تبليغاتX
دیلُمی‌یَل
خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک

کتاب‌خوانی
این روزها زیاد می‌شنویم یا می‌خوانیم که مثلا سرانه کتابخوانی ايرانیان خیلی پائین است و به نظر من هم مطلب درستی است. به خودم که نگاه می‌کنم، البته منهای کتب و بیشتر مطالب و مقالات کاری و فنی مرتبط با رشته‌ام که روزانه "مجبورم" به صورت مجازی و از اینترنت بخوانم، به یاد ندارم آخرین کتاب عمومی کاغذی که خوانده‌ام کدام است و آیا تمامش کردم یا نه! از هفته پیش کتابی را از قفسه کتابهای معدودی که در منزل موجود است را انتخاب کرده و بیرون مقابل چشمم و نزد تلویزیون گذاشته‌ام(!) تا آن را هر روز بیبینم بلکه رغبتی پیدا کرده و آن را که قبلاْ تا نیمه خوانده بودم و رهایش کرده بودم را دوباره بخوانم؛ اما دریغ از یک جو رغبت و حال و حوصله. آنچه اتفاق افتاده این است که ترجیح داده‌ام به تلویزیون زل بزنم ولی به آن کتاب دست نزنم!
واقعا دلیل این مساله چیست؟ آیا مشکل از من است؟ آیا مشکل از کتاب‌ها است؟ آیا کتابی نیست که واقعا خواندنش برای من جالب باشد؟ آيا کتاب‌ها من را جذب نمی‌کنند؟ آیا به کتاب‌ها و کتاب‌نویس‌ها اعتماد ندارم؟ شاید هم فکر می‌کنم درون این کتاب‌ها همان نظریات رسمی و هر روزه دور و برمان است که همواره می‌شنویم و دیگر نیازی به روخوانی مجدد آنها نداریم؟ آیا درون آنها چیزی هست که تازه و بدیع باشد؟ اصلاً شاید چنین کتابی در حال حاضر چاپ شده و موجود باشد. من چگونه از آن خبردار شوم؟ چقدر تبلیغات کتابی داریم؟ آن قدر که برای پول گذاشتن در قرض الحسنه بانک‌ها محض رضای فقط خدا و نه به خاطر جوائز آنها تبلیغات داریم، آیا برای کتاب هم تبلیغ می‌کنیم؟ گیرم که این مساله هم حل شده باشد. چقدر کتاب‌فروشی داریم؟ چقدر کتاب‌فروشی‌ها در دسترس هستند؟ تهران را که فقط و آن هم به سختی باید رفت به یک خیابان. آیا یک کتاب ارزش آن را دارد که چندین ساعت وقت کار و زندگی‌ام را بزنم و به دنبال آن بروم؟ شهرستان‌ها چطور؟ آیا شبکه توزیع آن قدر قدرتمند است که هم زمان یک کتاب به شهرستان هم برسد؟ قیمت‌ها را چه کنیم؟ می‌گویند قیمت کتاب با توجه به هزینه‌ها بسیار مناسب و حتی در بسیاری موارد پائین‌تر از قیمت تمام شده است. من هم این مساله را قبول دارم. اما آیا درآمد همه افراد متناسب با هزینه‌های آنها هست که بتوانند همه چيز را متناسب با قیمت آن بخرند؟ همه این مسائل را هم حل شده بدانیم. آیا پس از چند ساعت کار موظف به اضافه اضافه‌کاری فول و مجموعا ده و دوازده ساعت کار و مجموعا چهارده الی شانزده ساعت بیرون از منزل بودن جهت رفت و آمد و کار و انجام سایر امور روزمره، باز هم حال و حوصله‌ای باید برای کتاب خواندن بماند؟
همه این بهانه‌ها را آوردم ولی به نظر خودم باز هم برای کتاب نخواندن کافی نیستند. اما بد نیست در مقایسه سرانه کتاب‌خوانی‌مان به قول یکی از دوستان با سایر ملل راقیه این مسائل را هم در نظر بگیریم و اين قدر مجرد و خشک و خالی مقایسه نکنیم.
لينک ثابت نوشته شده توسط ساسان یگانگی در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت 10:9
تسلیت
 

برادر عزیز جناب آقای صالحی فرد:

 

 مصیبت دلخراش از دست دادن برادر عزیزتان را

 

به شما و خانواده محترم تسلیت گفته، از خداوند منّان

 

برای عزیز از دست رفته اجر جزیل و برای بازماندگان

 

صبر جمیل مسئلت داریم.

لينک ثابت نوشته شده توسط عبدالرضا شهبازی در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 13:6
اعتراض

به نام خداوند جان وخرد

 

روزهایی که بچه ها را به کلاس های تابستانی می بردم با بقیه مادرها پشت در کلاس منتظر بچه ها شده وبه دلیل برخورداری از یک ساعت ناقابل بیکاری، از هردری سخن می راندیم.موضوع بحث ها بنا به مشکلاتی که آن روز پیش آمده بود با هم فرق می کرد .یک روز صحبت حق ادامه تحصیل خانمهاوموانعی  که از طرف منزل برای آنان ایجاد می شود بود وروز دیگر سخن از صحنه های تکان دهنده مبارزه با بی حجابی ویا فشارهای اقتصادی ومشکلات وافسردگی های ناشی از آن.اما مهم ترین موضوع بحث ،نارضایتی از مربی ویا به قول خودش استادی بود که به بچه ها درس می داد .برخلاف ادعاهای او کلاسهایش هیچ بار مثبت وآموزشی نداشت وبه نسبت اینکه ما بعد از کلی جستجو وپرداخت شهریه بالاتر بچه ها را در این کلاس نام نویسی کرده بودیم نتایج رضایت بخشی  مشاهده نمی شد.خلاصه هرروز مادران پشت در کلاس ودر حالی که صدایشان به زحمت از دو قدم آنطرفتر شنیده می شد با مشت های گره کرده مراتب نارضایتی خود را با همدیگر در میان می گذاشتند. تا اینکه یک روز تصمیم گرفتیم که نظرات وانتقادات ویا به بیان بهتر اعتراضات خود را با این استاد پر مدعا در میان بگذاریم ومن پذیرفتم که سخنگو باشم .در پایان وقت کلاس نظر خود را مبنی بر  اینکه از نتیجه کلاس وبی نظمی حاکم در آن ناراضی هستیم به او گفتم .استاد که بسیار از کار خود واز خود راضی بود مثل فشنگ از جا پرید ودر باب فضایل خود سخنرانی همراه با پرخاشگری نمود .در حالیکه توضیح می دادم که این موارد صرفا نظر من نیست ودیگران نیز با من هم رأیند به پشت سرم نگاهی کردم تا همرزمانم در تایید حرفهای من چیزی بگویند ویا حداقل سری تکان دهند .اما دریغ از گوشه چشمی. بعضی از آنها انگار مجسمه هایی سنگی بودند که سالهاست جنبشی به خود ندیده اند .خاموش وسرد.بعضی هم که دست بچه هایشان را گرفته وفرار را برقرار ترجیح دادند وگروهی نیز خیانتکارانه برای دست بوسی به خدمت استاد رفتند .ومن ماندم ودختر کوچکم .او متحیر از تنهاییمان ومن متعجب ازدیدن  نمونه کوچکی از مردم دنیای اطرافم،به یاد جمله ای از یکی از روزنامه های وطنی افتادم که روزهایی پایانی حکومت صدام ،تیتر زده بود که:اگر بوش هم در عراق بود ،صدام می شد.

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 8:8
باز هم در حاشیه سهمیه بندی

برخی در جامعه ما تنگنای سوخت را در نبود پالایشگاه به تعداد کافی می دانند و عنوان می نمایند که اگر دولت های پیشین به ساخت پالایشگاه اهتمام می ورزیدند؛ ما اکنون این سختی ها را نداشتیم. و می بینیم و می شنویم که برخی از تصمیم گیران کلان مملکت هم توجه خود را به این سمت و سوی معطوف کرده اند. اما ما باید توجه کنیم که اگر ده ها پالایشگاه هم داشتیم؛ مجبور بودیم که باز هم بنزین وارد کنیم! چرا؟ بدین دلیل که ما نفتی برای پالایش نداریم. میزان تولید نفت ما کمی بیش از سهمیه ما در اوپک است که اینک تولید پالایشگاه های ما هم این اضافه تولید را پالایش کرده و به بازار می دهند. اگر بخواهیم بیش از این نفت به پالایشگاه های خود اختصاص دهیم باید از سهمیه خود در اوپک کم کنیم و همه می دانند که یکی از ابزار قدرت کشورهای عضو؛ میزان سهمیه آن هاست به همین دلیل است که هیچ یک از دولت ها؛ حاضر نبودند که از سهمیه ایران کم کرده و به باک خودروهای بی کیفیت و پر مصرف بریزند. میزان تولید نفت خود را هم با وجود تحریم ها و فناوری قدیمی در حال حاضر نمی توانیم افزایش دهیم. بنابراین باید دنبال راهکار هایی اصولی و بنیادی باشیم. راه های برون رفت از این وضعیت؛ بومی کردن دانش تولید نفت؛ تولید خودروهای به روز و به دگر سخن مدیریت درست انرژی است و نباید فراموش کنیم که در این اثنا غفلت از پارس جنوبی؛ دست کشیدن از حقی بسیار مسلم است. شاید بتوان خیلی از حقوق مسلم خود را بعدها با تلاشی بیشتر به دست آورده و عقب ماندگی خود را با کوشش جبران کنیم ولی عقب ماندگی ما در تولید از پارس جنوبی که میدانی مشترک است؛ قابل جبران نیست. اگر ما فارغ از تحریم ها هم اکنون نیز چهار نعل در پارس جنوبی بتازیم؛ باز هم به قطر نمی رسیم.

لينک ثابت نوشته شده توسط داریوش راستی در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 10:26
چرا؟
در بازی فوتبال ایران و ازبکستان تلویزیون ایران، صحنه صلیب کشیدن آندرانیک تیموریان را سانسور کرد!! چرا؟ آیا صلیب کشیدن مسیحیان ایرانی خلاف است ولی همین کار مسیحیان خارجی عبادت؟
لينک ثابت نوشته شده توسط داریوش راستی در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 10:5
زیر پوست شهر

 

منتظر " زیر پوست شهر ۲ " باشید...

 

لينک ثابت نوشته شده توسط محمدرضا زاهدی‌پور در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 8:43
هراس

چهارشنبه شب ساعت 30/21 از محل کارم به منزل برمی گشتم در مسیر خانواده ای را دیدم که ماشین را کنار جاده پارک کرده و مرد خانواده بشکه به دست؛ ملتمسانه از خودروهای عبوری؛ درخواست کمک می کرد. ابتدا من رد شدم چون از باک ماشینم نمی توان بنزین کشید ولی وجدانم اجازه نداد و برگشتم. ترمز که کردم و دنده عقب گرفتم؛ مرد خانواده با دو طرفم آمد پس از سلام و تعارف؛ گفتم که نمی توانم بنزین به او بدهم ولی شاید بتوانم کمک کنم. به مامور خرید شرکت زنگ زدم و از او خواستم که سریعا به ما بنزین برساند. پس از تلفن؛ به راننده گفتم که چرا بنزین ماشینت را کنترل نکرده ای؟ گفت: سربندر دیدم بنزین کم دارم ولی شوربختانه کارت سوختم را فراموش کرده بودم. توکل کردم و راه افتادم ولی اینجا تمام شد. به یکی از دوستانم هم زنگ زدم ولی وقتی فهمید؛ بهانه آورد. به خانواده اش که نگاه کردم؛ ترس در سیمای آن ها موج می زد. آن هایی که با منطقه ماهشهر آشنایند؛ می دانند که جاده سربندر به جراحی مشهور به نا امنی است و بسیاری از خانواده ها؛ شب هنگام از آن مسیر گذر نمی کنند؛ اکنون در نظر بگیرید که اگر یک خانواده در این مسیر به مشکل برخورد کند؛ چه تنش روانی به آن ها وارد می شود. آن شب با رسیدن مامور خرید؛ غائله به پایان رسید. ولی ما نباید فراموش کنیم که امنیت روانی یک جامعه پارامتری بسیار مهم در رشد و بالندگی آن جامعه است. هنگامی که یک هراس به صورت ضمنی و همیشگی همراه مردم باشد؛ کارکرد پاره ای از سلول های خاکستری که می بایست به رشد و شکوفایی و برنامه ریزی برای آینده باشد؛ به فرار از هراس اختصاص می یابد. به نظر من بهتر است حمایت بی دلیل خود را از مدیران نالایق صنایع خودرو سازی کم و به جای سوق دادن نگرانی ها به ملت؛ هراس را به مدیران نا کارآمد؛ منتقل کرده و آنان را از این محدوده امن و بی رقیب خارج سازیم.

لينک ثابت نوشته شده توسط داریوش راستی در شنبه بیست و سوم تیر 1386 و ساعت 8:58
خنده تلخ

به نام خداوند جان وخرد

 

           خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است     کارم از گریه گذشتست ازان می خندم

        

یکی از واژه هایی که مدتی است درمعنا ومفهومی نابجا به کار می رود ،واژه "طنز"است.طنز یکی از انواع ادبی وراهی برای بیان نارساییهای اخلاقی ورفتاری فردیا اجتماع است.طنز در کنار هجو وهزل برای بیان وطرح انتقاد است اما با هردو اینها تفاوتی اساسی دارد.هجو به معنی نکوهیدن ومعایب کسی رابرشمردن است وهزل بیهده گویی ولودگی است.هدف از این دو برانگیختن خنده ومسخره کردن است اما هدف طنز تنها خنداندن نیست،به این معنا که هرچند مبنای طنز بر شوخی وخنده است اما این خنده ،خنده شوخی وشادمانی نیست ،خنده ای است تلخ ،جدی ودردناک وهمراه با سرزنش که با ایجاد ترس وبیم ،خطاکاران را به خطای خود متوجه می سازد ،خنده ای که ناشی از شنیدن یا دیدن طنز است ،خنده علاقه ودلسوزی است وکسانی را که در معرض آن هستند به تفکر وا می دارد.در زیر برای نمونه شعری از انوری آمده که در انتقاد از حکومت امرا وسلاطین ستمگر سروده شده است:

 

       روبهی می دوید از غم     جان                  روبه   دیگرش  بدید      چنان

       گفت خیر است باز گوی    خبر                  گفت:خر گیر می کند سلطان

      گفت:تو خرنه ای چه می ترسی                 گفت:آری    ولیک        آدمیان

      می ندانند  وفرق      می نکنند                 خر و   روباهشان    بود یکسان

     زان  همی     ترسم ای برادر من                که چو خر بر   نهندمان     پالان

 

طنز نویسی کار هرکس نیست برای نوشتن طنز باید از ذوقی سلیم واندیشه ای وسیع برخوردار بود،تا بتوان از عهده سخن انتقادی توأم با طنز برآمد.طنزی موفق است که در عین سادگی موجب انبساط خاطر گشته ودر عین حال نکته وموضوعی را برای مخاطب روشن کند.حال با توجه به این تعاریف آیا می توان سریال هایی از قبیل "برره"ویا "چهار خونه"ویا مواردی از این قبیل را طنز دانست .آیا بیننده با دیدن آنها وادار به تفکر شده وبه مسئله ومعضلی از معضلات جامعه ودنیای اطراف می اندیشد.منظور این نیست که این قبیل برنامه ها تکذیب ویا تأیید شوندبلکه هدف بیان این نکته است که دراین دنیای مغشوش ومشوش واژه ها نیز در زمره طبقات آسیب پذیر قرار گرفته اند.

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در جمعه بیست و دوم تیر 1386 و ساعت 18:40
من نمی خوام خلافکار بشم
آی هوار من نمی خوام خلافکار بشم! یک خیرخواه، یک نوع دوست، یک انسان آگاه پیدا نمی شه که از غلطیدن به راه خلاف منو بازداره؟!!؟ گفتین کدوم خلاف؟ ها، یادم رفته بود. خلاف بنزین!! بله؟ بنزین چه ربطی به خلاف کردن داره؟ داره آقا، داره، خوبشم داره! ببین عزیز من، فاصله منزل من تا محل کارم ۴۴ کیلومتره که هر روز باید برم و بیام که می شود به عبارت روزی ۸۸ کیلومتر به عبارتی دیگر ۲۶*۸۸= ۲۲۸۸ کیلومتر در ماه و به عبارتی دیگرتر ۲۲۹ لیتر مصرف بنزین در یک ماه، تازه این به شرطیه که مستقیم الخط یکنواخت به اداره برم و در طی روز هیچ کاری با ماشین نداشته باشم. سوسول بازی هم درنیارم و گرما رو تحمل کرده و کولر رو روشن نکنم. فرامین رئیس خونواده رو بی محلی کرده و یا کور شده و پیاده اجراء کنم. خداوکیلی، به پیر و پیغمبر قسم که هیچ وسیله نقلیه همگانی که بتونم از اون استفاده کنم هم وجود نداره.  گفتین غلو می کنه؟! نه به خدا، آقایون مهندس نعامی و بشیری و شفیعی و میرجهانمردی شاهدن که اگه من پامو تو سرویس های اونا گذاشتم، بازرسای شرکتشون با سلام و صلوات پرتم می کنن بیرون، چون منطقه شرکتیه، شهرداری هم هیچ اتوبوس و مینی بوس و تاکسی و ... تعیین نکرده، حتما اینقده هم انصاف دارین که نگین هر روز با تاکسی تلفنی بر و بیا، راستی، هر چی هم گشتم که یکی رو پیدا کنم یک روز در میون با ماشینامون سرکار بریم پیدا نکردم. حالا با این اوضاع و احوال،مسئولیت های شغلیم رو که هفته ای دو سه بار اهواز و آبادان رفتنه رو بی خیال میشم، سر زدن به اقوام و آشنایانم در دیلمو به خاطره ها می سپرم، ولی نمی تونم سر کار نیام، اگه به ترتیبی که بالا گفتم بخوام سر کار بیام دست کم ماهی ۱۲۹ لیتر بنزین کم میارم، یعنی مقداری بیش از سهمیه ماهانه ام، خوب یکی بگه من باید چکار کنم؟ این کمبودو از کجا تامین کنم؟ چی؟ چی؟ شما هم می گین خلاف کنم؟! برم کارت سوخت دزدی بخرم؟ بابا گلی به جمال دوست اولی که گفت: یه وانت بخر و بخوابون و از کارت سوختش استفاده کن. تازه قبلا یکی دیگه گفته بود: یه جایگاه بهت معرفی می کنم که ساعت ۵/۱۲ شب به بعد بنزین به نرخ لیتری ۴۰۰ می فروشه، حسابشو کردم دیدم مثل ماه رمضون باید زود بخوابم تا بتونم ساعت ۵/۱۲ شب بیدار شم و ۳۰ کیلومتر برونم تا به پمپ بنزین مذکور برسم، تازه این کار هم دست کمی از خرید کارت دزدی نداره، پمپ بنزینی یه که مجوز اینکار و نداره، اینم خلافه، به خدا خلافه، حالا التماس می کنم یکی منو راهنمائی کنه که اگه بخوام سالم زندگی کنم و کار هم کنم، چه خاکی سرم بریزم؟ 

لينک ثابت نوشته شده توسط داریوش راستی در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 18:20
برای انبساط خاطر...

 

چند وقت قبل در ترمینال مسافربری اهواز، دو زن میانسال هلندی را ملاقات کردم که چند روزی را برای دیدن از جاهای دیدنی ایران به کشورمان آمده بودند. هر دو معلم بودند. یکی معلم زبان انگلیسی کودکان و البته بازنشسته که می گفت حدود 30 سال قبل همراه شوهرش در اهواز کار آموزش انگلیسی به کودکان را بر عهده داشته است. و دیگری معلم علوم  بود که می گفت قبل از انقلاب 1979 بدلیل شغل شوهرش که کارمند سفارت هلند در ایران بوده، پنج شش سالی در ایران زندگی کرده بود و فارسی نیم بندی صحبت می کرد. از هر در صحبت شد تا این که صحبت به یک داستان رسید. من به آنها گفتم که در یکی از کتابهای فارسی دوره دبستان ایران، داستانی است مربوط به پسر هفت هشت ساله ی هلندی است که غروب هنگام در حین گذر از کنار یک سد ( dyke )، متوجه پدید آمدن سوراخی در سد می شود که آب از آن چکه می کند. با خود فکر می کند اگر به خانه برود و کمک بیاورد ممکن است این سوراخ آنقدر بزرگ شود که سد را متلاشی و روستایشان را ویران کند. پس انگشتش را بر سوراخ سد می گذارد و به رغم سرمای هوا و کرخت شدن انگشتش، تا صبح همانجا می ماند تا اینکه صبح هنگام روستاییان او را می یابند، سد را تعمیر کرده کارش را می ستایند. نام آن پسر در کتابهای دوره دبستان پطروس است. هر دو از شنیدن این که این داستان در کتاب فارسی یکی از پایه های دبستان ایران آمده شگفت زده شدند ولی هنگامی که نامش را گفتم هر دو قویاً انکار کرده گفتند نام این پسر هانس برینکر (Hans Brinker ) است نه پطروس. و البته یکی از آنها این داستان را واقعی و دیگری آن را داستانی خیالی می دانست.

از آن زمان تاکنون این سئوال در ذهنم بود که آیا این داستان براستی داستانی واقعی است یا نه؟ و این که چرا در کتاب فارسی نام او را پطروس گذاشته اند حال آن که نامش هانس است؟

بنابراین طی چند روزی جستجو در اینترنت به بررسی این داستان پرداختم.

 

 

   مری میپس داج (۱۹۰۵ - ۱۸۳۱ )

 

نتیجه جستجو:

در سال 1865 بانوی نویسنده ی آمریکایی، مری میپس داج (Mary Mapes Dodge )، داستانی منتشر کرد تحت عنوان " هانس برینکر یا کفش های اسکیت نقره ای ". داستان از این قرار بود که پسربچه ای فقیر به نام هانس برینکر و خواهرش گرتل از کشور هلند، بدلیل بیماری پدرشان و تلاش در کمک به وضع مالی خانواده سعی می کنند در مسابقه اسکیتی برنده شوند که جایزه اش یک جفت اسکیت نقره ای است( چقدر تم فیلم بچه های آسمان به کارگردانی مجید مجیدی به تم این داستان نزدیک است! ). در یکی از فصلهای این داستان، در کلاس درس، داستان پسربچه ای هلندی خوانده می شود که هنگام گذر از کنار سدی ... بعله! همان داستان پطروس خودمان بازگو می شود. نام این پسر بچه در داستان ذکر نمی شود ولی کم کم نام این پسر به هانس- یعنی نام شخصیت اصلی داستان – سر زبانها می افتد. بیش از ۹۰٪   آمریکاییان این داستان را در سنین کودکی و نوجوانی شنیده یا خوانده اند و تقریباْ همگان نیز نام این پسر بچه قهرمان را به اشتباه هانس برینکر می دانند.

حال نکته ی جالب این که هلندیها چنین قصه ای را در ادبیات فولکلور خود ندارند و این قصه را از آمریکاییان می شنوند، آمریکاییانی که بعنوان توریست به هلند می آیند و در به در به دنبال روستا، مجسمه و نشانی از هانس می گردند. هانسی که اصلاْ وجود خارجی نداشته است.

 

 

 

 در سال 1954 نویسنده هلندی، مارگارت بروجین، با الهام از قصه کوتاه این پسر قهرمان که بخش بسیار کوچکی از داستان بلند خانم میپس داج را به خود اختصاص داده است، داستان هانس قهرمان را بسط داد و از آن داستان نسبتاً بلندی ساخت تا بدینوسیله این قصه را وارد ادبیات هلند کرده و از هاج و واج ماندن هلندیان در برابر آمریکاییانی که در به در بدنبال نشانی از هانس هستند جلوگیری کند. داستان در شهر اسپارتدام اتفاق می افتد. یعنی همانجایی که در سال 1950 مجسمه نمادین هانس توسط اداره جهانگردی هلند برای جلب نظر توریستهای آمریکایی، نصب شده است.

در روایت ایرانی این داستان نام پطروس دیده می شود که به احتمال نام کمتر معروف هانس، یعنی پیتر(Peter ) است. پیتر را در زبان عربی و فارسی گاه پطروس می نامند. در داستان امیر ارسلان نامدار نوشته ی نقیب الممالک نیز نام پادشاه روم و پدر فرخ لقا، پطروس شاه است که همان king Peter فرنگیان است.

برای من که یافتن سرگذشت واقعیِ پطروس دوران کودکی، لذت بخش بود. امیدوارم برای شما نیز این گونه بوده باشد.

لينک ثابت نوشته شده توسط عبدالرضا شهبازی در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 23:23
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد