تبليغاتX
دیلُمی‌یَل
خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک

نــــگــار 3 ، یـــلدا

« يك قصه بيش نيست غم عشق و اين عجب .... كز هر زبان كه می شنوم نامكرر است »

دوستانم گفتند كه باز از تو بنويسم ، امّا من با خود عهد كرده بودم ديگر ننويسم تا دوباره تو بيايی و

امروز با اولين نشانه های ظهورت به وجد آمدم و حضور امروز تو يلدای مرا رنگ و بوی ديگری بخشيد.

تو از يلدا برايم گفتی و ناليدی كه هر سال فقط يك شب يلدا دارد ولی همه شب های سال برای تو شب يلدا است ....

و من اين شب فرخنده ، شب پيروزی فرشته روشنايی بر اهريمن تاريكی و ظلمت را با ياد تو به جشن می نشينم چرا كه وجودم را سرشار از عطر و بوی خود كرده ای .

نگار من؛ آنچه اكنون بر سينه كاغذ می نشيند جوهر قلم من نيست ، بلكه خون دل عاشقی است كه قطره قطره می چكد و دستان من و جسم من وسيله ای است همچون « مديومی » كه روح عشق در كالبدش حلول نموده است. پس اختيار نوشتن در كف من نيست و حتی زمان نگارش را هم عشق تعيين می نمايد . قلمم بدون اراده به رقص در می آيد و خود نمی دانم تا كجا و كی اين مركب از حركت باز خواهد ايستاد ، فقط چون به خود می آيم می بينم چه صفحاتی را سياه نموده ام ؟!

« الهی هر كس را آتش در دل است و اين بيچاره آتش بر جان ، از آنست كه هر كس را سر و سامانی است و اين درويش را نه سر و نه سامان . »

امروز وقتی كه آمدی گله كردم كه چرا كمتر به من سر می زنی و تو گفتی می ترسم كه اين آمد و شد تو را رسوا نمايد ، امّا مرا چه باك ؛ چه كس را توان آن باشد كه خورشيد را در پستو پنهان نمايد؟!  من به تو گفتم كه حسادتم می شود در توصيفت از ديگران كمك بگيرم ولی اينك، آن كه تصميم می گيرد من نيستم و روح عشق آزاد است و بلند پرواز، به هر كجا كه خواست می پرد و از آن بهره می گیرد.

نگارا : من روزی همانند وحشی بافقی شرح پريشانی خويش را فرياد می زنم و خواهم گفت :

« دوستان شرح پريشانی من گوش كنيد ... قصه اين غم پنهانی من گوش كنيد »

«داستان من و رسوايی من گوش كنيد ..... قصه بی سر و سامانی من گوش كنيد »

« شرح اين آتش جانسوز نگفتن تا كی....... سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كی ...»

عمری گذشته، دوران مدرسه، دبيرستان و دانشگاه و حتی بعد از آن ؛ بسيار به دنبال تو گشتم و هر چه بيشتر گشتم كمتر يافتم . امّا نمی دانم چرا اكنون و اينجا نقاب از چهره افكنده ای.

« تو كافر دل نمی بندی نقاب زلف و میترسم ... كه محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو »

«اگر چه مرغ زيرك بود حافظ در هواداری ..... به تيره غمزه صيدش كرد چشم آن كمان ابرو»

باور كن از روزی كه تو رخ نمايان كرده ای در نمازم ، خويشتن خويش را فراموش نموده و حساب ركعت و جهت از دست داده ام ،محراب من اكنون روی زيبای تو است و هر جا كه تو ظاهر می شوی به همان جهت نماز می گذارم و سجده می كنم .

تو به من گفتی كه : از هر چه رنگ تعلق پذيرد خويش را آزاد ساخته ای ؛ شايد اين حديث در مورد تو صدق كند ولی من بينوا چه كنم و چطور می توانم تعلقم را به تو انكار نمايم ؟!

ای يوسف گم شده دل من ، بسيارند گرفتاران در كمند زلفت امّا دلدادگی من تلذذ دو جسم نيست بلكه همچنانكه تو روح مرا تسخير نموده ای من نيزفقط در كنار روح تو تسكين خواهم يافت .

ای نگار : بدان كه بقول خواجه عبدالله : « فراق كوه را هامون كند، هامون را جيحون كند و جيحون را پر خون كند، دانی كه با دل ضعيف چون كند . » و براستی آيا تو خود می دانی با دل بيمار من چه كرده ای ؟!

نگار: تو به من گفتی كه « من و امثال من بايد دعاگوی تو باشند » و من اين حقيقت را با دل و جان می پذيرم و تا توان دارم ثناگويت خواهم بود ، چرا كه تو به من معنای عشق و عاشقی را آموختی هر چند كه تمام وجودم را سوختی ؟!و حالا تو  از من مسكين می خواهی كه برايت دعا كنم ؟! امّا من كیم كه همچون تويی را دعا كنم ؛ كه خود بنده ای هستم سخت محتاج دعا ؟! منی كه برای برآوردن حاجتم به تو متوسل می شوم چگونه توانم كه در حق تو دعا كنم ؟! دعای من اين است كه تو هميشه در كنارم بمانی ؛ تو از من درخواست دعا نكن بلكه طلب جان بنما تا در پايت نثار كنم چون بقول شاعر:

                                          « در من احساسی هست

                                                 كه می خواهد با تو

                                                                از راهی

                                                                      جز كلمات گفت و گو كند » 

ای زيباترين ترانه خلقت و ای درخشنده ترين ستاره و شيرين ترين عصاره ؛ هماره شهد سكرآور لبانت را با هيچ نعمتی قياس نتوان نمود .

امروز هم هر چه گشتم اثری از رنگ و لعاب در رخسار تو نيافتم امّا توتیای چشمانت بی تابم كرد و مرا به ياد اين شعر فايز انداخت كه :

      « مكش سرمه به چشم ناز پرور .... مكن روز مرا از شب سيه تر »

      « نمی سوزد دلت از بهر فايز  ........ چه خواهی گفت فردا روز محشر »

نگارا : من چله نشين كوی تو بوده ام مرا درياب ، چرا که نقل است كه هر كسی به شوق دیدار دوست چهل شبانه روز به انتظار بنشيند حاجت روا گردد و من بيچاره چهل سال است كه به انتظار تو نشستم و باز چه خوشبختم من كه بعد از اين اربعين كام روا شده ام .

ای فرشته نور ،بدان كه تنها آرزوی من اين است كه باقيمانده عمرم در كنارم باشی ، چون رفتن تو همانا و جان دادن من همان، پس با من بمان كه بسيار نيازمند تو ام ...

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در پنجشنبه سی ام آذر 1385 و ساعت 21:17
یه بونی سي شو نشيني

"حافظ" را هم مهمان كنيم

لينک ثابت نوشته شده توسط کریم غلامی پور در پنجشنبه سی ام آذر 1385 و ساعت 0:5
تبريك به مناسبت توفيق خدمت

در اولين ساعات پس از اعلام نتايج انتخابات شوراي اسلامي شهرديلم، ستاد انتخاباتي دكتر ليراوي كه در طول رقابت،ضمن پايبندي كامل به اخلاق رقابت ، عدم انجام غير متعارف امورتبليغاتي را سرلوحه كار خود قرارداده بود، در ادامه اين روند طي نامه اي، توفيق اعضائ منتخب را به آنها تبريك گفت .

نسخه اي از اين نامه هم جهت ثبت دروبلاگ ديلمي يل دريافت شده كه در ذيل آمده است:

باسمه تعالی

" وامرهم شورابینهم"

پایان انتخابات ، پایان رقابت ها وآغاز رفاقت هاست.

برادران بزرگوار آقايان:

مسعودحسن پور،حسن اسماعيل زاده، سرداربهبهانی مقدم،

حاج حسين پيران و حاج فتح الله خليجی

بااحترام به شما و ديگر کانديداها

ضمن تقدير ازحضورپرشورمردم صمیمی وسربلند شهرمان درانتخابات سومين دوره شورای اسلامي ،توفيق شما عزيزان در کسب رای اعتماد مردم وراهيابي به شورای شهر را تبريک گفته،اميدواریم با تلاش مشترک ديلمیان،شما منتخبین ومسئولین شهر،شهرمان را سامان دهیم وحداکثر توان خود را درزمینه حل معضلات ومشکلات مردم ایفا کنیم.

لازمه این مهم ،تقویت بیش از گذشته روحیه همدلی ، همکاری،مشورت وهمراهی است.

مطمئن هستیم ،با توان ، تلاش وانگیزه ای که درشما و حس مسئولیت پذیری که در مردم سراغ داریم ،درجهت توسعه وعمران شهری<< دیلم عزیز>> موفق خواهید بود. ان شاا...

پایدارباشید.

ستادانتخاباتی دکتر لیراوی

لينک ثابت نوشته شده توسط کریم غلامی پور در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 و ساعت 18:52
خجالت نکشیم ، لهجه ما لری است .

الــــو ؛ كرامتُم ، پــه ، سی چه ، بی  ،خوم ، هم  ايچنهُ  گپ ايزنی ،

و از آنطرف خط : بابا تويه اداره هستم ، دور و برم تمام تهرونی اند ، ديلمی صحبت كنم پاك آبروم می ره ؛ و امّا كرامت ؛ تــــــــق گوشی را قطع می كند ؟؟!!

متن فوق مكالمه تلفنی است بين دو همشهری كه مطمئناً خودتان متوجه قضيه شده ايد .

در يك اداره يا هر مكان عمومی ديگری خارج از شهر و ديار خود ( مثلاً تهران ) مشغول بكار هستی كه ناگاه يكی از همشهريانت از راه می رسد و با همان لهجه غليظ ديلُمی شروع می كند با تو احوالپرسی و چاق سلامتی، تو ناخودآگاه دستپاچه می شوی و در پاسخ او كه مسلسل وار اداء می شود تلاش می كنی كلمات را به فارسی و آنهم گويش تهرانی تلفظ نمايی و مثلاً خدايی نكرده به يكباره غــــذا را با غين اداء نكنی كه وامصيبتا ؛ و بنده خدا همشهريت ، هی محلی گپ می زند و تو فارسی بلغور می كنی ؛ البته اين هم ولايتی می تواند پدر ، مادر و حتی خواهر و برادرت نيز باشد ؟!

طرف دانشجوی ترم اوّل كاردانی كتابداری سرقنات عليا است امّا بعد از يكی دو ماه لهجه و زبان مادريش را فراموش می كند و سعی دارد ادای تهرانی جماعت را در بياورد و متاسفانه همين تقليد كوركورانه را هم، نمی تواند درست انجام بدهد ، حال شما تصور كنيد چه شلم شوربایی خواهد شد ؟!

در دانشگاه يا سربازخانه و ... از او می پرسند بچه كجايی ، بعضاً ننگش می شود بگويد فلان شهر يا روستا . حال اين بحران فرار از اصالت كه اين روزها دامنگير قشر زيادی از جامعه بخصوص نسل جوان شده از كجا منشاء می گيرد ؟!

دوست همشهری دارم مقيم كشور آلمان ؛ او در هر كجا كه باشد وقتی با يك مخاطب هم ولايتی روبرو می شود با همان لهجه ديلُمی غليظ با او شروع می كند به صحبت كردن ، او حتی بعضی از كلمات قديمی را استفاده می نماید كه به گوش خيلی از نوجوانان و جوانان همشهری نامأنوس است.

البته من به اين موضوع اعتقاد دارم كه اگر ما در يك اجتماع غير بومی قرار گرفتيم ، و نياز باشد اطرافيان از صحبت های ما مطلع شوند ديگر استفاده از زبان و لهجه مادری قابل قبول نيست ، چون مخاطبان از غرض و منظور ما آگاه نخواهند شد ، اينجاست كه بايد مكالمه با زبان مشترك صورت پذيرد ، امّا وقتيكه من و برادرم يا يك همشهری در هر كجای ايران و جهان قرار است با هم صحبت كنيم ، استفاده از لهجه شيرين مادری ما را در برقراری ارتباط صميمی تر ياری خواهد نمود ولی چنانچه در آن بين افرادی باشند كه با لهجه ما بيگانه اند و لازم است آنها هم متوجه شوند بهتر است كه فارسی معمول صحبت شود يا در صورت استفاده از لهجه محلی بعداً برگردان صحبت ها برای ديگر حضار صورت گيرد .

مسئله مخفی نمودن زبان و لهجه امروزه فقط مختص ما ديلُمی يل نيست بلكه معضلی است كه دامنگير اكثر لهجه ها و زبانهای رايج در كشور شده است ؛ يك فرد عرب زبان يا ترك و برادر و خواهر رشتی و ... گاهاً برای پنهان نمودن زبان و لهجه خود چه مشقّاتی را بايد متحمل شود چون در صورت شناسايی آنقدر در پايتخت و يا ...مورد تمسخر واقع خواهد شد كه ادامه كار و حتی زندگیش در آن محيط را با مخاطره روبرو می سازد و اين زنگ خطری است برای ديگر لهجه ها ؟!

راستی چرا شعر محلی كه با همان لهجه هم قرائت می شود آنقدر دلنشين و جذاب است و حتی اگر وزن،قافيه و رديفی هم در آن رعايت نشده باشد باز ما از خواندن يا شنيدن آن لذت می بريم ؟!

چون شعر محلی همواره از اعماق وجود آدمی برخاسته ، تصنعی نيست و بيانگر حس نوستالوژی اوست و سخنی كه از دل بر آيد، لاجرم بر دل نشيند.

مطمئناً برگردان شعر و حتی لطايف محلی هر چقدر هم با دقت بالا انجام گيرد جذابيت اوليه را نخواهد داشت ، دقيقاً مشابه ترجمه يك رمان از زبان فرانسه به فارسی يا هر زبان ديگری.

در لهجه ما عناصری يافت می شود كه شايد در بقيه لهجه ها و حتی زبانهای ديگر كمتر وجود داشته باشند ، ما كلماتی داريم كه در ظاهر فقط چند حرف هستند ولی همان كلمه دربرگيرنده يك جمله و حتی يك متن كامل قلمداد می شود. جمله « مو، نم، ميوُ » حاج علی ناصر را با چه لهجه و زبانی می توان بيان كرد كه زيبايی اوليه اش حفظ شود ؟! يا اين مصرع شعر شاعر محلی سرا آقای تنگسيری كه می گويد « مو، مثل كُنار ، سره ره بی پر و پيشم »را چطور به فارسی بايد گفت بنحوی كه جذابيتش هم محفوظ باقی بماند ؟!

« بنجشك سر پر شودرل ، می ، خال ، سر لو، دهترل » ايرجو شمسی را آيا می توان

« گنجشك روی برگ شبدرها ، مثل خال بالای لب دختران » برگردان نمود و از آن لذت قبلی را برد؟!

پس من به حفظ و حراست از لهجه مادری سخت پايبندم و چنانچه قبلاً در پست « افعال معكوس » بيان داشتم به آرايش و پيرايش لهجه و حذف كلمات نامتعارف نيز معتقدم .

 

 

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 و ساعت 17:44
شما فرد منتخب سال 2006 مجله تايم هستيد
مجله تايم 'فرد منتخب' سال 2006 را ميليون ها کاربر عادی اينترنت اعلام کرده است.

اين مجله از مردم عادی به خاطر "در دست گرفتن عنان رسانه های جهانی" و سهيم بودن در دنيای مجازی اينترنت ستايش کرده است. بر روی جلد جديدترين شماره اين مجله، که روز دوشنبه (18 دسامبر) توزيع می شود، انعکاس صورت يک خواننده در آينه با عنوان "شما" ديده می شود.

اين شماره از مجله تايم به تمام کسانی تقديم شده که در اينترنت مطلبی منتشر کرده اند. تايمز با اين اقدام خود محبوبيت وبسايت هايی مانند "يوتيوب"، "مای سپيس" و "ويکپيديا" را برجسته کرده است.

تايم می گويد افراد جای نهادها را گرفته اند و امروزه با شهروندان "دموکراسی جديد ديجيتالی" روبرو هستيم. گردانندگان اين مجله می گويند اينترنت توازن قدرت رسانه ها را از طريق وبلاگ نويسی، ويديو و شبکه های اجتماعی تغيير داده است.

معمولا هرساله "فرد منتخب" تايم، فرد يا افرادی است که بيشترين تاثير را بر روی اخبار يا زندگی مردم داشته اند. اعطای عنوان "فرد منتخب سال" از سوی مجله تايمز - که از سال 1927 آغاز شده - همواره جنجال برانگيز بوده است.

مطلب کامل

لينک ثابت نوشته شده توسط ساسان یگانگی در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 و ساعت 13:32
نـــــــاخـــــــدا

آخرين روزهای عمر ناخدا بريم در يك « پسين » تابستان من و او تنها در وسط « طارمه » منزل ناخدا نشسته بوديم ، « كل مريم » فلاسك چای و قليان را آماده نمود و خانه را ترك كرد .

من آمده بودم تا خاطرات ناخدايی پير شهرم را بر صفحه كاغذ جاری سازم . آن روز من فقط می پرسيدم و ناخدا پاسخ می داد ، از هر چه كه فكرش را می كنيد سوُُال كردم حتی از سياست و او هی توضيح می داد و هی توضيح می داد .

ناخدا از خوبی های دريا گفت، از هوای « دوگ » زمانيكه دريا مثل بره آرام می شود گفت؛ ناخدا بازی

« دخُس ها » در يك روز گرم تابستان ، آنگاه كه همچون كودكی بازيگوش با لنج ها به مسابقه می پردازند را چه زيبا برايم ترسيم كرد .

او از آرزوهايش برايم نقل كرد، آرزوی ناخدا گشت و گذار در خيابانهای پاريس يا گراند پارك لندن نبود بلكه او آرزو می كرد يك بار ديگر زير « ظلال » « شير افكن » بنشيند ، چند چای قند پهلو بنوشد ، قليانی بكشد و از « مچبوس » تند و تيز « كل رسول » كه با هامور تازه تهيه شده تناول نمايد . ناخدا دريا را دوست داشت و دريا هم ناخدا را عزيز ميشمرد ، دريا دختر ناخدا بود و آسمان پسرش ، هيچ وقت نشنيدم ناخدای ما از دريا بد بگويد يا مذمت كند او هيچ زمانی از خشم دريا برايم نگفت، هر وقت از « لهيمر » پرسيدم سكوت كرد و دم بر نياورد ؟!

او از سفر سافل و حتی زنگبار برايم تعريف كرد، هند و گراچی را ترسيم نمود و بنادر حاشيه خليج فارس و دريای عمان را بترتيب شرح داد، از « جهازات شراعی » گفت و از « مکینه سی اسبی » و نهايتاً « 400 يانمار » سخن به ميان آورد . او از سفرهای چندين و چند ماهه گفت تا سفر يك هفته ای كه اين اواخر به كويت انجام داده بود . خواستم از طوفان بگويد ، از خرابی اوضاع گمرك و سرگردانی در دريا صحبت كند و از دوره « محزونی » و « ابوالفتحی » نقل كند ولی او اصلاً در اين رابطه چيزی نگفت و شكوه نكرد . بجايش از خوبی های ناخدا « حاج علی ناصر و بو حسين » برايم گفت و خاطرات سفرهايی كه با هم داشته بودند را بازگو نمود ،  او سر آخری از جا برخاست و از ميان كيف چرمی قديميش كاغذی را بيرون كشيد و به من داد تا بخوانم ، او گفت دوست دارم اين وصييت نامه مو به مو اجرا شود و چون فرزندی ندارم می خواهم تو قبول زحمت كنی . او وصييت كرده بود بعد از مرگش خانه و تمام مايملكش ، تا همسرش در قيد حيات است در اختيار وی باشد و بعد از آن فروخته و در امور خيريه هزينه شود و آخرين بند وصييتش كه خود به آن تاكيد فراوان داشت اين بود كه « وقتی مُردم جنازه ام را در نزديكی دريا دفن كنيد تا در هنگام مـــد ، امواج دريا قطرك های آب را بر گورم بريزند تا همواره قبرم از آب دريا تليس باشد » اين وصييت ناخدا بی كم و كاست محقق گرديد و اگر ديوار قبرستان شهر نبود هنوز كه هنوز است دريا وظيفه اش را به نحو احسن انجام مي داد

ناخدا بريم رفت و كل مريم تنها ماند ، امّا اين تنهايی ديری نپاييد ، چرا كه چند ماه بعد او هم رفت و در كنار شوهرش آرام گرفت .

و من اين روزها وقتی خاطرات « ناخدا حميد » را در وبلاگش می خوانم  ، تأسف می خورم كه چطور يك ناخدای هم استانی در يك كشور بيگانه از اين جايگاه مناسب برخوردار است ولی ناخداهای شهر و ديار ما ، آخر عمری در تنهايی ، نداری و بی كسی می ميرند ؟!

60 ، هفتاد سال كار طاقت فرسا بر دريا بدون هر گونه حقوق بازنشستگی و از كار افتادگی و حتی پس اندازی مناسب ،! بله اين است پايان زندگی ناخدا بريم و عده كثيری از ناخدايان و جاشوان ديار ما .!!

من جاشوان و حتی ناخدايانی ديده ام كه اگر بنا به هر دليل، چند ماهی نتوانند به سفر بروند؛ با مشكلات عديده مالی مواجه خواهند شد و ناخدايان و ملوانان بسياری سراغ دارم كه بجای استراحت دوران پيری و بازنشستگی مجبورند برای تهيه لقمه ای نان پادويی اين مغاز و آن دكان را بكنند و اگر خيلی خوش شانس باشند و ته مانده ای از سالهای تلاش در دريا در كيسه داشته باشند مغاره بقالی مختصری در كنجی از شهر برای خود  دست و پا نمايند تا بدين طريق باقيمانده عمر خود را سپری كنند

چه ناخدايانی كه بعد از سالها كار و تلاش ، امروز حتی دفترچه بيمه خدمات درمانی ندارند و از تامين هزينه عمل قلب خود عاجزند ؛ ناخدايی می شناختم كه اگر كمك و مساعدت همشهريان نبود جنازه اش بر زمين می ماند و مراسم فاتحه و بزرگداشتی هم برايش ترتيب داده نمی شد .!!

غروب يكی از روزها اگر سری به « پی دريه » و حاشيه ديوار ساحلی بزنيد با جمعی از ناخدايان و جاشوان قديمی روبرو می شويد كه خسته و دلشكسته دور هم جمع شده اند و از خاطرات گذشته می گويند و می شنوند ؛ من حال و روز اكثر آنها را می دانم ، بيشترشان ، آخر عمری از وضعيت مالی خوبی برخوردار نبوده و از اوضاع گله مندند و شكايت دارند .

شايد باورش سخت باشد امّا ناخدايانی هستند كه چنانچه كمك كميته امداد نباشد از تامين حداقل های زندگی هم عاجزند . من ناخدايی سراغ داشتم كه روزهای بازنشستگی وقتيكه بعلت ناتوانی جسمی هيچ لنجی حاضر به قبول او نبود از سر نداری و بی كسی به مسجدی پناه برد تا زندگيش از صدقه سر ديگران بگذرد ؟! راستی يك عمر كار و تلاش طاقت فرسا با پايانی اينچنين ... !!؟؟

 

                                  *****************************

 

طارمه : ايوان بين دو اتاق كه در ساختمانهای قديم منطقه جنوب مرسوم بوده

پسين : بعد الظهر

دوگ : صاف و آرام

دُخس : دولفين

ظلال : سايبان لنج

شير افكن : نام يك فروند موتور لنج

مچبوس : دم پخت ماهی يا بقول خودمان شله ماهی

لهيمر: طوفان معروفي كه به هنگام تغيير هوا در پاييز می وزد و اغلب همراه با باران است

مکینه سی اسبی و 400 يانمار : نام دو موتور مخصوص لنج ، يكی قديمی و ديگری جديد

جهازات شراعی : لنج های بادبانی

محزون و ابوالفتحی : نام دو مأمور و فرمانده پاسگاه در زمان شاه

تليس : خيس خيس  خيس

پی دريه : كناره دريا

 

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 23:4
نتایج خبر گان رهبری در شهرستان
از کل اراء ۱۳۷۸۱ رای گرفته شده :

آقای سید هاشم حسینی بوشهری ۱۱۸۵۹ رای

و اقای هاشم نیازی ۵۹۲ رای

با این وجود از واجدین دارای شرایط شرکت در انتخابات از تقریبا ۲۵ هزار نفر   ۱۳۷۸۱ نفر شرکت کرده که تقربا قریب به ۶۰٪ حضور رای دهندگان بوده است .

لينک ثابت نوشته شده توسط حسن درویشی در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 13:3
نتایج انتخابات شورای اسلامی شهر امام حسن

بسمه تعالی

بدینوسیله به اطلاع کلیه اهالی محترم شهر امام حسن  تابع شهرستان دیلم می رساند که در رای گیری انتخابات شورای اسلامی این شهر در تاریخ 24/9/85 انجام شد دارندگان رای به ترتیب عبارتند از :

      

1-     سيد حسن موسوي            581   راي

2-     رحيم كاشاني                  374 راي

3-     يوسف صفايي                 254 راي

4-     ابوالفتح بهروزي             242 راي

5-     حميى ريحاني                 234 راي

6-     سيى غلامرضا حسيني      229راي

7-     الياس فلاحتي                 205راي

8-     صديقه ليراوي ديلمي        201 راي

9-     احمى خدري                  187 راي

10- رضا عليزاده                 171  راي

11- سيد محمد رضا حسيني    165 راي

12- سيد حسن امام حسني       153 راي

13- سيد علي موسوي           142 راي

14- علي احمد حسيني           134 راي

15- علي رستكاري              124 راي

16- حيدر حيدري                95 راي

17- احمد نيكنام                   83 راي

18- علي خدري                  82 راي

19- غلامرضا خدري           80 راي

20- ميرموسي موسوي          62 راي

21- جواد حيدري                51 راي

بوده اند . اینک در اجرا ی ماده 52 قانون انتخابات شورای اسلامی کشور و ماده 70 ایین نامه اجرایی انتخابات شورای اسلامی شهر از تاریخ اتشار این اگهی به مدت 2 روز هیات اجرایی در محل فرمانداری شهرستان دیلم برای قبول شکایات اماده می باشد .

شکایاتی قابل رسیگی خواهد بود که مشخصات شاکی یا شاکیان شاما نام و نام خانوادگی ؛ نام پدر ؛ نشانی کامل محل کار یا سکونت و امضاء شاکی یا شاکیان را داشته باشد .

عبدالله ستار پناهی

فرماندار

 

لينک ثابت نوشته شده توسط حسن درویشی در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 12:51
نتایج انتخابات شورای اسلامی شهر دیلم

بسمه تعالی

بدینوسیله به اطلاع کلیه اهالی محترم شهر بندر دیلم تابع شهرستان دیلم می رساند که در رای گیری انتخابات شورای اسلامی این شهر در تاریخ 24/9/85 انجام شد دارندگان رای به ترتیب عبارتند از :

 

1- اقای مسعود حسن پور              فرزند جابر              دارای 2316 رای

2- اقای حسن اسماعیلی زاده         فرزند یدالله               دارای 2266 رای

3- آقای سردار بهبهانی مقدم           فرزند مشکو            دارای 2253 رای

4- اقای حسین پیران                     فرزند عبد شاه          دارای 2175 رای

5- آقای فتح الله خلیجی                  فرزند عبدالمجید        دارای 2155 رای

6-آقای سید حسن میرجهانمردی       فرزند سید مصطفی    دارای 2048رای

7 – آقای محمد رضا خادم              فرزند حمید              دارای 1824رای

8 –آقای سد مصطفی فاطمی           فرزند سید محمد        دارای 1622 رای

9- آقای مطصفی گله گیریان           فرزند عیسی              دارای 1369رای

10 – اقای عباس لیراوی               فرزند موسی             دارای 1323 رای

11- آقای مصطفی قایدی               فرزند غلامرضا        دارای 1208 رای

12- خانم قمر غلامیان                  فرزند الله کرم           دارای 940 رای

13- آقای اصغر افتخاری               فرزند عبدالله            دارای 925 رای

14- اقای علیرضا مطری               فرزند اسماعیل          دارای 850 رای

15 – اقای دلاور فصیحی               فرزند نصرالله           دارای 780 رای

16- آقای قاسم سلحشور                 فرزند جواد                دارای 739 رای

17- خانم زهرا بویراتزاده              فرزند مرتضی            دارای 638 رای

18- اقای پرویز بویراتی               فرزند فتح الله             دارای 608 رای

19- اقای احمد خواجه گیری          فرزند غلامحسین        دارای 496 رای

20-اقای علیرضا اکبری               فرزند عبدالحسین        دارای 370 رای

21-آقای حمیر رضا اکبری            فرزند الله کرم            دارای 208 رای

22- آقای بهمن عسکری فرد            فرزند بشیر               دارای 177 رای

23- آقای عباس شعبانی نسب           فرزند عیسی             دارای 70 رای

24– آقای بهمن شاهینی                   فرزند محمد              دارای 65 رای

بوده اند . اینک در اجرا ی ماده 52 قانون انتخابات شورای اسلامی کشور و ماده 70 ایین نامه اجرایی انتخابات شورای اسلامی شهر از تاریخ اتشار این اگهی به مدت 2 روز هیات اجرایی در محل فرمانداری شهرستان دیلم برای قبول شکایات اماده می باشد .

شکایاتی قابل رسیگی خواهد بود که مشخصات شاکی یا شاکیان شاما نام و نام خانوادگی ؛ نام پدر ؛ نشانی کامل محل کار یا سکونت و امضاء شاکی یا شاکیان را داشته باشد .

عبدالله ستار پناهی

فرماندار

 

لينک ثابت نوشته شده توسط حسن درویشی در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 10:47
زنــــگــل 4 ، اشـــرف

چه حرفها،عشق و عاشقی آن هم در خانه من ؛ دختر « ريی سه و پل بريده » چطور به خودت اجازه می دهی جلوی پدرت از اين حرف ها بزنی؛ دركجای اين شهر و حتی منطقه ديده و يا شنيده ای كه دختری عاشق شود و خودش برای خود شوهر دست و پا كند ؟! تا ياد دارم انتخاب شوهر توسط پدر و مادر و بزرگترهای خانواده صورت می گرفته است ، اگر يك بار ديگر ببينم يا بشنوم كه اسمی از سهراب در اين خانه آورده شود سرت را گوش تا گوش خواهم بريد. تو بايد با بهرام ازدواج كنی ، همه ما بارها شنيده ايم كه می گويند عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان ها بسته اند . بهرام از خون و ريشه ما است ، هم پول دارد و هم خانه و ماشين ، مسلماً فردا او تو را خوشبخت می كند ، پس چه مرگی گرفته ات كه دل به اين پسره يك لا قبای بی اصل و نسب داده ای؟! « دوره و زمونه واپيچسه » فكر كنم از علائم آخر الزمان باشد كه دختری آنقدر گستاخ شود كه رو در روی پدرش بايستد و بگويد كه من عاشق شده ام و حاضر نيستم با پسر عمويم ازدواج بكنم . دختر تو حتماً شنيده ای كه من، مادرت را اولين بار شب عروسی آنهم در حجله ديدم و حتی قبل از آن يك كلمه با او صحبت نكرده بودم ؛ مادر و پدرم او را برايم انتخاب و خواستگاری كردند و من بی چون و چرا قبول كردم و به محض برگشتن از كويت با هم ازدواج كرديم و هم اكنون بعد از ساليان سال هر دو از زندگی مشتركمان راضی هستيم ...

اين آخرين نصايح و تهديدهای پدر بود كه می خواست اشرف را مجبور به پذيرش اين ازدواج نمايد .

اشرف چطور می توانست با كسی كه اصلاً دوستش نداشت و از كودكی از او متنفر بوده ازدواج كند و وجودش را در اختيار او قرار بدهد ؟!

بيچاره اشرف چون از هر جهت قافيه را تنگ ديد تنها راه برون رفت از اين معضل را پناه بردن به داييش دانست كه از جايگاه اجتماعی مناسبی در خانواده برخوردار بود ولی متاسفانه دايی هم در برابر تهديدات پدر اشرف تاب نياورد و او هم مثل مادر اشرف تسليم شد .

بالاخره صحبت های دايی ، تهديدات پدر و اصرارهای مادر، اشرف را مجبور نمود تن به اين ازدواج نافرجام بدهد .

مراسم عروسی با شكوه خاص و در حد و اندازه يك خانواده متمول برگزار گرديد و اشرف قصه ما با رخت سفيد عروسی امّا دلی پر غصه و درد روانه خانه بخت شد ، همان خانه كه آينده ای دردناك را برای او رقم زد . اشرف تسليم شد و تمام آمال و آرزوهای دوران كودكی و نوجوانيش را در خانه پدری جا گذاشت و وارد منزل بهرام شد . قلب اشرف مالامال از درد و رنج بی عدالتی حاكم بر جامعه ای بود كه در آن می زيست و متعلق به آن بود و همين امر بر شدت تنفرش نسبت به بهرام می افزود .

بهرام كه از ابتدای امر متوجه عدم علاقه همسرش شده بود با پناه بردن به مواد مخدر خود را تسكين می داد . حكايت اشرف و بهرام ورد زبان تمام فاميل بود امّا هيچ كسی به خود اجاره نمی داد در اين خصوص چاره انديشی كند . روند تكراری زندگیِ اشرف و بهرام كماكان ادامه داشت و حضور مريم و متعاقب آن ميلاد هم نتوانست تغييری در آن بوجود آورد، چرا كه هر دو بصورت ناخواسته وارد زندگی آنها شده بودند . راستی گناه اين دو طفل معصوم چه بود كه می بايست به پای خودخواهی و اشتباه ديگران بسوزند؟! سردی روابط بين آن دو كم كم كار را بجای رساند كه بهرام از همه چيز دست بكشد و كارش اين شود كه صبح تا غروب كنج اطاق لم بدهد و هی ترياك بكشد و هی چای بخورد و سيگار دود كند. اشرف چند بار اين وضعيت بهرام را به اطلاع هر دو خانواده رساند و اعلام كرد هر دو توافق دارند كه از هم جدا شوند ولی هر سری با مخالفت شديد خانواده ها روبرو شد .

برای اشرف ادامه اين زندگی نكبت بار ديگر قابل تحمل نبود ، آخر دختری با آنهمه خواستگار و حتی عاشقی سينه چاك چرا اكنون می بايست افول زندگيش را به تماشا بنشيند‌؟! او الان 28 سال بيشتر نداشت ولی صورت شاداب و هميشه خندانش پژمرده شده بود . خانه نشينی بهرام و عدم تامين درآمد جهت گذران زندگی می رفت كه خانواده را با بحران مالی روبرو سازد بنحوی كه اشرف ديگر نمی توانست غذا و پوشاك مناسب بچه هايش را تهيه نمايد و اصلاً دلش نمی خواست كه از پدرش يا خانواده شوهر در اين رابطه كمكی قبول كند . او از همه متنفر بود حتی مادرش كه نتوانسته بود پدر را از اقدامش منصرف نمايد. تنها دلخوشی اشرف مرور خاطرات گذشته بود و اخباری كه گه گاهی از پيشرفت های روز افزون سهراب می شنيد ، او می دانست كه سهراب در آزمون دوره دكترای تخصصی قبول شده و در همان شهری که درس می خواند بعنوان استاديار مشغول تدريس می باشد . اشرف خاطرات دوران دبيرستان و رقابتش با سهراب را بياد می آورد ، همان موضوعی كه باعث آشنايی و دلبستگی آنها به همديگر شده بود . او جايگاه سهراب را مجسم می كرد و به حال و روز خودش كه حتی اجازه اتمام تحصيلات به وی داده نشد تأسف می خورد .

حالا كجا بودند آنهايی كه به او می گفتند عشق بعد از ازدواج بوجود می آيد و با تولد اولين فرزند به اوج می رسد ؟! چرا اكنون كسی كوچكترين سراغی از او نمی گرفت ؟!

عرصه زندگی روز به روز بر اشرف تنگ و تنگ تر می شد ، از يك طرف اعتياد بهرام و نفرت روز افزون اشرف از وی ،  همچنين فشارهای مالی از طرف ديگر اشرف را سخت مستأصل نموده بود . ارتباطش تقريباً با اكثريت فاميل حتی پدر و مادرش بسيار كمرنگ بود و همين بحران ،زنگ خطری بود برای او و بچه هايش .

آنروز اشرف كاملاً كلافه بود ، بعد از يك جنگ و جدال سخت با بهرام بر سر تامين مايحتاج زندگی و عدم پاسخ از طرف شوهر ، بهرام منزل را ترك كرد و در اين بين مريم و ميلاد از راه رسيدند و درد اشرف را دو چندان كردند، ميلاد از اين می ناليد كه چرا پدرش در جلسه اولياء و مربيان مدرسه شان شركت نمی كند و مريم هم تقاضای خريد مانتو و كيف و كفش مناسب را داشت ، اشرف تا اين موقعيت را ديد و خود را در انجام خواسته های بحق فرزندانش ناتوان يافت ، بچه ها را سفارش كرد سريعاً ناهار بخورند و به مدرسه بروند. با رفتن بچه ها خانه خلوت ، شد ، اينجا اشرف تصميمی كه سالها افكارش را به خود مشغول كرده بود ، عينيت بخشيد ؛ فوراًً درب حياط را قفل نمود ، گالن نفت را برداشت و به وسط حياط آمد، تمام محتويات گالن را روی سر و صورت و لباسهايش ريخت و بدون تأمل كبريت را روشن كرد،

آتش زبانه كشيد و تمام وجودش را فرا گرفت، همان آتشی كه جرقه نخست آن ساليان قبل و در اولين روزيكه او را مجبور به ازدواج با بهرام كردند به جانش افتاده بود و امروز آن آتش گــــــر می گرفت تا وجود اشرف را در خود بسوزاند و نابودش كند . درد ناشی از سوختن نتوانست ناله يا فريادی از اشرف بستاند و او بسيار زودتر و سريعتر از آنچه پيش بينی می كرد سوخت و ذوب شد و وقتی همسايه ها متوجه جريان شدند كار از كار گذشته بود و تنها چيزی كه از او باقی مانده بود مشتی گوشت سوخته و استخوان بود كه اصلاً قابل تشخيص و شناسايی نبود .

آری آن روز اشرف در تنهايی سوخت و ركن يك خانواده متلاشی گرديد . مريم و ميلاد در مرگ مادرشان بسيار گريستند امــّا هرگز نتوانستند جنازه اش را مشاهده كنند چون ديدن آن برای بزرگ ترها هم قابل تحمل نبود . اشرف در آتش بی فرهنگی و تعصبات كور جامعه ما سوخت و هيچ كسی از خود نپرسيد كه چـــــرا چنين شد !!!!

و اماّ همه ساله حوادثی از اين دست در اقصاء نقاط اين كشور بوقوع می پيوندد وحتی خانواده های آنها حاضر نمی شوند علت واقعی مرگ را گزارش نمايند و بارها شاهد بوده ايم كه بجای « خود سوزی »

علت حادثه تركيدگی كپسول گاز و واژگون شدن بخاری يا پيك نيك و ... اعلام می شود ...

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 و ساعت 16:34
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد