هم با یک جواب روبرو می شدم: «ایشون جلسه دارند» خدا کنه تو این جلساتی که بابای سوگندهای همه شهرها برگزار می کنند، حداقل مشکل معابر شهر آنان مرتفع بشه. «پایان» امروز بیست و پنجم اردیبهشت ماه به نام شاعر پرآوازه ایران ابوالقاسم فردوسی نا مگذاری شده است چه زیباست در این روز به یاد او که حق بزرگی بر گردن تک تک ما پارسی زبانان داره هرکدام از ما تورقی بر کتاب عظیم وبزرگ او شاهنامه بکنیم .یادش همیشه جاودان و نامش بزرگتر و پر آوازه تر باد.
از همه دوستان همشهریان عزیز وگرانقدر، نویسندگان وخوانندگان وبلاگ دیلمی یل درخواست می نمایم باتوجه به اینکه سازمان ملی جوانان استان بوشهر درنظر دارد با ساماندهی تشکل های غیر دولتی جوانان شهرستان ( سمن ها ) ازخانه جوان ــ محل فعلی مورد استفاده انجمن معتادان گمنام که درمطلب قبل بدان اشاره گردید- استفاده نماید واز طرفی ضرورت حمایت واهمیت کار انجمن ان. ای ، مورد تاکید می باشد لذا به منظور پشگیری ازاخلال در برنامه ترک اعتیاد این عزیزان. استدعا داریم در صورتی که عزیزی ازمکانی مناسب آماده واگذاری جهت اجاره با اجاره بهای حدود ۱۵۰۰۰۰ تومان(یکصد وپنجاه هزار تومان)به گونه ای که کاملا در مرکز شهر ومحلات متراکم نباشد واز شهر نیز بسیار فاصله نداشته باشد وحداقل یک اتاق بزرگ یا سالن داشته باشد به اینجانب اطلاع دهند. با تشکر فراوان
جمعه شب ، ساعت ۲۱ به همراه دوست عزیزم کمال نعامی ، به محل تجمع کسانی رفتیم که سالها در معرض بلای خانمانسوز اعتیاد بودند.
کسانی که اکنون به " معتادان در حال بهبودی " تبدیل شده اند ! از تعداد وسایل نقلیه اعم از ماشین های مدل بالا تا موتورسیکلت و دوچرخه ، می شد حدس زد که حدود ۴۰ نفر در ساختمان حضور داشتند! به ما اجازه ی عکس گرفتن و وارد شدن به ساختمان داده نشد ، چون جلسه ی آن شب از جلسات "بسته " بود و مختص معتادان! یکی از آنان با کارتی بر روی سینه به عنوان "خوش آمد گو " از معتادانی که یک به یک به درون ساختمان می رفتند ، با آغوش باز استقبال می کرد . از یکی از آنان - که از دوستان خودم هست - خواستیم در مورد این محل و نحوه ی فعالیت آن برایمان توضیح دهد ، با خوشحالی پذیرفت و او از " انجمن معتادان گمنام " گفت : انجمن معتادان گمنام ( Narcotics Anonymous ) یا گروه NA " این انجمن حدود ۱۵ سال است که وارد ایران شده است ، هرکسی بخواهد مصرف مواد مخدر را قطع کند، می تواند عضوی از انجمن باشد ، عضویت محدود به مصرف ماده ی خاصی نمی باشد . تمرکز بهبودی در انجمن بر روی شکل اعتیاد است نه یک ماده ی خاص " دلیل " گمنام " بودن آن را پرسیدیم و گفت : " اصل اساسی گمنامی باعث می شود تا معتادان بدون ترس از مخالفت های اجتماعی و قانونی ، در جلسات شرکت کنند ، همچنین گمنامی ، فضای یکسان و مساوات را در جلسات بوجود آورده و این اطمینان را ایجاد می کند که هیچ فرد یا شرایطی ، مهمتر از پیام بهبودی که در قالب مشارکت مطرح می شود ، نیست " و اضافه کرد : " انجمن معتادان گمنام ، یک سازمان مذهبی نیست و نماینده ی مکتب اعتقادی خاصی نمی باشد ، این انجمن اصول روحانی پایه ای مانند صداقت ، روشن بینی ، ایمان ، تمایل و فروتنی را به معتادان می آموزد تا در زندگی روزانه مورد استفاده قرار دهند " از نحوی اداره کردن جلسات و هزینه های آن پرسیدیم ، و گفت : "اعضاء با حرف زدن دریاره ی تجربیات و بهبودی شان از مصرف مواد مخدر ، در جلسات شرکت می کنند ، ساختار جلسات انجمن غیر رسمی است و توسط اعضایی که به نوبت جلسه را باز و بسته می کنند ، رهبری می شود " از حمایت بسیار زیاد فرماندار دیلم برای در اختیار گذاشتن محل تجمعشان گفت و در مورد هزینه های آن گفت : " هزینه ی جلسات انجمن و سایر خدمات ، به طور کامل از محل کمک های داوطلبانه ی اعضای معتاد و فروش نشریات بهبودی ، تأمین می گردد و کمک های مالی از طرف کسانی که عضو نیستند ، مورد قبول نیست " ! دوستانش او را صدا می زدند ، مثل اینکه قرار بود هدیه ای به یکی از آنان اهداء شود ، با ما خداحافظی کرد و به دوستانش پیوست ؛ در حالیکه در حال ترک آن محل بودیم ، صدای تشویق های پی در پی از آن محل همچنان به گوش می رسید . ( خداوند همه ی ما را به راه راست هدایت فرماید ) آمین. در آخرین آمار جهانی ایران توانست با پشت سر گذاشتن رقیبان خود در حوزه اقتصاد در میان ۱۸۰ کشور رتبه پنجم را از لحاظ نرخ تورم کسب کند. بنابراین آمار ایران با نرخ تورم !!۱۹ درصد بعد از اریترهُ گینهُ میانمار و زیمبابوه قرار گرفت.این در حالی است که ژاپن با نرخ تورم صفر کمترین نرخ تورم را داشته است . با اندکی دقت در این آمار میتوان واقعا میتوان به بیماری شدید اقتصاد ایران پی برد. در این آمار کشورهای کویت با ۲.۵ و بحرین با ۲.۹ و افغانستان با ۸ درصد ثبات اقتصادی بسیار بالاتری از ایران دارند. به نظر شما چه کسی باید پاسخگوی این همه تورم افسارگریخته باشدو آیا میتوان این تورم را ناشی از تورم جهانی دانست؟ چرا از میان ۱۸۰ کشور ۱۵۶ کشور باید تورم زیر ۱۰ درصد داشته باشند ولی ایران با دارا بودن این همه امکاناتباید در رتبه ای پایینتر از افغانستان قرار گیرد؟ به نام خداوند جان وخرد « مصریها هشتاد سالگی مبارک را عزا گرفتند: کسی که رادیو و تلویزیون های رسمی کشور، روزنامه های دولتی و حتی احزاب وابسته به دولت پی در پی در وصف او سرود می خوانند و او را به هزار زبان ستایش می کنند اما این فقط یک روی سکه است روی دیگر این سکه حکایت از سال ها استبداد و خفقان ، گرانی و تورم و تحقیر توده های مردمی دارد که دیروز تصمیم گرفتند به مناسبت هشتادمین سال تولد فرعون خود لباس سیاه بپوشند...» این مطلب را که در روزنامه می خوانم بی درنگ به یاد داستانهای شاهنامه می افتم. کتابی که داستان حکمرانان خوب و بد را در خود گردآورده است و حکایت هریک از آنان حکایت حکمرانان دیروز و امروز این کره خاکی است. دلبستگی به تاج و قدرت نهفته در آن یکی از مواردی است که از دورترین زمان ها تا کنون همواره وجود داشته است. دلبستگی به تاج صفات ناپسند دیگری چون بی مهری، خشم، دروغ، پیمان شکنی، آدم کشی و... را به همراه دارد. این ویژگی ها در شاهنامه سبب می شود که ضحاک دست به خون پدر بیالاید و یا گشتاسب بی توجه به مهر فرزند او را به بهانه ای سست به کام مرگ بفرستد. در اینجاست که پشوتن برادر اسفندیار که به خوبی از قصد پدر در فرستادن اسفندیار به جنگ با رستم آگاه است پس از کشته شدن وی به گشتاسب چنین می گوید: پسر را به خون دادی از بهر تخت که مه تخت بیناد چشمت مه بخت جهانی پر از دشمن و پر بدان نماند به تو تاج تا جاودان بدین گیتیت در نکوهش بود به روز شمارت پژوهش بود دلبستگان به تاج همواره بهانه هایی برای کشتن کسانی که قدرت آن ها را تهدید می نمایند، می یابند چنان که بهانه انوشیروان عادل نیز در کشتن هزاران مزدکی، دفاع از دین بود. او مزدکیان را که در تاریخ تعداد آنان را بالغ بر دوازده هزار نفر تخمین زده اند به فجیع ترین وجهی قتل عام نمود. کاری که شاهنامه به گونه ای مختصر آن را چنین توصیف می کند: بدرگاه کسری یکی باغ بود که دیوار او برتر از راغ بود همی گرد بر گرد او کنده کرد مرین مردمان را پراگنده کرد بکشتندشان هم بسان درخت زبر پای و زیر سر آگنده سخت دلبستگی به تاج گاه چنان در درون آدمی ریشه می دواند که حتی مهرهای دیرین و مقدسی چون مهر مادری را نیز بی اثر می گرداند. چنان که همای چهرزاد از شاهان ساسانی نیز برای آن که روزکی چند بیشتر بر تخت بماند فرزند را به آب های خروشان رود می سپرد. (شاهنامه، ج6، ص356). از فضای اسطوره ای و تاریخی شاهنامه که بیرون بیاییم در روزگار خود نیز با انواع دیگری از حکمرانان شیفته قدرت بی چون وچرا روبرو می شویم. حکمرانانی که حتی حق انتخاب مردم را نیز حربه ای برای پایداری خود می سازند. کسانی که صدام و چاوس و موگابه و کاسترو و مبارک نمونه هایی اندکی از آنان هستند. چندی پیش خواندم که یکی از بزرگان حوزه دین فرموده اند که : " در دانشگاه ها، دانشجویان تنها توهین به اسلام را فرا می گیرند و ... " به درستی یا نادرستی دیدگاه این بزرگوار نمی پردازم. تنها این پرسش را دارم که چرا این بزرگوار برای یک سرما خوردگی کوچک دست به دامان دکترهایی می شوند که در این دانشگاه های کافر پرور درس خوانده اند؟ بقیه کارهای فارغ التحصیلان کافر هم بماند؛ لطفا همین یکی را پاسخ دهند. عصر آدینه به روال همیشگی خانواده؛ فیلمی از ویدیو کلوب تهیه و به تماشا نشستیم. فیلم زیبا و خوش ساخت بچه های ابدی ساخته خانم پوران درخشنده. روانی داستان و زیبایی تصاویر به جای خود ولی موضوع تازه آن؛ جالب توجه بود. موضوع فیلم، اطرافیان ما هستند که سندرم داون دارند و شاید ما بی توجه به آن ها و گاهی هم با دلسوزی و گاهی با تمسخر به آن ها می نگریم. خانم درخشنده در این فیلم تلاش کرده است که ما را با دنیای واقعی آنان آشنا سازد و به نظر من در این راه موفق بوده است. به همه دوستان پیشنهاد می کنم با تماشای این فیلم دریچه ای دیگر برای نگاه به زندگی بسازند و همراه با آن از بازی های زیبای هنرپیشگان و فیلمی زیبا لذت ببرند. خارک ۴۸ عنوان وبلاگ استاد ارجمندجناب آقای سید اسماعیل موسی یکی از دوستان در استان بوشهر می باشد . چندی پیش وقتی خبر باز شدن وبلاگ ایشان به گوشم رسید بسیار خوشحال شدم و به سراغ مطالعه مطالب آن رفتم . اما اولین چیزی که ذهنم را مشغول خود کرد این بود که چرا نویسنده نام خارک را برای وبلاگ خود برگزیده است ؟ که ایشان در پاسخ گفتند : انتخاب عنوان خارک شیرین برای وبلاگ به دو دلیل است 1 - خارک پیش محصول درخت خرماست و مخصوص آبپخش 2 - سعی دارم خبرها مثل خارک - شیرین و مثل تابستان - داغ باشند . که در پی آن اطلاعات ارزشمندی از این محصول و درخت آن در اختیار ما قرار دادند که تقدیم شما خوانندگان می گردد . درخت خرما در نواحی گرمسیری و نیمهگرمسیری، از جمله ایران پرورش مییابد. با اینکه خاستگاه آن را میانرودان، عربستان و شمال افریقا ذکر میکنند ولی بررسیهای علمی، آن را به گونهای به نام علمی P.H. Sivestris که در هندوستان میروید نسبت میدهند. باستانشناسان احداث نخلستانها را به پنج هزار سال پیش نسبت دادهاند زیرا نامی از آن بر لوحههای گلی ۵۰ سده پیش یافتهاند. به نام خداوند جان و خرد خسته از کار روزانه و تکراری بودن لحظات کتابی را به دست گرفتم تا نگاهی به آن بیندازم. بچه ها هنوز از مدرسه بازنگشته بودند و من می توانستم دور از غوغای بچه گانه اشان، کمی هم به دل خواسته های خود برسم.هنوز چشمانم پایشان را از دو خط آغازین فراتر نگذاشته بودند که این دیوارهای نازک شگفت انگیز خبررسان گفتگوهای همسایگان سالخورده ام گردید. زن از مردش گلایه داشت. می گفت که سال هاست که نوید روزهای خوش می دهی. کودکانم بزرگ، اما مردان و زنانی با چشمانی خسته و دستانی تهی گشتند. سال هاست که وعده می دهی سرمایه گذاری هایت روزی به بار می نشیند و ما روزهای خوشی را آغاز می کنیم . به دستانم بنگر دیگر چیزی از طراوت روزهای گذشته با آن نمانده و وجودم خسته از تمامی فقری است که با همه ثروتی که در این خانه نهفته است برای من مدام شعر شوم ناداری را تکرار می کند... ومرد بازهم در پاسخ وعده هایش را تکرار می نمود... به خودم که آمدم دیدم چشمانم هنوز روی همان دو خط آغازین کتاب مانده است. کتابی با عنوان « ما چگونه ما شدیم» از دکتر صادق زیباکلام. زنگ خانه که به صدا درآمد آن را به کناری گذاشتم و با خود گفتم شاید وقتی دیگر. هر چند کپی و درج کردن مطالب دیگران بدلیل نو نبودن ممکن است باعث آزردگی خوانندگان عزیز شود اما همین یاد آوری و تامل دوباره خواندن و یا تکرار آن بعضا می تواند درس جدیدی را به ما آموخته و ما را دچار تحول نماید .
مطلب فوق را بهانه درج مطلبی قرار دادم که چندی پیش توسط یک دوست برایم ایمیل شده که امکان دارد آن را در جایی دیگر مطالعه کرده باشید را در دسترس شما خوانندگان محترم قرار می دهم. یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: به نام خداوند جان و خرد کدام کس به تو ماند که گویمت که چنوئی ز هر که در نظر آید گذشته ای بنکوئی ندیدم آبی و خاکی بدین لطافت و پاکی تو آب چشمه حیوان و خاک غالیه بوئی (سعدی) این شعر تفالی بود که در آغاز صبح برای بزرگداشت روز معلم زدم. این روز را به همه پاس داران بارگاه جان بخش علم و ادب تبریک می گویم و امیدوارم که سختی های روزگار هیچ گاه نگاه مهربانشان را تیره نسازد. به نام خداوند جان و خرد خلیج فارس به آرامی موج های خود را که سفیران او به سوی سرزمین های دوردست بودند به کناره های ساحل ایران فرستاد او زمزمه های دگرگونی نامش را شنیده بود وهراسناک به آن روزی می اندیشید که پس از قرن ها و سال ها و روزها نامش را به چیزی جز آن چه هست تغییر دهند. این اندوه در جانش سنگینی می نمود و با خیال آن که این احساس تلخ را با دیدن چهره های شاد کودکان و مردمانی که در جشن های این روز خاص شرکت کرده اند از یاد ببرد به سرعت موج های خود افزود .خلیج فارس می دانست که ساکنان خاک ایران این روز را به نام و یاد او روز ملی خلیج فارس نامیده اند. پس با خود اندیشید که به سنت همه مردم جهان حتما جشن کوچکی در ساحل برپانموده اند. بادبادک های کودکان در هوا می رقصند و موسیقی و ترانه های شاد و محلی مردم خوش ذوق ایران گوش رهگذران را نوازش می دهد. او بازهم در گوش موج هایش زمزمه نمود: بی تردید زنان و مردان برای آن که دلبستگی و تعصب خویش را به من نشان دهند جشنی برپا ساخته اند .. اما موج های خلیج فارس هرچه نزدیک تر می شدند ساحل را تنهاتر می دیدند گویی مردمان این سرزمین به خواب تلخ نادانی فرو رفته بودند. ساحل پر از کثیفی و قوطی های خالی رنگارنگ بود. نه از خنده کودکان خبری بود و نه از جشن و یا گردهم آیی مردمان. موج ها بی آن که چیزی بگویند به هم نگریستند اما همه آن ها تردیدی نداشتند که در آن سوی خلیج جشنی برپاست جشنی که بی تابانه دگرگونی نام خلیج فارس را ندا می دهد. در ايام دانشگاه دوست خوبم جناب مهندس نعامي، يك همكلاسي داشت به نام رضا الف كه در خالي بندي، صاحب سبك بود. ايشان بدون آمادگي قبلي قادر بود صدها دروغ را در كمتر از 5 دقيقه بر زبان جاري كرده، به طوري كه حتي بچه هايي كه او را كاملا" مي شناختند هم بالاخره درصدي از گفته هايش را باور مي كردند. البته اين را هم بگويم كه ايشان همه اين كارها را براي تفريح انجام مي داد و قصد سويي نداشت. يادم مي آيد انتخابات مجلس شوراي اسلامي (مجلس پنجم) انجام شده يود ولي در شيراز اين انتخابات به دور دوم كشيده شده بود. بين بچه ها بحث بود كه آيا ما كه در دور اول در حوزه بوشهر راي داده ايم مي توانيم در دور دوم در شيراز راي بدهيم يا نه. آقا رضاي داستان ما بلافاصله دست به كار شد و راي خود را صادر كرد. او گفت كساني كه در حوزه هايي غير از شيراز راي داده اند، بايستي فقط در حوزه هاي قبلي راي دهند و به هيچ وجه نمي توانند در شيراز راي دهند. اتفاقا" راديو هم روشن بود و شخصي در مورد انتخابات اطلاع رساني مي كرد. بلافاصله بعد از اعلام نظر آقا رضا، صدايي از راديو پخش شد: «كساني كه در دور اول در هر حوزه اي راي داده اند، در دور دوم مي توانند در همان حوزه يا هر حوزه ديگري راي دهند.» همه بچه ها با تمسخر و خنده به رضا نگاه كردند. رضا كه پيش تر نيز بارها دستش براي بچه ها رو شده بود با خونسردي تمام و در حالي كه سرش را تكان مي داد گفت، البته من شنيده ام كه حتي المقدور بايد در حوزه هاي قبلي راي داد!!!! حالا داستان دور دوم مجلس و قوانين جديد آن، همان چيزي شد كه آقا رضاي ما 12 سال پيش آن هم به عنوان شوخي و خالي بندي گفته بود. يعني هر فرد فقط مي توانست در حوزه قبلي راي دهد. با اين حساب تعداد زيادي از كساني كه در دور اول به هر دليلي در حوزه ي ديگر راي داده بودند، خود به خود به افراد راي نداده در اين دوره اضافه شدند. اين زماني دردآورتر مي شود كه بدانيم همه دانشجويان غير بومي كه در دور اول به دليل تعطيلات آخر سال، در شهرهايشان بودند در دور دوم كه اتفاقا" در وسط ترم دانشگاهي بود، نمي توانستند راي خود را به صندوق هاي اخذ راي بريزند و به اين آمار، آمار كارگران و كاركنان غير بومي شركت ها و ادارات و سربازاني كه در دور اول در مرخصي آخر سال بودند را نيز اضافه كنيد. بديهي است اين فقط بخشي از واجدين شرايطي است كه علي رغم ميل باطني شان، نتوانستنه اند به پاي صندوق هاي راي بيايند.
بركنار شدن خوانين وآمدن بخشداران در ديلم يكي از عواملي كه موجب گرديد مردم ديلم در امر تظلم خواهي در برابر خوانين تشجيع شوند اقدام خلاف فرزند حسين خان به نام (( مراد خان )) بود . ماجرا از اين قرار بود كه جواني به نام (( عبدالرسول ايراني )) كه پدرش حاج خليفه ايراني از تجار متعهد و معتبر ديلم بوده كه تسبيح با ارزشي در دست داشت ؛ روزي مراد خان فرزند حسين خان تصميم ميگيرد تسبيح وي را از دستش بيرون آورد . ولي اين جوان برومند از دادن تسبيح به وي امتناع مي ورزد و همين امر موجب مي شود كه مردم در بيرون كردن خان ها از ديلم ترغيب شوند . بعد از بيرن راندن خان ها از ديلم براي مدتي (( حاج عبدالرسول)) پدر مرحوم نيك پور ديلمي معروف بر ديلم حكومت مي راند . تا اينكه از طرف حكومت مركزي ايران فردي به نام «محمد تقي» در سال 1302 شمسي به حاكميت ديلم منصوب مي شود و پس از آن حكومت ديلم در اختيار بخشداران قرار مي گيرد . بخشداران قديمي كه اغلب داراي مدرك تحصيلي ششم ابتدايي قديم بودند . البته افرادي سياس بودند كه از سواد كافي براي احراز پست خود برخوردار بوده اند . اما رفته رفته با فارغ التحصيلي جوانان تحصيل كرده از دبيرستانها دارندگان مدرك ديپلم جاي بخشداران قديمي را گرفتند . ديري نپاييد كه پست بخشداري را به افرادي واگذار كردند كه داراي مدرك تحصيلي ليسانس بودند . خاطراتي از بخشدارن قديم تا انجايي كه سن من ايجاب مي كند و خاطراتي در ذهنم از بخشداران قديم مانده است به شما ارائه خواهم دادد. قبل از اينكه بنده به دانشسرا بروم و در آموزش و پرورش استخدام شوم ، با جرايد و نشريات كشور همكاري تنگاتنگ داشتم و برايشان مطلب مي نوشتم و كار خبري انجام ميدادم . خاطرم هست كه در سال هاي بين 1346تا 1348 شمسي بندر ديلم داراي شخص بخشداري بود « كه بنا به دلايلي از بردن نامش خود داري مي شود » پيرمردي حدودا 60 ساله با موي سفيد و در پست بخشداري داراي سابقه بود . در آن زمان بخشداري ديلم در ساختماني استيجاري مستقر بود وساختمان مذكور داراي حياط وسيعي بود كه از دو قسمت شرقي و غربي تشكيل مي شد . قسمت شرقي محل سكونت خانواده آقاي بخشدار و قسمت غربي كه از دو اتاق تشكيل شده بود محل اداره بخشداري بود . پرسنل بخشداري متشكل بود از يك نفر كارمند دفتري بنام « حاج محمود دامغاني » - خدايش بيامرزد – كه در حقيقت مسئول دبيرخانه ، امور اداري و نهايتا معاونت بخشداري را عهده دار بود و آقاي كربلايي « حيدر حقگو»- خدايش بيامرزد - هم كه مامور اجراي بخشداري و نامه رسان بخشداري هم بود و هركس را كه بخشدار با وي كار داشت توسط ايشان احضار مي شد . اگر كسي هم قصد ورود به بخشداري را داشت با بالا آمدن از پلكاني نخست به اتاق آقاي دامغاني وارد مي شد و اگر قصد شرفيابي نزد بخشدار را داشت مي بايست با كسب اجازه از آقاي دامغاني وارد اتاق بخشدار مي شد . بخشدار تنها يك پسر 4 تا 5 ساله داشت كه فرزند وي داراي يك خصلت عجيب بود . اين پسر لوس مترصد فرصتي بود تا ارباب رجوعي كه وارد بخشداري مي شد ، بلافاصله انگشتي به بي ادبي روانه او مي كرد . گويا در يكي از ايام گرم تابستان كه هوا به شدت گرم بود – تيمساري - « كه بنا به دلايلي از بردن نامش خود داري مي شود » و نماينده تام الختيار دولت در استانهاي بوشهر و هرمز گان بود با كبكبه و دبدبه با عده اي از بدامجان دور قابچيين ها وارد ديلم شدند و به محل بخشداري رفتند . آقاي تيمسار كه با يك اتومبيل آهوي بيابان و دو اتومبيل لندرور به محل ديلم آمده بود ، به اتفاق همراهانش نخست در مدخل ورودي شهر مورد استقبال بخشدار و روساي ادارات و فرهنگيان و دانش آموزان قرار گرفت . دانش آموزان به رديف صف كشيده و پرچم هاي كوچك ايران را به دست داشتند و براي فرماندار كل و همراهانش آنها را تكان داده و هورا مي كشيدند . سپس به همگي به بخشداري رفتند . اينجا بود كه پسر چهار ساله آقاي بخشدار كه گويا در پشت يكي از ستون هاي بخشداري كمين كرده و منتظر ورود تيمسار و مهمانان گرانقدر پدرش بود به محض ورود تيمساراز پشت سر وي كه قامت افراشته اي هم داشت نزديك شد و عادت هميشگي اش را روي تيمسار انجام داد . تمسار با آن همه ابهتي كه داشت بطور ناگهاني جا خورد و وارفت و عرق شرم بر پيشانيش نشست . در زمان ورود آن تيمسار ضمن اينكه مديريت دبستان هدايت را بر عهده داشتم ، نماينده و مخبر روزنامه اطلاعات نيز بودم . خوب يادم مي آيد كه هنگام ورود تيمسار دوربين عكاسي به همراهم بود و لحظه به لحظه عكسهايي از ورود تيمسار مي گرفتم . كه يكي از همراهان تيمسار كه گويا ساواكي و از محافظين تيمسار بود ، دوربين را از دستم گرفت و فيلم را بيرون كشيد و چشم غره اي رفت ولي من گرفتن عكس آن صحنه را انكار كردم وگرنه روزگارم سياه مي شد . ولي فيلم از دستم رفت و آن را در زباله داني انداختند . چند روز بعد آقاي بخشدار نيز از ديلم رخت بر برست و بنا به دستور تيمسار به خاطر انگشتي كه پسر بچه نادان بخشدار به جايي روانه كرده بود كه نبايد مي كرد ، سرنوشت پدرش را تغيير داد و وي را از بخشداري عزل نمود . بعد ها بخشداران ديپلمه و ليسانسه جاي بخشداران قديمي را پر كردند . با مطالبي از شاعر و نويسنده گرامي اين ديار : غلامرضا كپتان برگرفته از ويژه نامه دليران و تنگستان چاپ فروردين ماه 1387 |
درباره وبلاگ
![]()
جويباری هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم و اگر سنگ بر راهمان نهيد، شك نكنيد كه ما هم مرداب میشويم.
منوی اصلی
صفحه نخستتازه های وب آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه ایمیل نویسندگان وبلاگ اضافه به علاقه منديها نويسندگان
داریوش راستیعبدالرضا شهبازی معصومه راستی محمد باقر غضبانی محمد مهدی شفیعی کرامت الله طاهری سید حیدر میرجهانمردی محمدرضا زاهدیپور حسن درویشی محمد رضا بشیری فتح الله صالحی فرد نویسنده میهمان آرشيو نويسندگان وبلاگ آخرين نوشتهها
رنگ محرم شب یلدا نذورات در ماه محرم سنگار افتو ِشهردار عید قربان گازوئیل قصه های در گوشی تــــــــــولـد نـــــــــــــــــور آزادی آدرس ما کجاست!؟ میوه برمزار اموات عید فطر ایرانی یا افغانی "گره گشو " مدرن حقوق شهروندي پرواز شاهین بر فراز آسمان فوتبال حذف حذف چند نکته پایه های نقد و انتخاب مناظره انتخابات دهم ریاست جمهوری معتقد یا شهروند؟ بدترین درد 20 نکته قانون و میوه روز معلم سیندرلای وطنی مورد عجیب دکتر محمود حسابی آرشیو
دی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آرشيو موضوعی
عکسفرهنگ ديلم نويسندگان پيشنهادات سلامت و بهداشت ديلم شهر اطلاعات ديلم رشته تحصيلی آموزشی شعر و ادبیات شوراها متفرقه پيوندهای روزانه
به همه کفش پرتاب می کندعراق - كردستان پیرمرد 34 سال است که در دل کوه زندگی میکند! هزينه های اضافی تحريم ها بر مبادلات تجاری آخرین وضعیت بازار خودرو رتبه بندى حساب ذخيره ارزى كشورها كشف استوديوي ضبط ترانه عليه نظام بوش به هدف خود رسيد آرشيو پیوندها پيوندها
مترجم (عبدالرضا شهبازی)موسسه خیریه ولی عصر دیلم وبلاگ سی نیز وبلاگ لیراوی نصير بوشهر نسيم جنوب نشریه سیاسی بندر گناوه محمد دادفر هنرستان فنی و کاردانش پسرانه دیلم اشک مهتاب وبلاگ محمود داوودی مدیریت آموزش و پرورش دیلم حيات داوود فرودگاه بوشهر تنوب مرکز پیش دانشگاهی علامه دهخدا فرمانداري ديلم جاوید باد ایران و ایرانی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان دیلم آموزشگاه رانندگی نوین شهرستان بندردیلم آمار وبلاگ
|
| استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد |